اینجا خوب است. یک شهر کوچک کنار دریا که غروب ها اگر پنجره ها رو باز بذاری می تونی صدای مرغ های دریایی رو بشنوی. از هر طرفی که بروی به نخل و دریا می رسی. وقتی شمال اروپا همین الان سرما شروع شده٬ میشه با خیال راحت بری لب دریا و لم بدی روی شن های ساحل و به بازی موج ها با شن ها نگاه کنی. هفته های اولی که اومده بودیم بی قرار بودم. مدتی که ایران بودم حجم فشرده ایی بود از میهمانی و شلوغی و میهمانی و فامیل . آخر سرهم که عقد. روزهای اول کمی بی قرار بودم و دست به هر تکه ایی از وسایلم که میزدم یواشکی گریه هم می کردم. مثلا می رفتم سوزن بردارم از جعبه ی کوچکی که مامان واسم درست کرده بود٬ نظم و ترتیب چیدمان سوزن ها روی سوزن دون (؟) اشکم رو درمیاورد و دستی دلم رو چنگ میزد. پرت افتادم ... داشتم از اینجا می نوشتم.
یک شهر کوچکی که ما در قسمت پلاژها و سواحلش سکنی گزیدیم و در یک مجتمع مسکونی بزرگ. که گویا یک شرکت انگلیسی عهده دار ساختن این مجتمع رو برعهده گرفته. خونه ها بعضی ها خالی هستن و بعضی ها پر. صاحب خونه ی ما انگلیسی ست و یک برگه کاغذ مختص اخلاقیات خاص انگلیسی ها از قوانین و دلخواهیاتش برای ما نوشته. همسایه بغل دستی ما هم انگلیسی ست. یک زن و شوهر گنده ی مو بور با دو تا بچه . همسایه طبقه پایین بغل دست که در حقیقت طبقه ی پایین همین زن و شوهر موبور گنده هستن هم گویا اسپانیایی ست و مزدوج شده با دو تا پسر بچه. که یکیش نوزاد است و کالسکه ایی و دیگری نوپا. ما هم که ایرانی و ... !
روزهای اول که تازه برگشته بودیم و خسته متوجه موضوع خاصی نبودیم. یعنی هنوز به بالش نرسیده پادشاه دوم رو هم رد کرده بودیم. بعد از دو سه روز فهمیدیم پسر بچه ی نوزاد اسپانیایی همسایه طبقه پایینی سمت چپ٬ شب ها دلش می خواهد جیغ و هوار راه بیندازد و قبل از ساعت ۸ صبح همین همسایه بغل دستی انگلیسی گنده دو تا بچه ی مدرسه رو دارد که کل خونه رو روی سرش میذارن و تا قبل از ساعت ۱۰ صبح هم ۳ تا شاغل داریم که باید به سرکار برن.
مشکل زمانی خودش رو نشون میده٬ که بر اساس سبک زندگی اسپانیایی ها٬ مثل ما ایرانی ها از ساعت ۲ تا ۵ بعداز ظهر زمان استراحت و سکوت است و اگر احیانا ما بخوایم از استخر خونه در اون ساعات استفاده کنیم باید لال مونی بگیریم! باید بر قوانین انگلیسی ها هم که لطف کردن و این مجتمع رو ساختن احترام بذاریم و از ساعت ۱۱ شب به بعد سکوت رو برقرار کنیم تا مرغ های عزیز راحت بخوابن.
ما هم که تکلیف مون معلوم! جغدهای شب زنده دار که نزدیکی های صبح تازه به ساعت نگاه می کنیم و میگیم اِه! تازه ساعت ۴ صبح ِ؟ بعد تازه میخواد چشم ها گرم بشه که این تخم جن عزیز بنای جیغ و جیش و پی پی اش میگیرد! تازه این ساکت شده که اون یکی میخواد بره مدرسه و تازه اینا رفتن به مدرسه که اون یکی ها می خوان برن سرکار! حالا بدشانسی این آقای انگلیسی موبور شکم گنده هم چند روزی ست گویا سرما خورده٬ شب ها سرفه که می کند من احساس می کنم کل اسپانیا سرفه می کند! بعد چون من تا ساعت ۴ که فیلم می بینیم متوجه سرفه های ایشون نمیشیم٬ به محض اینکه تصمیم میگیریم بخوابیم سمفونی سرفه و سیفون توالت هم سکوت مجموعه رو به هم میزنه!
در کل من به این نتیجه رسیدم که براساس قوانین مورفی٬ فقط وقتی ما خوابیم همه سروصدا می کنن ! باقی شبانه روز شما اگه صدایی از اینجا می شنوید ما هم می شنویم! برای متوجه شدن سکوتی که روزها اینجا حاکم ِ شما فرض کنید که ما حساب رفت و آمد های زنبورهای حیاط رو داریم! از بس که ساکته و صدای بال زدن هاشون رو میشه بشنویم!
خلاصه که زندگی به سبک ایرانی٬ تو یه کشور اسپانیایی با یه همسایه ی انگلیسی و اسپانیایی مصیبتی شده واسه خودش!