این مطلب برای سنین بالای هجده سال نوشته شده
علاقه ی خاصی به گاز گرفتن پیدا کردم
و هر وقت دگری بین ساعات بیکاریش میاد روی تخت دراز میکشه دلم میخواد همه جاش رو گاز بگیرم! بعد ازونجایی که بچه ی بدی هست و می خواد مقاومت کنه گاهی وقت ها به زور هم متوصل میشه و من رو از تخت پرت می کنه پایین! ( آخی چقدر رمانتیک!
) بعد صاحب خونه ی ما توی هر دو اتاق٬ تخت های یک نفره گذاشته که اگر مستاجرین ۴ نفر آدم مجرد بودن هم بتونن از تخت ها استفاده کنن. این شده که تخت اتاق ما از دو تا تخت یک نفره تشکیل شده.
بعد در میون این همه کشت و کشتار و کتک کاری! یکی از پایه های تخت دگری شکست و اونقدر دگری سبک وزن ِ که هنوز پاش روی تخت نرسیده تخت ِ جا خالی میده!
از دیشب جاهامون رو عوض کردیم . امروز ظهر من مشغول نوازش به شیوه ی خودم بودم که یک دفعه صدای شکستنی آمد بس عظیم! و در عرض یک چشم به هم زدنی من به چشم خویش دیدم که جانم میرفت!
ملافه ی تخت بود که اسلام را نجات داد! هنوز صدای پاره شدنش زیر گوشم ِ! این دو تا تخت ها بین شون شکافته شد و به صورت نود درجه رفتن هوا و منو دگری تاپی خوردیم زمین! دگری که زیر تر بود بر اثر اصابت محکم آرنجش به زمین دردش میومد و هی فریاد کشان می گفت تکون نخور! تکون نخور! من تکون نمی خوردم فقط چون می خندیدم پایه های متزلزل اسلام بندری می رقصیدن و صدای پاره شدن ملافه ی تخت واضح و واضح تر می شد! اگر ملافه پاره میشد و این دو تا تخت که دیگه اضلاع یک مثلث با زاویه ی ۴۵ درجه شده بودن بر روی ما فرود می آمدند هر ۴ تا تبدیل به یک خط صاف می شدیم!
هیچی دیگه! خواستم خبر بدم اون یکی تخت هم پایه ش با سلامتی شکست!