تب
بدنم داغ داغه. گاهي حتي يه تيکه لباس هم نمي تونم تحمل کنم و گاهي از شدت سرما دست ها و صورت و پاهايم کبود مي شوند. تب دارم . شديد. آن قدر که چشم هايم پر است. آن قدر که صدايم از ته ِ چاه و گرفته در مي آيد . آن قدر که به تو نياز دارم و نمي توانم اين نيازم را پنهان کنم. آن قدر که در اوج سرفه هاي شديد و خفه کننده ام - چون بيني ام کيپ است - دلم مي خواست با تو حرف - حداقل!! - بزنم. آن قدر که کلافگي و بي قراري ام را زير تپش هاي قلبم قايم مي کنم. بدنم داغ ِ داغه. دست هايم مثل چوب خشک شده اند و آويزان از تخت . آب دهانم به زور پايين ميرود. چشم هايم سنگين اند. . استخون هايم شکننده و دردناک شده اند و با هر نفس و هر تکانِ بدنم قسمتي از استخوان هايم دردناک تر مي شوند و تو نيستي. بي انصاف نيستم ولي سهم اين چند روزه ي من از تو فقط يک شب بود . يک وقت هايي - مثل الان - متاسفانه يادم ميره که آدم ها هميشه تنهان? هميشه ... حتي زماني که از شدت دل خوشي دلـَت مي خواهد همه ي خاطره ها و روزهاي خوبت را با آدم ها از فرط خوش حالي ات قورت بدي! آن هم درسته ! چرا من يادم رفت؟ همين تنها بودن آدم ها را مي گويم؟ خسته ام. از نبردي سخت باز نگشته ام ولي خسته ام. از فـِرت فـِرت بيني کشيدن بالا و از خـِرت خـِرت سرفه کردن ها و از درد کشيدن استخوان هايم و از .... از خودم و از اين همه دلبستگي هايم .... که من آدم نمي شوم!
کسي مي تونه واسم يه فال حافظ بگيره؟
پشت اين حنجره ها دل مي گيره!