شدم آدمی که یه عمر تو زیردریایی زندگی کرده٬ بعد زیردریایی رو می خوان غرق کنن ...

* این نوشته متعلق به چند هفته قبل تر ِ و نمیدونم چرا منتشر نکرده بودم. یکی از دوست هام زنگ زده بود باهام خداحافظی کنه و من ازش پرسیدم تاریخ پروازت کی ِ گفت یک جون و من تازه یادم افتاد که یکم چه تاریخی بود.

 


 

 

* چند ماه قبل تر قرار بود خانوم " مهندس "!! یک پرزنتیشنی داشته باشه جلوی یه عده آدم میانسالی که دسترسی شون به کامپیوتر و اینترنت ابتدایی بود. بعد از اتمام پرزنتیشن رییس خواست که به زبان محلی براشون توضیحاتی از اینترنت و گوگل و آفیس ورد و پاورپوینت و ... بدهم. موقع معرفی جنبه های مختلف گوگل به گوگل ریدر  هم اشاره کردم. گوگل ریدر خودم رو باز کردم روی پرده ی بزرگ و وبلاگ های مورد علاقه ام به زبان فارسی یکی یکی رد شدند و ستاره دار شدند تا بعدا سر فرصت بخونم. کلی از آدم های نروژی علاقه مند به استفاده از جی میل شدند که باهاش ریدر راه بندازن. از فرداش سیل سوال های فنی درباره ی گوگل ریدر بود که در ساعات کاری ازم می پرسیدن.

 

* دیگه احتمالا تا الان همه اون پنجره ی کذایی رو موقع باز کردن گوگل ریدر دیدن. اون روزها پیش خودم می گفتم مطمئنا یک کمپینی چیزی راه می افته٬ یک اعتراضی حداقل در حد چند تا کلیک. ولی نشد.

 

* آدم ها یکی یکی دنبال یک فیدخوان دیگه می گردن و نم نم همه ی وبلاگ ها و وبسایت های مورد علاقه ی خودشون رو می برن اونجا که گم نکنن همدیگه رو.

 

* من؟ هنوز هم وبلاگ اضافه می کنم به سابسکریپشن هام. مثل اطرافیان آدم مریضی که دیگه آخرهاشه ولی اونا نمیخوان باور کنن. واسش از آینده می گن و سفرهایی که قراره باهم برن و برنامه های آینده. انگار نه انگار که همه ی دکترها جوابش کردن. من؟ میرم نوشته های ستاره دارم رو می خونم و یاد اون روزهایی می افتم که ریدر تو دوران اوجش بود. من؟ میرم توی جی میلم و کانورسیشن هایی که برام ایمیل شده بود رو میخونم. نمیخوام باور کنم که دیگه تموم میشه همه چی. منتظرم گوگل ریدر هم بره٫ من از آخرین تیکه های گذشته ام جدا بشم و گم تر بشم.

 

* دیشب دیدم امکان پلاس کردن ( همون لایک کردن ) رو هم از روش برداشتن. دارن به بدترین شکل ممکنه شکنجه مون می کنن. خب شماها که بلدید! می زدید یه دفعه می کشتیدش انقدر ماجرا رو کش دار نمی کردید!

 


و من هنوز هیچ کدوم از وبلاگ هایی که دنبال می کنم رو حتی یادداشت نکردم تا گم شون نکنم. و من هنوز کلی نوشته های ستاره دار دارم که قراره بخونمشون و فردا از ۷ صبح تا ۹ شب سرکارم.

 

 

 

حتی اگر همین امروز٬ مثل من تو هوای ابری زیر عینک آفتابی٬ پشت فرمون٬ از اینکه ایرانی هستی منزجر بودی و اشک ریختی. حتی اگر همین امروز٬بغل دستی ت بدون اینکه بدونه تو از ایرانی از ایرانیا بد گفت و احساس ضعف کردی. حتی اگر همین امروز دوست کلمبیایی ت ازت بپرسه تو اسمت رو عوض کردی؟ و وقتی گفتی نه٬ بگه آخه خیلی از ایرانی ها وقتی از ایران میان بیرون اسمشون رو عوض می کنن. حتی اگر همین امروز٬ کسی نفهمید تو قلبت چی داره می گذره٬ در هرصورت

                                                     نوروزت مبارک.

 

* بقیه مطلب در ادامه ی مطلب!

ادامه نوشته

خاطرات ایران

 

* نشسته ام توی اتاق ٬ صدای مسنجر میاد ... مامان ِ .

- گل گلی٬ از اینکه اینجایی خیلی خوشحالیم.

روی لب هام لبخند می شینه. مامان من یه زن خجالتی ِ که هرچقدر در نوشتن ماهره ولی هیچ وقت نمی تونه احساساتش رو به زبون بیاره. شروع می کنیم به چت کردن. میگم بیا مثلا فکر کنیم که من هنوز اونجام. به یاد اون زمون ها.

من : خب چه خبرها؟ خوبید؟ بابا خوبه؟

مامان : نه خوب نیستیم. من  بابا  ولی الان که تو اینجایی ما  

 

 * بابا کلی گل محمدی آورده خونه. پهن کردیم وسط سالن. خونه بوی گل محمدی گرفته. تلفن زنگ میخوره٬ با من کار دارن. بابا تلفن به دست می بینه من مشغول گل ها هستم. با شوق و ذوق میگه عروس رفته گل بچینه .

 

* واسه روز زن٬ شب رفتیم خونه ی مامان بزرگم . شب که بر میگردیم می بینم یه دسته گل خیلی خیلی خوشگل روی تخت اتاقم هست. روش نوشته :  " امسال آقاتون پیشِت نیست. من به جاش واست گل خریدم. روزت مبارک. " می فهمم کار ِ داداش کوچیکه ست.

 

* زمان هایی که من خونه هستم٬ دگری خونه نیست و برعکس. درنتیجه شبها ساعت ۱۲ شب به وقت ایران تازه ما وقت می کنیم تا باهم صحبت کنیم و این صحبت کردن گاهی تا ساعت ۳-۴ صبح طول میکشه و خب صبح ها اگه کار نداشته باشم تا ظهر میخوابم!  اون روز خاله ام با خنده برگشت بهم گفت : خجالت نمیکشی تا ظهر خوابی؟ قبل از اینکه من جوابی بدم ٬ مامان گفت : چی کار به دخترم داری؟ اومده تعطیلات خونه ی بابا مامانش! دوباره برگرده خونه شون باید از هفت صبح پاشه و سرش شلوغ میشه. اینجا تا دلش میخواد میتونه بخوابه.

 

* ازونجا یه جور پانچ آوردم که با کاغذ گل درست می کنه. داریم با خانوم ِ داداشم گل درست می کنیم که بابام سر میرسه. ازمون می پرسه چی کار میکنید و بعد از شنیدن توضیحات٬ میخواد که بشینه کنارمون گل درست کنه. خب .. یه کم تعجب برانگیز ِ برامون ولی به روی خودمون نمیاریم. مامانم که از آشپزخونه میاد و بابا رو همراه با مشغول می بینه تعجبش رو بیان می کنه٬ بابا در جواب میگه : واسه عروسی یه دونه دخترم هرکاری باشه می کنم٬ از گل درست کردن بگیر تا گل ریختن سر و روشون. من طبق معمول لال مونی گرفتم و هیچ تشکری نمی تونم به زبون بیارم. بابایی که سریال های ماهواره ایی رو از دست نمیده٬ شب زودتر میره بخوابه. به دلیل سرگیجه! داداشم بامزه ادای بابا رو موقع پانچ کردن درمیاره و میگه انقدر که بابا سرعتی کار میکرد بنده خدا سرگیجه گرفت. خنده مون میگیره. ادامه میده : لابد الان هنوز هم توی تخت٬ دستش در حال پانچ کردن ِ و اداش رو درمیاره. من چشم هام از عشق خیس میشه.

* اینارو اول واسه دل خودم نوشتم و ذخیره کردم تا یادم بمونه. ولی با کمی تغییرات میذارم اینجا. واسه شماهایی که کنار مامان و بابا زندگی می کنید ولی قدردان ِ لحظات خوش بودن باهاشون نیستید. که بدونید یه روزی می رسه که دل تنگ عطر و بوی دست پخت مامان٬ دل تنگ خنده ها و چشم های ریز شده ی بابا از خنده ٬ دل تنگ آغوششون٬ میشید. حواستون باشه به روزها.

 

بعدا اضافه شد : یه ماه دیگه چنین روزی٬ عروسی من و دگری ست.

خونه همیشه خوبه


خونه یک تراس بزرگ و خوبی دارد. به لطف دست های سبز بابا و ذوق مامان نصف باغچه ی تراس پر از گل است و نصف دیگرش پر از سبزی های تابستانی. غروب ها هوا خنک که می شود و نم ِ بارانی که می نشیند هر دو می روند می نشینند در بالکن، بابا برای شام سبزی خوردن می چیند و مامان حرف میزند و به قول خودشان " نفس می کشند " . من نگاه شان می کنم. کـِـیف می کنم. از آن حس های " آدم مگه چی میخواد از زندگی " به سراغم می آید.



 

هم رنگ جماعت ...

 

به این باور رسیدم که اخلاق های خوب آدم ها٬ به سختی منتقل میشن٬ ولی اخلاق بد آدم ها٬ به سرعت هرچه تمام تر٬ مثه یه بیماری واگیردار به تمام دور و اطرافیان اون آدم منتقل میشن.

منظورم چیه؟ نپرسید٬ انقد زور زدم تا جمع بندی فکرها و اتفاقات این دوماه ِ اخیر رو در قالب یه جمله ی کوتاه نوشتم.

لعنت به شما ...

 

یادم میاد تموم اون روزای دبیرستانی که من تا نیمه های صبح می نشستم پای کامپیوتر و مامان در اتاق رو آروم باز میکرد و با یه پدرسوخته! تو هنوز بیداری! میخواست که برم بخوابم! گاهی وقتها لحن صداش عصبانی بود٬ گاهی وقت ها مهربونانه و گاهی وقت ها نگران! اون موقع ها اصلا ارتباط خوبی با کامپیوتر و اینترنت نداشت. هرچی گذشت کم کم بهتر شد. بهتر شد که٬ در این حد که شبا نمیومد یواشکی در اتاق رو باز کنه! در این حد که فردا صبحش منو به خاطر دیر بیدار شدن ملامت کنه ...

تا اینکه قرار شد من برم. با دگری رفتیم براش یه لپتاپ خریدیم و نشستم همه چیزا رو براش نوشتم. ایمیل نوشتن٬ عکس فرستادن٬ کپی کردن٬ عکس ذخیره کردن٬ فوروارد کردن ایمیل. یه دفتر شصت برگ پر کردم از هرچیزی که به نظرم مهم بود و نبود. آخر دفتر هم برداشتم یه لغت نامه ایی درست کردم از تمام ایموت آیکن های یاهو و امثال اون که وقتی واسش دو نقطه ستاره فرستادم بدونه که دارم می بوسمش.

اول ها فقط چت بود ٬ بعد شد فیسبوک٬ بعد شد اسکایپ و اُوو ٬ بعد شد وبلاگ نویسی٬ بعد شد گوگل ریدر. همه چی فیلتر بود٬ بهتر از من وارد بود به وی پی ان - زمان ما هنوز این چیزا اختراع نشده بود - با اون شرکتی که من قبلتر ازش اینترنت میگرفتم آشنا شده بود و اونها هم حسابی هوای مامان رو داشتن و من لذت می بردم از اینکه مامان هر روز کامنت هاش٬ حرفهاش پخته تر میشه. ردپای مقاله های دفاع از حقوق زنان٬ کمپین یه میلیون امضا همه رو تو نوشته ها و حرفهاش میدیدم. دلش خوش میشد به اینکه من عکس بذارم توی فیسبوک. به قول خودش بیاد منو از لابلای پیکسل عکس ها بو بکشه٬ نوازشم کنه. میاد اسکایپ و با دقت به من ِ خانوم خونه نگاه میکنه. هنوز باورش نشده که من غذا میپزم. هنوز دست پخت منو نخورده. نه من حرفی میزنم نه مامان بغضش میشکنه. شبها که حرف بزنیم بابا هم هست. من به چین و چروک صورت جفتشون خیره میشم. اینجور وقت ها بابا میگه کم با موهای سرت بازی کن. من وقتی کم حرف میشم٬ وقتی دل تنگ میشم٬ موهای سرم رو هی باز می کنم٬ هی می بندم. گاهی ازشون میخوام وبکم رو بچرخونن و خونه مون رو ببینم. کاسکوهام رو. خیلی وقتها مامانم میاردشون پای وبکم. منو نمیشناسن دیگه. شایدم مثل مامان و بابام هنوز عادت نکردن منو از لای پیکسل های ارسالی تشخیص بدن. 

روزها از کلاس به شوق دیدن مامان توی اون تصویری که هر دو دقیقه یه بار فریز میشه٬ میام خونه. بعضی وقتها تو دلم به خودم میگم تصور کن که مثلا قراره مامان راست راستکی بیاد خونه تون. سهم من از داشتن مامان و بابا الان همینِ فقط. بعد چطور میتونم بفهمم که همین اندک سهمم رو از گرمای آغوش پدر و مادر میخوان ازم بگیرن؟ چطور میتونم استتوس مامان تو فیسبوک که نوشته " به همه خبر بدید ٬ اینترنت چهارده روز دیگه قطعه " رو بخونم و خودم رو بزنم به اون راه که مامان اولین چیزی که بعد از خوندن این خبر به ذهنش رسیده٬ من نبودم. 

 اگه هر روز هم بخوام با خونه صحبت کنم - که امری ست محال و دیگه خودتون وضعیت وی پی ان ها و اینترنت تو ایران رو بهتر از من میدونید - از چهارده روز دیگه ٬ هیچ سهمی از مامان و بابام نخواهم داشت. تا کِی؟ نمیدونم ... دگری میگه همیشه یه راهی هست برای دور زدن و پیچوندن. ولی کسی نمیگه این همه سال اینترنت فیلتر بود تازه دو سه سال ِ که راه بی دردسری به اسم وی پی ان اومد. چند سال و با چقدر آزمون و خطا میشه اینترنت ملی رو دور زد؟

دلم گرفته. لعنت به شما ... لعنت به خودتون و هرچیز ملی دیگه ایی که باعث فصل کردن ِ نه وصل کردن.

 

ته نوشت : خیلی سعی کردم که ناله نکنم. ولی خب فکر کنم موفق نبودم.

ته نوشت ۲ : راجع پست قبل٬ یه آدرس بهم بگید که تو اینترنت ملی هم فیلتر نباشه٬ عکس ها رو اونجا آپلود کنم. لبیک دات کامی چیزی!!

ته نوشت ۳ : عصبانی ام !!

 

خونه مون :)

 

ادامه ی مطلب ...

اخطار : نوشته طولانی ست.

ادامه نوشته

برف ... برف .... برف ... برف نو سلام :)

 

چندین و چند نوشته ی ثبت موقت دارم که منتشر نکردم٬ یا نشده یا نخواستم یا وقت نبوده تمومش کنم و خلاصه ... نشده دیگه! :)

دست و دلم به نوشتن نمیره. شاید یکی از دلایل تازه ش این باشه که هیچ چیز جدیدی نمی تونم به این وبلاگ اضافه کنم چون خیلی از دوست های جدید کشوری که الان توش دارم زندگی می کنم میدونن که من وبلاگ می نویسم و میدونم که سرچ کردن و بی نتیجه مونده٬ این میشه که دیگه دلم نمیخواد عکس خونه مون٬ عکس اولین ماشین مون٬ توضیحات روزهای خوش و ناخوشی که داریم رو اینجا قرار بدم.

همین میشه که فقط به همین اکتفا میکنم که همین الان به دگری می گفتم فکر کنم تا صبح انقدر برف بیاد که دیگه در پارکینگ باز نشه ماشین رو بیاریم بیرون! امسال اولین برف جدی و سنگین ما از دیشب شروع شده و هنوز بند نیومده. منظره های خیلی قشنگی ایجاد شدن. مخصوصا که خونه ت روبه روی یه جنگل کاج باشه و هی وسوسه بشی بری یه دونه از درخت ها رو بکَنی ٬با برف! بیاری جایگزین این درخت کریسمس مصنوعی وسط خونه کنی ....

راستی٬ امروز وقتی از کلاس اومدم کل جلوی خونه رو پارو کردم٬ همین میشه که الان جفت کتف هام میخوان بزنن بیرون!

 

 

 

    شب ها وقتی سایه ی نور شمع روی دیوار می لرزه و تو خوابِت برده٬ دست می کشم روی صورت ِ تو ... مطمئن شم اینا خواب نیست٬ رویا نیست و به یاد میارم تمام ِ اون شب ها و روزهایی رو که آرزوم بوده چنین لحظاتی.

 

 

 

خبرها بی نهایت وحشتناک و هوای تهران آلوده و سرها همه در گریبان.

تجاوز٬ اعدام٬ کودک آزاری٬ نامه ی بهاری که پشت میله های زندان خزان شده است٬ زورگیری با اسید٬ حمله به بیمارستان با تبر٬ چشم های کبود نیما ٬ دزدی ٬ اعتصاب غذای ۱۲ نفر در اعتراض به شهادت دختری در مراسم تشیع پدر٬ پدری که در اعتصاب غذا بود و با شکنجه به شهادت رسید ٬ تجاوز پدر به شادی ۱۴ ساله ٬ حمله به استخر بانوان و فیلم برداری ... باز هم بنویسم؟

داریم به کجا میریم؟

چیزی ندارم بنویسم.


تو متولد می شوی 

و من خوش بخت.


تولدت مبارک آرامش زندگی من. 

مراقب ناخودآگاهت باش! 3 یا چطور مراقب خود آگاهمون باشیم

 

اگر قسمت های قبلی رو نخوندید اینو بهتره نخونید چون ادامه ی همون داستان قبلی ست! لینک قسمت های قبل در آخر این نوشته اومده.

     نوشتم و خوندید که وقتی حواستون نباشه٬ زندگی به راحتی شما رو به سمت هایی می بره که تو ضمیر ناخودآگاه شما ازش شکل ساخته شده. توی این قسمت میخوام خودآگاه رو وارد ناخودآگاه مون کنم و تاثیر ضمیر آگاهمون رو در زندگی روزمره بنویسم.  وقتی شما به این قضیه واقف باشی که ناخودآگاه شما نقش بسیار پررنگی توی زندگی داره٬ سعی می کنی اونو رام کنی و بیاری توی همون خطی که خودآگاهت میخواد.باید بدونید که فقط خواستن نیست٬ چون عوامل خیلی زیادی هستن که می تونن شمارو از خواسته دور کنن و برای خنثی کردن موانع٬ باید تلاش کنی .یکی از روش های تاثیرگذاری روی ناخودآگاه ٬ اینه که بدونید چی می خواید از زندگی. کِی می خوایدش. و تلاش شما برای رسیدن به اون نقطه٬ ارزش هدف رو واستون تعیین می کنه. تلاش بیشتر٬ نتیجه ی بهتر!

منو دگری وقتی اومدیم اینجا نشستیم خواسته هامون رو نوشتیم. ته یکی از دفترهای من : 

*نوشتم٬ سه ماه دیگه به یه خونه ی دو خوابه نقل مکان کنیم. چون خونه ایی که توش الان هستیم به شدت کوچیکه. 

*نوشتم٬ تا سه ماه دیگه ویزای من آماده شده باشه٬ بعد روی سه ماه رو خط زدم. چون گفتم خونه رو میشه ما دنبالش بریم و از ما تلاش و حرکت می خواد ولی واسه ویزا ما هرکاری تونستیم و لازم بوده کردیم. بعد از یک ساعت تقلا رفتن با خودم و منطقی فکر کردن! سه ماه رو نوشتم شیش ماه.

 *نوشتم در کمتر از سه ماه٬ دگری باید کاری گیر بیاره با حقوق فلان قدر در سال.( همون موقعی که داشتم مبلغ رو می نوشتم دگری گفت که این قدر خیلی زیاده و به مهندسی که در فلان سال فارغ التحصیل شده باشه انقدر نمیدن٬ من گفتم مالیات که نمیاد واسمون که؟ بذار حقوق رو بالا بنویسم!! )

و حالا ... درست در تاریخ هایی که تعیین کردم ...

۸ ژانویه ما اومدیم اینجا٬ ۱۳-۱۴ ژانویه من لیست نوشتم. دقیقا ۱۳ آپریل٬ سه ماه بعد از اینکه ما اومدیم اینجا٬ خونه خریدیم. بله بله٬ یعنی همین دو روز پیش!! ازین خونه های کسل کننده ی تو شهر؟؟ خیر٬ خونه مون دورش پر از جنگل و درخته. و آره همون چیزی که همیشه توی رویاهام می دیدم.

در کمتر از سه ماه ویزای دائمی من آماده شد. بله بله ... همونی که بهمون گفته بودن ۱۴ ماه طول می کشه فقط ۵ ماه طول کشید و دقیقا !!! دقیقا!!! از زمانی که من این آرزو رو نوشتم٬ تا ویزا اومدن من٬ دو ماه و خورده ایی طول کشید!! ( چون من قبل تر از اومدن به نروژ برای اقامت اقدام کرده بودم )

در کمتر از سه ماه٬ دگری کاری پیدا کرد که حقوقش دقیقا همون مقدار نبود. ولی با یه اختلاف خیلی زیادی از حقوق نرمال بود و اختلافش هم با مبلغ مورد نظر من خیلی کم بود!!


این تجربه ی شخصی من بود. به نظرم زمانی این اتفاق می افتاد٬ که هر دوی ما چنین چیزی رو می خواستیم. مهم نیست تعداد نفرات چقدر باشه٬ مهم اینه که همه ی کسانی که توی اون اتفاق سهیم هستن ٬ اینو بخوان و واسش زمان تعیین کنن. اگر قضیه عشقی و دو نفره ست٬ خب پس لزوما باید هر دو نفر بخوان٬ اگر قضیه مربوط میشه به یه خونواده٬ همه ی اعضای خونواده باید بخوان و اگر قضیه راجع به یه شرکت هست .....  و در راستای هدفی که تعیین کردن حرکت کنن.

زمانی که من داشتم لیست رو می نوشتم٬ درباره ویزام٬ اول نوشتم سه ماه٬ واقعا این طور می خواستم که کمتر از سه ماه دیگه ویزام آماده باشه٬ ولی می دونستم که روند اداری ۱۴ ماه طول می کشه و اگر سه ماهه آماده نشه توی ذوقم می خوره بنابراین نوشتم شیش ماه! ولی جالب اینه که من واقعا عقیده داشتم که باید سه ماهه آماده بشه! و شد!

لیستی که ما در روزهای اول ورودمون به نروژ نوشته شد٬ سه ماهه بود. امشب یا فردا شب باید بشینیم لیست سه ماهه ی جدیدمون رو بنویسیم. لزوما نباید سه ماهه باشه. می تونه ده روزه باشه٬ یک ساله باشه٬ ده ساله باشه. مهم اینه که بدونید چی می خواید و بدونید کدوم سمت باید حرکت کنید و واسه رسیدن به اون آرزو زمان تعیین کنید.

من تاکید می کنم اگر کل اعضای تیم٬ چیزی رو از صمیم قلب نخوان و در راستای اون حرکت نکنن تغییری ایجاد نمیشه! اگر دگری واسه جاهای مختلف رزومه ی کاری رو نمی فرستاد٬ مسلما الان شغل مورد نظر رو پیدا نکرده بود. اگر ما هر روز بعد از کار و مدرسه٬ ساعت ها وقتمون رو صرف پیدا کردن خونه و خونه دیدن نمی ذاشتیم خیلی طبیعی بود که ما هم چنان خونه نداشتیم.

یه چیزی که مهم ِ اینه که رویا پردازی کنید. تخیلاتتون رو به کار ببرید. من این چند وقت اخیر از بس روزها راجع به خونه و دکوراسیون و مسایل مربوط به خونه فکر می کردم که شب ها خوابش رو میدیدم!

یادتون نره٬ اگه چیزی رو که آرزو می کنید دو نفره٬ سه نفره٬ چهار نفره ست اول از انگیزه و هدف بقیه اعضای گروه مطلع بشید٬ بعد بنویسید و منتظر باشید.

فکر می کنم ما خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنیم و تو مقالات علمی خوندیم٬ قدرت داریم. ما می تونیم همه چیز رو با اراده و تخیل و خواستن مون عوض کنیم. فقط باید بخوایم. فقط باید تصویر تخیلی اون رو توی ذهن مون بکشیم تا بتونیم به دنیای واقعی هم همون تصویر رو منتقل کنیم.

نمی خوام بگم کسانی که توی ذهن شون دائما صحنه ی بدبختی دیگران و سیاه بختی دیگران رو ترسیم می کنن توی زندگی واقعی چه چیزی نصیب شون میشه. ولی بارها و بارها دیدم که آدم ها هرچی واسه بقیه خواستن٬ تو زندگی خودشون اتفاق افتاده٬ پس حواستون باشه چی آرزو می کنید٬ چه واسه بقیه٬ چه واسه خودتون.

 

*من بازهم تکرار می کنم که حرف های من جنبه ی علمی دارن یا ندارن٬ - اگرچه کتاب های زیادی راجع به این موضوع داریم- به خود شما مربوطه. اینا تاثیراتی بوده که من از کتاب ها و فیلم های مختلف گرفتم و تجربیاتی که توی زندگی روزمره ی خودم داشتم.

 مراقب ناخودآگاهت باش 1

مراقب ناخودآگاهت باش 2

 

* روزها رو با مدرسه زبان و عصرها رو به خونه داری و درس خوندن می گذرونم. وقت خیلی محدودی رو صرف اینترنت و وبلاگ می کنم٬ از اینکه محبت هاتون رو بی جواب میذارم واقعا شرمنده ام. ولی بدونید که واسم عزیزید که وقت میذارم و اینا رو باهاتون شریک میشم. دوست دارم که همه به خواسته های قبلی شون برسن .

 

 * دروغ سیزده رو وقتی بذاری چند روز بعد از موعد مقرر بگی همین میشه دیگه!!

الان می دونم دلتون میخواد منو بکشید! ولی دست نگه دارید. همش دروغ نبود.  سه خط اول کاملا درست بود و سه خط پایینی دروغ سیزده مون بود!

مزه ایی که داد این بود که همه ی دوستانی که مدت ها بود ازشون خبری نبود واسم کامنت گذاشتن و بعد از مدت ها کلی کامنت های خصوصی قشنگی گرفتم.

 گفتم شاید این پایین رو نبینید٬ دوباره اینجا نوشتم که یه موقع سوتفاهم نشه!

 

چند روزی بود که من شدید حالت تهوع داشتم و سرگیجه های صبح گاهی. باتوجه به علائم بدنم حدس می زدم اتفاقی ممکنه افتاده باشه!

دیروز صبح رفتم دکتر و  آزمایش دادم.

خودمم هنوز باورم نمیشه. جواب تست مثبت بود. هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر زود مامان بشم!!!

یعنی هرجوری حساب می کنم می بینم خیلی زود بود واسه این قضیه!!

یه مهمون ناخونده توی راه داریم.


خب٬ دروغ سیزده رو وقتی بذاری چند روز بعد از موعد مقرر بگی همین میشه دیگه!!

الان می دونم دلتون میخواد منو بکشید! ولی دست نگه دارید. همش دروغ نبود.  سه خط اول کاملا درست بود و سه خط پایینی دروغ سیزده مون بود!

مزه ایی که داد این بود که همه ی دوستانی که مدت ها بود ازشون خبری نبود واسم کامنت گذاشتن و بعد از مدت ها کلی کامنت های خصوصی قشنگی گرفتم.

 

منتظر بهار

 

 اینجا دقیقا از روز اول فروردین برف باریدن شروع شده تا همین الان و کم کم این برف از زانو هم داره بالاتر میره!

چند روز بعد از تولدم چهار تا بسته ی پستی خیلی بزرگی به دستم رسید از پدر و مادرم . که توش به جز هدایای تولدم وسایل سفره هفت سین هم بود به انضمام رومیزی! یعنی به جز سبزه و ماهی که قابل پست کردن نبودن٬ تمام وسایل رو واسم فرستاده بودن و من همراه با باز کردن شون اشک می ریختم . دخترخاله های کوچیکم برام کارت پستال دست ساز و هدیه فرستاده بودن و به غیر از این ها برای مصرف یک سال مون  آجیل و شیرینی و لیمو عمانی و زرشک! از اون روز دائما دارم از خودم می پرسم که آیا زندگی دور از خونواده٬ انقدر ارزشمنده؟

سوالی که دائما از خودم می پرسم و حتی قبل تر از اینکه از ایران خارج بشم بارها و بارها به خودم و دیگران پاسخ داده بودم. که هر چیزی بهایی داره و من حاضر هستم این بها رو بپردازم.

من فرصت این رو به دست آوردم تا سفر کنم. دنیا رو ببینم.  طعم های مختلفی رو بچشم. آدم های مختلف رو ببینم و باهاشون آشنا بشم. تو جنوب اسپانیا آفتاب و گرمای کاملا اغراق شده ایی ببینم و اینجا٬ شمالی ترین کشور اروپا٬ زمستون و برفی کاملا اغراق شده! فرصت این رو به دست آوردم تا با فرهنگی متفاوت تر از فرهنگ خودم آشنا بشم. آزادی بیان پیدا کنم. فرصت شکوفا کردن استعدادهام رو به دست بیارم. آزادی در انتخاب شکل و رنگ و نوع پوشش و مذهب رو دقیقا بفهمم یعنی چی.

حالا یک طرف دیگه ی ترازو٬ من پرنسس در ایران هست. اگر با همین تجربه دوری از خونواده بر می گشتم٬ منی بودم که تو شهر و کشوری زندگی می کردم که عشق پدر و مادر و عزیزانم توش جریان داشت و من در آغوش عزیزترین های زندگی ام بودم. هروقت از دست غریبه ترها دلگیر می شدم به آغوش امن خانواده پناه می بردم. فرصت این رو داشتم که در خیابون های آشنا قدم بزنم و رانندگی کنم. با دوستان دوره ی دبیرستانم هر آخر هفته جمع می شدیم و قربون صدقه ی طوطی ها و حیوون های اهلی ام می رفتم. تو مهمونی های فامیلی شرکت می کردم و هروقتی هر جایی از زندگی کم می آوردم می دونستم که پدر و مادرم منو حمایت می کنن.

وقتی می خوام نتیجه گیری کنم که کدوم پرنسس راضی تره٬ نمی تونم انتخاب کنم. چون من عیب های هر زندگی رو ننوشتم. ننوشتم که بعضی شب ها موقع خواب خاطرات قدیمی ام در ایران رو به یاد میارم و اشک می ریزم. ننوشتم که موقع رانندگی تو ایران زیر لب فحش می دادم و حرص می خوردم. ننوشتم که اینجا٬ تنهایی٬ آدم رو زمخت می کنه . ننوشتم که از تحقیر شدن تو کشور خودم متنفرم. جواب سوال خیلی سخت می شه وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس لبخند بیشتری داره؟ وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس راضی تره؟

همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می بریم و می آییم٬ مخصوصا مایی که همه ی بزرگ سالی و نوجونی مون اونجا طی شده٬ مدت های خیلی زیادی طول می کشه تا دقیقا " اینجایی " بشیم. یا شاید هم اصلا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. حتی بعضی ها به اینکه با لباس سنتی خودشون و دقیقا سنت و فرهنگ خودشون تو کشور مقصد زندگی می کنن افتخار می کنن و بعضی ها هم ٬ نه. از گفتن کمبودها و سختی های زندگی تو کشور خودشون به غریبه ها خجالت می کشن. تازه این واسه ما ایرانی هایی ست که میگن به نسبت خارجی های دیگه زودتر تو جامعه مقصد " حل " میشیم. همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می آییم٬ قبل از اومدن بارها به این سوال ها جواب دادیم٬ بارها کفه ی ترازو رو بالا و پایین بردیم٬ ولی تا نیایی نمی فهمی که طعم محبت های مادر و پدری که مثه هوا هر روز تو خونه جریان داشته یعنی چی و دوری از این جریان و این هوا٬ چقدر سخته.

سعی می کنم دل تنگی رو جدی نگیرم. سعی می کنم خودم رو تو روزهای شلوغ گم کنم. اگر بخوام دلم رو اونجا پرت کنم و گیر کنم میون اون همه خاطره های خوب٬ زندگی اینجا رو حروم می کنم. به خودم٬ به دگری. اون طوری بهار رو فراموش می کنم و لای همین برف ها گیر می کنم. من تونستم و خواستم که مهاجرت کنم. من با وجود بودن در کنار پدر و مادرم در کشورم به قدر کافی راضی نبودم. نمی تونستم فضای سنگین رو تحمل کنم.

من دل تنگی رو زندگی نمی کنم. سعی می کنم فراموش کنم٬ ولی با نزدیک شدن بعضی روزها این بغض ها و این خاطره ها و این سبک سنگین کردن ها در من بیشتر میشه. بعضی روزها با دیدن این همه ذوق و محبتی که پدر و مادرم برای خوش حال کردنم انجام میدن٬ من رو در برابر دل تنگی به زانو در میاره.

دگری بهم یاد داد که برای فراموش کردن دل تنگی٬ باید انگیزه درست کنی برای خودت. مدرسه زبان٬ کار٬ غذا درست کردن با عشق٬ کار خونه٬ درس٬ گشتن و پیدا کردن خونه ی جدید٬ معاشرت با آدم های جدید٬ رقص٬ ورزش.

باید زندگی رو بزنم روی دور تند. باید خوش بین باشم. باید منتظر بهار باشم.

سفره هفت سین ما

 

*چیدمان سفره و عکس انداختن در عرض دقایقی کوتاه انجام شد چون خیلی عجله داشتیم!

 

ســـــــــــــــــــــــال نو ....

 

۱. از مریم گلم و بقیه ی دوستای خوب و عزیزم که تولدم رو یادشون بود و تبریک گفتن٬ بی نهایت بار تشکر می کنم. خیلی ممنون.

۲. رویاهامون یکی یکی دارن به تحقق می پیوندن و ما به شدت سرمون شلوغ ِ به همین دلیل ببخشید که قبل سال نو وقت نکردم بیام یکی یکی تبریک سال نو بگم.

۳.سال نو رو پیشاپیش به همتون تبریک میگم٬ ترجیح میدادم چیزی ننویسم و بذارم از سفر که برگشتیم متن طولانی تری بنویسم٬ ولی خواستم اینو در ادامه ی پست قبل بگم و برم.

*رویاهاتون رو بنویسید. واسش زمانی تعیین کنید و سعی کنید بهش فکر کنید. مطمئن باشید اگر کامل نرسید ولی یک قدم بهش نزدیک میشید.

۴. ما از همین راه جواب گرفتیم! توصیه ایی نمی کنم کسی که به این طرز فکر٬ می خنده بهش عمل کنه. صرفا این اعتقاد ِ ماست که بیشتر از پیش بهش ایمان پیدا کردم. رویاهاتون رو تو یه دفتر بنویسید و این دفتر رو بذارید جلو دستتون٬ هر از گاهی بهش یه نگاه بندازید. وقتی تحقق یافت بیارید و با مدت زمانی که واسش تعیین کردید تطبیق بدید! شاخ هاتون رو نگه دارید و جیغ نکشید!  نوشته ی بعدی من رو بخونید ....

۵. سال نو خیلی مبارک٬ رویاهاتون رو بنویسید! این ده بار!  

 

مراقب ناخودآگاهت باش! 2

 

 اولش وقتی به رابطه مون نگاه می کردیم یه کلاف سردرگم بود پر از سختی و مشکلات حل نشده ایی که حل شدن اونا محال و دور به نظر می رسید.  تصمیم گرفتیم و فکرمون رو روی قشنگی های رابطه متمرکز کردیم. از جملات منفی دور شدیم. خوش بین شدیم و پر از انگیزه. همه ی این مراحل به سادگی نوشتن چند تا جمله نبود. زمان می برد و انرژی. به محض اینکه یکی مون آینده رو تیره میدید وظیفه ی اون یکی بود تا بهش نیرو و امید ببخشه.

واسم جالبه که مشکلاتی که یه روزی حل نشدنی به نظر میومدن٬ الان به راحتی و به مرور زمان دارن درست می شن و فکر می کنم چاره ش تنها و تنها دست خودمون و ذهن مون بود. تاکید می کنم که تا زمانی که هر دونفر در یک رابطه چیزی رو نخوان٬ به دستش نمیارن.

یه چیزی که به نظرم خیلی مهم ِ اینِ که بدونی راه درستی داری میری. بعضی چیزها هستن که تو می دونی یه نقصی هست که اسمش مشکل نیست٬ اسمش عدم تناسبِ معادله ست. عدم تناسب هیچ وقت حل نمیشه. اگر معادله ایی درست حل نشه٬ ربطی به دید مثبت و صبر و زمان نداره. تا همیشه اون معادله اشتباهه. از زمانی که هم خونه ی دگری شدم کامنت های خصوصی زیادی داشتم درباره ی روابط شما. وقتی رابطه خراب ِ ٬ وقتی پارتنر طرف مقابل شما٬ به هر دلیلی٬ به شما کشش نداره٬ وقتی بارها و بارها خیانت پارتنر به شما ثابت شده٬ وقتی فقط شمایید که تو رابطه دارید زحمت می کشید و طرف مقابل برای شما هیچ قدمی برنمیداره٬ مطمئن باشید این راهکارها هم جواب نمیدن٬ چون وقتی دو طرف رابطه انرژی شون به یک سمت مشترک کشیده نشه٬ اتفاقی که شما منتظرش هستید نمی افته!

 واقعیت ها رو باید قبول کنیم و چشم هارو باز. قرار نیست همه رابطه های پرفکت و بی عیب و نقضی داشته باشیم٬ همین که قبول کنیم هر آدمی ٬ هر رابطه ایی کمبودهایی داره یه قدم به سمت  مثبت شدن پیش میریم. از تظاهر کردن بپرهیزیم. از اینکه دائما خودتون رو بالاتر و برتر از بقیه ببینید کوتاه بیاید. از اینکه دائما رابطه ی خودتون رو با دیگران مقایسه کنید و توسر رابطه های دیگران بزنید دست بردارید.  هرچقدر هم چهره ی زیبایی داشته باشید ولی معایب اخلاقی به سرعت و راحت می تونن در شما نفوذ کنن. حسودی به دیگران رو کنار بذاریم. هر کسی نون دلش رو می خوره. عمیقا و شدیدا به این موضوع معتقد شدم. سعی کنید به دیگران خوبی کنید و با دید مثبتی به دیگران ٬ رابطه های دیگران نگاه کنید. باور کنید اینکه وارد پروفایل زوج های دیگه بشید و لعن و نفرین کنید فقط و فقط انرژی های منفی دور خودتون رو زیاد می کنید!  دقیقا جملاتی که همیشه در ذهن شما هستن بیانگر شخصیت واقعی خود شما هستن! اگر فکر می کنید " هیچ وقت شانس نداشتید! " واقعا شانسی وجود نخواهد داشت! و اگر فکر کنید شما " خوش شانس ترین آدم جهان هستید " همین اتفاق خواهد افتاد! ولی نه یک شبه! و نه یک ساعته!

عجیب ترین قسمت این قضیه برای من دیدن آدم های منفی گرایی هست که دچار انواع و اقسام بیماری ها میشن. افکار منفی٬ باعث تولید انرژی منفی میشن و این انرژی ها به صورت بیماری در آدم ها نمود پیدا می کنن. یه بار دیگه دور و برتون رو خوب نگاه کنید.ببینید کسانی که منفی گرا هستن و همیشه عیب و ایراد خودشون و دیگران رو می بینن ٬ کسانی که به راحتی دیگران رو لعن و نفرین می کنن٬ کسانی که با دیدن خوش بختی دیگران براشون طلسم های مختلف بدبختی میپیچن٬ چقدر مبتلا به مریضی ها و بیماری های مختلفی میشن؟!!

و در آخر اینکه ... همه چیز در ذهن شماست. این شمایید که به وقایع و اتفاقات اطراف تون معنا می بخشید! خوش بختی و بدبختی دو روی متفاوت یک سکه هستن که شما می تونید انتخاب کنید کدوم طرفش رو ببینید!

من نه مشاور هستم نه دکتر٬ صرفا تجربیات شخصی من هستن و امیدوارم به دردتون بخورن. فکر می کنم همین قدر برای کسی که بخواد قدم تازه ایی برداره کافی باشه. اگر کسی بود که متمایل بود باهم در این خصوص در ارتباط باشیم و من تجربیات بیشتر و با جزییات بیشتری در اختیارش بذارم٬ خوش حال میشم کمکی کنم.

 

مراقب ناخودآگاهت باش! 1

 

    بچه تر که بودم٬( بچه که میگم مثلا ۱۵-۱۶ ساله ! ) وقتی هرکسی از ایده آل هاش واسه همسر آینده ش می گفت٬ من همیشه ساکت بودم. چرا؟ چون خب٬ ایده ی خاصی راجع بهش نداشتم. یعنی صفتی نبود که بخوام بهش نسبت بدم! من ضدازدواج نبودم ولی همیشه می گفتم این چیزها برای من خیلی زوده که بخوام ذهنم رو مشغول کنم! به خصوص اینکه در خونواده ی پدری من٬ سن ازدواج خیلی بالا و دیر هم بود. ولی چند تا چیز رو همیشه می دونستم:

اول اینکه عشق مون زبون زد خاص و عام خواهد بود! ( خب البته فکر نکنم کسی همچین عشقی نخواد!)

دوم اینکه برای رسیدن به هم سختی زیادی خواهیم کشید!

من هیچ وقت اینارو به زبون نمیاوردم ولی وقتی دوستان و آشنایانی رو میدیدم که هنوز ۲ ماه نشده با طرف مقابل شون ازدواج می کنن بدون هیچ گونه سختی! بدون هیچ گونه دوری و جدایی و مخالفت! توی دلم می گفتم : دِهه! این که نشد عشق! این ها که نشدن عاشق و معشوق! تو ذهنم٬ تو ناخودآگاهم٬ از عشق و دلدادگی ٬ قضیه ایی ساخته بودم که هرکسی ببینه بگه وای! عجب ماجرای سختی و عجب دلدادگی طولانی!

همه ی اینها در ناخودآگاه من بود! البته که خیلی وقت ها هم فکرهام رو بلند به زبون میاوردم! زندگی کسانی رو که به راحتی به هم رسیده بودن رو اصلا قبول نداشتم٬ رابطه های دوست دختر دوست پسری که هر دو توی یه شهر بودن و صبح تا شب همدیگه رو میدیدن یا امکان تماس باهم رو داشتن رو که دیگه اصلا و ابدا ! یعنی می گفتم خب اینا هیچ تلاشی واسه به دست آوردن اون یکی نمی کنن٬ چطوری می تونن عشق شون رو پرورش بدن؟؟

 من اصلا نمی خوام رابطه های این چنینی رو زیر سوال ببرم! ولی واسه خودم قابل قبول نبود که با چنین پسری دوست بشم! با چنین آدمی وارد رابطه ایی بشم که هر دقیقه بخوایم ور ِ دل هم باشیم و اصلا معنای سختی و دوری رو نچشیم! جالب هم اینجاست که من توی عمرم به غیر از دگری٬ دو تا پسر دیگه هم توی زندگیم بودن و همه ی اونها ... حدس بزنید! بله .. از من دور بودن!!

شاید تا یک سال پیش من هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم که چرا همه ی دوست پسرهای من٬ همیشه از من دور بودن! ولی الان به خوبی این موضوع رو می دونم که چرا ! چون من رابطه های نزدیک رو در ناخودآگاهم قبول نداشتم.

 در طی مدتی که من و دگری باهم دوست بودیم٬ قبل از اینکه من از ایران بزنم بیرون٬ هرباری که می خواستیم یه قدمی واسه رسمی کردن رابطه مون برداریم - علنی که بود٬ تقریبا فقط خواجه حافظ شیرازی ازین موضوع خبر نداشت - یه اتفاقی می افتاد! یک بار دایی من فوت کرد٬ تازه چهلم دایی من تموم شده بود که خاله ی دگری فوت کرد٬ حساب کرده بودیم که بعد از چهلم٬ می رسیم به ماه رمضون و بهتره صبر کنیم تا ماه رمضون تموم بشه و بعد دگری بیاد ایران٬ که یک سری سوتفاهمات شدید و ناگواری بین من و دگری رخ داد و همه ی این اتفاقات و عوامل اگرچه دست ما نبود٬ اگرچه از قصد نبود٬ ولی به تفکرات ناخودآگاه من٬ برای دیرتر رسیدن به معشوق! نزدیک بود! و این ها ناخودآگاه من رو ارضا می کردن!!

پارسال وقتی از ایران رفتم٬ به یک باره تنها شدم. تنها نبودم٬ ولی از موقعیت مکانی ٬ اجتماعی خودم فاصله گرفتم. از خونوادم جدا شدم و وارد محیط جدیدی شدم که به اتفاقات از زاویه ی دیگه ایی نگاه می شد. چیزهایی که در ایران واسه مردم مهم بود٬ اینجا انقدر عادی  و بی اهمیت بود که اصلا کسی ازت نمی پرسید از کدوم خاندان هستی! اصل و نصب و ریشه ات به کدوم پادشاه و کدوم سلسله می رسه! کسی ازت نمی پرسید بچه کجایی! کسی از دار و ندار و تحصیلات نمی پرسید! فقط خودت رو میدیدن. خودت رو! بدون برچسب هایی که تو در به وجود آوردن یا نیاوردنشون نقشی نداشتی!

 روزهای اول مهاجرت همیشه سخته. شبیه کودک نوپایی میشی که هیچ چیزی بلد نیست. به زبان اون کشور مسلط نیستی ٬ کسی رو نمی شناسی٬ دوستی نداری٬ خیلی چیزها هست که تو هیچ ایده ایی دربارشون نداری.

و دگری تنها نقطه ی اتصال من بود به گذشته ام. از طرفی مرزی نبود بین کشور من و دگری و فقط با یک بلیط هواپیما می تونستم نزدیکش برم. ولی کم بود برام. دیدنش برای یه هفته٬ دو هفته٬ سه هفته برام کم بود. به این نتیجه رسیدم که دوری و انتظار و سختی کشیدن در راه معشوق! بسه!

آره ... تصورم رو عوض کردم. فرایندی بود که در ناخودآگاه من شکل گرفت و وقتی در ماه مارچ سال گذشته تصمیم گرفتیم که هم خونگی مون رو دائمی کنیم٬ دگری من رو ترسوند. از سختی راه٬ از اینکه دیگه دگری حقوقی نداره و تا زمانی که تزش رو تحویل بده و کار بگیره ما باید با پس اندازمون زندگی کنیم و هیچ چیزی مطابق میل مون پیش نخواهد رفت و .... فقط اینا نبود٬ خیلی مسائل دیگه ایی هم بود.

می دونستیم که سخته. ولی ناخودآگاه جفتمون تصمیمشون رو گرفته بودن که دیگه جدایی و دوری بسه! این شد که ما تقریبا از همون دوران زندگی مون رو شروع کردیم ولی در سپتامبر رفتیم ایران و به سبک سنتی شرعی عقد کردیم تا خیال همه ی مسلمون ها هم راحت باشه!

ادامه دارد ...

 

* یکی بهم بگه چطوری میشه روی تک تک کسانی که دیروز رفتن توی خیابون ها و آزادی رو فریاد زدن رو بوسید؟ دم همه تون گرم!

 

داشتم فکر می کردم که کسانی که اینجا رو می خونن٬ ممکنه چه سئوالاتی راجع من و دگری داشته باشن که روشون نمیشه بپرسن!

این پست مخصوص تمام کسانی ست که روشون نمیشه٬ یا من تاحالا جواب نداده ام به سوالاتشون.

بنابراین تا پشیمون نشدم بجنبید!

هرسوالی که دارید یا با نام مستعار یا با نام حقیقی خودتون٬ بپرسید و من زیر همون کامنت جواب شما رو می نویسم.

ولی این حق رو برای خودم هم قائلم که به بعضی سوالات جواب ندم

 

من و تو

عشق ورزیدن با دور تند
و بعد آرام گرفتن
مثل رد‌پای آهو
روی برف نو کنار آن‌که دوستش داری
این همه چیز است
......
ریچارد براتیگان
 
Granada, 25th December

از میان خواب هایم

 

خواب می بینم مردی هستم که عاشق مادیانی شدم .... مادیان به غایت سرکش و زیباست. می فهمم که او هم علاقه ایی به من دارد ولی چون هنوز جوان است و بی تجربه سرکشی می کند ....

خواسته بودم همان صبح وقتی داشتم جوراب های کلفت پشمی ام را می پوشیدم بیایم و بنویسم٬ بس که عجیب بود و واقعی . ولی دیر کرده بودیم.

توی خوابم مردی بودم بلند قامت و چهارشانه. توی خوابم مادیان ران های کشیده ایی داشت و سیاه . توی خوابم مردی بودم سنگین وزن ولی در هوا معلق بودم. یک چمن زار بودیم به گمانم و اسب های دیگری هم بودند. ولی نمی دانم چرا چشمم که به مادیان سیاه خورد عاشقش شدم. منتظر بودم بزرگ شود و من بروم عشقم را برایش تعریف کنم ....

همان دیشب که داشتم خواب میدیدم می دانستم که امروز باید بیایم و این را بنویسم ....

 

Long Distance  2  

 

*وبلاگ نوشتن برایم سخت شده. یعنی اگر بخواهم راست ترش را بنویسم می شود پیاده کردن نوشته هایم روی کاغذ یا حالا هر چیزی سخت تر شده. هرچه می گذرد ترسم از نوشتن احساساتم و افکارم بیشتر می شود و این میشود که در ذهنم کلی مطلب های منتشر نشده ندارم.

وبلاگ نوشتن با اینکه تمرین فکر کردن و نوشتن است٬ ولی گاهی وقت ها باعث سوتفاهمات می شود و دردسر!

بگذریم!

* رابطه ی از راه دور٬ سربالایی ها و سرپایینی های رابطه های معمولی رو نداره. معتقدم احتیاجات یه رابطه مثل احتیاجات یه گیاه در حال رشد ِ. به نور٬ آب و خاک احتیاج داره. اگه هر کدوم از این سه تا نباشن گیاهی که رشد می کنه - اگه رشد کنه!! - می تونه به راحتی آسیب پذیر باشه و حذف بشه.

محبت شبیه نور ِ واسه گیاه. خورشید با وجود اینکه کیلومترها دورتر از یه گیاه هست ولی هر طوری باشه نورافشانی می کنه و گیاه هرچقدر هم دور باشه قد خودش رو بلند می کنه تا از نور خورشید بهره مند بشه.

نوازش  جسمانی شبیه خاک و آب ِ. از راه دور نمیشه. نمی تونی از راه دور خاک و آب رو واسه گیاه تهیه کنی. این میشه که گیاهی که رشد می کنه تو یه محیط آزمایشگاهی خواهد بود که با حداقل غذایی که یه گیاه می تونه احتیاج داشته باشه ٬ رشد می کنه. هر از گاهی٬ یه نگاهی٬ یه سفر چنده روزه ایی ....! حتی گرفتن دستی توی یه ماشین تاریک می تونه تا مدت ها رابطه از راه دور رو سرپا نگه داره!

ولی٬ وای به حال اون روزی که این دیدارها طولانی بشن ... دو طرف خسته میشن٬ سوتفاهمات زیادی ایجاد میشه. دلخوری٬ ناراحتی٬ خستگی تو صدای هر دو طرف موج می زنه. خودشون رو لنگون لنگون می کشونن تا به یه جایی برسن. نور وقتی آب و خاک واسه گیاه نباشه فایده ایی نداره. وقتی گیاه شروع کنه به خشکیده شدن٬ چه بسا گیاه هم واسه گرفتن نور خورشید دیگه تلاشی نکنه !

همین میشه که رابطه ی از راه دور خیلی شکننده میشه. همین میشه که خیلی ها میگن کار نمی کنه. رابطه رو میگم.

منتشر کردن نوشته ی قبلی و یه سری اتفاقات دیگه باعث شدن من و دگری بیشتر فکر کنیم. یه دیاگرام رسم کردیم از میزان محبت مون به همدیگه در زمان هایی که دور از هم بودیم . قرار شد هرکسی تنهایی رسم کنه. بعد از ترسیم اومدیم و این دو دیاگرام رو روی هم قرار دادیم. خیلی جالب بود برامون که هرجایی که نمودار من تنزلی شده و میزان محبتم نسبت به دگری کم شده٬ یه کم جلوتر یا عقب ترش برای دگری هم نزولی بوده و یا برعکس!

جالبه٬ نه؟ که بدون اینکه هردومون از احساسات هم خبر داشته باشیم٬ صرفا سعی کردیم رابطه رو به یه جایی بکشونیمش! و همین دید باعث شده که بخوایم به رابطه صرفا به چشم یه قرارداد نگاه کنیم٬ بدون محبت و بدون اتلاف انرژی ! تا یه جایی دوباره همدیگرو ببینیم و بخوایم رابطه رو غنی کنیم از محبت!

اون شبی که این نمودار رو رسم کردیم خیلی فکر کردم. طبیعی هستش که هر آدمی توی رابطه٬ گاهی وقت ها محبت بیشتری از خودش بروز میده و گاهی کمتر. این اصلا به معنی عشق کمتر یا بیشتر نیست! صرفا تغییرات هورمونی و شرایط محیطی و کاری و خیلی چیزهای دیگه باعث میشن گاهی وقت ها کمتر به طرف مقابل مون توجه کنیم.  نتیجه ی واضح و مبرهنی که از اون نمودار گرفتم این بود که تو رابطه هامون٬ فرقی نمی کنه راه دور یا نزدیک٬ زیر یه سقف باشیم یا نباشیم! چیزی که مهم ِ اینه که نباید تنزل نمودارها هم زمان با هم باشن! خیلی باید حواس مون باشه که نذاریم جفت مون مغلوب شرایط محیطی بشیم چون توی اون دوران بالقوه توانایی تخریب رابطه از طرف خود طرفین به بالاترین حد خودش می رسه .

این چیزی هستش که این روزها من و دگری زیاد راجع بهش صحبت می کنیم.

 

به خاطر تعطیلات و حابحایی و قطعی اینترنت مدتی نیستم . با لپ تاپ خودم نمی نویسم واسه همین بعضی حروف رو ندارم.

 

Long Distance  1  

 

من و دگری قبل از انجام دادن مراسم های شرعی و مذهبی! به اسم عقد٬ مدت کوتاهی کنار هم زندگی کردیم.

یکی از مزایایی که داشت این بود که نسبت به هم یک شناخت نسبی زیر سقفی حاصل کرده بودیم٬ ولی یک بدی خیلی گنده ایی که داشت بغض من از برگشتن به خونه بود. خونه ایی که نوید بخش یه دوره ی طولانی ندیدن و بلاتکلیفی و انتظار رو میداد. یعنی هر روزی که می گذشت من حساب و کتاب می کردم که چند روز دیگه تموم می شه! من باید برگردم! او باید برگرده! از توی همون تخت وقتی بغل من خوابیده بود حساب و کتاب می کردم و نم اشکی کنار چشم هام می نشست. می تونم از وسط یک رابطه ی از راه دور واستون بنویسم. هم می تونم از جاهای خوبش بنویسم هم بدش.

هم می تونم از لحظه هایی که به کوچیک ترین دلخوشی های رابطه های معمولی امیدوار میشی بنویسم هم از اشک هایی که مطمئنم توی هیچ کدوم از رابطه های نزدیک از چشم ها جاری نمیشن.

هم می تونم از فرودگاه های تمام دنیا بنویسم٬ که میشن جایی واسه هق هق و هم می تونم از چشم های بسته بنویسم موقع بوسه های طولانی و جریان خونی که تو بدنت دوباره گرم میشه.

باور کرده ام رابطه ی لانگ دیستنس آن وسط ها احتیاج به یک زمان های چند روزه احتیاج داره تا بدون دوست٬ بدون آشنا٬ بدون کار٬ بدون مزاحم٬ بدون ساعت٬ بدون چند شنبه بروی و جبران کنی همه ی دوری ها رو. اینکه پرده ها رو بکشی و نفهمی کی روز میشه کی شب. اینکه در رو به روی هیچ کسی باز نکنی . اینکه به لرزش نور شمع روی سقف اتاق نگاه کنی و به صورت اون.

این طوری ِ که میشه رابطه رو کشوند به یه نقطه ایی تا بتونید نزدیک هم باشید. هم خونه شدن پیش کش! فقط نزدیک هم باشید. پول خون بهای پدر مخابرات رو هر روز پرداخت نکنید. همین که یک مسیج دو کلمه ایی از هم داشته باشید. همین که تو یک تایم زُن باشید.

رابطه های از راه دور پیچیده و سخت است. چند وقت پیش به دوستی می گفتم تا دچار کسی نشدی دور رابطه های از راه دور رو خط بکش. چون اگر به چشم سرمایه گذاری عاطفی بهش نگاه کنید٬ یا اگر آدم لمسی باشید بارها و بارها سرخورده تون می کنه. آدم سختی می کشه دائما. آدم ها رو جفت جفت دیدن٬ مهمونی ها رو تنها رفتن٬ یه جایی از پا درمیاردتون. اسماْ کسی رو دارید٬ ولی در حقیقت ندارید.

از بدی های این رابطه نوشتم٬ از اینکه ناامیدی زیاد داره٬ از سرخوردگی٬ ترس٬ تنهایی زیاد داره. روزها و شب هایی که سهم تون از طرف تون فقط اندازه ی چند دقیقه چت نوشتاری میشه. خیلی حسرت داره٬ حسرت اینکه فقط پشت دست های همدیگه رو نوازش کنید٬ حسرت اینکه تو چشم های هم نگاه کنید ... ولی قسمت خوبش رو ننوشتم. که کیفیت بالایی داره. اگر هردو تاتون اهل کیفیت بالا باشید قدر باهم بودن تون ارزشمند تر از هر بودن دیگه ایی میشه. کیفیتی که شاید در رابطه های دیگه لای روزمره گی ها گم بشه و شاید اون دو طرف ارزش اون لحظه ها رو ندونن.

ادامه دارد ....

 

 

همه چی آرومه در چند خط

 

هر کی حوصله نداشت پست پایین رو بخونه :

+ گم شدن گواهینامه

+ از دست دادن ماشین اجاره ایی

+ سر و کله زدن با راننده تاکسی کلاهبردار

+ کرایه تاکسی به مبلغ اجاره ی ماشین به مدت یک ماه برای مسافتی کمتر از ۹۰ کیلومتر!

+ دو دره بازی راننده تاکسی

+ جا گذاشتن شارژر لپتاپ

+ پروسه ی طولانی برای گرفتن گواهینامه المثنی

+ اعصاب نداشته ی من

جلو نیاید گاز میگیرم.

همه چی آرومـــــــــــــــــــــه !!!! یا چگونه لاستیک گاز بگیرید!

 

خب قضایا از اونجایی شروع شد که قرار شد واسه یک هفته بریم شمال اروپا کمی به کارهای اداری و زندگی اصلی و پلیس بازی و ویزا بازی و اینا برسیم! شال و کلاهی کردیم و چون می ترسیدیم کارها واسه هفته ی اول انجام نشه دو تا بلیط برگشت خریدیم. یکی برای همین شنبه ایی که گذشت و دیگری برای شنبه ی در راه! شنبه ی قبل که پرواز کردیم و رفتیم تا به شهر دگری برسیم کمربندهای هواپیما رو هم بستیم و آماده ی فرود بودیم که خبر رسید که به علت لغزنده بودن باند فرود اجازه ی فرود ندارید و تشریف ببرید یه شهر دیگه! این شد که از همون اول بسم الله یک ضد حال بدی خوردیم. مایی که از هوای ۲۵ درجه شال و کلاه کرده بودیم فهمیدیم اونجا داره برف میاد چه برفی! خلاصه به جای ساعت ۱۱ شب ساعت ۳ صبح رسیدیم و تو اون برف و بوران خودمون رو به خونه ی دوست دگری رسوندیم.

سعی کردیم در عرض یک هفته کارها رو به انجام برسونیم که نشد! یعنی خیلی بهتر میشد اگر یک هفته رو تبدیل به دو هفته می کردیم مخصوصا که دو تا بلیط برگشت هم داشتیم ولی به دلیل سرمای بیش از حد و یخ بندون زمین ها و اینکه خونه ی خودمون نبودیم و یه جورایی معذب بودیم تصمیم گرفتیم که همین شنبه برگردیم و یک سری کارهایی هم که مونده بود رو به یکی از دوستای دگری سپردیم برامون انجام بده. تو فرودگاه یکی از ایرانی ها رو دیدیم که اون هم با همون هواپیمای ما عازم سفر بود و زمانی که به مقصد می رسیدیم ما بعد از گرفتن ماشین به سمت جنوب حرکت می کردیم و اون آقا به سمت شمال. وقتی از مقصد نهایی اون آقا مطلع شدیم دگری پیشنهاد داد که بیا ما می رسونیمت. ماشین داریم و راهی نیست تا شهر شما. من هم که همین طوری به دلیل یک هفته دوندگی و اینکه دیروقت می رسیدیم و هوا تاریک بود سریع گفتم که نه! ایشون مسیرش به سمت شمال هست و ما به سمت جنوب! یعنی از دهنم در رفت! خلاصه که اومدیم سوار شدیم و همین که ازیشون جدا شدیم من گفتم که : نبریم برسونیمش ! من خیلی خسته ام و اگر بخوایم یه بار اون طرفی بریم و دوباره برگردیم خیلی دیر میشه. خلاصه که .... رسیدیم و کاش که نمی رسیدیم! به محض اینکه رسیدیم بد شانسی پشت بدشانسی! رفتیم ماشین رو ازون موسسه ایی که ازشون کرایه کردیم تحویل بگیریم که متوجه شدیم گواهینامه ی من آب شده رفته زیر زمین! یعنی هرچی بیشتر می گشتیم بیشتر نا امید میشدیم. کل چمدون ها رو وسط فرودگاه خالی کردیم زمین و این چمدون ها و کوله پشتی هارو چلوندیم ولی اگه شما گواهینامه ی من رو دیدید ما هم دیدیم!! جالب اینجا بود که من مخصوصا گواهینامه رو گذاشته بودم جلوی دست که تو فرودگاه معطل نشیم و از صبحش دو بار گواهینامه رو دیده بودم! ولی اون موقع پیداش نمی کردیم! فرم قبلی اجاره ی ماشین رو داشتیم و تموم مشخصات و جزئیات گواهینامه ی من روی اون فرم نوشته شده بود ولی صاحب موسسه ازین پیرمردهای ترسو بود که حاضر نبود هیچ رقمه خلاف کنه!! جدا داشت گریه م درمیومد!! به دگری می گفتم من می دونم خدا خواسته بزنه پس کله م! که جوون مردم رو نود کیلومتر نبردی برسونی حالا خودت هم مثل همون پسر باید با اتوبوس و تاکسی بری خونه! به این امید به پلیس مراجعه کردیم که شاید مثل اون پیرمرد احمق مقرراتی و محتاط نباشن و با مراجعه به سیستم شون آمار گواهینامه ی من رو دربیارن٬ ولی اونا هم نتونستن قبول کنن! بدشانسی اولین اتوبوس به سمت شهر ما هم صبح فردا ساعت ۵ بود و تازه ساعت ۸ شب بود! کم کم داشت گریه م درمیومد که عجب شکری خوردم خدایا! اون آقائه رو حاضرم رو کولم سوار کنم ببرم هتلش! تروخدا اینو پیداش کن!

هیچی ... خلاصه مجبور شدیم با تاکسی بریم یه ایستگاه اتوبوس و مسیر رو تیکه تیکه بریم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدیم به یه تاکسی مراجعه کردیم و واسه مسیر ۹۰ کیلومتری حدود ۲۰۰ هزار تومن ایرانی طلب کرد که خب ما زورمون میومد پرداخت کنیم چون واسه یک ماه اجاره ی ماشین ما ۳۰۰ هزار تومن میدادیم!! تصمیم گرفتیم یک تاکسی دیگه پیدا کنیم که صدامون کرد و گفت بیاید و بهتون تخفیف میدم. چقدر؟ مثلا ۱۸۰ هزار تومن!

اینجا کلا دو تا اتوبان هست. یکیA7 و اون یکیAP7   که اولی مجانی هست و یه کمی طولانی تره ولی دومی کوتاه تره و پولی. ما خودمون معمولا اولی رو می ریم چون حدودا ۲۰ کیلومتر دورتره ولی هردفعه حدود ۲۰ هزار تومن باید عوارض بدیم. این آقای تاکسی درایور انداخت توی جاده ی AP7   . ایشون هم زبان انگلیسی صفررررر ! ما هم اسپانیایی مون صفرررررر! از ما اصرار که بنداز تو  A7 ازون آقا هی انکار که نخیر این جادهه کوتاه تره! خلاصه رفتیم و رسیدیم به عوارضی دیدیم این آقاهه با خانومه یه صحبت هایی کردن و خانومه یه نگاهی به ما دو تا که اون پشت نشستیم کرد و نیشش باز شد و با اون ماشین حسابش حساب کرد یه دفعه رو تابلوش نوشت ۴۰ هزار تومن!! شاخ های ما دراومد که چرا دوبرابر؟ ولی گفتیم به جهنم! خودش میخواد بده به ما چه! ما باهاش ۱۸۰ تومن حساب میکنیم دیگه! در همین اثنا ایشون دستشون رو دراز کرد عقب که یالا! پول بدید!! ما هم گفتیم لاید میخواد ازون ۱۸۰ تومن کم کنه! دیگه مجبوری پول رو دادیم و این مردیکه سلانه سلانه ۹۰ کیلومتر رو تو سه ساعت طولش داد! دیگه رسیدیم در خونه هم خستگی راه و هم عصبانیت ناشی از گم کردن کواهینامه جونی واسمون نذاشته بود! اومدیم پیاده شیم دگری از اون ۱۴۰ تا بهش داد و دیدیم که شاکی شده داره هی میگه نخیر! ۱۸۰ ما باهم قرار گذاشتیم و شما باید به قرارتون عمل کنید! دیدیم واقعا جونی نداریم بخوایم با یه زبون نفهم سروکله بزنیم قرار شد همون ۱۸۰ تا بهش بدیم. اومدیم پیاده بشیم که دیدیم پررو هی میگه ۴۰ تا دیگه بدید! ۴۰ تا دیگه بدید!! کاشف به عمل آوردیم که یارو میگه پول برگشتم رو هم باید شما بدید!!!! دیگه من از شدت عصبانیت میخواستم شال گردنم رو از پشت بندازم دور گلوش و خفه ش کنم انقدر عصبانی بودم ! به اسپانیایی گفتم زنگ بزن بگو پلیس بیاد! یه پوزخندی زد و گفت خودت زنگ بزن!

شنیدید میگن شانس پشت شانس؟ دقیقا همون حالت بود! جفت موبایل هامون باتری هاش ته کشیده بود! از یه طرف این یاروئه تند تند به زبون خودشون حرف میزد از یه طرف من با عصبانیت داد میزدم باید پلیس بیاد این چه وضعشه! از یه طرف دگری می گفت بیخیال بابا الان از ماشین پرتمون می کنه پایین چمدون ها هم صندوق عقب گازش رو میگیره میره قوز بالا قوز میشه! خلاصه که یک وضعی بود! بعله! ما یک ۴۰ تای دیگه هم تقدیمشون کردیم و احساس می کردم یک کلاهی به چه گندگی رفته سرمون و هیچ کاری هم نمی تونستیم بکنیم . پیاده که شدم الکی اومدم موبایل درآوردم شماره ی ماشینش رو یادداشت کردن! الکی! اصلا موبایل شارژ نداشت! خودش که دید یک عدد هِه! و پوزخند تحویل داد و رفت کارتش رو آورد داد دستم و یه چیزی تو مایه های " هر غلطی دلتون می خواد بکنید " گفت و سوار شد و گازش رو گرفت و رفت!!!

ما هم خیزان و گریان! چمدون هارو کشوندیم آوردیم تو. صبح فهمیدیم که بله٬ شارژر لپتاپ دگری رو هم جا گذاشتیم تو آفیسش و لپتاپ و کار و تز نوشتن و پروژه تحویل دادن هم تعطیل!

هرجا هم زنگ زدم دنبال گواهینامه انگار نیست و نابود شده. برای المثنی صادر کردنش هم باید برم از پلیس نامه بگیرم و شهرداری و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که معلوم بشه من هیچ جرمی مرتکب نشدم! گواهینامه م رو ازم نگرفتن! کسی رو زیر نگرفتم! هیچ کسی رو نکشتم! خلاصه یک پروسه ی یک ماهه داره تا گواهینامه بهم بدن. خونه مون هم در قسمت ساحلی شهر هست و به همه چی دوریم و احساس می کنم ماشین که نداریم تو یه روستایی زندگی می کنیم که مردمش کر و لال هستن و من و دگری تنها ساکنان این روستا! خلاصه که از وقتی برگشتیم شرایط گل و بلبل بوده و راه میرم یه درمیون به دل بدجنس خودم فحش میدم و اون راننده تاکسی که پول ۴ بار رفت و برگشتنش رو از ما تیغید! حالا جالبی اون شرایط دگری بود تو اون هیر و ویر که وقتی داشت باقی ۴۰ تومن رو بهش میداد خیلی مودبانه به انگلیسی به یاروئه می گفت : " ما که هپی و سَتیسفای نیستیم داریم این پول رو بهت میدیم! خودت می دونی دیگه! " یا مثلا  بعد ازینکه یاروئه در برابر یادداشت کردن شماره ماشینش تو موبایل خاموش به من پوزخند زد و رفت کارتش رو آورد داد دست من  دگری به یاروئه میگه : " خیلی ممنون! " کم مونده بود بگیره یارو رو ماچ و بوسه هم بکنه که مارو تا دم خونه مون رسوند! توی اون لحظاتی که من از عصبانیت می تونستم لاستیک ماشینش رو بجوئم این مودب بودن دگری منو بیشتر عصبانی می کرد.

حالا تقریبا هم دو ساعتی هست که دگری طفلکی رفته خیزان و افتان یه مغازه ی لپتاپ فروشی چیزی پیدا کنه یه شارژر واسه لپ تاپش بگیره. قبل از رفتنش نشستیم یه صفحه از جملاتی که می تونه لازمش بشه در پیدا کردن مسیر نوشتیم و قرار شد نهایتا اگر پیدا نکرد تاکسی بگیره!! امیدوارم دوباره از زبان بلد نبودن ما سو استفاده نکنه طرف!

 خواستم بگم همه چی خیلی آرومه!!! ولی لطفا جلو نیاید که توانایی گاز گرفتنم وحشتناک بالا رفته!

 پ ن : دلم هم می خواد طولانی بنویسم. چیه مگه!


یکی از خوبی های زندگی تو اروپا اینه که مستقل میشی. منظورم فقط جدا زندگی کردن از خونواده نیست. زندگی به سبک و سیاق ایران رو نمی تونی تو اروپا ادامه بدی! می تونم با اطمینان کافی بگم که زندگی اروپا برای کسانی که توی ایران در ناز و نعمت و ثروت دارن غلط می خورن مناسب نیست مگر اینکه اونقدر پولدار باشن که اینجا احتیاجی به کار کردن نداشته باشن و از توی جیب بخوان زندگی کنن. این به این معنی نیست که اینجا رفاه نیست! اتفاقا هست! ولی نوع رفاهی که اینجا هست با نوع رفاه ایران فرق می کنه. توی ایران متاسفانه عادت کردیم که کارهای دستی و فنی مون رو دیگران انجام بدن. جمع نمی بندم و راجع به اکثریت هم صحبت نمی کنم. حداقل درباره ی طبقه ی خونوادگی خودم و خونواده ی خودم میگم که معمولا خانوم ها لباس هاشون رو خیاط ها می دوزن, لباس ها به اتوشویی برده میشه , مو و ابروها همگی توسط آرایشگر پیرایش میشه , برای کارهای خونه کسی رو برای کمک میارن, اگر مهمونی و یا عروسی دعوت بشن روز مهمونی به آرایشگاه میرن و خلاصه اگر بخوام این لیست رو ادامه بدم می تونم حداقل پنج شش مورد دیگه رو هم اضافه کنم که کارهایی که خودمون می تونیم انجام بدیم رو به دیگران می سپریم!

ولی خوبی اینجا به اینه که کم کم یاد میگیری خودت کارهات رو انجام بدی! و اگر کسی خوشش بیاد مطمئنا زندگی در اروپا رو به زندگی در ایران ترجیح میده چون همون طوری که گفتم نوع رفاهی که می تونی توی هر کشوری داشته باشی باهم فرق می کنن. میشه راجع بهش بیشتر نوشت.

اینارو نوشتم تا بگم امروز واسه دومین بار موهای دگری رو کوتاه کردم. خودم که از نتیجه راضی هستم! بذارید از زیر دوش بیاد ببینم موفقیت آمیز بوده یا نه! ;)


این مطلب برای سنین بالای هجده سال نوشته شده

 

 

علاقه ی خاصی به گاز گرفتن پیدا کردم  و هر وقت دگری بین ساعات بیکاریش میاد روی تخت دراز میکشه دلم میخواد همه جاش رو گاز بگیرم! بعد ازونجایی که بچه ی بدی هست و می خواد مقاومت کنه گاهی وقت ها به زور هم متوصل میشه و من رو از تخت پرت می کنه پایین! ( آخی چقدر رمانتیک!  ) بعد صاحب خونه ی ما توی هر دو اتاق٬ تخت های یک نفره گذاشته که اگر مستاجرین ۴ نفر آدم مجرد بودن هم بتونن از تخت ها استفاده کنن. این شده که تخت اتاق ما از دو تا تخت یک نفره تشکیل شده.

بعد در میون این همه کشت و کشتار و کتک کاری! یکی از پایه های تخت دگری شکست و اونقدر دگری سبک وزن ِ که هنوز پاش روی تخت نرسیده تخت ِ جا خالی میده!  از دیشب جاهامون رو عوض کردیم . امروز ظهر من مشغول نوازش به شیوه ی خودم بودم که یک دفعه صدای شکستنی آمد بس عظیم! و در عرض یک چشم به هم زدنی من به چشم خویش دیدم که جانم میرفت!  ملافه ی تخت بود که اسلام را نجات داد! هنوز صدای پاره شدنش زیر گوشم ِ! این دو تا تخت ها بین شون شکافته شد و به صورت نود درجه رفتن هوا و منو دگری تاپی خوردیم زمین! دگری که زیر تر بود بر اثر اصابت محکم آرنجش به زمین دردش میومد و هی فریاد کشان می گفت تکون نخور! تکون نخور! من تکون نمی خوردم فقط چون می خندیدم پایه های متزلزل اسلام بندری می رقصیدن و صدای پاره شدن ملافه ی تخت واضح و واضح تر می شد! اگر ملافه پاره میشد و این دو تا تخت که دیگه اضلاع یک مثلث با زاویه ی ۴۵ درجه شده بودن بر روی ما فرود می آمدند هر ۴ تا تبدیل به یک خط صاف می شدیم!  

 هیچی دیگه! خواستم خبر بدم اون یکی تخت هم پایه ش با سلامتی شکست!  

 

گاهی وقت ها آرزوهای آدم میشه اندازه ی یک بغل ساده!

یک بغل ساده!

فقط یک بغل !

همین که نیستم و روزهای عادی و معمولی پدر و مادرم رو نمی بینم بسی دلم میگیره! ای کاش می شد آدم پدر و مادرش رو میذاشت توی چمدون و این طرف و اون طرف می برد!

دیروز وقتی موقع صحبت مامانم کتاب و دفتر زبان انگلیسی ش رو آورده بود جلوی وب کم و مشق می نوشت٬ یه چنگال رفته بود توی گلوم گیر کرده بود.

چرا نبودم تا گونه های مامانم رو خیس از ماچ کنم؟ از همونایی که فقط من بلدم!

خواب هام اذیتم می کنن. دوست ندارم اصلا خواب ببینم.

 

راستش وقتی به پست قبل نگاه می کنم بیشتر شبیه غر زدن و ناله کردن بود در صورتی که واقعا غر نبود! بیشتر خواستم از شرایط خونه ی جدید و زندگی جدید نوشته باشم تا غر زده باشم!

من از دیوارهای نازک زیاد خوشم نمیاد چون همون قدری که صدای اون طرفی ها میاد این طرف صدای ماهم میره اون طرف و این باعث شده که سعی کنیم زیاد چشم تو چشم نشیم باهاشون!

یه کمی سرمون به مهمون بازی و کشف جنوب اروپا می گذشت و از طرفی مشغول یادگیری زبان اسپانیایی شدیم و کمی هم خودم رو منع کردم از نشستن پای اینترنت . این روزها بیشتر وقتم صرف کارهای خونه و کتاب و ورزش و یادگیری زبان جدید و رقص جدید از استاد دگری میشه و از وضعیت جدید خوش حالم. دیشب به پیشواز هالوین رفتیم و کلی دوست های جدید پیدا کردیم. امشب هم خود هالوین هست و دلتون نخواد امروز یه هوای بادی شده که یه دقیقه رفتم تو بالکن باد میخواست منو بلند کنه ببره! امسال در نقش یک شیطان کوچک ظاهر شدم و دگری در نقش یک ومپایر! دیشب جدی جدی فکر می کرد ومپایر شده وامروز  تمام گردن و صورت من جای دندون هاش هویدا شده! امروز می خواستم برم پزشکی قانونی ولی خب تعطیلی بود!

 * دلم میخواد یه تغییر و تحول اساسی به این وبلاگ بدم ولی فعلا هیچ ایده ایی ندارم. ترجیح میدم از روزمره نویسی یه کمی فاصله بگیرم . ایده ایی هست بگید.

* این هم اولین کامنتی که من برای دگراندیش گذاشتم :

ببین من خیلی وقت قبل تر ها این لینک بلاگ شمارو تو وبلاگ سورنا دیده بودم اما از تنبلی مفرطم کلیک که نکرده بودم هیچ! حتی کنجکاو هم نشده بودم که این کیست؟!! دگراندیش؟! این هم شد اسم؟؟!! تا اینکه از سه چار شب پیش که یک جور گرفتگی حال روحی در وجودمان عارض گشت و شروع کردیم به خوانش وبلاگ آن هم بی سر و صدا وبلاگ شما را در لیست وبلاگ های به روز شده به گمانم دیشب پیدا کردیم و به خاطر اینکه سرمان گرم شود و تنهایی فراموش هی آرشیو شمارا در آوردیم خواندیم و هی از نوشته هایتان خوشمان آمد تا جایی که دیگر چشم هایمان سرخ شدن! ( چشم های من شدیدا حساسن ) و قرارمان را بر این گذاشتیم که بار دیگر بیاییم و یک سلامی عرض کنیم و ببینیم این کلاس سالسای شما در چه حالی ست؟؟ قدیم تر ها - جوان تر که بودم!- کمی یاد گرفته بودم. البته برای شما که بیست و شش هفت سال دارید به قول آن استادتان !! ( یادم نیست تو کدوم یکی از پست هاتون بود) بهتره کم کم این جور رقص هارو هم کنار بذارید 
اون داستان پایینی رو هم من تا آخر داستان فکر می کردم این اتفاق واسه خود شما افتاده ( چون دومین پست شما بود و نا آشنا به زندگی و افکار ضد ازدواجی شما! )
در هر صورت خوش حالم که دیشب آپ کردید و من بی حوصله رو دیشب با نوشته های قشنگتون آشنا کردید تا حداقل اندازه ی سه چار ساعت ذهنم رها بشه .....
راستی این جزایر قناری که رفته بودید - و کمی هم ازش نوشته بودید!! - چه جور جایی بود؟ خوشتون اومد؟ می تونم بپرسم کدوم جزیره اش رفته بودید و کدوم هتل؟ چیزی بود که توی تبلیغات همیشه نشون میدن؟؟ یه چیزای دیگه ایی هم می خواستم بنویسم ولی یادم رفته .... حالا هر وقت یادم افتاد میام می گم
.

همون شب بعد از یکی دو ساعت :

ببین اگه فکر کردی می تونی از دست سوال های من در بری کور خوندی!
یه چند تا پیشنهاد دارم واسه سوغاتی خریدن ... نمی دونم بالاخره چی خریدی و با خودت بردی اما یکی از بهترین سوغاتی هایی که مردها می تونن بخرن و راحته ... شکلات واسه خانوم هاست و احیانا پیراهن مردونه هم واسه آقایون که اگه هم وقتشو نداری نه سایز بستگان رو می تونی از بند شماره ی یک استفاده کنی ... البته البته البته اگه شکلات های اون کشوری که زندگی می کنی با شکلات های ایرانی یه طعمی داشته باشن .... مثلا شکلات های دانمارک سوئد و نروژ افتضاح با سلیقه ی ایرانی ها جور درنمیاد چون توش از بادوم تلخ استفاده می کنن ولی عوضش شکلات های انگلیس و اتریش خیلی خیلی خوش مزه ان و نمونه هاش تو ایران هم زیاد پیدا میشه . راجع به اون جزیرهه که رفته بودی که کلی سکوت بوده و با یه تیم رفته بودید .... میشه اسم جزیره اش رو بدونم؟؟ یو نو وات؟ آی"و گات ایچی فیت! سو آی لاو تیکینگ تراولز .... پیلیز لت می نو ابوت ایت!!
خب دیگه امشب با وجود اینکه کلی تو لاک تنهایی و ازین سوسول بازی ها هستم!! ولی کل ارشیو وبلاگت رو خوندم.

و بعد از دو روز دگراندیش به کامنت من زیر کامنت های خودش این گونه پاسخ میده:

پرنسس عزيز
تو دومين نفری هستی که ایرادت از اسمم را اعلام ميکنی, فکر می کنم که اون موقع ها که اسم را انتخاب می کردم به امور ديگه ای فکر می کردم و مسائلی واسم مهم بود.ميدونم که در انتخاب اسمم به کنجکاو کردن ديگران و کلا امری خارج از خودم فکر نمی کردم, صرفا برای خودم از برای خودم.
گويا بايد سپاس گزار از اون گرفتيگی احوال روحيت باشم که باعث شد, مدت زمانی را صرف نوشته های من کنی و نظرت را بنويسی ولی من از برای خوبان, سلامتی روحی خواستارم
راستش, تازه تصميم گرفتم که ادامه رقص سالسا و شايد ليدی هوپ را از ترم ديگه ادامه بدم, تا ببينيد که در کهن سالی هم ميشه دل جوان داشت
در مورد خاطرات هم که به اندازه کافی توضيحات دادم
بد نبود اگر به زمان پست ها هم دقت می کردی, اون درخواست برای خريد سوغاتی واسه 3-4 ماه پيش بود که تقريبا هم مشابه پيشنهادات تو تهيه شدن
شکلات با طعم بادم تلخ هم بعد از مدتی که نوش فرموديد, دوست خواهيد داشت, البته این در مورد هر چيزی درست است.
اسم جزيره هم هست bjorn oya که فارسيش ميشه جزيره خرس و يا جزيره بيورن (bjorn هم اسم انسان هست و هم به معنی خرس) و نمیدونم وجه تسمیهش چی بوده!
در مورد جزيره قناری هم بعدا می نويسم

 

* ایمیل ها و مسیج ها و پیام های خصوصی همه ستاره دار شده اند! به زودی به همه جواب میدم. پیشاپیش از لطف و محبت و مهربونی همه تون ممنونم!