مراقب ناخودآگاهت باش! 3 یا چطور مراقب خود آگاهمون باشیم

 

اگر قسمت های قبلی رو نخوندید اینو بهتره نخونید چون ادامه ی همون داستان قبلی ست! لینک قسمت های قبل در آخر این نوشته اومده.

     نوشتم و خوندید که وقتی حواستون نباشه٬ زندگی به راحتی شما رو به سمت هایی می بره که تو ضمیر ناخودآگاه شما ازش شکل ساخته شده. توی این قسمت میخوام خودآگاه رو وارد ناخودآگاه مون کنم و تاثیر ضمیر آگاهمون رو در زندگی روزمره بنویسم.  وقتی شما به این قضیه واقف باشی که ناخودآگاه شما نقش بسیار پررنگی توی زندگی داره٬ سعی می کنی اونو رام کنی و بیاری توی همون خطی که خودآگاهت میخواد.باید بدونید که فقط خواستن نیست٬ چون عوامل خیلی زیادی هستن که می تونن شمارو از خواسته دور کنن و برای خنثی کردن موانع٬ باید تلاش کنی .یکی از روش های تاثیرگذاری روی ناخودآگاه ٬ اینه که بدونید چی می خواید از زندگی. کِی می خوایدش. و تلاش شما برای رسیدن به اون نقطه٬ ارزش هدف رو واستون تعیین می کنه. تلاش بیشتر٬ نتیجه ی بهتر!

منو دگری وقتی اومدیم اینجا نشستیم خواسته هامون رو نوشتیم. ته یکی از دفترهای من : 

*نوشتم٬ سه ماه دیگه به یه خونه ی دو خوابه نقل مکان کنیم. چون خونه ایی که توش الان هستیم به شدت کوچیکه. 

*نوشتم٬ تا سه ماه دیگه ویزای من آماده شده باشه٬ بعد روی سه ماه رو خط زدم. چون گفتم خونه رو میشه ما دنبالش بریم و از ما تلاش و حرکت می خواد ولی واسه ویزا ما هرکاری تونستیم و لازم بوده کردیم. بعد از یک ساعت تقلا رفتن با خودم و منطقی فکر کردن! سه ماه رو نوشتم شیش ماه.

 *نوشتم در کمتر از سه ماه٬ دگری باید کاری گیر بیاره با حقوق فلان قدر در سال.( همون موقعی که داشتم مبلغ رو می نوشتم دگری گفت که این قدر خیلی زیاده و به مهندسی که در فلان سال فارغ التحصیل شده باشه انقدر نمیدن٬ من گفتم مالیات که نمیاد واسمون که؟ بذار حقوق رو بالا بنویسم!! )

و حالا ... درست در تاریخ هایی که تعیین کردم ...

۸ ژانویه ما اومدیم اینجا٬ ۱۳-۱۴ ژانویه من لیست نوشتم. دقیقا ۱۳ آپریل٬ سه ماه بعد از اینکه ما اومدیم اینجا٬ خونه خریدیم. بله بله٬ یعنی همین دو روز پیش!! ازین خونه های کسل کننده ی تو شهر؟؟ خیر٬ خونه مون دورش پر از جنگل و درخته. و آره همون چیزی که همیشه توی رویاهام می دیدم.

در کمتر از سه ماه ویزای دائمی من آماده شد. بله بله ... همونی که بهمون گفته بودن ۱۴ ماه طول می کشه فقط ۵ ماه طول کشید و دقیقا !!! دقیقا!!! از زمانی که من این آرزو رو نوشتم٬ تا ویزا اومدن من٬ دو ماه و خورده ایی طول کشید!! ( چون من قبل تر از اومدن به نروژ برای اقامت اقدام کرده بودم )

در کمتر از سه ماه٬ دگری کاری پیدا کرد که حقوقش دقیقا همون مقدار نبود. ولی با یه اختلاف خیلی زیادی از حقوق نرمال بود و اختلافش هم با مبلغ مورد نظر من خیلی کم بود!!


این تجربه ی شخصی من بود. به نظرم زمانی این اتفاق می افتاد٬ که هر دوی ما چنین چیزی رو می خواستیم. مهم نیست تعداد نفرات چقدر باشه٬ مهم اینه که همه ی کسانی که توی اون اتفاق سهیم هستن ٬ اینو بخوان و واسش زمان تعیین کنن. اگر قضیه عشقی و دو نفره ست٬ خب پس لزوما باید هر دو نفر بخوان٬ اگر قضیه مربوط میشه به یه خونواده٬ همه ی اعضای خونواده باید بخوان و اگر قضیه راجع به یه شرکت هست .....  و در راستای هدفی که تعیین کردن حرکت کنن.

زمانی که من داشتم لیست رو می نوشتم٬ درباره ویزام٬ اول نوشتم سه ماه٬ واقعا این طور می خواستم که کمتر از سه ماه دیگه ویزام آماده باشه٬ ولی می دونستم که روند اداری ۱۴ ماه طول می کشه و اگر سه ماهه آماده نشه توی ذوقم می خوره بنابراین نوشتم شیش ماه! ولی جالب اینه که من واقعا عقیده داشتم که باید سه ماهه آماده بشه! و شد!

لیستی که ما در روزهای اول ورودمون به نروژ نوشته شد٬ سه ماهه بود. امشب یا فردا شب باید بشینیم لیست سه ماهه ی جدیدمون رو بنویسیم. لزوما نباید سه ماهه باشه. می تونه ده روزه باشه٬ یک ساله باشه٬ ده ساله باشه. مهم اینه که بدونید چی می خواید و بدونید کدوم سمت باید حرکت کنید و واسه رسیدن به اون آرزو زمان تعیین کنید.

من تاکید می کنم اگر کل اعضای تیم٬ چیزی رو از صمیم قلب نخوان و در راستای اون حرکت نکنن تغییری ایجاد نمیشه! اگر دگری واسه جاهای مختلف رزومه ی کاری رو نمی فرستاد٬ مسلما الان شغل مورد نظر رو پیدا نکرده بود. اگر ما هر روز بعد از کار و مدرسه٬ ساعت ها وقتمون رو صرف پیدا کردن خونه و خونه دیدن نمی ذاشتیم خیلی طبیعی بود که ما هم چنان خونه نداشتیم.

یه چیزی که مهم ِ اینه که رویا پردازی کنید. تخیلاتتون رو به کار ببرید. من این چند وقت اخیر از بس روزها راجع به خونه و دکوراسیون و مسایل مربوط به خونه فکر می کردم که شب ها خوابش رو میدیدم!

یادتون نره٬ اگه چیزی رو که آرزو می کنید دو نفره٬ سه نفره٬ چهار نفره ست اول از انگیزه و هدف بقیه اعضای گروه مطلع بشید٬ بعد بنویسید و منتظر باشید.

فکر می کنم ما خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر می کنیم و تو مقالات علمی خوندیم٬ قدرت داریم. ما می تونیم همه چیز رو با اراده و تخیل و خواستن مون عوض کنیم. فقط باید بخوایم. فقط باید تصویر تخیلی اون رو توی ذهن مون بکشیم تا بتونیم به دنیای واقعی هم همون تصویر رو منتقل کنیم.

نمی خوام بگم کسانی که توی ذهن شون دائما صحنه ی بدبختی دیگران و سیاه بختی دیگران رو ترسیم می کنن توی زندگی واقعی چه چیزی نصیب شون میشه. ولی بارها و بارها دیدم که آدم ها هرچی واسه بقیه خواستن٬ تو زندگی خودشون اتفاق افتاده٬ پس حواستون باشه چی آرزو می کنید٬ چه واسه بقیه٬ چه واسه خودتون.

 

*من بازهم تکرار می کنم که حرف های من جنبه ی علمی دارن یا ندارن٬ - اگرچه کتاب های زیادی راجع به این موضوع داریم- به خود شما مربوطه. اینا تاثیراتی بوده که من از کتاب ها و فیلم های مختلف گرفتم و تجربیاتی که توی زندگی روزمره ی خودم داشتم.

 مراقب ناخودآگاهت باش 1

مراقب ناخودآگاهت باش 2

 

* روزها رو با مدرسه زبان و عصرها رو به خونه داری و درس خوندن می گذرونم. وقت خیلی محدودی رو صرف اینترنت و وبلاگ می کنم٬ از اینکه محبت هاتون رو بی جواب میذارم واقعا شرمنده ام. ولی بدونید که واسم عزیزید که وقت میذارم و اینا رو باهاتون شریک میشم. دوست دارم که همه به خواسته های قبلی شون برسن .

 

 * دروغ سیزده رو وقتی بذاری چند روز بعد از موعد مقرر بگی همین میشه دیگه!!

الان می دونم دلتون میخواد منو بکشید! ولی دست نگه دارید. همش دروغ نبود.  سه خط اول کاملا درست بود و سه خط پایینی دروغ سیزده مون بود!

مزه ایی که داد این بود که همه ی دوستانی که مدت ها بود ازشون خبری نبود واسم کامنت گذاشتن و بعد از مدت ها کلی کامنت های خصوصی قشنگی گرفتم.

 گفتم شاید این پایین رو نبینید٬ دوباره اینجا نوشتم که یه موقع سوتفاهم نشه!

 

چند روزی بود که من شدید حالت تهوع داشتم و سرگیجه های صبح گاهی. باتوجه به علائم بدنم حدس می زدم اتفاقی ممکنه افتاده باشه!

دیروز صبح رفتم دکتر و  آزمایش دادم.

خودمم هنوز باورم نمیشه. جواب تست مثبت بود. هیچ وقت فکر نمی کردم این قدر زود مامان بشم!!!

یعنی هرجوری حساب می کنم می بینم خیلی زود بود واسه این قضیه!!

یه مهمون ناخونده توی راه داریم.


خب٬ دروغ سیزده رو وقتی بذاری چند روز بعد از موعد مقرر بگی همین میشه دیگه!!

الان می دونم دلتون میخواد منو بکشید! ولی دست نگه دارید. همش دروغ نبود.  سه خط اول کاملا درست بود و سه خط پایینی دروغ سیزده مون بود!

مزه ایی که داد این بود که همه ی دوستانی که مدت ها بود ازشون خبری نبود واسم کامنت گذاشتن و بعد از مدت ها کلی کامنت های خصوصی قشنگی گرفتم.

 

منتظر بهار

 

 اینجا دقیقا از روز اول فروردین برف باریدن شروع شده تا همین الان و کم کم این برف از زانو هم داره بالاتر میره!

چند روز بعد از تولدم چهار تا بسته ی پستی خیلی بزرگی به دستم رسید از پدر و مادرم . که توش به جز هدایای تولدم وسایل سفره هفت سین هم بود به انضمام رومیزی! یعنی به جز سبزه و ماهی که قابل پست کردن نبودن٬ تمام وسایل رو واسم فرستاده بودن و من همراه با باز کردن شون اشک می ریختم . دخترخاله های کوچیکم برام کارت پستال دست ساز و هدیه فرستاده بودن و به غیر از این ها برای مصرف یک سال مون  آجیل و شیرینی و لیمو عمانی و زرشک! از اون روز دائما دارم از خودم می پرسم که آیا زندگی دور از خونواده٬ انقدر ارزشمنده؟

سوالی که دائما از خودم می پرسم و حتی قبل تر از اینکه از ایران خارج بشم بارها و بارها به خودم و دیگران پاسخ داده بودم. که هر چیزی بهایی داره و من حاضر هستم این بها رو بپردازم.

من فرصت این رو به دست آوردم تا سفر کنم. دنیا رو ببینم.  طعم های مختلفی رو بچشم. آدم های مختلف رو ببینم و باهاشون آشنا بشم. تو جنوب اسپانیا آفتاب و گرمای کاملا اغراق شده ایی ببینم و اینجا٬ شمالی ترین کشور اروپا٬ زمستون و برفی کاملا اغراق شده! فرصت این رو به دست آوردم تا با فرهنگی متفاوت تر از فرهنگ خودم آشنا بشم. آزادی بیان پیدا کنم. فرصت شکوفا کردن استعدادهام رو به دست بیارم. آزادی در انتخاب شکل و رنگ و نوع پوشش و مذهب رو دقیقا بفهمم یعنی چی.

حالا یک طرف دیگه ی ترازو٬ من پرنسس در ایران هست. اگر با همین تجربه دوری از خونواده بر می گشتم٬ منی بودم که تو شهر و کشوری زندگی می کردم که عشق پدر و مادر و عزیزانم توش جریان داشت و من در آغوش عزیزترین های زندگی ام بودم. هروقت از دست غریبه ترها دلگیر می شدم به آغوش امن خانواده پناه می بردم. فرصت این رو داشتم که در خیابون های آشنا قدم بزنم و رانندگی کنم. با دوستان دوره ی دبیرستانم هر آخر هفته جمع می شدیم و قربون صدقه ی طوطی ها و حیوون های اهلی ام می رفتم. تو مهمونی های فامیلی شرکت می کردم و هروقتی هر جایی از زندگی کم می آوردم می دونستم که پدر و مادرم منو حمایت می کنن.

وقتی می خوام نتیجه گیری کنم که کدوم پرنسس راضی تره٬ نمی تونم انتخاب کنم. چون من عیب های هر زندگی رو ننوشتم. ننوشتم که بعضی شب ها موقع خواب خاطرات قدیمی ام در ایران رو به یاد میارم و اشک می ریزم. ننوشتم که موقع رانندگی تو ایران زیر لب فحش می دادم و حرص می خوردم. ننوشتم که اینجا٬ تنهایی٬ آدم رو زمخت می کنه . ننوشتم که از تحقیر شدن تو کشور خودم متنفرم. جواب سوال خیلی سخت می شه وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس لبخند بیشتری داره؟ وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس راضی تره؟

همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می بریم و می آییم٬ مخصوصا مایی که همه ی بزرگ سالی و نوجونی مون اونجا طی شده٬ مدت های خیلی زیادی طول می کشه تا دقیقا " اینجایی " بشیم. یا شاید هم اصلا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. حتی بعضی ها به اینکه با لباس سنتی خودشون و دقیقا سنت و فرهنگ خودشون تو کشور مقصد زندگی می کنن افتخار می کنن و بعضی ها هم ٬ نه. از گفتن کمبودها و سختی های زندگی تو کشور خودشون به غریبه ها خجالت می کشن. تازه این واسه ما ایرانی هایی ست که میگن به نسبت خارجی های دیگه زودتر تو جامعه مقصد " حل " میشیم. همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می آییم٬ قبل از اومدن بارها به این سوال ها جواب دادیم٬ بارها کفه ی ترازو رو بالا و پایین بردیم٬ ولی تا نیایی نمی فهمی که طعم محبت های مادر و پدری که مثه هوا هر روز تو خونه جریان داشته یعنی چی و دوری از این جریان و این هوا٬ چقدر سخته.

سعی می کنم دل تنگی رو جدی نگیرم. سعی می کنم خودم رو تو روزهای شلوغ گم کنم. اگر بخوام دلم رو اونجا پرت کنم و گیر کنم میون اون همه خاطره های خوب٬ زندگی اینجا رو حروم می کنم. به خودم٬ به دگری. اون طوری بهار رو فراموش می کنم و لای همین برف ها گیر می کنم. من تونستم و خواستم که مهاجرت کنم. من با وجود بودن در کنار پدر و مادرم در کشورم به قدر کافی راضی نبودم. نمی تونستم فضای سنگین رو تحمل کنم.

من دل تنگی رو زندگی نمی کنم. سعی می کنم فراموش کنم٬ ولی با نزدیک شدن بعضی روزها این بغض ها و این خاطره ها و این سبک سنگین کردن ها در من بیشتر میشه. بعضی روزها با دیدن این همه ذوق و محبتی که پدر و مادرم برای خوش حال کردنم انجام میدن٬ من رو در برابر دل تنگی به زانو در میاره.

دگری بهم یاد داد که برای فراموش کردن دل تنگی٬ باید انگیزه درست کنی برای خودت. مدرسه زبان٬ کار٬ غذا درست کردن با عشق٬ کار خونه٬ درس٬ گشتن و پیدا کردن خونه ی جدید٬ معاشرت با آدم های جدید٬ رقص٬ ورزش.

باید زندگی رو بزنم روی دور تند. باید خوش بین باشم. باید منتظر بهار باشم.

سفره هفت سین ما

 

*چیدمان سفره و عکس انداختن در عرض دقایقی کوتاه انجام شد چون خیلی عجله داشتیم!