دهانشان را که باز می کنند ٬ کلمات و جملات مثل خنجر به سویم پرتاب میشوند و یک راست بدون احتیاج به نشونه گیری دقیق ٬ به قلبم اصابت می کنند. از قلبم قُلپ قُلپ خون بیرون میزنه و من بی حال فقط نگاه می کنم. فقط نگاه می کنم و آروم آروم در کنج خودم تا می خورم. 

 دست خودم نیست . خواب هام همه سوزن سوزن شدن. نفس هام بریده بریده و کوتاه!  صبح ها با اولین سوزن های نور که به تخم چشم هایم می خورن از خواب می پرم . اشتهام به کلی از بین رفته. احساس تنهایی می کنم. حین بافتن خاطره ها ٬ بغض لای نفس هام میپیچه و آب توی نی نی چشم هام می دوئه ولی باز به خودم نهیب میزنم و سعی می کنم حفره های خالی قلبم رو با اشک هام پر کنم. و چیزی از چشم هام نمی چکه.

تصویر این روزهام رو خلاصه کردم در این چند خط . دلم می خواست یکی دو سال از زندگی من بُرش می خورد .