این روزها ...

 

 

    دهانشان را که باز می کنند ٬ کلمات و جملات مثل خنجر به سویم پرتاب میشوند و یک راست بدون احتیاج به نشونه گیری دقیق ٬ به قلبم اصابت می کنند. از قلبم قُلپ قُلپ خون بیرون میزنه و من بی حال فقط نگاه می کنم. فقط نگاه می کنم و آروم آروم در کنج خودم تا می خورم. 

 دست خودم نیست . خواب هام همه سوزن سوزن شدن. نفس هام بریده بریده و کوتاه!  صبح ها با اولین سوزن های نور که به تخم چشم هایم می خورن از خواب می پرم . اشتهام به کلی از بین رفته. احساس تنهایی می کنم. حین بافتن خاطره ها ٬ بغض لای نفس هام میپیچه و آب توی نی نی چشم هام می دوئه ولی باز به خودم نهیب میزنم و سعی می کنم حفره های خالی قلبم رو با اشک هام پر کنم. و چیزی از چشم هام نمی چکه.

تصویر این روزهام رو خلاصه کردم در این چند خط . دلم می خواست یکی دو سال از زندگی من بُرش می خورد .

 

 

! ... miss you already Darling

 

 

     فرقی نمی کنه. فرقی نمی کنه که قدر این روزا رو دونسته باشی یا نه. فرقی نمی کنه به اندازه ی کافی تو بغلش رفتی یا نه. فرقی نمی کنه چقدر تو تاریکی و روشنایی تو مردمک چشماش تاب خورده باشی. هیچ فرقی نمی کنه اونقدری که می تونستی پیشش بودی یا نه. فرقی نداره که اون روز تو تاکسی جلوی لرزیدن پرده های بینی ت رو می گرفتی یا نه . دیگه فرقی نداره که غصه هات رو تو دلت بریزی یا نه ٬ به هر حال وقتی میره٬ وقتی دیگه نتونی بدون ِ وب کم و توی ایمجنیشن هات ٬ ببینیش٬ نتونی بدون ویس و تلفن های لعنتی با تاخیر ٬ صداش رو بشنوی ٬ وقتی دیگه - فقط - تو رویاهات باید عطر نفس هاش رو بو بکشی ٬ وقتی دیگه نباشه٬ وقتی خداحافظی می کنی و نمی دونی آیا سلام ِ دیگه ایی هم هست یا نه٬ وقتی معلوم نیست این دفعه بقیه واست چه خوابی دیده اند! وقتی فکر می کنی فردا آخرین باری ِ که می بینیش ٬ وقتی از همین الان کم آوردیش ٬ وقتی از همین الان دل تنگش شدی ٬ وقتی از همین الان انگاری کسی ته ِ دلت رو با قاشق خِرت خِرت می تراشه و تراشه هاش مثه خورده شیشه تو تموم تنت فرو میره ٬ وقتی از همین الان بغض گریه آلودی لای گلوت چسبیده و نمی خوای التماس بغضت رو بشکنی ٬ حتی فردا!! نمی خوای با اشکی که میچیکه روی گونه هات تنهاییت رو یاد آوری کنی به خودت ٬ دست های تنهایی رو پس می زنی و  .... یاد چشم های جادوئیش می کنی ٬ که رنگشون ... ٬ رنگشون٬ به رنگ نور بود و عشق. و همین واسم بسه. همین واسم کافیه.   

گاهی بد جور کم میارم. گاهی مثه امشب پر میشم از بغض. پر میشم از تلخی . پر میشم از تنهایی و گریه .... پر میشم از آینده و دلهره ...

گاهی بد جور کم میارم. هیچ فرقی هم نداره ....

هیچ فرقی هم نداره که قصه ی پرنسس این خونه٬ همین جا تموم میشه و ...

* مهران مدیری یه دیالوگ داشت می گفت : من اشتباهی بودم؟!

** گاهی لحنم تند شد٬ گاهی رنجوندم٬ گاهی کم محبتی کردم٬ گاهی اشتباه کردم. از همتون عذر می خوام.

***  هر شروعی یه پایانی داره. این هم پایان قصه ی پرنسس این وبلاگ بود. از امروز دیگه نخواهم نوشت. نمی دونم نیاز به نوشتن من رو مجبور می کنه تا دوباره یه جای دیگه٬ با یه اسم دیگه٬ شروع به نوشتن کنم یا نه . البته زیاد دیگه فرقی نمی کنه ... یعنی هیچ فرقی !   

چه جالب که سرآغاز اولین سطر از داستانم با حس و حال آخرین سطور یکی شد!

 

 

نوستالوژی های ایام ....

 

یهو امشب ٬ یاد ده سال پیش آ افتادم. وقتی با چند تا از کازین ها تو ماشین عمه کوچیکه بودیم و همه داشتن می خندیدن و خوش حال و خندون بودن. من رفتم زیر پتو مثلا خودم رو زدم به خواب! ولی شروع کردم به گریه کردن. حالا هی گریه کن٬ هی گریه کن! اصلا هم نمی تونستم گریه هامو قطع کنم. یادمه همش تو دلم می گفتم : اگه مامان بفهمه من بغضم جلوی اینا ترکیده خیلی ناراحت میشه ها! ولی لعنتی گریه ها قطع نمیشد. بعد نه دستمال داشتم نه جرئت که راحت گریه کنم. فکر کن با چه مصیبتی به خیال خودم یواشکی و بی صدا گریه می کردم. البته  که هیش کی هم نفهمید جز شوهر عمه٬ چون همه مشغول دلقک بازی و خنده بودن. شوهر عمه ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد اومد بغلم کرد و گفت آروم باش! همه چی زود درست میشه.

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره. احساس عجز و درموندگی یه دختر ده یازده ساله چه جوری می تونه باشه؟ احساس اون موقع رو دارم . که نه قدرت انجام کاری رو دارم٬ نه توان مقابله به واکنش های دیگران. و نه هیچ چیز دیگه.

الان دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه : آروم باش! همه چی زود درست میشه!

اما هیش کی اصلا نمی فهمه من واسه چی دارم گریه می کنم. اصلا هیش کی نمی فهمه که من دارم گریه می کنم! چون همه مشغول دلقک بازی و خنده هستن. حتی اگه یکی هم پیدا بشه و بیاد منو در آغوشش بگیره٬  من دیگه می دونم که همه چی ٬ حالا حالا ها درست نمیشه. من می دونم هر کی هم بیاد بهم این حرف ها رو بزنه فقط دروغ میگه. دروغ .

 

* دیده بودم سایز کم کنم. پای چشمام گود بیفته. شلوارام از تنم بیفتن. اما ندیده بودم کفش هام یه سایز بزرگ بشن!!

* رفیق شفیق جان٬ کامنت خصوصی ت رو خوندم. میام و باهم می حرفیم. مهم اینه که هم من تورو می فهمم٬ هم تو منو . بقیه رو بی خیال! خب؟

 

 

بیر لحظه گبورا !!

 

دو روزی ِ که معده ی من از شدت نعمات بهشتی خونگی ٬ متعجب شده و نمی تونه اصلا غذایی هضم کنه. با ولع هر چه تمام تر غذا رو توی بشقاب می کشم و با بهت به غذا -فقط- نگاه می کنم! دریغ ازینکه بتونم بخورم! بر فرض هم که به زور قاشق و مشت و لگد٬ غذا رو تو گلوم بچپونم٬ احتیاج مبرمی به لیمو ترش و آب لیمو پیدا می کنم تا بشه این طعم ترشی رو از تو گلوم بزدایم!!

به جون خودم اگه این آب نبود٬ من این یه هفته از همه ی روزه داران گرامی روزه تر بودم! غذام فقط یا آب بود یا آب میوه! خیلی قرار بود به خودم لطف کنم و گشنه بشم یه پیتزا رو دونفری می گرفتیم و دو برش باقی مونده رو میریختیم دور.

الان ۲۴ ساعته آن لاین٬ سیر هستم بدون اینکه چیزی بخورم! فکر کنم معده ام بی حس شده!

بله بنده برای یک سری کارهای دانشگاهی و خوابگاهی ٬ زنجان بودم!