تازه داشتم این عینک بدبینی و تنفر رو از روی نوک دماغم جابه جا میکردم و به جاش عینک خوش بینی و مهربونی نسبت به مردم کشورم می زدم. تازه داشتم یاد میگرفتم که مهربونی کنم و دوستشون داشته باشم. دیگه پشت چراغ قرمز که می رسم شیشه هارو ندم بالا و از وجود قفل مرکزی برای بار چند هزارم؟ یا شایدم چند میلیونیم! مطمئن نشم! تازه داشتم به اینکه توی پیاده روها از زیر دیوار رد بشم و با صدای شنیدن موتور سواری صدبار به خودم نلرزم و نمیرم عادت می کردم! به اینکه کمی "شُل" کنم خودم رو تو هجوم رفت و آمدهای این شهر. ولی نشد باز!

 هنوز تو شوک هستم. هنوز باورم نمیشه. که یه عوضی روانی بزنه ۴ تا شیشه ی ماشینم رو پودر کنه! بعد ضبطی که توی داشبورد هست رو بی خیال بشه فقط عروسک هام رو ببره و بذاره فقط ۲تا شون بمونه! پلاک ماشینم رو بکَنه و مچاله کنه و ۲۰ متر اون طرف تر بندازه توی جوب آب ٬ ۴ تا لاستیکهام رو پنچر کنه!

باورم نمیشه که این کار ها رو یه آدم معمولی بتونه انجام بده! اگه تو این درگــ.یــ.ری های بعد از انتــ.صـ.ـا بــ.ـات رخ داده بود کمتر تعجب میکردم تا الان! اگه میومد و ضبطم رو میبرد انقدر عصبی نمی شدم که احمق این کارهارو کرده! انقدر به مردم وحشی گری یاد دادن که مردم عقده ایی شدن٬ بدبخت شدن.

من از توده ی عامی متنفرم! من دیگه دلم برای بدبختی تون نمی سوزه! من دیگه دلم برای فقر و نداری تون نمی سوزه! دیگه دلم برای هیچ کدوم از شما احمق هایی که رفتید و به ا.ن رای دادید نمی سوزه! که حقتونه! من فقط دارم به این فکر می کنم که چه جوری خودم و عزیزانم رو ازین گندابی که شماها درست کردید نجات بدم! من به معنی واقعی ازتون بدم میاد! نمی شه! این نفرت٬ این نژاد پرستی٬ این تنفر از شما بدبخت هایی که معتادید ٬ هرزه ایید٬ بیعارید و در عین حال چشم دیدن ازخودتون بالاتر رو ندارید٬ هیچ وقت تو وجود من از بین نمیره! شماها لیاقتتون همین حکومت وحشی ِ! لیاقتتون همینه که بزنن تو سرتون!

واسه خودمم متاسفم که تونستید من رو انقدر عصبانی کنید که بخوام از وبلاگم واسه آروم کردن این خشم فروخورده ام استفاده کنم! واسه خودمم متاسفم که دارم تو این دیوونه خونه زندگی می کنم! واسه خودمم متاسفم که مجبورم تو چشم های پر از کینه ی شماها نگاه کنم!

باید بهتون یه چیزی رو بگم! که منم از شماها متنفرم! که منم از شماهایی که با گدایی کردن و جیب بری کردن زندگی تون رو میگذرونید ولی میخواید زندگی خوبی داشته باشید متنفرم! آره! من با این همه ادعایی که دارم با این همه شعارهای رنگاوارنگی که میدم٬ ولی دلم واستون نمیسوزه! ازتون متنفر هم هستم!

 

پ.ن : لطفا کسی این چند خط آخر رو به خودش نگیره. انقدر عصبانی و شوک زده هستم که بخوام این متن رو خطاب به اون عقده ایی بدبخت - که ممکن هم هست اصلا ندونه اینترنت رو چه جوری می نویسن - اینجا قرار بدم. 

پ. ن ۲ : میدونم که این اتفاق جور دیگه ایی هم می تونست بیفته. می تونست زمانی که من توی ماشین تو یه جای خلوت بودم سرم بیاد. می تونستن به خودم هم آسیب بزنن. ولی باز حتی تصور چنین اتفاقی خشم منو کمتر نمی کنه.

 پ. ن ۳ : دلم نمیخواد از حال و روز این روزهام کسی بدونه. شدم همون پرنسس گوشه گیر و اخمویی که از شکنندگی بودن رفتم ته ِ کمدی قایم شدم و منتظرم کمی حالم بهتر بشه و بعد - شاید - بیایم و از این روزهای سخت بنویسم ....

 


اضافه شده : مطلب نه چندان بی ربطی با این پستم در وبلاگ سایه خوندم٬ حیفم اومد لینکش نکنم :

ماله کشی خشونت!