منتظر بهار
اینجا دقیقا از روز اول فروردین برف باریدن شروع شده تا همین الان و کم کم این برف از زانو هم داره بالاتر میره!
چند روز بعد از تولدم چهار تا بسته ی پستی خیلی بزرگی به دستم رسید از پدر و مادرم . که توش به جز هدایای تولدم وسایل سفره هفت سین هم بود به انضمام رومیزی! یعنی به جز سبزه و ماهی که قابل پست کردن نبودن٬ تمام وسایل رو واسم فرستاده بودن و من همراه با باز کردن شون اشک می ریختم . دخترخاله های کوچیکم برام کارت پستال دست ساز و هدیه فرستاده بودن و به غیر از این ها برای مصرف یک سال مون آجیل و شیرینی و لیمو عمانی و زرشک! از اون روز دائما دارم از خودم می پرسم که آیا زندگی دور از خونواده٬ انقدر ارزشمنده؟
سوالی که دائما از خودم می پرسم و حتی قبل تر از اینکه از ایران خارج بشم بارها و بارها به خودم و دیگران پاسخ داده بودم. که هر چیزی بهایی داره و من حاضر هستم این بها رو بپردازم.
من فرصت این رو به دست آوردم تا سفر کنم. دنیا رو ببینم. طعم های مختلفی رو بچشم. آدم های مختلف رو ببینم و باهاشون آشنا بشم. تو جنوب اسپانیا آفتاب و گرمای کاملا اغراق شده ایی ببینم و اینجا٬ شمالی ترین کشور اروپا٬ زمستون و برفی کاملا اغراق شده! فرصت این رو به دست آوردم تا با فرهنگی متفاوت تر از فرهنگ خودم آشنا بشم. آزادی بیان پیدا کنم. فرصت شکوفا کردن استعدادهام رو به دست بیارم. آزادی در انتخاب شکل و رنگ و نوع پوشش و مذهب رو دقیقا بفهمم یعنی چی.
حالا یک طرف دیگه ی ترازو٬ من پرنسس در ایران هست. اگر با همین تجربه دوری از خونواده بر می گشتم٬ منی بودم که تو شهر و کشوری زندگی می کردم که عشق پدر و مادر و عزیزانم توش جریان داشت و من در آغوش عزیزترین های زندگی ام بودم. هروقت از دست غریبه ترها دلگیر می شدم به آغوش امن خانواده پناه می بردم. فرصت این رو داشتم که در خیابون های آشنا قدم بزنم و رانندگی کنم. با دوستان دوره ی دبیرستانم هر آخر هفته جمع می شدیم و قربون صدقه ی طوطی ها و حیوون های اهلی ام می رفتم. تو مهمونی های فامیلی شرکت می کردم و هروقتی هر جایی از زندگی کم می آوردم می دونستم که پدر و مادرم منو حمایت می کنن.
وقتی می خوام نتیجه گیری کنم که کدوم پرنسس راضی تره٬ نمی تونم انتخاب کنم. چون من عیب های هر زندگی رو ننوشتم. ننوشتم که بعضی شب ها موقع خواب خاطرات قدیمی ام در ایران رو به یاد میارم و اشک می ریزم. ننوشتم که موقع رانندگی تو ایران زیر لب فحش می دادم و حرص می خوردم. ننوشتم که اینجا٬ تنهایی٬ آدم رو زمخت می کنه . ننوشتم که از تحقیر شدن تو کشور خودم متنفرم. جواب سوال خیلی سخت می شه وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس لبخند بیشتری داره؟ وقتی بخوام بپرسم کدوم پرنسس راضی تره؟
همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می بریم و می آییم٬ مخصوصا مایی که همه ی بزرگ سالی و نوجونی مون اونجا طی شده٬ مدت های خیلی زیادی طول می کشه تا دقیقا " اینجایی " بشیم. یا شاید هم اصلا هیچ وقت این اتفاق نمی افته. حتی بعضی ها به اینکه با لباس سنتی خودشون و دقیقا سنت و فرهنگ خودشون تو کشور مقصد زندگی می کنن افتخار می کنن و بعضی ها هم ٬ نه. از گفتن کمبودها و سختی های زندگی تو کشور خودشون به غریبه ها خجالت می کشن. تازه این واسه ما ایرانی هایی ست که میگن به نسبت خارجی های دیگه زودتر تو جامعه مقصد " حل " میشیم. همه ی ماهایی که دل می کَنیم و می آییم٬ قبل از اومدن بارها به این سوال ها جواب دادیم٬ بارها کفه ی ترازو رو بالا و پایین بردیم٬ ولی تا نیایی نمی فهمی که طعم محبت های مادر و پدری که مثه هوا هر روز تو خونه جریان داشته یعنی چی و دوری از این جریان و این هوا٬ چقدر سخته.
سعی می کنم دل تنگی رو جدی نگیرم. سعی می کنم خودم رو تو روزهای شلوغ گم کنم. اگر بخوام دلم رو اونجا پرت کنم و گیر کنم میون اون همه خاطره های خوب٬ زندگی اینجا رو حروم می کنم. به خودم٬ به دگری. اون طوری بهار رو فراموش می کنم و لای همین برف ها گیر می کنم. من تونستم و خواستم که مهاجرت کنم. من با وجود بودن در کنار پدر و مادرم در کشورم به قدر کافی راضی نبودم. نمی تونستم فضای سنگین رو تحمل کنم.
من دل تنگی رو زندگی نمی کنم. سعی می کنم فراموش کنم٬ ولی با نزدیک شدن بعضی روزها این بغض ها و این خاطره ها و این سبک سنگین کردن ها در من بیشتر میشه. بعضی روزها با دیدن این همه ذوق و محبتی که پدر و مادرم برای خوش حال کردنم انجام میدن٬ من رو در برابر دل تنگی به زانو در میاره.
دگری بهم یاد داد که برای فراموش کردن دل تنگی٬ باید انگیزه درست کنی برای خودت. مدرسه زبان٬ کار٬ غذا درست کردن با عشق٬ کار خونه٬ درس٬ گشتن و پیدا کردن خونه ی جدید٬ معاشرت با آدم های جدید٬ رقص٬ ورزش.
باید زندگی رو بزنم روی دور تند. باید خوش بین باشم. باید منتظر بهار باشم.

*چیدمان سفره و عکس انداختن در عرض دقایقی کوتاه انجام شد چون خیلی عجله داشتیم!