راستش وقتی به پست قبل نگاه می کنم بیشتر شبیه غر زدن و ناله کردن بود در صورتی که واقعا غر نبود! بیشتر خواستم از شرایط خونه ی جدید و زندگی جدید نوشته باشم تا غر زده باشم!

من از دیوارهای نازک زیاد خوشم نمیاد چون همون قدری که صدای اون طرفی ها میاد این طرف صدای ماهم میره اون طرف و این باعث شده که سعی کنیم زیاد چشم تو چشم نشیم باهاشون!

یه کمی سرمون به مهمون بازی و کشف جنوب اروپا می گذشت و از طرفی مشغول یادگیری زبان اسپانیایی شدیم و کمی هم خودم رو منع کردم از نشستن پای اینترنت . این روزها بیشتر وقتم صرف کارهای خونه و کتاب و ورزش و یادگیری زبان جدید و رقص جدید از استاد دگری میشه و از وضعیت جدید خوش حالم. دیشب به پیشواز هالوین رفتیم و کلی دوست های جدید پیدا کردیم. امشب هم خود هالوین هست و دلتون نخواد امروز یه هوای بادی شده که یه دقیقه رفتم تو بالکن باد میخواست منو بلند کنه ببره! امسال در نقش یک شیطان کوچک ظاهر شدم و دگری در نقش یک ومپایر! دیشب جدی جدی فکر می کرد ومپایر شده وامروز  تمام گردن و صورت من جای دندون هاش هویدا شده! امروز می خواستم برم پزشکی قانونی ولی خب تعطیلی بود!

 * دلم میخواد یه تغییر و تحول اساسی به این وبلاگ بدم ولی فعلا هیچ ایده ایی ندارم. ترجیح میدم از روزمره نویسی یه کمی فاصله بگیرم . ایده ایی هست بگید.

* این هم اولین کامنتی که من برای دگراندیش گذاشتم :

ببین من خیلی وقت قبل تر ها این لینک بلاگ شمارو تو وبلاگ سورنا دیده بودم اما از تنبلی مفرطم کلیک که نکرده بودم هیچ! حتی کنجکاو هم نشده بودم که این کیست؟!! دگراندیش؟! این هم شد اسم؟؟!! تا اینکه از سه چار شب پیش که یک جور گرفتگی حال روحی در وجودمان عارض گشت و شروع کردیم به خوانش وبلاگ آن هم بی سر و صدا وبلاگ شما را در لیست وبلاگ های به روز شده به گمانم دیشب پیدا کردیم و به خاطر اینکه سرمان گرم شود و تنهایی فراموش هی آرشیو شمارا در آوردیم خواندیم و هی از نوشته هایتان خوشمان آمد تا جایی که دیگر چشم هایمان سرخ شدن! ( چشم های من شدیدا حساسن ) و قرارمان را بر این گذاشتیم که بار دیگر بیاییم و یک سلامی عرض کنیم و ببینیم این کلاس سالسای شما در چه حالی ست؟؟ قدیم تر ها - جوان تر که بودم!- کمی یاد گرفته بودم. البته برای شما که بیست و شش هفت سال دارید به قول آن استادتان !! ( یادم نیست تو کدوم یکی از پست هاتون بود) بهتره کم کم این جور رقص هارو هم کنار بذارید 
اون داستان پایینی رو هم من تا آخر داستان فکر می کردم این اتفاق واسه خود شما افتاده ( چون دومین پست شما بود و نا آشنا به زندگی و افکار ضد ازدواجی شما! )
در هر صورت خوش حالم که دیشب آپ کردید و من بی حوصله رو دیشب با نوشته های قشنگتون آشنا کردید تا حداقل اندازه ی سه چار ساعت ذهنم رها بشه .....
راستی این جزایر قناری که رفته بودید - و کمی هم ازش نوشته بودید!! - چه جور جایی بود؟ خوشتون اومد؟ می تونم بپرسم کدوم جزیره اش رفته بودید و کدوم هتل؟ چیزی بود که توی تبلیغات همیشه نشون میدن؟؟ یه چیزای دیگه ایی هم می خواستم بنویسم ولی یادم رفته .... حالا هر وقت یادم افتاد میام می گم
.

همون شب بعد از یکی دو ساعت :

ببین اگه فکر کردی می تونی از دست سوال های من در بری کور خوندی!
یه چند تا پیشنهاد دارم واسه سوغاتی خریدن ... نمی دونم بالاخره چی خریدی و با خودت بردی اما یکی از بهترین سوغاتی هایی که مردها می تونن بخرن و راحته ... شکلات واسه خانوم هاست و احیانا پیراهن مردونه هم واسه آقایون که اگه هم وقتشو نداری نه سایز بستگان رو می تونی از بند شماره ی یک استفاده کنی ... البته البته البته اگه شکلات های اون کشوری که زندگی می کنی با شکلات های ایرانی یه طعمی داشته باشن .... مثلا شکلات های دانمارک سوئد و نروژ افتضاح با سلیقه ی ایرانی ها جور درنمیاد چون توش از بادوم تلخ استفاده می کنن ولی عوضش شکلات های انگلیس و اتریش خیلی خیلی خوش مزه ان و نمونه هاش تو ایران هم زیاد پیدا میشه . راجع به اون جزیرهه که رفته بودی که کلی سکوت بوده و با یه تیم رفته بودید .... میشه اسم جزیره اش رو بدونم؟؟ یو نو وات؟ آی"و گات ایچی فیت! سو آی لاو تیکینگ تراولز .... پیلیز لت می نو ابوت ایت!!
خب دیگه امشب با وجود اینکه کلی تو لاک تنهایی و ازین سوسول بازی ها هستم!! ولی کل ارشیو وبلاگت رو خوندم.

و بعد از دو روز دگراندیش به کامنت من زیر کامنت های خودش این گونه پاسخ میده:

پرنسس عزيز
تو دومين نفری هستی که ایرادت از اسمم را اعلام ميکنی, فکر می کنم که اون موقع ها که اسم را انتخاب می کردم به امور ديگه ای فکر می کردم و مسائلی واسم مهم بود.ميدونم که در انتخاب اسمم به کنجکاو کردن ديگران و کلا امری خارج از خودم فکر نمی کردم, صرفا برای خودم از برای خودم.
گويا بايد سپاس گزار از اون گرفتيگی احوال روحيت باشم که باعث شد, مدت زمانی را صرف نوشته های من کنی و نظرت را بنويسی ولی من از برای خوبان, سلامتی روحی خواستارم
راستش, تازه تصميم گرفتم که ادامه رقص سالسا و شايد ليدی هوپ را از ترم ديگه ادامه بدم, تا ببينيد که در کهن سالی هم ميشه دل جوان داشت
در مورد خاطرات هم که به اندازه کافی توضيحات دادم
بد نبود اگر به زمان پست ها هم دقت می کردی, اون درخواست برای خريد سوغاتی واسه 3-4 ماه پيش بود که تقريبا هم مشابه پيشنهادات تو تهيه شدن
شکلات با طعم بادم تلخ هم بعد از مدتی که نوش فرموديد, دوست خواهيد داشت, البته این در مورد هر چيزی درست است.
اسم جزيره هم هست bjorn oya که فارسيش ميشه جزيره خرس و يا جزيره بيورن (bjorn هم اسم انسان هست و هم به معنی خرس) و نمیدونم وجه تسمیهش چی بوده!
در مورد جزيره قناری هم بعدا می نويسم

 

* ایمیل ها و مسیج ها و پیام های خصوصی همه ستاره دار شده اند! به زودی به همه جواب میدم. پیشاپیش از لطف و محبت و مهربونی همه تون ممنونم!