* نشسته ام توی اتاق ٬ صدای مسنجر میاد ... مامان ِ .

- گل گلی٬ از اینکه اینجایی خیلی خوشحالیم.

روی لب هام لبخند می شینه. مامان من یه زن خجالتی ِ که هرچقدر در نوشتن ماهره ولی هیچ وقت نمی تونه احساساتش رو به زبون بیاره. شروع می کنیم به چت کردن. میگم بیا مثلا فکر کنیم که من هنوز اونجام. به یاد اون زمون ها.

من : خب چه خبرها؟ خوبید؟ بابا خوبه؟

مامان : نه خوب نیستیم. من  بابا  ولی الان که تو اینجایی ما  

 

 * بابا کلی گل محمدی آورده خونه. پهن کردیم وسط سالن. خونه بوی گل محمدی گرفته. تلفن زنگ میخوره٬ با من کار دارن. بابا تلفن به دست می بینه من مشغول گل ها هستم. با شوق و ذوق میگه عروس رفته گل بچینه .

 

* واسه روز زن٬ شب رفتیم خونه ی مامان بزرگم . شب که بر میگردیم می بینم یه دسته گل خیلی خیلی خوشگل روی تخت اتاقم هست. روش نوشته :  " امسال آقاتون پیشِت نیست. من به جاش واست گل خریدم. روزت مبارک. " می فهمم کار ِ داداش کوچیکه ست.

 

* زمان هایی که من خونه هستم٬ دگری خونه نیست و برعکس. درنتیجه شبها ساعت ۱۲ شب به وقت ایران تازه ما وقت می کنیم تا باهم صحبت کنیم و این صحبت کردن گاهی تا ساعت ۳-۴ صبح طول میکشه و خب صبح ها اگه کار نداشته باشم تا ظهر میخوابم!  اون روز خاله ام با خنده برگشت بهم گفت : خجالت نمیکشی تا ظهر خوابی؟ قبل از اینکه من جوابی بدم ٬ مامان گفت : چی کار به دخترم داری؟ اومده تعطیلات خونه ی بابا مامانش! دوباره برگرده خونه شون باید از هفت صبح پاشه و سرش شلوغ میشه. اینجا تا دلش میخواد میتونه بخوابه.

 

* ازونجا یه جور پانچ آوردم که با کاغذ گل درست می کنه. داریم با خانوم ِ داداشم گل درست می کنیم که بابام سر میرسه. ازمون می پرسه چی کار میکنید و بعد از شنیدن توضیحات٬ میخواد که بشینه کنارمون گل درست کنه. خب .. یه کم تعجب برانگیز ِ برامون ولی به روی خودمون نمیاریم. مامانم که از آشپزخونه میاد و بابا رو همراه با مشغول می بینه تعجبش رو بیان می کنه٬ بابا در جواب میگه : واسه عروسی یه دونه دخترم هرکاری باشه می کنم٬ از گل درست کردن بگیر تا گل ریختن سر و روشون. من طبق معمول لال مونی گرفتم و هیچ تشکری نمی تونم به زبون بیارم. بابایی که سریال های ماهواره ایی رو از دست نمیده٬ شب زودتر میره بخوابه. به دلیل سرگیجه! داداشم بامزه ادای بابا رو موقع پانچ کردن درمیاره و میگه انقدر که بابا سرعتی کار میکرد بنده خدا سرگیجه گرفت. خنده مون میگیره. ادامه میده : لابد الان هنوز هم توی تخت٬ دستش در حال پانچ کردن ِ و اداش رو درمیاره. من چشم هام از عشق خیس میشه.

* اینارو اول واسه دل خودم نوشتم و ذخیره کردم تا یادم بمونه. ولی با کمی تغییرات میذارم اینجا. واسه شماهایی که کنار مامان و بابا زندگی می کنید ولی قدردان ِ لحظات خوش بودن باهاشون نیستید. که بدونید یه روزی می رسه که دل تنگ عطر و بوی دست پخت مامان٬ دل تنگ خنده ها و چشم های ریز شده ی بابا از خنده ٬ دل تنگ آغوششون٬ میشید. حواستون باشه به روزها.

 

بعدا اضافه شد : یه ماه دیگه چنین روزی٬ عروسی من و دگری ست.