*دلم می خواهد بنویسم. اینجا بنویسم.

چند روزی ست که دلم هوای اینجا را کرده بود. نوشتن در برابر چشم های غریبه ها. اگر بخواهم صادق باشم دیگر از اینکه نوشته هایم را در مکانی بنویسم و پابلیش کنم که خوانندگان را نمی شناسم زیاد لذت نمی برم. لذت که ... راستش کمی هم می ترسم! رفت و آمد پنهانی زیاد است. وقتی رفت و آمد به خانه ات زیاد باشد و مهمان ها را نشناسی و مهمان ها هم علاقه ایی به معرفی کردن خودشان نداشته باشند ٬ کم کم وسایل مورد علاقه ات را جمع می کنی می بری در انباری٬ پستویی٬ جایی قایم می کنی . نگاه تند و بدبینانه ی خیلی هایی که اینجا را می خوانند باعث شده که ترجیح بدهم که ننویسم .

* بر طبق یک قانون نانوشته ایی٬ تعداد کامنت هایی که در وبلاگ شماست نشان دهنده ی وقتی ست که شما برای وبلاگ خودتون و وبلاگ دیگران صرف می کنید و این چند پست آخر من نشون دهنده ی مصداق این قانون است! اگر برای کسی کامنت نذاری٬ کسی هم برات کامنت نمیذاره!

 


 

* باید از شما دو نفر بنویسم. اصلا دلیل این همه تمایل من برای نوشتن دوباره در این وبلاگ شما دو نفر بودید. وقتی چیزی را داری٬ نمی فهمی! وقتی از دست که می دهی٬ کمی طول می کشد تا فقدان و دوری شان را حس کنی. بعضی وقت ها که فکر می کنم به رفتار خودم در این ماه ها و سال های آخر٬ از دست خودم عصبانی میشم. که چطور تونستم؟ چند روز پیش توی هارد اکسترنالم دنبال عکسی می گشتم که عکس شما دو نفر رو دیدم. کنار هم. زیر سایه ی درخت بید. خودم عکس را گرفته بودم و یادم است قبل از اینکه عکس را بگیرم شما هی می خندید و سر به سرم می گذاشتید و من می خواستم زودتر عکس را بگیرم . توی عکس خوب دقت کردم٬ چشم های هر دو تای شما می خندید٬ دست شما روی دست مامان روی دسته ی صندلی قرار گرفته بود. انگار که بگویی : این زن همه ی دارایی و زندگی من است! حسودی ام شد. اعتراف می کنم که با دقت کردن در دست هایتان حسودی ام شد. چهار تا چشم روشن و سبز به من که پشت دوربین بودم می خندیدند. دور چشم هاتون کمی جمع شده بود و اعتراف می کنم که پیش از این هیچ وقت به عکس های شما انقدر با دقت خیره نشده بودم. انگار که همه ی روزهای بچگی ام را زده باشم روی دور تند. انگار که همه ی صبح های جمعه را زده باشم روی دور تند و من فقط نگاه می کردم. انگار که همه ی آن تابستان های "عزیز" را زده باشم روی دور تند. همیشه روزهای آخر سال برای تموم شدن امتحانات لحظه شماری می کردیم که بعد کوله بار رو جمع کنیم و برای سه ماه دور از هیاهوی شهرنشینی٬ لذت ببریم از طبیعت . این عکس رو هم در آغاز یکی از همین تابستان ها من از شما دو نفر گرفته بودم. عکس آنقدرها هم قدیمی نبود. ولی برای من انگار متعلق به هزاران سال پیش بود. باید بنویسم که من چطور زیر سایه ی شما دو نفر بزرگ شدم. باید بنویسم که روزگاری که با شما دو نفر من زندگی کردم جزو بهترین روزهای زندگی من بوده. باید بنویسم که من نادون هیچ وقت اون طور که باید و شایسته بوده از شما دونفر تشکر و قدردانی نکردم. هیچ وقت اون طور که باید بر دست های شما بوسه نزدم. تشکر نکردم. هیچ وقت نگفته ام که بابا وقت هایی که می خندی٬ وقت هایی که از ته دل می خندی٬ خنده هایت را دوست دارم. چروک های دور چشمت را. دست هایت را. موهای دور شقیقه ات را که به تازگی سفید شده اند. چقدر از اینکه روز آخر نیامدم فرودگاه ناراحتم. اون موقع فکر می کردم وقتی در چهاردیواری فرودگاه قرار بگیرم اشک هایم را شما می بینید و بهتر است همینجا در خانه خداحافظی کنیم که موقع رفتن تان با اشک هایم تصویر گریانی را به یادگار نگذارم. اگرچه که موفق نبودم و مامان اشک هایم را دید. ولی ای کاش می آمدم و بغل و بوی جفت تان را بیشتر نگه میداشتم. حتی برای یک ثانیه. حتی برای یک لحظه بیشتر!

همیشه گفته ام٬ خوش بختی در زمان خودش بی معنی ست. وقتی از دست می دهی تازه می فهمی که چه چیزی داشتی و قدر ندانستی. باید بنویسم که شما دو نفر را من چقدر دوست دارم حتی اگر موقع نوشتن این جمله گریه امانم ندهد. باید بنویسم که چقدر عاشق لوس کردن شما دو نفر بودم. وقتی دوتایی می رفتید بیرون و من زنگ میزدم و می گفتم خوب دوتایی مادام موسیو خلوت کرده ایید ها؟ باید بنویسم که عاشق " دخترم " گفتن های شما دو نفر بودم. باید بنویسم که تازه الان می فهمم که من رو چقدر دوست دارید. باید بنویسم مامان. باید بنویسم که چقدر عمق نگرانی ها و ترس هایت برای خودم رو می فهمم ولی به روی خودم نمیارم. ببخش من رو. که بهت نمیگم چی داره بر من می گذره. ببخش من رو که همش می گم نمیدونم! ببخش من رو که بهت چیزی نمیگم و هربار که ازم می پرسی خب چه خبر؟ میگم هیچی! نمیدونم ازتون دور شدم یا نه. بیشتر از زمانی که ایران بودم دوستتون دارم. دوستتون داشتم ولی الان یه جور دیگه شده این دوست داشتن. یه جور دیگه شده این دل نگرانی و دل واپسی. ولی یه جورایی هم ساکت شدم در برابر شمادوتا. رفتارم با شما محتاطانه و مثل برخورد با یک شی گران قیمت شده. که حواسم هست نکنه تـَرَک برداره. که مواظب باشم جایی نذارمش که گزندی بهش برسه. که حرف ها و گله ها و درددل هام رو میریزم توی خودم و چیزی به شماها نمیگم . فکر کنید اینجا اینقدر به من خوش میگذره که من نه گله ایی دارم و نه ناراحتی.

باید بنویسم که بغل و بوی شما دو تا٬ خود بهشت است برای من. باید بنویسم که چقدر دل تنگ روزهای جمعه ی کودکی ام شدم. وقتی که بابا صبح خونه بود. می رفت برای صبحونه کله پاچه ایی٬ حلیمی چیزی می گرفت و میومد بالای سرم٬ خودش من رو بیدار می کرد. باید بنویسم که چقدر دل تنگ روزهای آفتابی پاییز کودکی هام شدم. وقت هایی که بعد از ناهار بابا تخت اتاق من رو انتخاب میکرد برای خواب بعد از ظهر به هوای اینکه اینجا آفتاب می افته روی تخت و مزه میده! چقدر دور شدیم از اون روزها. باید بنویسم که چقدر دل تنگی و اشک برای شما دو تا شیرین است. هم شیرین است و هم تلخ. شیرین از این نظر که دو نفر آدم جایی هستند که عشق و محبت شان به تو ابدی و بی توقع است. دو نفر آدم روی این کره خاکی هستند که همیشه عاشق تو هستند. هرچقدر که تورا عصبانی کنند. هرچقدر که تو آنها را عصبانی کنی. تلخ از این نظر که چقدر دوری. چقدر دیر فهمیدی که همه ی دنیا یک طرف٬ بابا و مامان یک طرف دیگر! خیلی دلم می خواست به خودتان می گفتم . که چقدر خوب شد که وبکم رو درست کردید. پریشب وقتی دوتایی نشسته بودید پای کامپیوتر به هوای دیدن من و حواستان نبود که ارتباط وصل شده و داشتید باهم می گفتید و می خندید فهمیدم چند وقتی ست که عشق بازی شما دو تا را من ندیدم. مارکو نشسته بود روی شونه ی بابا. وقتی فهمیدند ارتباط وصل شده٬ بابا هانی رو هم صدا کرد و اومد. چقدر دلم گرفت یک هو. که خونه خالی شده از حضور ما و این دو تا عشق و محبت شون رو به این دو تا پرنده نثار می کنن و با این دو تا سرگرم شدن. انگار که دو تا بچه ی کوچیک به جمع خونه مون اضافه شده باشه. دلم گرفت یک دفعه. که نیستم. که نیستم تا این روزگار رو در کنار هم بگذرونیم. که نیستم تا عصرهای تابستان که از سرکار آمدی برامون بستنی خریده باشی و یک مدل بستنی رو فقط مخصوص من. که نیستم تا عصرهای تابستان سه تایی٬ برویم و توی بالکن بشینم و بابا بلال درست کنه. بلال شیری و بشینیم سه تایی گاز بزنیم و من سربه سر شما دو تا بگذارم.

باید بنویسم. از تموم روزهایی که گذشتند و من نفهمیدم. نفهمیدم نعمت داشتن پدر و مادر چیست. باید بنویسم. از تمام بوسه هایی که شما دو تا یواشکی وقتی من خواب بودم بر پیشونی ام می زدید. چقدر حرف دارم برای تان. چقدر بغل هست که من بدهکارم به شما دو تا. چقدر بوسه. چقدر حرف های خوب. چقدر حرف های دختر مادری. چقدر حرف های دختر و پدری. چقدر بوی خوبتان را کم دارم. چقدر این روزها که می گذرند من هی عاشق و عاشق ترتان می شوم. باید بنویسم . از زمان هایی که من هی خودم رو لوس می کردم و شما دو تا می خندیدید. عمیق. باید بیایم. باید پیشتان باشم. چروک ها حق ندارن به وجود بیایند. به زمان بگویید به ایستد. موها سفید نشوند.  

 می خواستم بیایم و همه ی این حرف ها رو روی " وال " مامان در فیس بوک بنویسم. ولی ترسیدم. حتی از تصور رد اشکی بر گونه ی شما دو تا من می ترسم. نکند دل تان هوای من را بکند؟ نکند دل تان از نبودن من بگیرد؟ نکند فکر کنید دیگر صدای خنده ها و لوس بازی های من دیگر در خانه نمی پیچد؟ نکند فکر کنید حالا که من رفته ام برای همیشه رفتم؟ من همیشه هستم. دختر لوس و غرغروی شما همیشه در اتاق دربسته ی خودش است. یا دارد کتاب می خواند یا دارد با مارکو و هانی بازی می کند و آن ها را لوس می کند. من به زودی می آیم و محکم بغل تان می کنم. مطمئنم همه ی حرفهایم را رودر رو می گویم. بغل تان می کنم و می گویم که از اینکه پدر و مادر من بودید ممنونم. از اینکه من را دوست داشتید ممنونم. از اینکه حتی خیلی وقت ها به دلیل دوست داشتنم ٬ بر روی بسیاری خواسته ها و حرف هایم ایستادید و گفتید نه٬ اگرچه هنوز هم درگیر آن نه گفتن شما هستم٬ باز هم ممنونم. و می دانم. می دانم که شما دو نفر کاری به جز دوست داشتن من بلد نیستید. می دانم که این دوست داشتن شما آنقدر عمیق و قوی است که مامان خجالتی من٬ می آید و روی صفحه ی من بزرگ می نویسد : " می دونی که ما واست می میریم؟ "

باید بنویسم . باید بنویسم که شما دو تارا من چقدر دوست دارم. چقدر دل تنگ دیدارتان هستم. و به همه ی آن هایی که اینجا رو می خونند و پیش پدر و مادر زندگی می کنند بگویم که نعمتی ست! بگویم که تا دیر نیست عاشق شان شوید! عاشق که بشوی دیگر مهم نیست روز پدر است یا روز مادر! فقط باید بگویی. به زبان بیاورید. بغل شان کنید. از قول من هم بغل شان کنید. از قول من پدر و مادرتان را بغل کنید و بگویید که چقدر دوستشان دارید. که چقدر نعمت هستند.