خدایا می ترسم ...
بغلم کن لطفا !
ت. ن : روزهای زندگی دایی نازنینم رو به اتمام است. انگار آن بالا عزرائیل نشسته و برای تموم شدن اون ساعت میزنه. دکترها جواب کردن. در عرض یک هفته از پا افتاده و بینایی ش رو از دست داده! تومور مغزی بدخیمی چنان جا خوش کرده که هیچ دارو و پرتو درمانی موثر نیست ... هیچ تاریخی برای موندنش بهمون ندادن. دختر کوچیکش ترم اول معماری ِ و دختر بزرگش عقد کرده ست. می ترسم. از آینده ی تاریکی که در نبود دایی برای دخترهایش رقم می خوره. دعا کنید. برای معجزه. من می ترسم . از همه چیز . از این دنیا. از نامردی این دنیا. من می ترسم. خدایا بغلم کن ... تنهایم!
+ نوشته شده در دوشنبه شانزدهم دی ۱۳۸۷ ساعت توسط
|