خونه یک تراس بزرگ و خوبی دارد. به لطف دست های سبز بابا و ذوق مامان نصف باغچه ی تراس پر از گل است و نصف دیگرش پر از سبزی های تابستانی. غروب ها هوا خنک که می شود و نم ِ بارانی که می نشیند هر دو می روند می نشینند در بالکن، بابا برای شام سبزی خوردن می چیند و مامان حرف میزند و به قول خودشان " نفس می کشند " . من نگاه شان می کنم. کـِـیف می کنم. از آن حس های " آدم مگه چی میخواد از زندگی " به سراغم می آید.