یاد

 

    نمی دونم چرا همین الان دقیقا یاد پونزده اردی بهشت ساعت حدودای چهار بعدازظهر پارکینگ ایستگاه میرداماد افتادم. یاد نگاهش موقع پیاده شدن از ماشینم. یاد لادن. یاد بستنی نخوردنم. یاد چپ چپ نگاه کردن های اون پسره دوستش که طراحی صنعتی می خوند- چی بود اسمش؟- به پاهای من . ( هنوز هم واسم سواله که کوچیکی پاهای من براش جالب بود یا اینکه کفشهام رو در آورده بودم؟ ) یاد اینکه از صبحش تا ساعت هفت شب من به جز یه بطری آب - که یادم مونده که چطوری رفت واسم خرید - دیگه هیچی نخوردم. یاد اون لحظه ایی که داشتم می رفتم و بازوم رو گرفت و من صد و هشتاد درجه به طرفش قـــِر خوردم. یاد اینکه بهم گفت : خیلی خوبه که تو ازین مدل دخترهای غرغرو نیستی ها؟؟! یاد اون موقع که به دیوار تکیه داده بودم و داشت تلفن حرف میزد و به من نگاه می کرد! یاد اون موقعی که ازم خواست توی اون شلوغاتی واسش سوت بزنم!!! و من شوت!! زدم. یاد اینکه گفت بیادست های هم رو بگیریم و تا ده بشمریم. یاد اون جوی باریک . یاد اون موقع که می خواستیم از وسط باغچه رد بشیم . یاد اون تیکه ایی که از بغل غرفه ی کتاب های فرانسوی گذشتیم و گیر داد که بیا اینارو واسم معنی کن. یاد اس ام اس هایی که از ایستگاه قطار واسم زد. یاد خیلی چیزا .......

این یاد هاست که داغونم می کنه حالا هر چقدر هم روحیه و اعتماد به نفس از دست رفته ام با پیشنهاد های پسرهای هَند سام و بی ام دبلیو دار و پرادو دار برگشته باشه.

 

ته نوشت : زمان واسه من ایستاده. حتی به عقب هم بر می گرده.

ته نوشت دو : نه پست آپ کردنم به آدمیزاد می مونه. نه دل تنگی هام. نه مسخره بازی هام. نه قیافه گرفتن هام و نه هیچ کاریم. اصلا من آدمیزاد نیستم. حرفی هست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

اعتراف می کنیم!

 

    مشتی حسن آقا که هنوز در توهم گاو بودن به سر می بره منو به یه بازی دعوت کرده به اسم " آبروی خودمون رو ببریم " ازونجایی که من قبلترها یه سری از موارد آبروبریم رو در این پست اعلام کرده بودم ضمن ارجاع دادن شما بینندگان و شنوندگان عزیز باقی موارد رو هم خدمتتون عرض می کنم :

* :با عرض شرمندگی ٬موقع رانندگی از من بد دهن تر و بی ادب تر پیدا نمی کنید و متاسفانه با وجود فمینیست بودنم دست فرمون هیچ زنی رو به جز خودم قبول ندارم. خواهشا اگه توی خیابون احیانا چشم تو چشم شدیم اجازه بدید احترام دوستی مون سر جاش بمونه و با من کل کل نکنید. چون نتیجه ی جالبی در انتظارتون نخواهد بود :)

** : زیادی پررو و لج باز هستم متاسفانه. اگرچه که بارها چوب همین لج بازی هام رو خوردم ولی پای حرفی که میزنم می ایستم.از پنچر کردن لاستیک استادمون بگیرید تا کچل کردنم در سوم دبیرستان که سر یه شرط بندی باختم ! یه بار هم توی قطار پاشدم و ساندویچ فروختم!! :دی و در مراسم خواستگاری برادرم که من از همه کوچیک تر بودم!! موقعی که رفتیم خونه ی عروسمون بنده اعلام کردم : خب دیگه ..... بریم سر اصل مطلب! و هنوز که هنوزه بعد از سه سال پدر خانوم برادرم هر وقت منو می بینه میگه : فلانی جان بریم سر اصل مطلب؟؟ :دی

*** : در به خاطر سپردن اسامی و چهره ها حافظه نگو جلبک دریایی بگو ! به خاطر قیافه و اسم عجیبی که دارم همه خیلی خوب منو تو خاطرشون دارن ولی من ....؟؟ از سوتی ها و آبرو رفتن هام چیزی نگم بهتره ولی همین قدر بدونید که من در دوره ی دبیرستان اسامی مدیر ناظم و دبیرهامون رو یادم نمی موند! ( البته اگه بخوام می تونم ها؟! ولی هیچ تلاشی نمی کنم ) عوضش حافظه ام در به خاطر سپردن اعداد و ارقام و شماره تلفن ها عالیه! دفتر تلفن ِ سر خودِ خونمون هستم.

**** : بابای من (خودش کچل نیست و در اطرافیان هم کچل نداریم) عادت داشت از زمانی که من کوچیک بودم همیشه می گفت : ایشالله یه شوهر کچل برات گیر بیاریم که هم خوش شانس باشه هم بــُرس احتیاج نداشته باشه هم شب ها ماشین های پشت سر نور بالا که میدن سرش می درخشه و تصادف نمی کنید و هم ..... و یک تومار از مزایای آدم های کچل برای من می گفت. منم یه بار بچه بودم رفته بودیم خونه ی یکی از دوست هامون که از قضا ایشون کچل بود! من هم حواسم نبود شروع کردم به داد سخن در رابطه با شوهر آینده ام!! من هی میدیدم مامان بابام بهم چشم ابرو میان .... من حالیم نمیشد!! که یهو صابخونه ( که کچل بود! ) گفت : فلانی جان من البته شامپو می زنم به سرم هاااااا!!

وای منو میگید؟؟ داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زیر زمین! هنوز که هنوزه بعد از چهارده پونزده سال مجید آقا هر وقت منو می بینه مارک شامپوش رو به من اعلام می کنه!!

***** : اهل تعارف نیستم و بلد نیستم جواب تعارف ها رو بدم. بارها شده طرف به من گفته : قربونت برم و من جواب دادم : خواهش می کنم؟! یا مثلا گفته : خوش حال میشیم تشریف بیارید و من جواب دادم : چشم حتما تشریف میاریم!! یا مثلا خونمون مهمون بوده موقع رفتن به جای اینکه بگم : زحمت کشیدید گفتم زحمت دادید!!

 اصولا موقع حرف زدن ها و تعارف کردن ها سوژه ی خوبی واسه پسرخاله ها و داداش هام هستم! به همین دلیل من اکثرا موقع تعارفات ساکت می مونم تا یه موقع سوژه دست کسی ندم!

 

حالا هر کسی که تمایل داره آبروی خودش رو ببره و اعتراف کنه توی همین کامنت دونی کامنت بذاره تا من دعوتش کنم.

 

ته نوشت : دیشب اولین جلسه ی ترم جدید در آموزشگاه بود. از کلاس ساعت نه شب که دراومدم دیدم برف انقدر قشنگ همه جا رو پوشونده که دلم نیومد مثل همیشه که گهگداری میرم نیم ساعتی در شهر چرخ میزنم بعد میرم خونه تنهایی این کارو بکنم. زنگ زدم مامانم و بابام رو هم برداشتم و رفتیم چرخکی زدیم. ساعت یازده تصمیم گرفتم بریم برف بازی ولی مامان و بابام نیومدن. زنگ زدم سه تا پسر و دو تا دختر رو جور کردم. ساعت یازده و نیم رفتیم زمین فوتبالی که نزدیک خونمونه. این زمین فوتباله تقریبا یه جای معروفیه و یه مکان واسه فرند یابی و اینا. شب های تابستون ملت میان دورش قدم زنی و شب های زمستون برف بازی. چون نزدیکترین جا بود رفتیم اونجا. تقریبا خلوت بود. جاتون خالی انقدر برف زدیم و انقدر برف خوردیم! که دیگه نا نداشتیم تا ماشین هامون پیاده برگردیم! اونجا با یه گروه دیگه آشنا شدیم که دو تا دختر بودن هفت تا پسر بعد چون ما متحد بودیم و اونا نبودن حسابی با برف زدیمشون! یوهاهاها!! :دی

روحیه ام خیلی عوض شد و اعتماد به نفس از دست رفته ام با کلی پیشنهادهای جدید بازگردانده شد! :دی

ته نوشت دو : هم روحیه کسب کردم هم کمر درد! البته فکر کنم به خاطر اون تکل هایی بود که وقتی دنبال بچه ها می کردم میزدم! :دی نمی دونم خلاصه الان کمرم گرفته نمی تونم درست حسابی راه برم.

ته نوشت سه : شادی ٬ دگراندیش ٬ فینگیل بانو ٬ علی آقا ٬ مریم  ٬ فعلا دعوت هستن تا ببینیم دیگه کی داوطلب میشه! :) + سمیر  و گنجشگ و گربه ی عزیز بعد از کنکور و یا هر وقت تونستن.

+  سورنا هم چون دیر اومده باید بره اون گوشه ی کلاس یه لنگه پا وایسه اعتراف کنه که زنجان خیلی سرده! بعد بیاد واسمون سوتی هاش رو هم اعتراف کنه!

 

 

قول داده بودم که عکس حیوون هایی رو که الان اومدن خونمون رو بذارم. یه دونه هم عکس از هنرمندی های سیب مهربون مون ( خانوم برادرم ) که واسه شب یلدا درست کرده بود میذارم. باشد که همگان عبرت گیرند و ازین عروس ها برای برادرهای شان بگیرند .

مارکو

اینکه جناب مارکو هستند. انقدر جدیدا شیطون شده و ادا در میاره که حد نداره و وقتی خوش حال میشه تمام شیرین کاری هایی که بهش یاد دادیم رو اجرا می کنه.

خاتون

ایشون خاتون خانوم هستند. نوه ی دختری بنده. یکی از دلایلی که با نانسی و بامزی میونه اش خوبه یکی اینه که ایشون ماده هستن و کمتر روحیه تهاجمی داره و دومیش هم اینکه هنوز کوچولوئه.

گل آقا

گل آقای بداخلاق! در حالی که من می خواستم براش مورچه بندازم بخوره ایشون شدیدا ازینکه آرامششون رو بهم ریختم شاکی هستن.

 

بامزی

این هم بامزی. زیاد خوشش نمیاد نازش کنی. آقائه و شدیدا هم شیکمو.

نانسی

خانوم نانسی خوش صدا که با میو میو هاشون بسیاری از شب ها خواب رو برما حروم کردن و ما مجبور شدیم به ترانه های ایشون گوش فرا دهیم. خیلی شیطونه. عاشق ناز کردن و خر خر کردن. همین بری پیشش میپره میاد بغلت .

این هم از هنرنمایی عروس خانوم٬ شب یلدا خونه ی مادربزرگم. اون کله ایی که کمی ازون در عکس مشخصه مربوط به کله ی برادر اینجانب می باشد که به زور سعی داشت خودش رو در عکس بگنجونه ولی نتونست و فقط گوشه ایی از صورتش مشخصه. لازم به ذکره که اون گل ها بعضی هاشون با آب لبو رنگ آمیزی شدن و این کدوئه قابل خوردن می باشد.

 

پرنسس حیوون باز می شود!

 

 

     راستش من که از بچگی عاشق جک و جونور بودم و هستم ولی یه مقدار این مامان من وسواس داره و نمیذاره زیاد حیوون تو خونه نگهداری کنیم. بابامم لنگه ی خودمه ازین لحاظ و این جای بسی امیدواری داره. حالا الان که داداش بزرگه رفته و من هم که واسه خودم خانومی شدم و داداش کوچیکه هم از بیست و چهار ساعت شبانه روز بیست ساعتش رو بیرون از خونه ست و کلا خونمون سوت و کور شده٬ بابایی بعد از قرنی تازه به حرف من رسید که حیوون تو خونه خوبه هااااا؟

یه چند وقتی بود دنبال طوطی بودم ٬ یعنی کاسکو ولی بعدش پشیمون شدم آخه سرم خیلی شلوغ بود و وقتی واسش نداشتم. تا اینکه یه روز اومدم و دیدم بابایی یه دونه کاسکوی خوشگل و ناز خریده و خلاصه اسمش رو گذاشتیم مارکو! انقدر باهوشه که حد نداره. در عرض یه هفته این اسم خودش رو یاد گرفت و هر وقت میخواد جلب توجه کنه با سوت اسمش رو صدا می کنه. خلاصه که مارکو که اومد خونمون دوباره خونمون شلوغ شد و هر کی از بیرون میومد باید میومد بهش سلام بده وگرنه ایشون انقدر جیغ و داد می کرد که حد نداشت! خلاصه یه مدتی گذشت تا اینکه یکی از دوست های برادرم که گل خونه داره گفت والا یه گربه ایی اومده اینجا بچه گذاشته ولی بچه هاش خیلی شیطونی می کنن شما می تونید ازشون نگه داری کنید؟ منم گفتم آره آره بیارشون و خلاصه قرار شد دو تا بچه گربه ی شیطون رو بیارن خونمون. اسم یکیش رو گذاشتم نانسی و اون یکی بامزی! ( ولی کور خوندید قرار نیست بهش هر روز عسل بدم! ) خلاصه کلی خونمون شلوغ و پر سر و صدا شده بود که همون موقع یکی از کارگرهای باغ یه دونه عقرب پیدا کرد ( ماجرای طولانی داره که اصلا ربطی به نوشته نداره ) و با اصرار های من بابا انداختش تو یه شیشه و آوردش . اسم اونو هم گذاشتم گل آقا چون خیلی بداخلاقه. حالا تا اینجاش رو داشته باشید تا آخرین گزینه رو هم خدمتتون عرض کنم که من یه دوست دارم ایشون یه سگ داره به اسم خاتون. که خاتون در حقیقت نوه ی دختری من محسوب میشه!

مادر خاتون٬ اشلی ٬ نزدیک یک سال پیش من بود و یه سگ فوق العاده خوشگل سفیدی بود که چشم نصف سگ های نر محله مون دنبال ایشون بود. اشلی هم که ... چی بگم والا؟! یه سگ نر که میدید ولو میشد زمین و حالا بیا اینو جمعش کن! ولی ازونجایی که من به خالص بودن نسل اعتقاد دارم و اتفاقا صاحب قبلیش هم همینو ازم خواسته بود نمی تونستم اجازه بدم باهر سگ ولگرد یا غیر ولگردی که از راه رسید ... بعله! مزدوج بشن و اینا ... تا اینکه سگ یکی از آشناهامون تریر از آب دراومد و خلاصه ما اینارو باهم آشنا کردیم و اینا ... و اشلی جون حامله شدن. اشلی برخلاف سایر سگ هایی که ما داشتیم اجازه داشت بیاد تو خونمون چون تربیت شده بود و سگ خیلی مودبی بود ولی این روزهای آخر بارداریش من همش می ترسیدم یه روز بیام ببینم ایشون رو تخت من بچه هاشون رو به دنیا آوردن و من هرچقدر هم عاشقش بودم ولی نمی تونستم یه همچین قضیه ایی رو درک کنم. خلاصه که دیگه دیدم اینجوریه عروس رو فرستادم خونه ی مادر شوهرش ( همون آشنامون ) تا بلکه این روزهای آخر بارداری کنار شوهرش باشه و چه شانسی هم من آوردم! چون پس فردا ایشون فارغ شدن و من دیگه خبری از بچه هاش نداشتم و دیگه نخواستم سگ بیارم چون سگ مثه یه بچه اییه که هیچ وقت بزرگ نمیشه و مدام باید تر و خشکش کنی . خلاصه که نمی دونستم چی شدن و کجان تا اینکه چند وقت پیش اتفاقی فهمیدم یکی از بچه هاش پیش یکی از دوست های خونوادگی ما هستن و چند هفته پیش که خونشون بودیم فهمیدم که دارن برای سه هفته برای کریسمس میرن دوبی پیش فامیلاشون و همش داشت غصه ی خاتون رو می خورد. منم جو گیر شدم گفتم خب بیاریدش بذاریدش پیش من! ( البته اون موقع فقط مارکو بود و گل آقا! گل آقا که طفلک همیشه تو شیشه از جاش وول نمی خوره مارکو هم که نگهداری خاصی نمی خواد ) بمونه که اومدیم خونه چقدر مامانم دعوام کرد!!!

حالا شما حسابش رو داشته باشید که از روز یک شنبه ی هفته ی پیش نانسی و بامزی اومدن خونه مون. پنج شنبه هم خاتون خانوم با یک چمدون لباس و اسباب اثاثیه اومد اینجا! هیچی دیگه ... خونمون الان شده جنگل!! موقع غذا که میشه یه طرفم دو تا بچه گربه هان یه طرف دیگه م خاتون که منتظرن من یه چیزی از ظرف غذام براشون بندازم.

هنوز موفق نشدم از گربه ها عکس بگیرم. عکس که بگیرم حتما عکس های حیوونات جنگل!! رو هم میذارم تا ازنزدیک با شخصیت مارکو ( دردونه ی خونمون البته همین اینه هاا! ) گل آقا ٬ بامزی نانسی و خاتون آشنا بشید.

قربون شما : پرنسس حیوون باز!

 

**ته نوشت : ببخشید من یادم رفت به دو تا قفس قناری های کوشولو و شیطونم اشاره کنم آخه جدیدا از وقتی این حیوون های جدید اومدن خونمون خیلی ساکت و مظلوم شدن . معرفی شون می کنم :

نبات٬ یدی ٬ دم سیاه ٬ فــِرِدی.

 

 

 

 

و تو انگار کن که هرگز نبوده‌ای

ومن هرگز به نبودن تو

بودن را

چنین حقیر نینگاشته ام.

 

 

ته نوشت : ای کسانی که ایمان آورده اید! بدانید و آگاه باشید که من واسه کارکردن نه ناز می کنم نه غر می زنم نه دست پیش میگیرم نه چیزی. من فقط بهونه گیر شدم و خسته ازین همه کم آوردن.

 

 

عصبانی ام!  یه کمی اش شاید با غرور از موفقیتم هم همراه باشه. خسته هم هستم. این چند وقته انرژی زیادی مصرف کرده ام و شاید خستگی من به همین دلیل باشد. دیگه نه لب خند بچه ها نه تشویق و تحسین مادر پدرها٬ هیچ کدوم توی روحیه م تاثیر نداره. یه جور بی خیالی مفرط . دلم می خواست می تونستم یه لگد بزنم زیر بساط منطق و به ریش تموم آدم های منطقی دنیا بخندم و بگم من همینی هستم که می بینید! دلم می خواست - حداقل الان و توی این برهه ی زمانی - میشد در قبال هیچ کس و هیچ کدوم از کارام مسئولیت نداشتم و میذاشتم یه چند روزی می رفتم. بدون خبر. به گمون خودم فکر می کردم دیگه تا این مدرک کوفتی رو بگیرم سر کار نمی رم و یه کم استراحت می کنم تا ببینم برنامه ی زندگیم چی میشه. رفتنی میشم یا نه باید بمونم همین جا و برای ارشد درس بخونم. گمون می کردم یه کمی خستگی م که در بیاد دوباره شوق و شور تدریس میفته به جونم. ولی زهی خیال باطل! پریشب ها بعد ازینکه اومدم پایین و دیدم همه رفتن - اکثرا کلاس های من به دلیل صحبت هایی که با والدین می کنم دیرتر خلاص میشم و میام پایین برای برداشتن کت و امضا کردن دفتر - داشتم در میومدم بیرون که دیدم چراغ دفتر مدیر روشنه و ایشون هم منو دیدن صدام کرد و با توجه به خلوت بودن آموزشگاه زده بود رو شبکه فارسی. زن خوبیه و دوستش دارم و فکر می کنم این احساس متقابل باشه. به جای نام فامیلم اسم کوچیکم رو صدا زد و گفت :" ترم بعد برنامه ات چیه؟ قراره به جز این کلاس هایی که داری سه تا کلاس بزرگ سالان هم به تو بدن. تایم روزهایی که می تونی بیای رو فردا بده خانوم ب تا برنامه ات رو بچینن." گفتم "نه والا من درس هام سنگینن و اصلا نمی رسم درس بخونم." یه کم براش از پیچیدگی برنامه ام گفتم و اون هم با تاکید براینکه :" میبینم این چند وقته چشم هات خسته هستن و تازه احساس می کنم لاغر هم شدی! ( توی این سه هفته مدیر چهارمین نفری بود که بهم میگه لاغر شدی! ) باهام هم دردی کرد و گفت که "نمی خوام اصلا به درس هات و مهم تر از همه خودت لطمه ایی بخوره. باشه عزیزم . ترم بعد چی؟" و براش توضیح دادم که اگه تابستون دانشگاه کوفتی واحد ارائه بده می تونم هفت ترمه تموم کنم پس باید بشینم برای ارشد درس بخونم و خلاصه اینکه ایشون قبول کرد و من هم به خیال خودم : آخیش! حداقل تا عید یه کم از خستگیم در میاد٬ اومدم بیرون.

تا امروز مشاور آموزشگاه زنگ زده! با حالت طلب کارانه! که :"شما نمی تونی این کارو بکنی! اصلا چه معنی میده؟ خانوم ش ( مدیر ) به من گفتن من گفتم اصلا امکان نداره. شما برید دست ما لنگ میمونه ....."  زنیکه ی جیغ جیغوی ....! من هم که حال و روز درست و حسابی نداشتم. گفتم" خانوم رضوی ترم شما تازه نه دی شروع میشه من پونزده دی امتحانام شروع میشه و من نزدیک دو- سه هفته اصلا نیستم و کلا میرم زنجان می مونم شما چی میگی؟" و این طوری به خیال خودم فیصله رو ختم کردم.

یک ربع نکشیده دوباره زنگ زده که خب مسئله ایی نیست. شما بیاید ما اون روزهایی که نیستید رو کسی به جاتون می فرستیم سر کلاس! میگم" می خوام زودتر برم زنجان بشینم درس بخونم. این ترم وقت نکردم درست و حسابی درس بخونم." و ایشون برگشتن میگن : "خب شما از الان بشین درستو بخون تا اون موقع!!!!!!!!" یعنی واقعا ازین پرروو تر؟؟؟؟ آخه به شما چه!!! هیچی دیگه ... من هی می گفتم نمی تونم بیام ایشون هم هی می گفت" ما جواب شاگرداتون رو چی بدیم؟" بدبختی بچه های خواهر شوهر همین خانوم رضوی هم توی یکی از کلاس های من هستن ( کیان و نیکان دوقلوهایی که من واقعا عاشقشونم ٬ شاید تو یه پست ازشون نوشتم ) میگه :" من یکی که نمی تونم جواب خواهر شوهرم رو بدم! از من بعید نیست شماره ی شمارو بدم بگم ایشون خودشون شمارو مجبور کنه که بیای!! " البته با لحن شوخی داشت می گفت ولی ازین زنیکه ی جیغ جیغو بعید نیست. تازه خواهرشوهرش ازین هم جیغ جیغو تر و ....! و موندم تو رودروایسی! مجبور شدم قبول کنم. فعلا دو تا کلاس برداشتم. یعنی گفتم از دو تا بیشتر نمی کشم. حالا خداکنه برندارن تموم روزهای هفته ام رو پر کنن که ازین ها بعید نیست!! از دستشون عصبانی ام! خیلی خسته هم هستم اصلا انرژی ندارم. من ریغوی لاغرو رو چه به این همه ورزش و تدریس و درس خوندن و این بچه بازی ها و ......

من خیلی خسته  و بهونه گیر شدم ..... :(

 

 

 

*یکی از این آهنگ های خانوم٬ تونی برکستون٬ بدجور به کارمان می آید این روزها.

حدس بزنید و جایزه بگیرید.

 

* وقتی سعی می کنی هیش کی نفهمه تو داری گریه می کنی ٬ روتو کردی به پنجره ی قطار٬ اون دور دورا رو مثلا! داری نگاه می کنی٬ دستتو هم گرفتی جلوی صورتتو چشمات ٬ حدالمقدور هم تکون نمی خوری از گریستن٬ بعد یهو یکی بیاد بهت دستمال کاغذی بده ٬ یه احساس مزخرف! یه چیزی مثه درد می پیچه توی نگاهت ..... تا حالا تجربه ش کردی؟

** خودم باورم نمیشد توی قطار! من؟! این همه گریه کنم. وقتی رسیدم خوابگاه چشمام می سوختن.

 

 

 

"بخشیدن" مال بزرگ تر هاست ولی "فراموش " کردن مال بچه ها.

وقتی یکی رو می بخشی ٬ باز حداقل ذره ایی ازون خاطره ی بد٬ ازون اتفاق توی ذهنت داری ولی بزرگ واری می کنی و طرف رو می بخشی ولی فراموشی نه .... دیگه هیچ چی ازون اتفاق توی ذهنت نمی مونه ......

من ازین نظر بزرگ شدم ٬ ولی ای کاش بچه می موندم و فراموش می کردم. کاش میشد فراموش کنم.

 

* خدایا! به من قدرتی ده تا فراموش کنم هر چیزی رو که باید بخشید.

 

** آرشیو برگشت ... با کمی تغییرات و حذف و اضافه!

 

انگار کن

 

 که در چشمهایم به جای اشک دانه های ماسه و گرده ایی از خاک پر شده ٬

 

                                                                               و این بشود دلیل سوزش چشم هایم!

 

سوتی نامه

 

 **حیفم میاد اینو ننویسم ... چون امروز کلی با یادآوریش خندیدم!

یک سوتی دادم بکر !

حقیقت این مقنعه ی من یه مقدار به سرم گشاده و هر بار که از سرکار بر می گردم خونه تصمیم می گیرم پایین چونه اش رو یه کمی درز بگیرم ولی خب تنبلی مفرط ....

اکثرا سر کلاس هام من انقدر بالا و پایین می پرم که مقنعه روی سرم بند نمیشه و از پشت می افته. جلسه های اول معمولا شاگرد ها هی با ایما و اشاره و خنده و خلاصه همه جور ابراز احساسات می خوان به من حالی کنن که "خانوم! اسلامت بر باد رفت! " ولی خب کم کم عادت می کنن.

حالا جریان چیه؟

یکی از کلاس های من باید چند تا پروپوزیشن ها رو بلد باشن ٬ مثل " on " و " in " . یکی از متدهای  من برای درس دادن این دو تا پروپوزیشن این بود که مثلا میگفتم put your hands on your pocket و put your hands in your pocket یا put your finger in your nose و put your finger on your nose. و اتفاقا چقدر هم خوب جواب داده بود!! یکی دیگه از پروپوزیشن ها "in Front of " و Under " بود که چند شب پیش داشتم درس میدادم و برای مرور دوباره ی " On " تصمیم گرفتم این بار از خود صندلی استفاده کنم. شما در نظر بگیرید که صندلی رو گذاشتم وسط کلاس٬ مقنعه از پشت سرم افتاده٬ با بوت های مخمل قهوه ایی پاشنه بلند رفتم بالای صندلی و دارم بچه ها رو تشویق می کنم عین من این کارو انجام بدن تا پروپوزیشن " On " بهتر توی کله شون جا بیفته. دارم امر و نهی می کنم که : " محسن! نزن تو سر بغل دستیت! کیان از زیر صندلی بیا بیرون و پاشو ! ..... " همهمه ایی توی کلاسه و یه سری مثل من رفتن بالای صندلی و یه سری دیگه هنوز زیر صندلی موندن ( under ) که یهو احساس می کنم یه صدایی داره صدام می کنه٬ پشتم به در ورودی کلاسه همزمان با برگشتنم :

من : بله؟

( چشم های گرد شده ی معلم کلاس بغلی رو که می بینم یادم میفته مقنعه سرم نیست! مقنعه رو به سرعت از پشت می کشم به طرف جلوی سرم ... )

آقای س در حالی که سرش رو انداخته پایین و احساس می کنم داره از شدت خنده! منفجر میشه :

خانوم ح میشه لطفا یه کمی یواش تر؟ بچه های کلاس ما دارن کوییز میدن.

من : بله بله ( و همون طوری که دارم از صندلی میام پایین ) حتما!

آقای س درو میبنده میره بیرون و من برمیگردم به سمت بچه ها ... یهو بچه ها از خنده منفجر میشن!! واسم کمی عجیبه؟ توی پنجره ی کلاس که چون الان شبه و داخل کلاس لامپ روشن٬ مثل آینه شده نگاه می کنم ...... خودم هم از خنده منفجر میشم!!

فکر میکنید چرا آقای س سرش رو انداخته بود پایین؟

نجابت؟

شرمندگی ازینکه من تو اون شلوغاتی و جیغ جیغ هام صدای در زدنش رو نشنیده بودم؟

ازینکه من بالای صندلی بودم؟

ازینکه مقنعه نداشتم؟

نخیر ... اشتباه فکر کردید ....!!

من وقتی مقنعه رو کشیدم جلوی سرم قیافه ام شبیه گل آفتابگردون شده بود!! موهام به سمت جلو اومده بود و ....

آخر کلاس انقدر طولش دادم تا با آقای س رودررو نشم ولی خب امروز صبح که تو کلاس بازآموزی ایشون روبروی من نشستن مجبور به توضیح و یا توجیه از صندلی بالا رفتنم شدم و گفتم که پروپوزیشن ها رو این طور درس میدم.

عصری که رفته بودم آموزشگاه همه از این شاد بودن کلاس من و شیوه ی یاد دادن پروپوزیشن ها به بچه ها داشتن حرف میزدن !!!

ته نوشت : ببخشید ولی توقع ندارید که من یک دفعه بزرگ بشم که٬ هوم؟؟

 

 

اختتامیه!

 

  قرار است بنویسم.

ولی چه بنویسمش مهم نیست! فقط مهم این است که بنویسم و من از دیروز با این دوست دارم سر و کله می زنم تا ببینم چه متنی برای حُسن ختام خوب است که بنویسم و اولین بار است که نه درد دارم و نه اشکی و نه ....

نیاز همیشه نقص نیست٬ زاده ی فقر نیست٬ نیازهایی هست که از سر ِ کمال است . کسی که زیباست در جستجوی نگاه آشنا و محرم و مرهمی ست که به اون عشق بده ٬ اونی که عشق داره٬ در جستجوی نیازمندی ست تا که عشقش رو به اون ببخشه٬ کتاب چشم به راه خواننده ای ست و دلی هم که حرف داره مشتاق پیدا کردن مخاطبی ست تا کلمات زندانی رو که در درون وجود طغیان می کنن و از خاموش مردن به وحشت و هراس افتاده ان رو نجات بده٬ آزاد کنه.

اما حرف هایی هست به سوزندگی آتش های مذاب اقیانوس های سوزان طبقات جهنم٬ حرف هایی هست به خلوص شبنم اشکی بر گوشه ی چشم کودکی ٬ به تشنگی سوزان کویرهای داغ وجود ٬ به بی قراری شعله ی شمعی در رهگذر بادهای وحشت زده و تنها و .....

و این حرف ها ٬ گاه فشار طاقت فرسایی میشوند بر استخوان های ناتوان وجودم٬ که از درد به فغان و آه و ناله نویسی می افتد دل . این حرف ها می شوند خروار خروار تخته سنگ و سنگریز بر روی سینه ام و در این میان وقتی او ( که دیگه وجود نداره! ) این صحنه ها را میبیند٬ بازوان مهربان قلبش ٬ دست های نیرومند فهمش ٬ به درد می آیند از اینکه نمی تواند از راه دور و این همه فاصله ٬ سوزی از فریاد های چشمانم کم کند  و غم گین می شود.

و این مردم رهگذری که احیانا کلاهی عصایی چیزی اینجا جا گذاشته اند و  حرف هایم را می خوانند٬ گاه با لب خندی آرام و چشمانی بی درد سری تکان می دهند و احیانا : " مرحبا"یی زیر لب و گاه با پوزخندی مطمئن حرف های مرا از روی " شکم سیری! " خطاب می کنن ٬سری تکان می دهند و احیانا : " مزخرف! " یی زیر لب.  و دل هم چنان اینجا ایستاده ست و فغان می نویسد و دل تنگی. که اگر من نوشتم " فاصله " نه همان فاصله ایی بوده بین جسم  A و B در فیزیک ٬ که " فاصله " ایی ست که در چشم های من نقش شده ست و اون رو هزاران عاطفه و اشک و سوز رنگ کرده اند و این رو هر کسی نمی تونه بفهمه٬ تنها کسایی می فهمن که مفهومش رو درک کرده باشن نه اونی که  "مرحبایی و مزخرفی " زیر لب!

برای شمایی که اینجا را می خوانی اینجا شاید برایت یک صفحه باشد همانند میلیون ها صفحه ی دیگر که دخترکانی همچون من گمنام و بی نام و نشان می نویسند و می خواهند با احساسشان زندگی کنند. ولی برای من ....  چه خلوت هایی داشته ام و چه اشک هایی از سر تنهایی و چه خاطراتی با همین یک صفحه ی سفید داشته ام. نه از شما توقع دارم که احساستان به این صفحه ی کاغذ همچون من باشد که اولا همه ی شما معتقدید با اینکه بیست و یک سال از " بودنم " می گذرد نویسنده ی این وبلاگ " بچه " ایی بیش نیست و دوم آنکه هیچ گاه همچون من با تک تک کلمات اینجا زندگی نکرده ایید٬ غمگین نشدید ٬ از غمگین بودنشان اشک نریختید و با شورشان نخندید! آن هم از ته ِ دل!

ولی خب دیگر .... آدم ها بالاخره همیشه به جایی می رسند که " بزرگ " تر ها نصیحت و مواخذه و حتی تنبیه! - حتی با چاقو!! - را پیش می کشند تا دیگر " بچه " نمانی و همچون آن ها بزرگ شوی.

هم اکنون من نیز به این مرحله از زندگی ام رسیدم. بعد از اندی زندگی قرار است رها شوم ازین احساسات بچگانه و با علم زندگی کنم تا قوی شوم. قدرتی به دست آورم . مهم نیست که شما بزرگ تر ها چیزی را ندارید که من داشتم - زندگی را می گویم که من معتقدم با علم آدم ها قدرت به دست می آورند و با احساس ٬ زندگی - مهم این است که من " چیزهای " شما را به دست آورم. قدرت و برتری شما در اثبات حرف ها و خواسته های عقل و منطق تان.

هم اکنون من ٬ می خواهم رها شوم ٬ از تخته سنگی که دردها و دل تنگی هایم را رویش به نشانه ی یادگاری با خط میخی نوشته بودم. دیگر اسیر حرف ها و کلمات گفته شده ام نباشم و بذارم این حرف های نگفته درونم رو به آشوب بکشن ٬ تحصن کنن و فریاد بکشن و با زنجیر هاشون به در و دیوار دل بکوبن ولی بیرون نیان و من نیازشون به شنیده شدن رو با " سکوت " جبران کنم. تبعیدشون می کنم به صحرای بی کرانه ایی سوت و کور! به جزیره ایی پوچ و سکوت! تا از وحشت تنها موندن بی قرار نباشن. جنون و اُور دوز بودنشون رو این طور از بین ببرم.  

و به همین دلایل نمی دونستم چی باید بنویسم. چطور دل اون دوست رو به دست بیارم با نوشتن و چطور هم خواسته ی خودم رو تامین کنم که قراره یه مدتی روزه بگیرم و از نگفتن و ننوشتن٬ بزرگ بشم. مثل خیلی از شماها که حرف هاتون رو بر اساس منطق و عقل و استدلال های ریاضی فیزیکی بیان می کنید من هم بتونم از عهده ی احساسات بچگانه بر بیام و کنترل شون کنم.

برگشتنم؟ خب معلوم نیست .... دیر و زود داره ولی خب سوخت و سوز نه ... یه مدتی می خوام بزرگ شدن رو " عملی " تمرین کنم ٬ ببینم میشه بزرگ بود و از احساس حرفی نزد؟؟ هوم ... خلاصه که تعجب نکنید. اینجا نه تو وایتکس رفته٬ نه هک شده٬ نه انقلاب شده٬ نه نویسنده اش از شدت غم یا سرخوشی زیاد زده کل آرشیوش رو پاک کرده. قدیمی تر ها به این کار من عادت دارن. ولی خب این بار می خوام بزرگ بشم و اگر حرفی زدم حرف های عادی باشه مثل همه ی حرف های دیگه. ازین به بعد قراره اینجا خودم بنویسم. همونی که ممکنه شماها بیرون از اینجا ببینیدش و بشناسیدش. فکر کنم عنوان رو هم ازین به بعد بذارم : عاقلانه های من!!!! :))

نگاه٬ نوشته٬ درد٬ اشک٬ دل تنگی تمامی ندارند. نوشتن شان باشد برای وقتی دیگر. مهم ننوشتن نیست. مهم چیز دیگری ست که ارزش هر دلی ست به ..... بگذریم ... نقطع سر خط.

 

 

کارگران مشغول کارند.

                           به گیرنده های خود دست نزنید.

خاطرات کودکی من 2

 

    زماني که به محوطه ي باز رسيدم اولين کاري که کردم چاقوم رو از جيبم در آوردم تا مثلا با جغد خبيث بجنگم! ولي خب نه از جغد خبري بود نه از کس ِ ديگه. يه کمي دورتر نشستم و سعي کردم به خودم مسلط بشم تا برم به کاوش اصلي ام ادامه بدم. يه خورده دور و بر ِ اون تپه گشتم. يه چيز جديد کشف کردم؟ بالاي تپه يه گودال مانندي بود که يه نفر ناشيانه روش رو با علف و چوب پوشونده بود. علف ها رو کنار زدم و ديدم اين گودال منتهي ميشه به همون خونه ي تپه! اومدم پايين تپه و آروم آروم در حالي که چاقوي ضامن دارم ! پيشم بود طرف در ورودي اون به اصطلاح خونه رفتم. توش خيلي تاريک بود و اصلا من فکرشو هم نمي کردم بخوام داخلش بشم. ولي خب همش به خودم مي گفتم که چي؟ اين همه راه اومدم فقط ببينم؟ انقدر خودم رو " پـــِرسوئيد" کردم تا کمي - فقط کمي! - داخلش بشم. خيلي گود نبود. کلش شايد اندازه ي بيست قدم بود و اون دو قدمي که من برداشته بودم خودش کلي بود! کم کم چشم هام به تاريکي عادت کردن و ديدم وسط خونه مقداري چوب سوخته وجود داره!! پس يه نفر شب ها اينجا مي خوابيد! شايد هم مال قديم ها بوده؟ ولي خب با اون سن کمم هم مي دونستم که اين يه احتمال خيلي ضعيفيه! با احتياط يه کمي جلوتر رفتم و ديدم اون گودالي که بالاي تپه ديده بودم در حقيقت مثل دودکش ِ اون خونه عمل مي کرده. خونه به همين سادگي بود. راستش "ترس" ديگه نذاشت من جلوتر برم و کاوش و جستجوي من توي اون روز محدود شد به همين دو تا قدم کوچيک که خب اون موقع براي من مقداري از اون "سيکرت" بودن و دست نيافتني بودنش کم شد. پيش خودم مي گفتم بايد يه کمي سنم زيادتر بشه تا برگردم.

برگشتم ... البته از سر ِ کار! و همراه دخترک کُرد به طرف "باغ" برگشتيم. گذشت و من گاه گداري فقط خوابش رو ميديدم. البته توي کابوس هام. چرا که ازون جنگل کنارش به شدت ترسيده بودم. يه دخترعمه دارم به اسم " مينو " که علائقش و سليقه هاش مثل من بود. الان رو نمي دونم چون از هم چه از نظر مکاني و چه از نظر "دل بستگي " خيلي از هم دوريم ولي خب اون موقع ها من و اون خيلي باهم جيک و پوک داشتيم. يه بار که اومدن باغ براش داستان اون " تپه " رو تعريف کردم و قرار شد از شلوغي بيش از اندازه ي باغ سواستفاده کنيم و بريم سر وقتش. مينو بهم مي گفت وقتي هيچ کسي اجازه نداره اونجا چيزي بکاره و حفر کنه يعني اينکه زير خاکش بايد "چيزاي" خوبي باشه! قشنگ يادمه هردو تا مون ازينکه داشتيم يکي از بزرگ ترين نقشه هاي عمرمون رو مي کشيديم چقدر هيجان زده بوديم . مينو از من دو سه سالي بزرگ تر بود. پس اون بهتر از من مي دونست. شب از شدت هيجان هر دو تامون خوابمون نمي برد و همش داشتيم از " گنجي " صحبت مي کرديم که فردا قراره پيدا کنيم! و من خوشحال ازينکه بالاخره يکي مثل من پيدا شد. فردا صبح زود وقتي همه داشتن صبحونه مي خوردن من و مينو در رفتيم . اين بار ما دو تا تنهايي. تا نزديکي هاي تپه من و مينو فقط داشتيم از "مقدار " طلا و جواهرات و نحوه ي تقسيم غنائم بين خودمون حرف ميزديم. وقتي رسيديم مشکل اصلي نمايان شد!نمي دونستيم کجا رو بايد بکنيم؟! وارد اون خونه که شديم با چراغ قوه ايي که همراه آورده بوديم داخلش رو کاملا بررسي کرديم و حدس زديم که هر چي باشه بايد همين جاها قايم شده باشه! نشستيم و مشغول شديم . انقدر ذوق داشتيم که گذر زمان رو حاليمون نمي شد. ديگه چراغ قوه رو هم خاموش کرده بوديم و از نوري که از اون به اصطلاح دودکش! وارد خونه ميشد استفاده مي کرديم و داشتيم هم چنان زمين رو مي کنديم. ولي دريغ از يه سکه! يا حتي يه گوشواره؟!

هر دو تا مشغول کندن گوشه ايي از اون خونه شده بوديم ولي خيلي زود به دليل درست نخوردن صبحونه گرسنمون شد و هر دو بي حال و بي رمغ افتاديم يه گوشه و نا اميدانه به هم نگاه مي کرديم. انگار يکي مون منتظر بود بگه " بسه! " تا اون يکي هم با اون همراهي کنه. مينو گفت : " اگه تا دو ديقه ديگه چيزي پيدا کرديم ? کرديم اگه نه با کمال سرشکستگي!؟ بر مي گرديم . " منم تصديقش کردم چون خيلي گرسنه بودم و ازون طرف هم حداقل دو ساعت راه داشتيم تا برگرديم . دوباره مشغول کندن شديم که يک دفعه بيلچه ي من خورد به يه چيز سفت! و همزمان صداي شکستن يه چيزي. انقدر ترسيدم که بيلچه رو پرت کردم به يه کنار و به مينو نگاه کردم. مينو هم ترسيده بود. گفت : " ديوونه! ببين شيکونديش؟ " خاک ها رو با دستم کنار زدم. يه جيغ زدم و رفتم کنار. مينو اومد بالاي گودالي که من کندم و يهو ولو شد به عقب و به چشم هاي من نگاه کرد. توي چشم هاش ترس رو مي خوندم. منم ترسيده بودم. خيلي زياد!

اندازه ي سي ثانيه مات و مبهوت به هم نگاه مي کرديم. فکر مي کنيد چي پيدا کرديم؟ سکه ي طلا؟ گوشواره؟ جواهرات؟ نه ... هيچ کدوم ازين ها .... يه جمجمه ي آدم!!!!!

الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما عجب کار احمقانه ايي کرديم. کافي بود يکي مارو ميديد تا خونواده هامونو سر همين موضوع بيچاره کنن. ولي خب اون موقع ما يه بادي به غبغب مون انداختيم و فکر مي کرديم اين کار ته ِ شجاعته!  حتما مادر پدرهامون مارو تشويق مي کنن و از داشتن چنين بچه هاي پژوهشگري کلي افتخار مي کنن! خلاصه تصميم گرفتيم جمجمه رو خارج کنيم. چندش مون ميشد. هر دو تامون. ولي مجبور بوديم!!! خلاصه با دست خاک ها رو کنار زديم و جمجمه ايي رو که من با بيلم زده بودم ترک برداشته بود رو در آورديم. مطمئنا ادامه ي بدنش هم اونجا بود و من همون زمان ها - هفت هشت سالم که بود - کتاب سينوحه رو خونده بودم! و مي دونستم مصري ها کنار اجسادشون وسايل با ارزش و قيمتي شون رو چال مي کنن. الان که فکرشو مي کنم مي بينم ما با چه جرئت و چه خوش خياليي! فکر مي کرديم اين جسد حتما متعلق به صدها سال پيشه! و احتمال نمي داديم که ممکنه مثلا نهايت ۵-۶ سال پيش اين بنده خدا کشته شده و اينجا دفنش کردن! و يا اينکه من با قاطعيت تمام فکر مي کردم که چون زمان فرعون ها وسايل زينتي و قيمتي رو کنار اجساد دفن مي کردن پس ايراني ها هم مثل اونا فکر مي کردن و به اون دنيا مثل مصري ها اعتقاد داشتن!!

خلاصه با احتمالي که مي داديم که بدن اون اسکلت کدوم طرفي بايد دفن شده باشه شروع به کندن کرديم و به طور کل گرسنگي رو فراموش کرديم. هر چي مي کنديم کمتر نتيجه مي گرفتيم و از کل بدن اون اسکلت ما فقط جمجمه اش رو پيدا کرديم. البته که هنوز که هنوزه اين مسئله براي من جاي سوال داره که پس باقي بدن اون آدم چي شده بوده؟ فقط سرش دفن شده بوده؟ چي بوده؟ خلاصه هر چي گشتيم به جز جمجمه و يه استخون ديگه مثل استخون رون ِ مرغ ما چيز ديگه ايي پيدا نکرديم. خونه هم ديگه کم کم تاريک شده بود و ما مجبور بوديم چراغ قوه رو روشن کنيم. تصميم گرفتيم برگرديم و اين خبر موفقيت آميزمون رو - هرچند ناچيز٬چون گنجي پيدا نکرده بوديم!- به همه بديم. وقتي از خونه دراومديم بيرون ديديم حدوداي ساعت پنج شيش بعد از ظهره. با تمام قدرت رکاب زديم تا قبل از تاريکي خودمون رو برسونيم به باغ. حداقل مي تونستيم براي توجيه کردن اين غيبت طولاني مون جمجمه رو نشون بديم و همه شون رو - به خيال خام خودمون!!- خوش حال و سوپرايز کنيم!! وقتي رسيديم بابام و يکي ديگه از شوهر عمه هام جلوي در وايساده بودن و از دويست فرسخي قيافه ي بابام تابلو بود که از دستمون عصبانيه. من کيسه ي حاوي ِ جمجمه رو گرفتم بالا و لب خند زنان با دوچرخه به سمت اونا مي رفتيم. انگار که چيز خاصي رو کشف کرده باشيم. يادش که ميفتم خندم ميگيره به اون افکار خوش خيالانه ي بچگيم و اون قيافه ي حق به جانب گرفته مون! وقتي بابام با عصبانيت پرسيد کجا بوديد؟ ما همون طور که دوچرخه هامون رو بلند مي کرديم تا از روي ميله ي پاييني درب باغ ردشون کنيم گفتيم : " حالا بيايد داخل!! " انگار که به يه بچه ي کوچيک بخوايم امر و نهي کنيم که حالا بيا تو! جلوي در زشته وايسادي! و وقتي رفتيم تو و ديديم که طفلک داداشي - شوهر سيب مهربون مون - و يکي دو تا ديگه از پسرعموهاي بزرگم رو به صف وايسوندن و دارن مواخذه شون مي کنن که چرا مراقب اين دو تا وروجک نبوديد! فهميديم که قضيه بودار تر از اين حرف هاست. البته که من هنوز اميدوار بودم با نشون دادن جمجمه همشون سوت و هورا برامون بکشن ولي وقتي ديدم مينو جون! زدن زير گريه و گفتن : " همش تقصير اينه! " چاره ايي نداشتم جز تسليم شدن و کيسه ي جمجمه رو بهشون نشون دادم و گفتم : " ما امروز يه جسد موميايي شده ! کشف کرديم! " البته که مخصوصا کلمه ي " موميايي " رو بيان کردم تا توجهشون رو به عظمت! کشف مون جلب کنم. که بابام زود فهميد. گفت :"رفته بوديد تپه؟ مگه من نگفتم اون طرف ها نريد؟ " مامان مينو? عمه ام گفت : " مطمئني موميايي شده ست؟ " که بابام يهو از کوره در رفت و انگار تازه متوجه شده باشه من گفتم چي رو کشف کردم٬ با چشمای ورقلمبیده!! ( آخ که چقدر من ازین صفت خوشم میاد! ) گفت : " تو چي پيدا کردي؟؟؟ جسد؟؟؟ " آخ که نمي دونيد اون برق نگاه و تحسيني که تو نگاه داداش ها و پسرعمو هام بود چقدر منو پررو و ازين کشف مون منو خرسند مي کرد! گفتم : " خب ما واقعا دنبال جسد نبوديم! مي خواستيم پول دار بشيم!!!! " بابام دستور داد که اين جمجمه هرچي زودتر محو بشه و ازمون پرسيد آيا کسي مارو اونجا ديده يا نه و وقتي خيالش راحت شد که هيش کي نديده به يکي از کارگرها گفت که بره تپه و اون چاله هايي رو که ما کنده بوديم پر کنه! شب شده بود و قرار شد اون آقا بره و اين جمجمه رو هم داخل يه کيسه ي سياه بذاره و داخل يکي از جوي هاي آب بندازه و اصرار و گريه ي من رو هم بابا ناديده گرفت. واقعا دوست داشتم اون جمجمه رو نگه داريم ولي خب مرغ بابا يه پا داشت!! 

خلاصه کنم که بعد از نشون دادن جمجمه ي تــَرَک خورده نه تنها مارو دعوا کردن! بلکه دوچرخه هامون رو هم ازمون گرفتن و تا دو روز حق بيرون اومدن از خونه رو نداشتيم و تنها مي تونستيم از پشت پنجره شنا و بازي هم سن و سال هامون رو ببينيم. من هنوز هم گاهي خواب اون تپه و اون خونه ي قديمي رو مي بينم. واقعا نمي دونم آيا اون جمجمه ايي که ما پيدا کرديم مال قديم بود يا نه ... متعلق به يه مقتولي بوده که قاتلش اونو اونجا دفن کرده بود؟؟ اگه ما بيشتر مي کنديم چيزهاي بيشتري پيدا مي کرديم يا نه؟ متاسفانه الان تپه تحت نظارت شديده و براش نگهبان گذاشتن. شايد اگه الان يه همپا واسم پيدا ميشد خيلي دوست داشتم که بازم مي رفتم اونجا و شروع به کندن مي کردم و حتي شده يه دکمه ي بي ارزش ولي قديمي رو پيدا کنم. البته که با وجود نگهباني که ديگه داره بايد شبونه بريم. يا دست و پاي نگهبان رو ببنديم تا نتونه بره مارو لو بده! يا چمي دونم ... هر نقشه ايي .....

خاطرات کودکي آدم ها٬ هميشه تو ذهن شون مي مونه .... من به جرئت مي تونم بگم نود درصد خواب ها و روياهاي شبانه ام به نحوي مربوط به کودکي هامه ... نشونه ي اين خواب هاي من توي این پست هست .... اونجايي که ميگم : " شب ها خواب ميبينم٬ خودم رو که مثه يه روح غريب و ساکت پر مي کشم به دل خاطرات بهاري ام٬ بعد آروم و اهسته بر مي گردم سر قبرم روي تپه. زير نور مهتاب." و جالبي اکثر خواب هام اينه که مي بينم اونجا دفن شدم. بالاي تپه٬ يعني همون دور وبر اون دودکشه. دور قبرم هم يه نرده کشيدن و يه پارچه ي سفيد آويزون هم با آهنگ باد مي رقصه. دوباره چند شب پيش خواب اون " باغ " مون رو ميديدم  . باغي که من بزرگ ترين و قشنگ ترين خاطره هاي زندگي م اونجا رقم خورد. حالا هر چند وقت اگه حوصله کنم به طولاني نوشتن بدم نمياد بيام قسمتي از خاطرات و خطراتي که پشت سر گذاشتم رو تعريف کنم.

 

 * یه زمانی آرشیو رو پاک کرده بودم به همین دلیل پست بعدی کمی نا مفهوم به نظر میرسه.

 

خاطرات کودکي من

 

 

   يادمه بچه بودم٬ اون قدر که وقتي بابام برام دوچرخه خريد مجبور شديم دو تا چرخ ديگه هم بهش اضافه کنيم تا راحت بتونم از پس تعادلش بربيام. داشتم مي گفتم بچه بودم و سر نترس هم داشتم و اون سال ها ما تابستون ها ييلاق مي کرديم به يه جاي خوش آب و هوايي که من اسمش رو ميذارم باغ! حدود يک هکتار زمين خارج از شهر که بابام دورش رو ديوار کشيده بود و وسط اون باغ ساختموني و جلوش استخر بزرگي و خلاصه يک جور پارادايز براي فرار از گرما و همهمه ي شهر و واقعا که من گرانبها ترين تجربه ها و دست نيافتني ترين خاطرات زندگي ام همان جا رقم خورد . بچه تر از آن وقت ها - قبل ازينکه بابام دو چرخ ديگه به دوچرخه ام اضافه کنه - اون يک هکتار برام دنيايي بود که پاي پياده وجب به وجبش رو کشف کرده بودم و تو خيالم براي خودم چه کاخ ها و چه قصرها نساخته بودم. ولي همين که دو چرخه و يا بهتر بگويم چهارچرخه به زندگي ام پا گذاشت .... دنيام برايم کوچيک و کوچيک تر شد و دست يافتني تر و حقير تر . اولين بار موقعي پام رو ازون باغ بيرون گذاشتم که به خيال خودم شکست عاطفي مهلکي! از جانب پدر مادر خورده بودم و بايد ازونجا فرار مي کردم. بله فرار. ولي کجا؟ اين سوالي بود که ذهن کوچيک من قادر به پاسخ گوييش نبود و من دنبال جوابي براش بودم. دوچرخه رو ورداشتم و رفتم. يادمه يه جاده ايي بود طولاني - که اگه الان با پاي پياده اون جاده ي خاکي رو بري شايد نيم ساعت وقتت رو بگيره - و من هر چي پا ميزدم - يا خودم رو با دوچرخه ميکشيدم جلو - و لنگ لنگان داشتم فرار مي کردم! تموم نميشد . تصميم گرفتم با همون چهار چرخه ي کذايي تا شهر بعدي برم و اونجا با فروختن دوچرخ اضافي دوچرخه ام سعي کنم روي پاهاي خودم به ايستم و کار کنم و .... ازين هَپي اِند هاي کتاب داستان ها هم آخرش اضافه مي کردم که " و تا آخر عمر به خوبي و خوشي در کنار يکديگر با هم زندگي کردند! " البته که اين افکار و خيالات بچگانه ي من زماني پايان يافت که پدر با يک ماشين چروکي چيف به دنبال من اومد و با دعوا! منو به خونه برگردوند.

بگذريم ... هميشه دفعه هاي اول٬ قدم هاي اول سخت است .... بعدتر ها بيشتر بيرون رفتم و بيشتر کشف کردم و بيشتر رکاب زدم .... شنيده بودم همون طرف ها تپه ايي تاريخي ست که دولت به هيچ کسي اجازه ي حفر و بهره برداري از زمين رو نميده و اونجا جزو مناطق ممنوعه ست. يک بار انقدر اصرار کردم تا به همراه خونواده و با ماشين رفتيم و اونجا رو من ديدم. يه تپه که به فاصله ي صد متريش يه دره ي خيلي عميقي بود که توي ديواره هاي اون دره يک عالمه پرنده لونه کرده بودن و با اومدن ما يک عالمه ازون ها پرواز کردن. کنار اون تپه يه سري درخت هاي خيلي خيلي تنومندي بودن و جالبي شون به طراحي عجيب و غريب کاشته شدن اون ها بود. همشون رو ضلع هاي خيالي يه مربع کاشته شده بودن و وسط اون مربع حدود يک متر گود رفته بود. دوباره مربع بعدي به همين شکل. يعني طوري که دو رديف درخت کنار هم قرار مي گرفتن . تو سراشيپي تپه چيزي که جلب توجه مي کرد يه گود رفتگي دَر مانند بود . بابا گفت اونجا يه خونه ست که احتمالا ساکنين قديمي اينجا تپه رو گود کردن و ازش به عنوان پناه گاه استفاده مي کردن. سني نداشتم. نهايت هفت سال يا هشت سال . ولي خب ... دروغ چرا؟ انقدر اين تپه و موضوع حواشي اون ذهنم رو پر کرده بودن که يادمه تمام کابوس هاي من تمام روياهاي شب هام آخرسرختم ميشد به تپه! روياي دست نيافتني من! از آرزوم با هيش کي حرف نميزدم چون شنيده بودم که بابا براي حذر داشتن ما٬ کلي داستان؟! ساخته بود که فلان شخص رو گرفته ان و ازين قبيل ترسوندن ها ! و جالب اينجاست هر چي بابا بيشتر مارو مي ترسوند عزم من براي رفتن بيشتر ميشد. براي رفتن تا اونجا من حداقل به دوساعت زمان احتياج داشتم و رفت و برگشتم ميشد چهار ساعت! و چيزي نبود که بشه بدون دل نگروني هاي مادرم به اتمام برسونم! تازه بدون احتساب زماني که اونجا مي خوام تفحص کنم. نمي خوام زياد وارد جزئيات نقشه ام بشم که چه جوري همه رو متقاعد کردم که من و بچه ي کارگرمون - که اسمش رو به ياد کردستان! گذاشته بودن : کردستان؟!! " مي خوايم بريم پيک نيک . يه روز صبح خيلي زود يه عروسک و مقداري شکلات خارجي به انضمام به قول خودم! وسايل حفربرداري شامل بيلچه ي کوچيکم و يه چاقوي ضامن دار در حد کارد ميوه خوري که بابا بهم داده بود٬ برداشتم و با اين دوستم٬ کردستان ٬-که ايشالله هر جا هست سلامت باشه-  راهي پيک نيک شديم. خيلي ساده? دخترک کُرد رو روي ملافحه ايي که از خونه آورده بودم نشوندم و بهش توصيه کردم که مثلا من ميرم سر کار و تو از بچه ي من!!؟ نگهداري کن تا من برگردم و اين شکلات ها هم مزد تو هستن به اين شرط که دونه دونه بخوري و دخترک هم قبول کرد و من تند تند و رکاب زنان به سمت وعده گاهم با تاريخ! شتافتم.

يادمه از ذوقم بدون اينکه قطره ايي آب از قمقمه ي همراهم بنوشم يک ريز پا زدم و لحظه ايي که رسيدم اولين کاري که کردم رفتم ببينم لونه ي پرنده ها سر جاشون هست يا نه. وقتي خيالم ازين بابت راحت شد برگشتم و يک دور کامل محيط و دور اطراف تپه رو خوب نگاه کردم. سکوت دره و صداي بادي که ميومد و علف هاي روي تپه رو با يه ريتم منظمي مي رقصوند٬ يه جورايي منو ترسونده بود. ولي نه از بابت چيزهايي که هنوز کشف نکردم که از بابت آدم هاي شرور و احيانا دزدي که ممکنه اين طرف ها قايم شده باشن.  آروم و آهسته عمل مي کردم و با هر قدمم کلي اين طرف و اون طرف رو مي پاييدم که نکنه کسي جايي مخفي شده باشه. اول رفتم سراغ اون جنگله که حقيقتا اون موقع هيچ انتهايي براش نمي ديدم. - بايد حتما يه روز از همين روزا دوباره برگردم ببينم واقعا انتها داره يا نه؟؟ - وقتي واردش شدم ديدم وسط اون مربع هايي که گفته بودم پر از آبه و مثل درياچه ي کوچيکي شده بود. انقدر اين موضوع برام عجيب بود که هيچ دليلي براش نمي تونستم بيارم جز اينکه فکر کنم که ممکنه جادوگر!؟! پير اينها رو به عنوان تله و دام براي اونايي که ميان اينجا درست کرده باشه تا گيرشون بندازه. پس با دقت و البته کلي ترس جلو ميرفتم. همون طور که گفتم من هيچ انتهايي براي اون جنگل نميديدم و هر چي جلوتر مي رفتم باز هم چنان ازين مربع مربع هاي آب بود و تا چشم کار مي کرد دور تا دور پر بود ازين درخت ها و درياچه هاي کوچيک آب. کم کم داشتم فکر مي کردم ممکنه انقدر برم که ديگه نتونم راه خروج رو پيدا کنم که صدا و پريدن يه جغد! منو تا سر حد ِ مرگ ترسوند! و فکر مي کردم الان اين جغد منو با اون چنگال هاي قدرتمندش ميگيره و پيش جادوگر بدجنس مي بره. باور کنيد اين ها داستان نيستن! اين ها دقيقا افکاري هستن که اون موقع و تو اون موقعيت تو ذهنم بود. خوش بختانه دختر جيغ جيغويي نبودم که بخوام با جيغم توجه احيانا آدم هايي که ممکن بود همون لحظه اون دور و اطراف باشن رو جلب کنم. يه جيغ نسبتا کوتاه هم مي تونست هيجان و ترس منو بيرون بريزه. با تمام توانم شروع کردم به دوييدن و احساس اينکه اون جغد دنبالمه بهم نيرو و انرژي مضاعفي ميداد واسه دور شدن از اون منطقه.

 

ت.ن : اين هفته تمام کلاس هام رو به دليل سرماي بيش از اندازه ي زنجان خودم تعطيل کردم و موندم خونه! بماند که مورد تمسخر برخي اطرافيان از جمله خاله٬ شوهر خاله ٬ برادر و باقی بستگان قرار گرفتم و بسته شدن درب دانشگاه زنجان را آرزو نمودند با اين دانشجويان اکتيوش!

 

کیدز

 

    * نمي دونم چند تا از شما ها خونديد که اين تابستون ترم جديدي با کيدز! برداشتم. خب اولش که خيلي سختم ميومد به يه سري بچه هاي زير سن ِ مدرسه بخوام چيزي ياد بدم اونم پسر بچه ها!! اما کم کم خوشم اومد و متاسفانه علي رغم ميل باطني م بايد اعتراف کنم که پسر بچه ها خيلي بهتر از دختر بچه ها ياد مي گيرن و کلا کلاس پسر بچه ها براي من خيلي راحت تر از دختر بچه هاست! به چند دليل ... يکي ش اينکه پسر ها در مقايسه با دختر ها ( جنبه ي عمومي قضيه رو عرض مي کنم )  هوش عمومي بهتري دارن و دوم هم اينکه فعال تر و شيطون تر از دختر ها هستن . يکي ديگه از چيز هايي که من توي تدريس به بچه ها کشف کردم اين بوده که بچه ايي هر چقدر شيطون تر! باهوش تر هم ميشه .... تروخدا اگه توي دور و اطراف تون بچه ايي هست که شيطونه شيطنتش رو خفه نکنيد چون به عينه ديدم که معلم هايي که حوصله ي بچه ها رو ندارن خيلي راحت اون قدر احساسات و شيطنت هاي بچه ها رو سرکوب مي کنن که بچه نه تنها اعتماد به نفسش رو از دست ميده٬ بلکه قدرت يادگيريش هم به دليل ترس از معلم به کل از بين ميره. يادمه سر جلسه ايي نشسته بوديم و اساتيد آموزشگاه هر کدوم داشتن از تجارب شون در زمينه ي تدريس به کيدز مي گفتن. خب مسلما من ساکت بودم هم به دليل تازه کار بودنم در زمينه ي کيدز همين هم که همه از اساتيد معروف بودن و نوبت به من نمي رسيد! ديدم تقريبا همشون خيلي خونسردانه از برخورد هاي خشن و نگاه هاي تندشون سر کلاس تعريف مي کنن و اکثريت هم تائيد مي کردن که با بچه هاي شيطون بايد اين کارو کرد و حتي خيلي از معروف تر ها! اعتراف مي کردن که بعد از جلسه ي اول عذر بچه ي شيطون رو مي خواستن و همگي معتقد بودن که تدريس به بزرگ تر ها خيلي جذاب تره!! خب من هم شايد اون موقع اين طور فکر مي کردم ... ولي الان فکر ميکنم اين خاطره ايي که از تو به عنوان يه معلم توي ذهن بچه ثبت ميشه خيلي مي تونه مهم بشه واسه آينده اش و علاقه ايي که به زبان پيدا مي کنه و صد البته که قبول دارم بچه ي شيطون همه ي انرژي اوليه معلم رو ميگيره اما من فکر مي کنم هنر تدريس و اصلا قشنگي تدريس هم به همينه که تو اونقدر هنرمند باشي که بتوني بچه ي شيطون و تخس رو جذب خودت بکني و ازين هوشي که داره بتوني اومممم مي تونم بگم حتي سو استفاده کني. - دليل مکثم شک بي جايي بود که براي استفاده ي کلمه " سو استفاده " تو ذهنم به وجود اومد که همين جا ازتون عذر مي خوام - بله داشتم مي گفتم ... سو استفاده کني چرا که خب مسلما تو يه کلاس بيست نفره همه گيرايي يکساني ندارن و از اون طرف هم شما توي يک جلسه وقت زيادي نداريد. مي دونم همه زياد ازين تز ها و ازين صحبت ها مي کنن ولي حقيقتا کار خيلي سختيه که بتوني از يه بچه به عنوان يه مُدرس! استفاده کني و در عين حالي که به اون بچه ي باهوش اعتماد به نفس ميدي به اون بچه ايي هم که هوش کمتري داره لطمه ايي وارد نشه. خوش بختانه من با سعي و تمرين زيادي که داشتم تونستم به اين تعادل برسم و توي اين دو تا کلاس کيدزي که اين ترم هم برداشتم به خوبي نمود پيدا کرده. و صد البته که اين ها رو مديون علاقه ايي که به بچه کوچيک ها دارم هستم چون تا علاقه نداشته باشي نمي توني بهشون با عشق چيزي رو ياد بدي.

حالا دليل اينکه اين ها رو بيان کردم اين بود که به جز من سه تا خانوم ديگه هم هستن که توي همين آموزشگاه دارن به کيدز درس ميدن و اصلا کمبودي از نظر مدرس براي بچه ها نداشتن. ترم قبل يکي از آشناهاي ما که فهميده بود من توي اين آموزشگاه هستم بچه شون رو با اصرار فراوون که مي خوايم خانوم ح مدرس شون باشن ثبت نام کرده بود و اين طور شد که به من اين سطح رو دادن. خب من اصلا فکر نمي کردم اين ترم هم باز بخوام به اين سطح درس بدم ولي اصرار فراوون خونواده هاي بچه هايي که با من ترم تابستون رو برداشته بودن - و صد البته علاقه ايي که بين ما به وجود اومده بود - باعث شد که من باز هم با همون بچه هاي قديمي و البته يه سري جديد تر کلاس بردارم.

حالا قراره فروردين ماه جشن سالگرد آموزشگاه برگزار بشه و خب مسلما وقت زيادي رو توي جشن به بچه ها اختصاص دادن. ازونجايي که شاگرداي من خيلي عالي ياد گرفتن که شعر ها رو با نمايش و پانتوميم اجرا کنن قرار شده تا فروردين ماه من به صورت جداگونه با همه ي بچه هاي آموزشگاه کار کنم تا بتونن همه شون اين شعر ها رو مثل شاگرداي اصلي خودم ياد بگيرن. جالبي ِ تدريس من به کيدز اينجاست که  هر جلسه کلي گل و شيريني از طرف خونواده ها مياد دفتر آموزشگاه واسه تشکر از من!! خودم هم البته بگم يه کمي تعجب کردم :دي چون کار به خصوصي نمي کنم فقط پا به پاي بچه ها شيطوني مي کنم و فکر مي کنم اين باعث شده بچه ها قدرت يادگيري شون سه برابر بشه.

ديشب يکي از باباي بچه ها اومده بود ميگفت خانوم ح ما از دست اين شب و روز نداريم همش از ما داره روز و ساعت مي پرسه که مثلا" چند شب ديگه من بخوابم وقت کلاسم ميشه؟ چند ساعت ِ ديگه؟ عقربه بياد رو چند من مي تونم برم کلاس؟" شما مگه سر کلاس چي کار مي کنيد؟؟

البته من نمي تونم و نمي خوام جذابيت تدريس به بزرگ سالان رو هم انکار کنم ولي مشکلي که من داشتم اين بود که دخترها از من الگو برداري مي کردن و پسرا هم عاشقم ميشدن! در نتيجه فعلا مي چسبيم به همين کيدز تا هم صلاحيت الگو شدن رو توي جُم هوري اسلامي پيدا کنيم!! هم يه سني بشيم که ديگه اين بچه دبيرستاني ها عاشق چشم و ابروي من نشن!

ببينم کسي ايده ي خاصي واسه برگزاري اين جشن بزرگ نداره؟

 

 

 
 * من حالم از بزرگ راه يادگار امام به هم مي خورد!!!  ولي

 لطفا شما حالتان به هم نخورد! چون اگر مثل من مجبور شويد يک دور شمسي قمري دور خودتان بزنيد و آخر سر مثل جورابي که دور گردن خر! آويزان شده باشد٬ گم شويد و مجبور شويد چند ليتر بيشتر از آن کارت سوختتان بيرون بــِکشيد٬ بعد از آن سعي مي کنيد - حداقل مي توانيد اميدوار باشيد که قرار است از دفعه بعدي سعي کنيد! -  آن احساسات مزخرف و بچه گانه و به قول دوستي! رومــَنس تان را! بگذاريد درب کوزه و آن خاطرات را جايي حوالي آن جاي نداشته تان بکنيد و فقط به رانندگي خود فکر کنيد .

 

--------------------------------------------------------------------------------


*يک مشت و نصفي خاطره دارم که ديگه نمي خوام وبال جونم بشن ٬يه جايي پيدا کردم دنج! واسه دفن خاطره هام! قرار هم هست هر روز برم بهشون آب بدم يه روزي شايد يه گل نرگس در بياد. اون وقت عطر نرگس ميپاچه رو همه ي لباس هام . ولي ببينم .... لباس هام که نمي پوسـَـن؟

 

--------------------------------------------------------------------------------

 * " گفتم عصباني ام، گفتم دارم از خودم انتقام مي گيرم، از اينهمه دعا و زجه موره هايي که انگار هيچ کس نشنيده، خسته ام از اونهمه اشک ريخته و بغض نترکيده? از اون همه سر بردن توي بالش و يواشکي هق هق کردن و نفس کم آوردن. - درست مثل اين بچه هايي که صورتشان را اشک پوشانده و حسرت را چشم هايشان؟! -  اين روزها دارم انتقام مي گيرم آن هم از که؟ از خودم!
يه جور حس سرخوردگي شايد ...
که قديم ترها با نوشتن خالي ميشد و اين روزها ... ديگه چي رو بايد خالي کرد روي کاغذ؟ چه چيزي هست که تکرار نشده باشه و نگفته باشم و ننوشته باشم؟ لعنتي! يه بغضي مي چپه توي گلوم که فقط انگار حجم حضور شانه هاي تورا مي خواهد و بس که بپاشمش بيرون و خالي بشم .... يه جور نرمي و لطافت نوازش ِ دستانت را مي خواهم  ....
فقط اين گلهاي روي ميز که جلوي چشممه، خيالم رو زنده مي کنه که چي ميشد اگه اين گلهاي سرخ روي ميز رو تو براي من آورده بودي، نه کسي ديگر براي کسي ديگر؟
و خيال مي کنم روزي را که آمدي و روي همين صندلي نشستي روبروي پدر و ...
هيچ...
گفتم که، ديگر قصه اي براي گفتن نمانده است و حرفي براي نوشتن .
ديگر دلم هم انگار ارزشي ندارد، که ارزش هر دلي به حرفهاييست که براي نگفتن دارد و من ديگر حرفي ندارم براي نگفتن جز ...


فقط مي دانم دلم زياد تنگ مي شود و گفته بودم يک بار پيش تر ها شکسته ام٬ نگفته بودم؟

 
و حتي خيال دوست داشته شدن هنوز حس قشنگي براي آدم است
 و من هرگز به کسي نگفتم که ارزش هر دلي .... هوم! "

 

--------------------------------------------------------------------------------


 * کسي اين آهنگ گرد باد پاييزي رو بلده؟ آخ اين آهنگه دقيقا وصف حال روحي  الان  منه!

 

--------------------------------------------------------------------------------


* خيلي خوبه که اينجا خودمم! خيلي خوبه که اينجا ميشه نوشت ٬ميشه بود ٬ميشه ..... لعنت به من که خواهري نداشته ام هيچ وقت!!

 

 

 

مطمئنا آدم هاي زيادي رو ديديد که با آهنگ " اِستـِرِنجـِرز اين د ِ نايت" برقصن٬ اونم تانگو. اما ببينم تا حالا کسي رو ديديد با اين آهنگ - دقيقا همين آهنگ رو منظورمه!-  گريه کنه؟؟

 .

.

.

خب نخواهيد هم ديد٬ چون من انقدر سگ ام که جلوي کسي گريه نمي کنم!

 

خسته ام ... طاقتي نمونده برام و ازين هم که بخوام باز هم تظاهر به خوبي و سرخوشي و خوش حالي بکنم ديگه حالم به هم مي خوره. پناه مي برم به تنهايي ها و خلوت هاي شبونه ي خودم.

 

احضار روح

 

خب چند وقتيه که چيزي ذهنم رو مشغول کرده به اسم " احضار روح " که در رابطه باهاش چيزي بنويسم. اگرچه که مي دونم توي اين روزگار و کسي با سن و سال من و ادعاهايي که داره کمي عجيب و در عين حال مسخره ست که بخواد به اين چيز ها اعتقاد داشته باشه. ولي خب من به همه ي اونايي که تجربه نکردن اين حق رو ميدم که احضار روح رو صرفا يه کار سرگرمي و خنده دار و بر پايه ي دروغ و فريب و يه سري آدم بدونن . ازونجايي بهشون حق ميدم که تا حالا نديدن و براشون موردي پيش نيومده. خيلي دلم مي خواد راجع به اتفاق هايي که برام افتاده بنويسم و خيلي هم دوست دارم اگر کسي در اين زمينه تجربه اش رو داره باهام در ميون بذاره ولي خب ... هم کمبود وقتي که دارم و هم پراکنده بودن افکارم در اين زمينه فعلا اين اجازه رو بهم نميدن. دوست دارم نظر شمايي که اينجارو مي خونيد بدونم تا ببينم چند درصد از شمايي که توي اين دنياي سايبر و عصر اطلاعات و کامپيوتر هستيد به احضار روح اعتقاد داريد. حرف ها و سوال جواب هايي از ارواح داشتم که مطمئنا شما - يي که تجربه ي احضار روح رو داشتيد و حداقل کمي ! به اون اعتقاد داريد- دوست داريد بدونيد.

اگر ميشه بنويسيد آيا اعتقاد داريد يا نه؟ اگر نه چرا؟ اگر آره تجربه ايي در اين زمينه داشتيد يا داريد؟ تا چه حد براي حرف هايي که از ارواح مي شنويد ارزش قائل هستيد؟ ممنون تون ميشم .

 

 

 

راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است
خدا را چه ديده‌اي ري‌را!
شايد آنقدر بارانِ بنفشه باريد
که قليلي شاعر از پيِ گُل ِ ني
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آينه
شمعداني، عسل، حلقه‌ي نقره و قرآن کريم.

 

تب

 

   بدنم داغ داغه. گاهي حتي يه تيکه لباس هم نمي تونم تحمل کنم و گاهي از شدت سرما دست ها و صورت و پاهايم کبود مي شوند. تب دارم . شديد. آن قدر که چشم هايم پر است. آن قدر که صدايم از ته ِ چاه و گرفته در مي آيد . آن قدر که به تو نياز دارم و نمي توانم اين نيازم را پنهان کنم. آن قدر که در اوج سرفه هاي شديد و خفه کننده ام - چون بيني ام کيپ است - دلم مي خواست با تو حرف - حداقل!! - بزنم. آن قدر که کلافگي و بي قراري ام را زير تپش هاي قلبم قايم مي کنم. بدنم داغ ِ داغه. دست هايم مثل چوب خشک شده اند و آويزان از تخت .  آب دهانم به زور پايين ميرود.  چشم هايم سنگين اند. . استخون هايم شکننده و دردناک شده اند و با هر نفس و هر تکانِ بدنم قسمتي از استخوان هايم دردناک تر مي شوند و تو نيستي. بي انصاف نيستم ولي سهم اين چند روزه ي من از تو فقط يک شب بود . يک وقت هايي - مثل الان - متاسفانه يادم ميره که آدم ها هميشه تنهان? هميشه ... حتي زماني که از شدت دل خوشي دلـَت مي خواهد همه ي خاطره ها و روزهاي خوبت را با آدم ها از فرط خوش حالي ات قورت بدي! آن هم درسته ! چرا من يادم رفت؟ همين تنها بودن آدم ها را مي گويم؟ خسته ام. از نبردي سخت باز نگشته ام ولي خسته ام. از فـِرت فـِرت بيني کشيدن بالا و از خـِرت خـِرت سرفه کردن ها و از درد کشيدن استخوان هايم و از  .... از خودم و از اين همه دلبستگي هايم .... که من آدم نمي شوم!

کسي مي تونه واسم يه فال حافظ بگيره؟

 

 

                                                           پشت اين حنجره ها دل مي گيره!

 

شلخته خانوم!

 

 

   اين پست صرفا يک پست بي آبرو کننده مي باشد. لطفا اگر مي خواهيد ديدتان را نسبت به بنده تغيير دهيد از خوانده شدن آن توسط ذهن کنجکاو - فضول! - خود خودداري بفرماييد. هيچ گونه مسئوليتي نسبت به خوانده شدن آن توسط بي جنبگان! پذيرفته نميشود.

ببين من نمي دونم مشکل من واقعا اينه يا همه اين طوري هستن؟

*  اتاقم :من دقيقه نود و يک کارهام رو انجام ميدم. اگه قراره مهمون بياد و اتاق من شديدا شلوغ باشه - البته معمولا نيست فقط تيکه پاره هاي کتاب و هر آنچه از جنس کاغذه مثل بمبي که وسط شهر ترکيده باشه همه ي گوشه کنار اتاقم ديده ميشه و بيشتر گرد و خاک هست تا آشغال هاي خودم - آره داشتم مي گفتم که اگه قرار باشه مهمون بياد و من از دو هفته جلوترش هم خبر داشته باشم که ساعت دو مثلا روز يک شنبه مهمون مياد٬ تا ساعت دو -دقيقا!- با بي خيالي تموم نه تنها چيزي رو جمع و جور نمي کنم بلکه دائما به روند باز موندن کتاب هام و پخش کردنشون همت مي ورزم و زماني که زنگ در خونه رو ميزنن دقيقا مثه کارتون گجت دست ها و پاهام دراز ميشن و هر کدوم شون مشغول جمع آوري و گردروبي گوشه ايي از اتاقم ميشن. خب تا الان که آبروريزي نشده ازين حيث و فقط غرغر هاي مامانه که بايد تحمل شون کنم.

* سطل آشغال اتاقم : يه سطل آشغال بزرگيه که اسمشو گذاشتم خرس آبي. چون خيلي گندست و آبي خوش رنگيه و در ضمن خيلي مهربونه. به ندرت پيش مياد که شما خالي ببينيدش و البته که با يه نگاه اجمالي ميشه فهميد که نشونه گيري زياد خوبي ندارم چون دورش شلوغ تر از محتواي درون سطله! محتويات توش يا دستمال کاغذيه - چون من دست و صورتم رو با دستمال کاغذي خشک مي کنم نه با حوله - يا خود کاغذه يا پوست شکلات و پاستيل. مامانم هميشه غر ميزنه : اين سطل تو هميشه پره! و معمولا هم جواب من هميشه تکراريه : خب سطل رو گذاشتن واسه پر کردن ديگه!

* حاضر شدنم : از سه هفته ي پيش به ما اعلام شده که شب جمعه يه مهموني دعوت هستيم و تا خود ظهر پنج شنبه هر کي ازم مي پرسه چي مي خواي بپوشي؟ اظهار بي اطلاعي مي کنم. دو ساعت مونده به رفتن کاسه ي چه کنم چه کنم به دستم مي گيرم و پنج دقيقه مونده به رفتن حاضر شده جلوي در منتظر بقيه مي مونم- البته به استثناي پدرم چون ايشون فوق العاده منضبط و خوش قوله و اگه ميگه ساعت هشت ! منظورش حتي پنج دقيقه به هشته نه خود هشت! - البته که همسايه ها ياري کنيد .... و ايناست! خيلي وقت ها موهام رو حوصله نداشته باشم درست کنم يه هِير پيس ميذارم و قضيه رو تموم شده فرض ميکنم. خيلي وقت ها هم .....

* از خونه در اومدنم : خب .. اين هم مثل همون دقيقه نود و يک بودنمه! ساعت هشت کلاس دارم. تا خود هفت و نيم مي خوابم - البته از ساعت شيش همه اهل خونه دارن منو بيدار ميکنن-  و تو خواب و بيداري تصميم مي گيرم و تايم بندي مي کنم که پاشدم صحبونه ام رو خوردم مسواکم رو زدم حاضر ميشم٬ ماشين رو از پارکينگ درميارم. از سر خيابون يه کيک ميگيرم که تا دوازده و نيم که فقط يه آنتراکت۱۰ دقيقه ايي داريم گرسنه ام نشه و براي هر کدوم اينا يه تايم مي گيرم و هفت و نيم از خواب پاميشم و با توجه به ساعت يه تايمي رو هم  واسه شلوغي خيابون ها توي ذهنم در نظر ميگيرم . موقع رفتن مامان از رو پله ها داد ميزنه : دو تا شير کم چرب هم واسه من بگير! و با ماشين تا سر خيابون ميرم دنده عقب ميگيرم همه ي اين مسافت رو  و از سر کوچه چند تا بوق ميزنم تا مامان در پايين و باز کنه تا من معطل نشم. ساعت چنده؟ اومم ده دقيقه مونده به هشت. اوه ديرم شد. به ضبط ماشين که شمپاين گذاشتم - بهش علاقه ي خاصي ندارم فقط باعث ميشه انرژي بگيرم واسه فشردن پدال گاز! - ولوم ميدم و کاري ندارم کي سر راهمه و کسي بهم راه ميده يا نه . راه ميگيرم! و دو دقيقه مونده به هشت جلوي در آموزشگاه هستم. جاي پارک پيدا نمي کنم ... ائه يه جاي خالي؟ ولي يه ماشين ديگه منتظره کمي خيابون خلوت شه تا دنده عقب بگيره و پارک دوبل خودشو جا کنه! يه فکر شيطاني به ذهنم ميرسه زود هر طوري هست توي اون جاي پارک کوچيک با سر خودم رو جا مي کنم و راننده ي ماشين داره بهم بدجور نگاه مي کنه ولي شخصيت داره!!  هيچي بهم نمي گه و من بدو بدو پله هاي آموزشگاه رو دو تا يکي مي کنم و خودم رو به کلاس مي رسونم و پشت استاد وارد کلاس ميشم!

اين اتفاق هر روزه ي منه! حالا ممکنه يه جاش من استاد باشم يه جاش دانشجو يه جاش همين شهر باشم و يه جا ديگه زنجان و .... خلاصه شيوه ي کار من همينه! اگر قطار قراره ساعت پنج تو ايستگاه باشه من تازه پنج از خونه يا خوابگاه در ميام چون ميگم اي بابا هميشه قطار تاخير داره! هيچ وقت از قطار جا نمونده بودم چون هميشه قطار ها کم کم يک ربع تاخير دارن و تنها باري که از قطار جا موندم مربوط ميشه به دو هفته پيش که از قطار پنج و پنجاه دقيقه صبح جا موندم و عوضش با قطار هشت صبح برگشتم خونه! بين خودمون بمونه که به هيش کي نگفتم گرفتم خوابيدم و دقيقا ساعت پنج و پنجاه دقيقه از خواب پريدم و خودم رو با آژانس رسوندم ايستگاه و ديدم قطار از شانس من امروز دقيقا سر موقع حرکت کرده بوده! خب چاره ايي نبود! ولي مجبور بودم در جواب خونوادم که زنگ ميزدن کي ميرسي بيايم دنبالت؟! بگم : قطار خراب شده!!  و گفتن دور و بر ساعت هشت صبح ميرسه زنجان!  - آخه از بس همه هي به من ميگن يه کم زودتر دربيا و دست ازين دقيقه نود بودنت بردار! مجبور شدم دروغ بگم!

خلاصه که جدا مي خوام يه راه حلي به من بديد - البته اگه خودتون مثه من نيستيد ! چون خودم همه ي افکار اين چنيني ( مثل خودم رو ) از حفظم! - چون جديدا ها تو خواب همش مي بينم که تو يه حادثه ي رانندگي به طرز فجيعي کشته ميشم. البته که هميشه سرعت و هيجان توي رانندگي رو دوست داشتم ولي اين اواخر بدجوري اين خواب ها روي ذهنم تاثير گذاشتن و دوست دارم - جدا - ازين اخلاق هام دست بردارم.

ته نوشت : مسئوليت جو زدگي و بي جنبه بودن شما را هيچ گونه تحمل نمي فرماييم! بنده همون پرنسس هميشگي هستم!

 


 * : بعد التحرير : اولا که همسايه هاي ما به اين بوق هاي من عادت کردن! يعني هممون به اين مدل بوق ها عادت کرديم. چون هر کدوم از همسايه هامون ازين مدل بوق براي کاربردهاي مختلفي استفاده مي کنن? که البته اينو هم بگم که مخترع اين روش من بودم!! ( الان اگه مامانم اينجارو مي خوند ميگفت : آباريکلا که با افتخار تمام از بي فرهنگيت و بي ادبيت مي نويسي!!! ) ولي خب باور کنيد اولش يه کم سخته. تا وقتي که گوشتون به انواع مختلف بوق ها عادت کنه و بتونيد ظرف سه سوت بوق رو شناسايي و منظور بوقــِر را -بوق به اضافه ی پسوند" اي آر" فاعلي - کشف کنيد. بعد ازونجايي که بين شما و اون فرد مقابل يه نوع هم ذات پنداري به وجود مياد ديگه ازينکه کله ي صبح صداي بوق مثلا ژيان!!!! رو بشنويد ناراحت که نميشيد هيچ تازه خوش حال هم ميشيد که اين دقيقه نود بودن شما به تمام اهل کوچه سرايت کرده! 

 بعدش هم که يه شک و شبهه ايي پيش اومده بود. اين جرياني که راجع به بعد از کلاس وارد شدنم نوشتم مربوط به آخرين ماجراي اخير دير رسيدن من سر کلاس بازآموزي اساتيد توي آموزشگاهيه که دارم درس ميدم و دو روز در هفته شنبه ها و سه شنبه ها از هشت تا دوازده و نيم.

 

پرت و پلا!

 

  يک

      من نمي دونم اين چه سريه من هر ترم با اين استادِ ! ( چون خانومه! ) مشکل دارم!! البته من ِ تنها نيستم ها! هر کي که با ايشون کلاس داشته اعتراف مي کنه که توي کلاسش دو سه تا سوگلي داره بقيه کلاس رو از رو قيافه يا خوشش مياد يا بدش مياد. اگه ليمو شيرين بازي در بياري و جزوه هايي که خانوم از دانشجوها به عنوان پروژه ي کلاسي گرفته رو ببري بدي بيرون براش تايپ کنن بعد ايشون همون جزوه ها رو بده به اسم خودش کتاب چاپ کنن!! ميشي سوگلي ش! حالا اگه از استاده خوشم ميومد شايـــــــــــــــــــد ( چيه بابا؟ چرا حالا ميزنيد؟  گفتم که شايـــــــــــــــــــــــــد ) ازين کارا واسش مي کردم. اما اين استاده اصلا از اول هم بدگوشت بود!! ما هم که بدشانس! نيست اين رشته ي تحصيلي من يه رشته ي تازه اييه توي دانشگاه مون همه استاد ها تکراري هستن! حالا اين خانومه - شما بخونيد پيرزنه! چون نزديک شصت سالشه ولي ول کن تدريس نيست! - عجيب به حضور دانشجويان سر کلاسش علاقه منده! خب نصف بيشتر بچه هاي کلاس مثل من مشغول تدريس هستن و اصلا يکي از خوبي ها يا نمي دونم مزيت هاي رشته ي ما اينه که بايد شاغل باشي چون تجربه يه عامل خيلي مهميه و خب اونايي که مال يه شهر ديگه ايي هستن مسلما نمي تونن سر همه ي کلاس ها حاضر بشن. ازونجايي هم که استاد ها همه قديمي هستن و مارو مي شناسن ديگه گير نميدن که يالا پاشيد بيايد سر کلاس! چون درس هايي هم نيستن که خود دانشجو نتونه توي خونه بخونه. و البته مدیر گروه نازمون. که خدائیش هوای بچه هایی که زنجانی نیستن رو همیشه داره. ولي متاسفانه اين خانوم شديدا گير ميده و ترم قبل به من و ۱۲ نفر ديگه از بچه هاي کلاس سر همين حضور نداشتن در کلاس گفت بريد حذف کنيد! و اصلا به رئیس دانشکده نامه داد!!  حالا بمونه که بعدش من چه درد و رنج جانکاهی کشيدم سر اين موضوع و چقدر از دست دوست هاي زنجانيم ناراحت شدم.

حالا الان اين ترم يه درسي با ايشون ارائه شد. منم که از يکي خوشم نياد ديگه هيچ رقمه نمي تونم باهاش کنار بيام . نرفتم بردارم و هيچ استاد ديگه ايي هم اين درس رو ارائه نکرده بود. عوضش من رفتم اصول تحقيق رو برداشتم با يه استاد مدعو. حالا اين خانومه هر جلسه! - يعني دقيقا هر جلسه ها!! - ميگه به خانوم "ح " بگيد بياد سر کلاس ها!! بازم مجبور ميشم حذفشون کنم ها!!!  بچه ها بهم گفتن منم گفتم ولش کن بذار باز يه نامه بنويسه بده رئيس دانشکده يه کم ضايع شه! خلاصه حالا ما از ايشون دل کنديم ايشون از ما دل نمي کنن! خواستم اينو بنويسم بدونيد من چقدر محبوبم٬ حتی نزد اساتیدی که چشم دیدن من رو ندارن! :دی 

  دو

     من زماني که سوم دبيرستان بودم اين دندون عقل هاي من دراومدن و بنا به گفته دندون پزشک مرحومم ( دکتر وافي ) حتما بايد ميرفتم مي کشيدم وگرنه به ساير دندون هام فشار مياورد. منم اون زمان چون دکتر خودم فوت شده بود رفتم پيش يه دکتر ديگه و ازونجايي که نياز به جراحي داشت ... واقعا اذيت شدم و نزديک يه هفته فقط من استامينوفن و آسپيرين مي خوردم و از همون جا بود که گفتم من ديگه گُ.. بخورم! برم اين سه تاي باقي مونده رو بکشم!! بله دوستان دنيا خيلي کوچيکه و من اون هفته رفتم دندون پزشک واسه چک آپ که گفت بيايد اين سه تا رو حتما بکشم داره کم کم روي دندون هاتون تاثير ميذاره. خلاصه منم که شجاع شده بودم ( آخه ازون زمان مدت زيادي مي گذشت ) پاشدم سه شنبه تک و تنها رفتم دندون پزشکي قصد داشتم به دکتره بگم مرگ يه بار شيون هم يه بار! هر سه تاشو باهم بکشيد . خلاصه بعد از صبحانه ي مفصل راهي دندون پزشکي شدم و اين دکتره دوست داداشمه همين ديد تنها اومدم گفت چرا تنها اومدي؟ زنگ بزنم ببينم اگه " ع " ( داداشم ) کاري نداره بياد؟ گفتم نه آقاي دکتر نمي خواد شما بِکِشيد فقط! قول ميدم اصلا داد بيداد نکنم!!  که ايشون قبول نکرد و گفت نه معمولا واسه کشيدن دندون عقل بهتره همراه کسي باشي. خلاصه اومدم و قرار امروز رو گذاشت. با مامانم رفتم و برخلاف دفعه ي قبل خيلي استرس داشتم. اولين آمپول رو زد و بعد از چند دقيقه اومد که شروع کنه همين چميدونم اسم اين ابزارشون هم چيه که همين دست زد احساس کردم طرف راست فَکم داره مياد پايين. با ايما اشاره بهش حالي کردم يه آمپول ديگه زد و بعد از چند دقيقه شروع کرد خلاصه هِي اين روند تکرار شد و يه لحظه که واقعا فکر کردم علاوه بر فَکم الان کُل اسکلت راست صورتم مياد تو اين آچار پيچ گوشتي ِ دکتر  که ديگه دکتر فهميد و اومد آمپول چهارم رو بزنه و به شوخي مي گفت الان خودت هم بيهوش ميشي کم کم ... که زماني که منتظر بود دارو اثر کنه مامانم گفت ائه؟! چه خوب چقدر چاق شدي هيچ دقت نکرده بودم  دکتره يه نگاهي بهم انداخت يهو با ترس و استرس و اضطراب گفت خانوم پيروي خانوم پيروي! اين خانوم پيروي هم بدو بدو اومد گفت بله دکتر؟ گفت خانومم رو صدا بزنيد؟ ( خانومش مطب بغلي مثه خودش دندون پزشکه ) خانومش هم اومد و دکتر گفت به نظرت ورم داره؟ خانومش گفت نه؟ مشکلي نيست. حالا سه چار نفري دور من وايسادن مي خوان ببينن صورت من ورم کرده يا نه. که خلاصه بعد از ربع قرن تفحص به اين نتيجه رسيدن که لُپ من داره کبود ميشه! و علتش رو هم عنوان کردن که رگ هاتون شکننده هستن اگه هم تا حالا ازتون خون گرفتن جاي سرنگ کبود ميشه يا نه که با جواب مثبت من گفتن آره بر اثر استرسي که داشتي و شکننده بودن رگ هاتون رگ تو لثه پاره شده و اگه پيش گيري نکنيم لُپت کبود ميشه! که ديگه هيچي يخ آوردن و گفتن نميشه بکشيم پاشو برو خونتون! حالا من هي اصرار مي کردم اشکالي نداره بکشيد بابا که ديگه همشون گفتن نه اگه کبود بشه حداقل تا دو هفته جاش مي مونه و اگه پسر بودي اشکالي نداشت ولي دختر جووني نميشه! خلاصه هيچي من اومدم خونه با يه کيسه يخ ... حالا انقدر بيحس کننده زده بود نصف بيني م هم سِر شده بود. ديگه الان بي حسي ش از بين رفته يه دندون درد بدي گرفتم که خدا مي دونه . يه کم هم هنوز صورتم باد داره ولي خوش بختانه کبود نشد. بعد ازينکه ما از مطب دراومديم بيرون دکتره زنگ زده به داداشم که خواهرت زيادي شکننده ست!!! بره پيش دکتر تفضلي ...  خلاصه هيچي اينم گفتم که بدونيد دکترا چه جوري من ِ محبوب رو ديپورت کردن !!

 

  سه

    دوباره اين کلاس هاي باز آموزي مون شروع شده . يه استاد جديد آوردن واسمون که داره رسما پدرمون رو در مياره! شيش تا موضوع داده . که يه جوري اينارو به هم ربطش بديم يه تکست بنويسيم که دوازده خط بشه. حالا سه شنبه صبح دوباره باهاش کلاس داريم بشينم يه چيزي بنويسم.

 

  چهار

     من دندونم درد مياد خب! از توي دهنم لثه ام باد کرده اين هوا!! انگار واقعا يه دندون کشيدم ديگه حالا دردش يه کم کمتر.

 

   پنج

    يه شاگرد دارم اين ترم اعجوبه ست در نوع خودش! باباش مهندس عمرانه مامانش هم دامپزشک. کلي خونواده ش با کلاس و تحصيل کرده و تازه پيگير درس خوندن هاي اين معين هستن. شيش سالشه خيلي هم خوش تيپ و خوشگله. ولي اون جلسه به بغل دستيش يه فحشي داد که من همين دو سه سال پيش اولين بار به گوشم خورد و هنوز معني فحش رو نمي دونم! احتمالا بايد برم ازش بپرسم يه چيزي هم ازش ياد بگيرم 

 

  شيش

   يه کلاغ خريدم - اسباب بازي- کلي خوش گل و بامزست. اسمشو گذاشتم دُم سيا. بعدفقط هم انگليسي حرف مي زنه من حرفاشو به فارسي واسه بچه ها ترجمه مي کنم. آخه ازين مدلي هاس که دستتو ميبري تو منقارش قار قار صدا ميده. بهش کلي شخصيت دادم و مي خوام وارد آموزشگاه بشم از تو داشبرد درش ميارم دستمو ميبرم توش سر راه هم هر کي باهاش حرف بزنه اين هم جوابشو ميده و کلا همه ي بچه ها - چه بزرگ چه کوچيک- زيادي جديش گرفتن. آخه اگه بدونيد باهاش چه فيلمي که بازي نمي کنم! خجالت ميکشه تو بغلم قايم ميشه!!  حالا کلي خاطرخواه پيدا کرده ها! از استاد ها بگير تا بچه ها. پسر ِ من شده. هر وقت ميرم آموزشگاه اگه باخودم نبرده باشمش همه حالشو مي پرسن. حالا به فکرم رسيده برم يه طوطي بگيرم  همين جوري باهاش تمرين کنم تا بالاخره ياد بگيره انگليسي حرف بزنه. مطمئنا خيلي تو يادگيري بچه ها تاثير داره. خودم هم از کارم لذت بيشتري ميبرم. حالا فعلا که اينا در حد يه فکره. فعلا سرم خيلي شلوغه و وقت اين کارارو ندارم.

 

   هفت

  هوا سرد شده ها يه کم٬ نشده؟

 

فاصله فقط!! یه حرف ساده ست!

 

   پاي مسنجر لعنتي اشک ميريزم ... اشک هايم را مي بيني يا نمي دانم از قرمزي چشم هايم مي فهمي که من اشک ريخته ام که مي گويي" سرت را بالا بگير و توي وب کم را نگاه کن " و من انکار مي کنم و از سر غرور کودکانه ام نگاه نمي کنم تا که خدشه ايي بر اين ديوار شيشه ايي وارد نشود ... اشک ميريزم و فين و فينم تمام اتاق را برداشته ولي بازهم از رو نمي روم و مي گويم نه گريه نمي کنم که من تا به حال جلوي کسي اشک نريختم. چرت و پرت چاشني حرف هايم مي کنم و مي خنديم .... شوخي ناموسي مي کني و مي خنديم و اشک ها و خنده هايمان به هم مي ماسند. آينده ايي را برايم ترسيم مي کني که هيچ تضميني براي آمدنش نيست و هيچ نامه ايي از آمدن و ديدن آن روزها در دست نداريم ولي باز هم مي خنديم و به اميد آن روزهاي طلايي به اين فاصله دهن کجي مي کنيم... ولي افسوس که اين" جواني" و اين " شور "  دهه ي بيست تا چند صباح ديگر تمام ميشود و زماني که ديگر فاصله ايي نباشد  جواني و شور نداشته مان! به ما دهن کجي مي کنند. مي گويي و مي خنديم و خودمان را به خريت و نفهمي مي زنيم تا همين خنده هم از لبانمان ماسيده نشوند. مي گويي مي آيي بغلم؟ و من فقط چشم هايم را مي بندم و قطره اشکي که از روي گونه هايم سر خورد روي سر شانه هاي پهن تو جا خوش مي کند. بوي تنت را هميشه دوست داشتم و فقط کافيست با يک نفس عميق تورا و تمام خاطره هايم با تو را که محدود ميشوند به چند روز!!؟! به درون بــِکِشم و آن وقت عطر تو اکسيژن تمام سلول هاي بدنم ميشود. فشارت ميدهم و دست هايم را دور گردنت سـِفت تر مي کنم تا مبادا باز هم اين فاصله خيال تو را از من بگيرد. دست راستم را در موهايت که هميشه کوتاه نگه مي داريشان فرو مي برم و همه ي وجودم - تو را - لمس مي کنم٬ مي بويم و باز عطر تو ميشود تمام اکسيژن سلول هاي بدنم. مرور مي کنيم .... مرور مي کنيم و مرور مي کنيم .... اين فاصله لعنتي را .. که کِي تمام ميشود... تصور مي کنيم ... تداعي مي کنيم ... آينده ايي را که از بودنمان در آن هيچ تضمين و هيچ اطلاعي نيست .... چشم هايم تار مي بينند و تو در پشت مه ِ سفيدي از اشک و حسرت دور مي شوي ... پلک هايم خيس از مرواريد هاي بيرنگ اشک هايم مي شوند .. نيستي .. تو گم مي شوي و باز اشک هاي من روي اين کي بورد مي ريزند.

لعنت به اين فاصله ...

 

و من ..

                هيچي ....

 

* این پست میشه واسه بهترین پسر دنیا. میشه واسه آغوشی که بهترین و نرم ترین و امن ترین آغوش دنیاست. که هنوز هم از هم دوریم. که هنوز هم این فاصله ی لعنتی هست!

 

دل بستگی

 

   داشتم به قناري هاي قشنگ و کوچيکم نگاه مي کردم که فقط به سوت هاي من - شما بخونيد شوت هاي من! چون در سوت هايي که ميزنم مقدار زيادي " ش" وجود داره - آره داشتم مي گفتم٬فقط به سوت هاي من جواب ميدن و اگه يه روز نرم بهشون سر نزنم دفعه ي بعدي که ميرم کلي باهام قهر مي کنن. مي دوني٬ اين حس دلبستگي عجيب من رو ارضا مي کنه. اصلا من به وجود اومدم تا دلبسته بشم و از دلبستگي ديگران به خودم عميقا لذت ببرم. در توصيف لحظاتي که شاگردام منو با تمام وجودشون بغل مي کنن و تو چشام نگاه مي کنن و بهم ميگن " دوستت دارم " عملا برام غير مقدوره. مي دونم در توصيف معلمي و اين حال و احوال ها کم ننوشته اند و من خيال ندارم چيزي بنويسم در اين باب. من فقط مي خوام بگم وقتي يه رابطه ايي بين من و هر موجود ديگه ايي ايجاد ميشه? عميقا براش احترام قائل ميشم و حاضر نيستم به هيچ عنوان اون موجود از من ناراحت بشه. شايد اين رفتار من ناشي از اسفندي بودنم باشه ولي هر چي که هست من عاشق اين خصوصيت خودم هستم. عاشق اون لرزيدن دلم هستم وقتي که  يه دوست ٬يه همکار٬  از همه ي اونا قشنگ تر و دل چسب تر يه بچه و يا يه حيوون بهم ابراز محبت مي کنن-. اگه از تو حرفي نزدم واسه اينه که لرزيدن دل از نوع عشق رو منظورم نيست.- تا حالا شده دل بسته ي يه حيووني بشي که نه زبون داره نه عقل و شعور يه آدم رو اما از خيلي از همين ما آدم ها بهتر محبت رو مي فهمه و بهش جواب ميده؟ لذت و آرامشي که از ابراز علاقه ي بي دريغ و خالصانه - به معناي واقعي کلمه خالصانه! - ي شاگردانم و يا بچه هاي کوچيک و بهتر از همه ي اونا ابراز علاقه ي حيوون ها به ما آدم ها به من دست ميده با هيچ آرامش و لذتي در دنيا قابل قياس نيست. انگار غلظت و خلوص اين علاقه ها چيز ديگريست که با هيچ ترازو و هيچ وزنه ايي در دينا قابل اندازگيري نيست. براي من که اين طوره. پريشب ها وقتي به يه دختربچه ي چهار ساله بدون هيچ پيش زمينه ي ذهني وبرنامه ريزي قبلي گفتم دوستت دارم و همزمان هم توي چشمهاش نگاه کردم نمي دونيد چه جوري نگاهم کرد. چه جوري اومد و توي بغلم نشست و گونه هام و گردنم رو خيس از ماچ هاي آبدارش کرد و من چه لذتي بردم و فکر کردم خوش بختي چقدر ساده ست. به اين فکر کردم که چقدر ازين دوستت دارم هايي بوده که من دريغ کردمشون از جاري شدن توي لحظه و ... چقدر نگاه بوده که من مي تونستم صاحبشون بشم ولي نشدم. بي دريغ عشق بديد. بي دريغ هم خوش بخت ميشيد. اين چيزيه که عملا اين روزها من صاحبشون شدم و به گياه هاي زرد و نارنجي حياط هم رحم نمي کنم. ماه اين شب ها توي آب خيلي قشنگ تر از قبل شده.

 

 

 

سر نوشت : اين متن مربوط به چند روز قبل از ماه رمضونه

.

    با خودم فکر مي کنم کي قراره اين تنبلي و سُستي من بالاخره تمام بشه و من به طور جدي بشينم درس بخونم. مخصوصا که از امروز هم اين کلاس هاي باز آموزي مون که از روزهاي جمعه افتاده به دوشنبه ها و پنج شنبه ها شروع هم ميشه. يه دلهره ي بدي دارم که خدا خودش مي دونه. فکر اينکه قراره با رئيس و مشاور و کلي ازين استاد هاي باتجربه و کله گنده ي شهر پشت يه ميز و نيمکت بشينم و علم و دانش نداشته ام را به رُخ آنها بکشم فکرش هم تنم رو مي لرزونه! چه برسه به اينکه بخوام سر کلاس بلبل زبوني هم بکنم و دست آنها را در اعتماد به نفس و پررويي از پشت هم ببندم! مي داني اين تنبلي و سُستي من هم انگار دليلي دارد. دلم مي خواهد ساعت ها بنشينم روي صندلي ميز تحريرم يا که نه بروم و در تراس کنار اين پرنده هاي دوست داشتني ام بنشينم و چشم هايم را ببندم و فکر کنم. به آرامش عميقي رسيده ام. مي دانم همه ي اين توهمم از آرامشي که مي گويم خيالي بيش نيست و تو توي اون شهري و من اينجا و نزديک هزار کيلومتر از هم دوريم و اين آرامش خيالي ست! مي دانم. ولي باز با اين حال روحم همچون درياچه ي آرام و عميقي شده ست که نه تلاطمي بر رويش هست نه سنگ ريزه ايي کوچک مي تواند آرامشش را بر هم زند. فقط فکر اين کارهاي عقب افتاده و ناتمامي که مربوط به درسم است کمي خاطرم را مشوش و مخدوش کرده که آن هم همش مي گويم : از فردا! آخ که عجب اين عبارت به آدم قوت قلب مي دهد تا گشادي اش را هم چنان حفظ و بر آن تاکيد فراوان داشته باشد که از فردا قرار است تمام اندوخته هاي اين چند وقته ات را مرور کني . از امروزت لذت ببر. چشم هايت را ببند و عطر اين گل هاي لاله عباسي را عميق به درون بکِش. بگذار صداي چهچهه ي اين بلبل ها تورا به درون جنگلي عميق و وحشي و فارغ از اعداد و ارقام و حساب کتاب هاي اين دنيا بکِشاند. بگذار تورا مست کنند و تو هم آرام شو. چرت مي گويم نه؟ هوم ... کمي مي دانم. اين کمي مي دانم ِ من از آن جهت است که نيم بيشتر نمي دانمش بر ميگردد به آرامشي که تو به من هديه دادي. نمي دانم ِ قضيه بر ميگردد به اينکه دلم مي خواد همين طور اين درياچه ي وجودي ام آرام و ساکت بماند و من مجبور نباشم براي فشردن پدال گاز زندگي مان همين توهم آرامش را هم از خودمان - حداقل از خودم! - دريغ کنم. مي دانم سراب آرامش? بدتر از ناآرامي و مشوش بودن ست. بايد به خودم تکاني دهم. امروز در کلاس باز آموزي من در کنار اساتيد معروف و نامي شهر قرار است بنشينم و خودم را نشان دهم! بهتر است دست ازين توهم ها و سراب ها بردارم. ولي اين را بدان .... در کنار تو همان درياچه ايي هستم که هيچ سنگي نمي تواند وجودم را ازين آرامش محروم کند. تو آرامش مني.

آرامشم٬ دوستت دارم.

 

ته نوشت : خوش بختانه اولين - و فعلا تنها - جلسه ايي که ازين کلاس ها برگزار شد به خوبي و خوشي و ميمنت تموم شد و من با وجود استرس زيادي که اول کلاس داشتم ولي خوب تونستم خودي نشون بدم. انصافا بين اون همه استاد بدَک نبودم . :)

 

 

    ما اين دفعه ديگه کلي فکر کرديم. يعني قبل تر هم فکر کرده بوديم* ها! اما ياد اين وب گذر گوشه ي وبلاگمان نبوديم که ببينم ملتي که از گوگل و موتورهاي جستجو به اينجا کشيده مي شوند چه جوري کشيده مي شوند! ( نه خدائيش جمله بندي رو حال کرديد؟  ) خلاصه هيچي يه سري زديم و بعد از کلي پسورد امتحان کردن بالاخره تونستيم وارد بشيم و حدس ميزنيد چي ديديم؟ ! دوستان و آشناهايي که هماره مارا مورد الطاف خويش قرار ميدهند که هيچ. قد سر سوزني بيش نيستند. ولي بقيه که با جستجوهاي پيش رفته به اين جا رسيده بودند و به همين دليل هم گويا ما فيل تر شديم!! نه خدايي مي خوام بدونم ... واقعا کدوم آدم احمق و خل و چل و ...( آخه چي بگم به اون آدم! ) اين عبارت رو سرچ مي کنه؟ => ( باباش + کرد* ) به جاي ستاره لطفا "ش" بگذاريد. خب بابا جان معلومه که توي يک پستي هم که خونوادگي باشه امکان اينکه يه جايي از بابا صحبت کني و يه جاي ديگه هم بگي مثلا : تلفن کردش به من و گفت اين جوري ! يا مثلا يه بنده خدايي از سرچ کردن رژيم لاغري انگور! رسيده بوده به وبلاگ من. من واقعا از اون دسته از ويزيتورهايي که با اين عبارت به وبلاگ من کشيده شدن واقعا عذر مي خوام چون خودم به دنبال چاقي هستم. لطفا اگه کسي رژيم چاقي داره مطرح کنه خوش حال ميشيم. آهان يه سرچ خنده دار ديگه ايي که بنده مشاهده کردم اين بود که يکي سرچ کرده هال + با + ظن داداش. ( مخصوصا هال و ظن رو اشتباه نوشتم ) نه آخه خدايي! من کجاي وبلاگم ازين چيزاي بد بد نوشتم؟؟ اصلا همش به اين فکر مي کنم که اين در وبلاگ نويسي رو اونم تو بلاگفا تخته کنم که انقدر ازين کلماتي که موجب تشويش اذهان عمومي ست منتشر نکنم! حالا قصدم ازين نوشته چيست؟ که اعلام بدارم از تمامي هم وطنان اکتيو و غير اکتيو از سرتاسر اين کره خاکي٬ امريکا٬ چين٬کانادا٬ کويت؟!!  آلمان٬ دانمارک و ايضا ايران!! که قدم رنجه فرمودن  اين عناوين م*ستهجن! را سرچ کرده و به وبلاگ ما رسيده اند تقاضا بداريم مارا عفو فرموده و ديگر هرجايي از اين دنياي سايبر که اسم وبلاگ مارا مشاهده فرمودند قدم نگذارند که شرمنده ي آن عزيز اکتيو نشويم و ايشان زودتر بتوانند به مراد دل خود برسند !

 

* : همين جوري خواستيم خودمان را با خودمان جمع ببنديم مودبانه تر شود!

 

دلم مدرسه مي خواد! من دلم انشا مي خواد!

 


   
امروز بعد اين چند سالي که از نرفتن! به مدرسه ميگذشت٬ براي اولين بار دلم گرفت. ياد روزهايي افتادم که به شوق!! رفتن به مدرسه دقيقه نود از خواب پاميشدم تازه بعد از اينکه کلي هم دستام رو ميذاشتم روي صورتمو کَلَمو ميذاشتم روي شوفاژ تا يه کمي هم چرت بزنم هم گرمم بشه ٬ تند تند لباسم رو مي پوشيدم و تازه کلي هم توي راه مدرسه دَستام رو مي ماليدم روي هم تا جاي خطوط شوفاژ از روي دَستام از بين برن. از ابتدايي ام به خصوص سال هاي اول تا سوم خاطره ي روشني ندارم. تنها خاطره ي روشني که ازون سال ها دارم يکي جشن عبادت! بود که مادربزرگم برايم سنگ تمام گذاشته بود و يک چادر سفيد ( يک دست سفيد ) از جنس دانتل فرانسوي برايم دوخته بود و يک جانماز هم جنس چادر و بالاي سر چادر رو مرواريد دوزي کرده بود و مادرم هم به مناسبت اين جشن منو برده بود آرايشگاه و موهايم را مرتب کرده بود که براي جلوي چادر سفيدم من چتري هاي خوشگلي داشته باشم. يادم هست وقتي جلوي در مدرسه مون که کنار خيابون بود با اون چادر سفيد که پياده شدم نگاه همه ي مادر ها و بچه ها- و رهگذرهايي که اون موقع صبح کم نبودن- که جلوي در مدرسه منتظر سرويس  بودن تا مارو ببرن به محل برگزاري جشن٬ روي من خيره مونده بود و دروغ چرا؟ ازينکه اين همه به من نگاه ميکردن سرمست و خوش حال بودم. نمي دونم معصوميت چهره ام بود يا  سفيدي و قشنگي اون چادر و مرواريد هاي سفيدي که بالاي سرم مثل يه تاج دوخته شده بود و البته مزه ي همه ي اين دل خوشي و غرور رو مسئول پرورشي مدرسه مون به آني ازم گرفت. به قول خودش من ديگه بزرگ شده بودم!! و نبايد موهام رو مثل دختر بچه ها از زير چادرم بيرون مي ريختم. به هر نحوي بود موهاي قشنگ و طلايي منو چپوندن زير چادرم و من کلي ناراحت و دلگير شدم ولي اونقدر غرور داشتم که جلوي چشم بقيه نزنم زير گريه. اين روشن ترين خاطره ي من از اون سال هاي اول مدرسه بود. اگرچه که حتي روز اول مدرسه م رو يادمه ولي انگاري هنور مزه ي اون تحقيره زير زبونمه. ولي باز با اين حال دوست داشتم دوباره بر مي گشتم و اون حال و هواي مشق نوشتن ها برام تکرار ميشد.

سال اول راهنمايي بودم . مدرسه مون خيلي نزديک خونمون بود و من پياده ميرفتم و ميومدم. آخرهاي سال بود و از شنبه اش امتحان ها شروع ميشد. ياد خانوم حسيني بخير. دبير ادبيات که هميشه ما بچه ها دستش مينداختيم و شوخي ميکرديم ولي بنده خدا هيچي نميگفت. اون روز هم با خانوم حسيني کلاس داشتيم که ما رفتيم توي حياط تا عکس هاي يادگاريمون رو بگيريم. حدود ده نفر بوديم و براي اينکه عکس جالبي بشه به پيشنهاد من قرار شد بريم روي ميز پينگ پنگ مدرسه! وايستيم و عکس بگيريم. آخرين نفر در حال جابه جاشدن روي ميز بود که .... يکهو ميز با اون همه عظمت و بزرگيش .. بله درست حدس زديد.... فرو ريخت!!! و ما ده نفر رو طوري کوبيد روي زمين که پاي من در رفت! شليک خنده ي ما و صداي فروريختن ميز باعث شد سَرِ بچه ها از کلاس ها و مدير و ناظم و دفتر دستک مدرسه از اتاق مدير بريزن بيرون تا ببينن چي شده و ما هم که ترسيده بوديم همه فرار کرديم تا قايم بشيم!! يادآوري صحنه ايي که من با پاي چلاقم! ميدوئيدم تا برم يه جاي قايم بشم به خودي خودش خنده داره چه برسه به اينکه يادم بياد که چطور با معصوميت تمام همه ي اون ده نفر - از جمله خود من - انکار مي کرديم که موقع وقوع اين حادثه! در حياط نبوديم و هممون توي دستشويي مدرسه بوديم!! حالا با پاي لنگان بايد بر مي گشتيم طبقه ي سوم و شنبه هم بايد نفري ده هزار تومن - که خب به نسبت اون موقع پول زيادي بود! - براي جبران خسارت وارده مي برديم مدرسه وگرنه ازمون امتحان نمي گرفتن. دردسرتون ندم که من چند تا از بهترين دوست هام مربوط به همون دوران هستن و روزي نيست که ما دور هم جمع نشيم و ياد اين خاطره نيفتيم.

و بالاخره سال آخر دبيرستان! که کويتي درست کرده بوديم براي خودمون! که حتي يک جلسه هم من سر کلاس فيزيک يک آقاي شمس- مرد پيري که صداش به زحمت درميومد!- ننشستم و به جاي اينکه امتحان پايان ترممون از پونزده نمره باشه از بيست نمره شد که بنده ي خدا جبران مافات پنج نمره ي سر کلاس و امتحان ميدترم مارو بکنه! کلاس هفت نفره ي تجربي مدرسه که هر روز يکي از بچه هاي کلاس پشت در اتاق مدير بودن واسه سوال و جواب پس دادن اينکه چرا دير اومديد و زود رفتيد و .... . ياد زنگ هاي ورزش بخير که ما از سالني که برامون اجاره کرده بودن در مي رفتيم و توي صف بربري!! وايميستاديم و مي خنديدم . ياد اون نون و پنيرهايي که سر کلاس دبيرامون مي خورديم و فکر مي کرديم نمي فهمن. ياد اون آجيل ها و .... . ياد مسافرت همدان. ... واسه خيلي چيزا هست که دلم تنگ شده.  واسه خيلي از دوست هام . که دلم مي خواد بدونم الان کجاي دنيا هستن. الان دارن چي کار مي کنن.

من دلم مدرسه مي خواد. دلم سادگي هاي اون موقع رو مي خواد. دلم بي خيالي ها و سرخوشي هاي اون موقع رو مي خواد. من دلم شيطنت مي خواد. من دلم ميز پينگ پنگ خورد و خاک شير مدرسه ي راهنمايي هدي رو مي خواد. من دلم ناظم بداخلاق دوم دبيرستانمون رو مي خواد که هميشه انگاري داشت گريه مي کرد. من دلم همه ي اون بچه هاي حسود و زير آب زن سوم دبيرستانمون رو مي خواد. من دلم ازون مسابقه هاي انشايي مي خواد که هميشه لحظه ي آخر مي نوشتم و بارها و بارها همين جوري الکي الکي نفر اول شدم رو مي خواد. من دلم گروه سرود مي خواد که من نوازنده ي کي بردشون باشم و بهم جايزه يه چرخ خياطي بدن و منم به عنوان جهيزيه بدم به يه دختر دم بخت . من دلم کتوني سفيد مي خواد. دلم روپوش و مقنعه ي نوي مدرسه رو مي خواد. دلم مشق مي خواد. دل من خيلي چيزا مي خواد که امسال براي اولين بار اول مهر هوسش رو کرد. دلم بوي دفترهاي نوي خارجي اون موقع رو مي خواد. دلم بوي مداد گُلي که سرش رو جويده باشي و لبات به رنگ صورتي دربيادو ميخواد. دلم بوي کتاب هاي کاهي مدرسه رو مي خواد. دلم کتاب ادبيات دبيرستان رو مي خواد که بردارم از روش يه متن خيلي شبيهِ کوير شريعتي  به عنوان انشا بنويسم و برم سر کلاس سوم راهنمايي با دک و پز - که من خودم اين ها را نوشته ام!! - بلند بخونم مي خواد! 

 

                                                                               من دلم مدرسه مي خواد.

 

 

 

 

در وجود تو ٬کنار هم٬ زندگي رو جشن ميگيريم.

 

 

   خواب برايم ديگر شفا نيست. چشم هايم را فشار مي دهم تا کمي خواب مرا در آغوش خود فشار دهد تا مرهمي باشد براي اين دردهايي که هيچ مرهمي ندارند. قبيله٬ قبيله٬ قبيله! قبيله هر چه باشد باز هم مجبوري دوستش داشته باشي. باز هم رگ و ريشه هاي تو هستند باز هم مجبوري با هر که بودي قبيله را به آنها ترجيح دهي. حتي اگر قبيله ات را قبول نداشته باشي ولي مجبوري کساني را که قبولشان داري فداي افکار و رگ و ريشه هاي قبيله اييَت کني. بلي .. اين ست. ديگر خواب برايم مرهمي نيست. کابوس ها و درد ها همه در خواب به من هجوم مي آورند. همچون پروانه ايي در پيله رفته آرام و افسرده شدم. هر نوري انگار از وراي طبقاتي از آب هاي سبز و پر از جلبک هاي دريايي و شاخ و برگ هاي به هم پيچيده به سوي من پرتاب ميشه و من رو از اون کرختي و تنفر و پوچي درمياره. من اينجام ... ته ِ ته ِ اقيانوس افکار به هم پيچيده و متحجر قبيله اييَم. من اينجام تنها و ... چشم انتظار. نه ديگر چشم هايم هم انتظار نمي کشند. ادراک و احساسي مشوش من اجازه ي انتظار به من نمي دهند. در جستجوي قدرتي هستم براي برخواستن و شنا کردن و ازين مرداب رها شدن ولي افسوس که اين سرگيجه هاي مستي من اجازه ي برخواستن ازين خواب را به من نمي دهند.

 

۱۴/۶/۸۶

تمام شدم.

 

  اومم ... خب صداي مارو از همون کامپيوتر هميشگي مي شنويد. من برگشتم. مثلا قرار بود کمي آفِِتاب بگيريم اما تصميمان عوض شد و همان رنگي هستيم که بوديم! اون موقع جو گير بودم شب اولي بود که رسيده بودم اونجا فکر کردم مي خوام فرداش سياه پوست برگردم خونه! اما تحمل زير آفِتاب خوابيدن رو نداشتم فقط تو دريا شنا مي کردم طوري بود که ديگه روزاي آخر دريا منو مي گرفت از بس توي آب بودم.

تابستون هم تموم شد. اون همه جشن و برنامه و مهمون بازي هم تموم شد و دوباره داره مهر مياد.

فعلا وقت نوشتن ندارم. اما خواهم نوشت.