از میان خواب هایم
خواب می بینم مردی هستم که عاشق مادیانی شدم .... مادیان به غایت سرکش و زیباست. می فهمم که او هم علاقه ایی به من دارد ولی چون هنوز جوان است و بی تجربه سرکشی می کند ....
خواسته بودم همان صبح وقتی داشتم جوراب های کلفت پشمی ام را می پوشیدم بیایم و بنویسم٬ بس که عجیب بود و واقعی . ولی دیر کرده بودیم.
توی خوابم مردی بودم بلند قامت و چهارشانه. توی خوابم مادیان ران های کشیده ایی داشت و سیاه . توی خوابم مردی بودم سنگین وزن ولی در هوا معلق بودم. یک چمن زار بودیم به گمانم و اسب های دیگری هم بودند. ولی نمی دانم چرا چشمم که به مادیان سیاه خورد عاشقش شدم. منتظر بودم بزرگ شود و من بروم عشقم را برایش تعریف کنم ....
همان دیشب که داشتم خواب میدیدم می دانستم که امروز باید بیایم و این را بنویسم ....
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم بهمن ۱۳۸۹ ساعت توسط