به ارتفاع ابدیت دوستت دارم
چند سال پیش بود؟ همین موقع ها ... حالا گیرم یکی دو ماه این طرف آن طرف تر!
که اسیرت شدم. یک شبی بود نصفه شبی بود که اسیرت شدم. اسیرم شدی. عاشقم کردی و عاشقم شدی. قرار بر تمرین عاشقی بود. که خب ... کار به جاهای باریک هم کشید!
خیلی ها پرسیده اند که چطور با هم آشنا شدید و کار به اینجاها کشید؟
باید بگویم که ما سربند یک کامنت آشنا شدیم. بی خوابی که به سر من زد و رفتم کل وبلاگش را در دوشب متوالی خواندم و آخر شب اول هم یک کامنت بدون آدرس گذاشتم. مدرک هم داریم هنوز! یعنی کامنتش موجوده! بعد شب دوم هم باز بدون آدرس به هوای اینکه یک موقع فکر نکند ازین تبلیغات چی ها هستم که به وبلاگ من هم سر بزنید و فلان! کامنتکی گذاشتم . بعد این آشنایی هی عمیق و عمیق تر شد! آقا و خانومی که شما باشید٬ از همان شب اول عاشقش شدم! دلم رمید!
بار اول که دیدمش ٬ زیر پل عابر پیاده ایی بود روبروی مرکز تجاری میلاد نور! از دور که می آمد به نظرم بلند آمد. قد بلند! مرا محکم در بازوانش جا داد ! بله! بار اول! و من دستان دراز شده ام برای به جا آوردن آداب معاشرت را قایم کردم و در بغلش گم شدم. آغوشی که اندازه ی من بود.
خب٬ دیگر .. گفتن ندارد که .... از هزاران کیلومتر آن طرف تر باهم زندگی کردیم. خندیدیم. گریه کردیم. از سخن های بامنظور یا بی منظور دیگران تازیانه خوردیم. بین مان موش دوانده شد. داد زدیم. پا کوبیدیم. اشک ریختیم و باز دوباره ... خندیدیم!
دیگر می داند کدام عطر را دوست دارم٬ می دانم کدام تُن صدایم دلش را می لرزاند٬ می داند کدام آهنگ مست ترم می کند٬ می دانم چطور عشق بازی را دوست دارد٬ می داند کدام کلمه های جادویی سحرم می کند ٬ می دانم چطور غذاهایی دوست دارد٬ می داند و می دانم ... ولی باز هم بعد از این همه وقت ٬ قسمت های ناشناخته ایی هم هست.
بعد از این همه وقت دعوا کردن و ناز خریدن ٬ کتک کاری کردن و کام گرفتن و کام دادن٬ تصمیم گرفتیم هم خونه بشیم. بعد از این همه وقت٬ حس و حال و طراوت عشق مون به همون طراوت روزهای نخست هست. به همون طراوت کشف باکرگی تو یه خونه ی کوچولو تو ساحل خلیج تا ابد فارس٬ همونه ... عشق ما همونه. عشق ما همون رقص ها و نفس نفس های بی امان در سالن های رقص تمام دنیاست. همون برق چشم های سیاه توست روی اندام من. گیرم که بالغ شده باشه٬ گیرم که گاهی وقت ها یه نفسی تازه کرده باشه٬ ولی عشق ما همون داغی و تازگی اون روزهای اول رو با خودش داره. تصمیم داریم این تصمیم هم خونه شدن رو بلند تر اعلام کنیم.
این سرفصل تازه ایی از بخش زندگی من هست. هم خونه ایی به اسم دگراندیش. کسی که همه ی این سال ها رویای داشتنش رو داشتم. دلم نیومد به تموم کسانی که همه ی این مدت جویای احوالم بودن ولی من به دلایل شخصی و مودی! از جواب دادن بهشون طفره رفتم این رو نگم.
بعد از این همه بالا و پایین رفتن ها٬ بالاخره هم خونه شدیم. جایی در جنوب یه کشور داغ و پرحرارت ساکن می شیم ٬ تو یه خونه ی نقلی٬ کنار دریا٬ فعلا هم هیچ برنامه ایی واسه جشن و اینجور چیزها نداریم.
* عنوان قسمتی از شعر رسول یونان است.