سخت ترین روز زندگیم
همین امروز ِ! امروز روزی ِ قراره بدن دایی رو به دست خاک بسپرن! پیش تر ازین مرگ رو باور نکرده بودم. یا اگه هم دیده بودم - که کم هم نبوده - ولی این قدر نزدیکم نبوده! وقتی آمبولانس نعره کشان به سوی غسالخونه می رفت. - می بینی؟ می بینی چقدر سخته حتی گفتن این کلمه و کلمه ی " بدن بی جون ِ دایی " - پشت سرش ماشین ها بی تاب و بی قرار آروم و کند می رفتن. من دلم نمی خواست برم. پاهام یاری نداشتن. وقتی رسیدیم و دختر بزرگش سعی کرد از دست مردها فرار کنه که بره تو و نذاشتن و بعد از کلی گریه وقتی دخترکان آشفته حالش و همسرش رو راه دادن تو باورم نمی شد ... تموم راه دعا می کردم که دایی دوباره چشم هاشو باز کنه. می گفتم : خدایا هنوز دیر نشده واسه این گُ.هی که بالا آوردی! الانم می تونی جمعش کنی؟!! بیدارش کن. برش گردون! ولی نشد ... وقتی رفتیم تو و بوی کافور زد زیر بینی و من فقط چشم های گریون و ناله های خیس و موهای پریشون رو می دیدم دعا می کردم ای کاش می مردم و هیچ وقت این صحنه رو نمی دیدم ... زن دایی از حال رفته بود... آیدا ٬ می لرزید و زورم نمی رسید بکشونمش بیرون ... ویدا آروم گریه می کرد و دست های کبود باباش رو می بوسید و می گفت : " بابام پسر نداشته ٬ بذارید خودم بشورمش! مگه نه اینکه پسراش میان می شورنش؟ فکر کنید من پسرشم!! " جیغ بود و شیون و ناله! آیلین دخترک ناز من٬ نقش بر زمین شد و به کمک داداشم آوردیمش بیرون و به هوش که اومد فریاد می زد : " توی این ۵ ماه نذاشتید اشک بریزیم! نذاشتید داد بزنیم! تو آی سی یو بود نذاشتید بریم ببینمیش ! ولم کنید!! " با گریه داد می زد : " بذارید بابامو بابای نازنینمو ببینم!! " به من می گفت : " دیدی رزی؟! دیدی دیگه سرش زخم نبود؟ دیدی دیگه خوب شده بود؟! " و من فقط اشک می ریختم ... اشک می ریختم و سعی می کردم نذاره بره اون تو ...
سخت ترین روز دنیا همین امروزه . وقتی جلوی چشم های بچه هاش ساعت ۳ قراره دفنش کنن ...
دارم میرم. نوشته هاتون رو خوندم. مرسی از دلداری. ولی واقعا حق دختراش این نبود. که این قدر زود باباشونو از دست بدن! من هیچ وقت با مرگ نمی تونم کنار بیام. الان که دارم اینارو می نویسم اشک هام لحظه ایی بند نمیان. فقط دعا کنید کمی صبور باشن و امروز رو تاب بیارن. که بدنِ بی جون باباشونو دست خاک بسپرن ....