گاهی وقت ها آرزوهای آدم میشه اندازه ی یک بغل ساده!
یک بغل ساده!
فقط یک بغل !
همین که نیستم و روزهای عادی و معمولی پدر و مادرم رو نمی بینم بسی دلم میگیره! ای کاش می شد آدم پدر و مادرش رو میذاشت توی چمدون و این طرف و اون طرف می برد!
دیروز وقتی موقع صحبت مامانم کتاب و دفتر زبان انگلیسی ش رو آورده بود جلوی وب کم و مشق می نوشت٬ یه چنگال رفته بود توی گلوم گیر کرده بود.
چرا نبودم تا گونه های مامانم رو خیس از ماچ کنم؟ از همونایی که فقط من بلدم!
خواب هام اذیتم می کنن. دوست ندارم اصلا خواب ببینم.
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ساعت توسط