فرقی نمی کنه. فرقی نمی کنه که قدر این روزا رو دونسته باشی یا نه. فرقی نمی کنه به اندازه ی کافی تو بغلش رفتی یا نه. فرقی نمی کنه چقدر تو تاریکی و روشنایی تو مردمک چشماش تاب خورده باشی. هیچ فرقی نمی کنه اونقدری که می تونستی پیشش بودی یا نه. فرقی نداره که اون روز تو تاکسی جلوی لرزیدن پرده های بینی ت رو می گرفتی یا نه . دیگه فرقی نداره که غصه هات رو تو دلت بریزی یا نه ٬ به هر حال وقتی میره٬ وقتی دیگه نتونی بدون ِ وب کم و توی ایمجنیشن هات ٬ ببینیش٬ نتونی بدون ویس و تلفن های لعنتی با تاخیر ٬ صداش رو بشنوی ٬ وقتی دیگه - فقط - تو رویاهات باید عطر نفس هاش رو بو بکشی ٬ وقتی دیگه نباشه٬ وقتی خداحافظی می کنی و نمی دونی آیا سلام ِ دیگه ایی هم هست یا نه٬ وقتی معلوم نیست این دفعه بقیه واست چه خوابی دیده اند! وقتی فکر می کنی فردا آخرین باری ِ که می بینیش ٬ وقتی از همین الان کم آوردیش ٬ وقتی از همین الان دل تنگش شدی ٬ وقتی از همین الان انگاری کسی ته ِ دلت رو با قاشق خِرت خِرت می تراشه و تراشه هاش مثه خورده شیشه تو تموم تنت فرو میره ٬ وقتی از همین الان بغض گریه آلودی لای گلوت چسبیده و نمی خوای التماس بغضت رو بشکنی ٬ حتی فردا!! نمی خوای با اشکی که میچیکه روی گونه هات تنهاییت رو یاد آوری کنی به خودت ٬ دست های تنهایی رو پس می زنی و .... یاد چشم های جادوئیش می کنی ٬ که رنگشون ... ٬ رنگشون٬ به رنگ نور بود و عشق. و همین واسم بسه. همین واسم کافیه.
گاهی بد جور کم میارم. گاهی مثه امشب پر میشم از بغض. پر میشم از تلخی . پر میشم از تنهایی و گریه .... پر میشم از آینده و دلهره ...
گاهی بد جور کم میارم. هیچ فرقی هم نداره ....
هیچ فرقی هم نداره که قصه ی پرنسس این خونه٬ همین جا تموم میشه و ...
* مهران مدیری یه دیالوگ داشت می گفت : من اشتباهی بودم؟!
** گاهی لحنم تند شد٬ گاهی رنجوندم٬ گاهی کم محبتی کردم٬ گاهی اشتباه کردم. از همتون عذر می خوام.
*** هر شروعی یه پایانی داره. این هم پایان قصه ی پرنسس این وبلاگ بود. از امروز دیگه نخواهم نوشت. نمی دونم نیاز به نوشتن من رو مجبور می کنه تا دوباره یه جای دیگه٬ با یه اسم دیگه٬ شروع به نوشتن کنم یا نه . البته زیاد دیگه فرقی نمی کنه ... یعنی هیچ فرقی !
چه جالب که سرآغاز اولین سطر از داستانم با حس و حال آخرین سطور یکی شد!