وقتی تو نیستی ٬ نه هست های من چنانند که باید و نه باید ها ....

 

 

قبل تر ها اختلاف زمانی مون میشد دور و بر ۳ ساعت.

بعد اومدیم نزدیک بشیم٬ دور شدیم ... از طرف عراق باهم فاصله داشتیم. الان از طرف پاکستان به هم نزدیک تریم ... با اختلاف ۱۴ ساعت و نیم ...

وقتی من از خواب پامیشم تو می خوای بخوابی و وقتی من می خوام بخوابم تو از خواب پامیشی.

 

پی نوشت :

     هیچی .

 

خیلی از کسانی که اینجا رو می خونن اونقدر قوی هستن که وقتی ضعف و ناتوانی من در برابر مرگ عزیزی رو می بینن ترجیح میدن به جای دلداری٬ یه سیلی - حالا نه در اون حد ولی یه تلنگر! - بزنن بهم و بگن : هی! تا شقایق هست زندگی باید کرد! و هی! مرگ پایان کبوتر نیست!

آره! درست! ولی یه جایی بالاخره باید باشه که آدم درد دل کنه و حجم دل تنگی ها و غم و غصه هاشو بریزه بیرون یا نه؟! جلوی آدم های قوی در دنیای واقعی ام هیچ وقت نه گله کردم از جور زمانه و جبر جغرافیایی و نه از دل تنگی و غم و غصه و درد فراق و کلا هر چیزی که باعث بشه اشک به دیده بیاره٬ حرفی زدم! چون میدیدم اون آدم خیلی سخت تر از این ها رو دیده و خم به ابرو نیاورده! ولی دلیل نشد که اینجا هم چیزی نگم و غرغر نکنم و برای مرگ دایی عزاداری نکنم.

حالا این هم که من هی تا چند وقت بیایم اینجا بگویم رمق ندارم! هوار بکشم و از دوری دایی و عزاداری دخترکانش بگویم نه دایی را بر می گرداند نه حال من را بهتر می کند و نه خستگی ها و سردردهای این چند وقته ی من را بهتر می کند!

همه می دونیم که سردردهای وحشتناک دایی و درد و عذاب هایی که می کشید الان دیگه تموم شده و دایی این جوری شفا گرفته٬ ولی خب تنهایی ها و بی پدر شدن دختراش هم من رو اذیت می کنه. ولی ترجیح میدم دیگه درباره ش چیزی ننویسم و سعی کنم با گرم کردن سر خودم احتمال قوت گرفتن افسردگی رو هم از بین ببرم . قوی تر از این حرف ها باشم و هی! مرگ پایان کبوتر نیست !

 ممنون از همه ی دوستان عزیزی که توی این چند وقت با کامنت خصوصی٬ عمومی٬ تلفن مسیج و حضوری بهم دلداری دادن. ایشالله زنگ بزنید عروسیمون رو تبریک بگید! :دی

 همین که اون آهنگ رو از روی وبلاگ برداشته ام یعنی بهترم!