مراقب ناخودآگاهت باش! 1

 

    بچه تر که بودم٬( بچه که میگم مثلا ۱۵-۱۶ ساله ! ) وقتی هرکسی از ایده آل هاش واسه همسر آینده ش می گفت٬ من همیشه ساکت بودم. چرا؟ چون خب٬ ایده ی خاصی راجع بهش نداشتم. یعنی صفتی نبود که بخوام بهش نسبت بدم! من ضدازدواج نبودم ولی همیشه می گفتم این چیزها برای من خیلی زوده که بخوام ذهنم رو مشغول کنم! به خصوص اینکه در خونواده ی پدری من٬ سن ازدواج خیلی بالا و دیر هم بود. ولی چند تا چیز رو همیشه می دونستم:

اول اینکه عشق مون زبون زد خاص و عام خواهد بود! ( خب البته فکر نکنم کسی همچین عشقی نخواد!)

دوم اینکه برای رسیدن به هم سختی زیادی خواهیم کشید!

من هیچ وقت اینارو به زبون نمیاوردم ولی وقتی دوستان و آشنایانی رو میدیدم که هنوز ۲ ماه نشده با طرف مقابل شون ازدواج می کنن بدون هیچ گونه سختی! بدون هیچ گونه دوری و جدایی و مخالفت! توی دلم می گفتم : دِهه! این که نشد عشق! این ها که نشدن عاشق و معشوق! تو ذهنم٬ تو ناخودآگاهم٬ از عشق و دلدادگی ٬ قضیه ایی ساخته بودم که هرکسی ببینه بگه وای! عجب ماجرای سختی و عجب دلدادگی طولانی!

همه ی اینها در ناخودآگاه من بود! البته که خیلی وقت ها هم فکرهام رو بلند به زبون میاوردم! زندگی کسانی رو که به راحتی به هم رسیده بودن رو اصلا قبول نداشتم٬ رابطه های دوست دختر دوست پسری که هر دو توی یه شهر بودن و صبح تا شب همدیگه رو میدیدن یا امکان تماس باهم رو داشتن رو که دیگه اصلا و ابدا ! یعنی می گفتم خب اینا هیچ تلاشی واسه به دست آوردن اون یکی نمی کنن٬ چطوری می تونن عشق شون رو پرورش بدن؟؟

 من اصلا نمی خوام رابطه های این چنینی رو زیر سوال ببرم! ولی واسه خودم قابل قبول نبود که با چنین پسری دوست بشم! با چنین آدمی وارد رابطه ایی بشم که هر دقیقه بخوایم ور ِ دل هم باشیم و اصلا معنای سختی و دوری رو نچشیم! جالب هم اینجاست که من توی عمرم به غیر از دگری٬ دو تا پسر دیگه هم توی زندگیم بودن و همه ی اونها ... حدس بزنید! بله .. از من دور بودن!!

شاید تا یک سال پیش من هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که چرا همه ی دوست پسرهای من٬ همیشه از من دور بودن! ولی الان به خوبی این موضوع رو می دونم که چرا ! چون من رابطه های نزدیک رو در ناخودآگاهم قبول نداشتم.

 در طی مدتی که من و دگری باهم دوست بودیم٬ قبل از اینکه من از ایران بزنم بیرون٬ هرباری که می خواستیم یه قدمی واسه رسمی کردن رابطه مون برداریم - علنی که بود٬ تقریبا فقط خواجه حافظ شیرازی ازین موضوع خبر نداشت - یه اتفاقی می افتاد! یک بار دایی من فوت کرد٬ تازه چهلم دایی من تموم شده بود که خاله ی دگری فوت کرد٬ حساب کرده بودیم که بعد از چهلم٬ می رسیم به ماه رمضون و بهتره صبر کنیم تا ماه رمضون تموم بشه و بعد دگری بیاد ایران٬ که یک سری سوتفاهمات شدید و ناگواری بین من و دگری رخ داد و همه ی این اتفاقات و عوامل اگرچه دست ما نبود٬ اگرچه از قصد نبود٬ ولی به تفکرات ناخودآگاه من٬ برای دیرتر رسیدن به معشوق! نزدیک بود! و این ها ناخودآگاه من رو ارضا می کردن!!

پارسال وقتی از ایران رفتم٬ به یک باره تنها شدم. تنها نبودم٬ ولی از موقعیت مکانی ٬ اجتماعی خودم فاصله گرفتم. از خونوادم جدا شدم و وارد محیط جدیدی شدم که به اتفاقات از زاویه ی دیگه ایی نگاه می شد. چیزهایی که در ایران واسه مردم مهم بود٬ اینجا انقدر عادی  و بی اهمیت بود که اصلا کسی ازت نمی پرسید از کدوم خاندان هستی! اصل و نصب و ریشه ات به کدوم پادشاه و کدوم سلسله می رسه! کسی ازت نمی پرسید بچه کجایی! کسی از دار و ندار و تحصیلات نمی پرسید! فقط خودت رو میدیدن. خودت رو! بدون برچسب هایی که تو در به وجود آوردن یا نیاوردنشون نقشی نداشتی!

 روزهای اول مهاجرت همیشه سخته. شبیه کودک نوپایی میشی که هیچ چیزی بلد نیست. به زبان اون کشور مسلط نیستی ٬ کسی رو نمی شناسی٬ دوستی نداری٬ خیلی چیزها هست که تو هیچ ایده ایی دربارشون نداری.

و دگری تنها نقطه ی اتصال من بود به گذشته ام. از طرفی مرزی نبود بین کشور من و دگری و فقط با یک بلیط هواپیما می تونستم نزدیکش برم. ولی کم بود برام. دیدنش برای یه هفته٬ دو هفته٬ سه هفته برام کم بود. به این نتیجه رسیدم که دوری و انتظار و سختی کشیدن در راه معشوق! بسه!

آره ... تصورم رو عوض کردم. فرایندی بود که در ناخودآگاه من شکل گرفت و وقتی در ماه مارچ سال گذشته تصمیم گرفتیم که هم خونگی مون رو دائمی کنیم٬ دگری من رو ترسوند. از سختی راه٬ از اینکه دیگه دگری حقوقی نداره و تا زمانی که تزش رو تحویل بده و کار بگیره ما باید با پس اندازمون زندگی کنیم و هیچ چیزی مطابق میل مون پیش نخواهد رفت و .... فقط اینا نبود٬ خیلی مسائل دیگه ایی هم بود.

می دونستیم که سخته. ولی ناخودآگاه جفتمون تصمیمشون رو گرفته بودن که دیگه جدایی و دوری بسه! این شد که ما تقریبا از همون دوران زندگی مون رو شروع کردیم ولی در سپتامبر رفتیم ایران و به سبک سنتی شرعی عقد کردیم تا خیال همه ی مسلمون ها هم راحت باشه!

ادامه دارد ...

 

* یکی بهم بگه چطوری میشه روی تک تک کسانی که دیروز رفتن توی خیابون ها و آزادی رو فریاد زدن رو بوسید؟ دم همه تون گرم!

 

داشتم فکر می کردم که کسانی که اینجا رو می خونن٬ ممکنه چه سئوالاتی راجع من و دگری داشته باشن که روشون نمیشه بپرسن!

این پست مخصوص تمام کسانی ست که روشون نمیشه٬ یا من تاحالا جواب نداده ام به سوالاتشون.

بنابراین تا پشیمون نشدم بجنبید!

هرسوالی که دارید یا با نام مستعار یا با نام حقیقی خودتون٬ بپرسید و من زیر همون کامنت جواب شما رو می نویسم.

ولی این حق رو برای خودم هم قائلم که به بعضی سوالات جواب ندم

 

من و تو

عشق ورزیدن با دور تند
و بعد آرام گرفتن
مثل رد‌پای آهو
روی برف نو کنار آن‌که دوستش داری
این همه چیز است
......
ریچارد براتیگان
 
Granada, 25th December

از میان خواب هایم

 

خواب می بینم مردی هستم که عاشق مادیانی شدم .... مادیان به غایت سرکش و زیباست. می فهمم که او هم علاقه ایی به من دارد ولی چون هنوز جوان است و بی تجربه سرکشی می کند ....

خواسته بودم همان صبح وقتی داشتم جوراب های کلفت پشمی ام را می پوشیدم بیایم و بنویسم٬ بس که عجیب بود و واقعی . ولی دیر کرده بودیم.

توی خوابم مردی بودم بلند قامت و چهارشانه. توی خوابم مادیان ران های کشیده ایی داشت و سیاه . توی خوابم مردی بودم سنگین وزن ولی در هوا معلق بودم. یک چمن زار بودیم به گمانم و اسب های دیگری هم بودند. ولی نمی دانم چرا چشمم که به مادیان سیاه خورد عاشقش شدم. منتظر بودم بزرگ شود و من بروم عشقم را برایش تعریف کنم ....

همان دیشب که داشتم خواب میدیدم می دانستم که امروز باید بیایم و این را بنویسم ....