خب قضایا از اونجایی شروع شد که قرار شد واسه یک هفته بریم شمال اروپا کمی به کارهای اداری و زندگی اصلی و پلیس بازی و ویزا بازی و اینا برسیم! شال و کلاهی کردیم و چون می ترسیدیم کارها واسه هفته ی اول انجام نشه دو تا بلیط برگشت خریدیم. یکی برای همین شنبه ایی که گذشت و دیگری برای شنبه ی در راه! شنبه ی قبل که پرواز کردیم و رفتیم تا به شهر دگری برسیم کمربندهای هواپیما رو هم بستیم و آماده ی فرود بودیم که خبر رسید که به علت لغزنده بودن باند فرود اجازه ی فرود ندارید و تشریف ببرید یه شهر دیگه! این شد که از همون اول بسم الله یک ضد حال بدی خوردیم. مایی که از هوای ۲۵ درجه شال و کلاه کرده بودیم فهمیدیم اونجا داره برف میاد چه برفی! خلاصه به جای ساعت ۱۱ شب ساعت ۳ صبح رسیدیم و تو اون برف و بوران خودمون رو به خونه ی دوست دگری رسوندیم.

سعی کردیم در عرض یک هفته کارها رو به انجام برسونیم که نشد! یعنی خیلی بهتر میشد اگر یک هفته رو تبدیل به دو هفته می کردیم مخصوصا که دو تا بلیط برگشت هم داشتیم ولی به دلیل سرمای بیش از حد و یخ بندون زمین ها و اینکه خونه ی خودمون نبودیم و یه جورایی معذب بودیم تصمیم گرفتیم که همین شنبه برگردیم و یک سری کارهایی هم که مونده بود رو به یکی از دوستای دگری سپردیم برامون انجام بده. تو فرودگاه یکی از ایرانی ها رو دیدیم که اون هم با همون هواپیمای ما عازم سفر بود و زمانی که به مقصد می رسیدیم ما بعد از گرفتن ماشین به سمت جنوب حرکت می کردیم و اون آقا به سمت شمال. وقتی از مقصد نهایی اون آقا مطلع شدیم دگری پیشنهاد داد که بیا ما می رسونیمت. ماشین داریم و راهی نیست تا شهر شما. من هم که همین طوری به دلیل یک هفته دوندگی و اینکه دیروقت می رسیدیم و هوا تاریک بود سریع گفتم که نه! ایشون مسیرش به سمت شمال هست و ما به سمت جنوب! یعنی از دهنم در رفت! خلاصه که اومدیم سوار شدیم و همین که ازیشون جدا شدیم من گفتم که : نبریم برسونیمش ! من خیلی خسته ام و اگر بخوایم یه بار اون طرفی بریم و دوباره برگردیم خیلی دیر میشه. خلاصه که .... رسیدیم و کاش که نمی رسیدیم! به محض اینکه رسیدیم بد شانسی پشت بدشانسی! رفتیم ماشین رو ازون موسسه ایی که ازشون کرایه کردیم تحویل بگیریم که متوجه شدیم گواهینامه ی من آب شده رفته زیر زمین! یعنی هرچی بیشتر می گشتیم بیشتر نا امید میشدیم. کل چمدون ها رو وسط فرودگاه خالی کردیم زمین و این چمدون ها و کوله پشتی هارو چلوندیم ولی اگه شما گواهینامه ی من رو دیدید ما هم دیدیم!! جالب اینجا بود که من مخصوصا گواهینامه رو گذاشته بودم جلوی دست که تو فرودگاه معطل نشیم و از صبحش دو بار گواهینامه رو دیده بودم! ولی اون موقع پیداش نمی کردیم! فرم قبلی اجاره ی ماشین رو داشتیم و تموم مشخصات و جزئیات گواهینامه ی من روی اون فرم نوشته شده بود ولی صاحب موسسه ازین پیرمردهای ترسو بود که حاضر نبود هیچ رقمه خلاف کنه!! جدا داشت گریه م درمیومد!! به دگری می گفتم من می دونم خدا خواسته بزنه پس کله م! که جوون مردم رو نود کیلومتر نبردی برسونی حالا خودت هم مثل همون پسر باید با اتوبوس و تاکسی بری خونه! به این امید به پلیس مراجعه کردیم که شاید مثل اون پیرمرد احمق مقرراتی و محتاط نباشن و با مراجعه به سیستم شون آمار گواهینامه ی من رو دربیارن٬ ولی اونا هم نتونستن قبول کنن! بدشانسی اولین اتوبوس به سمت شهر ما هم صبح فردا ساعت ۵ بود و تازه ساعت ۸ شب بود! کم کم داشت گریه م درمیومد که عجب شکری خوردم خدایا! اون آقائه رو حاضرم رو کولم سوار کنم ببرم هتلش! تروخدا اینو پیداش کن!

هیچی ... خلاصه مجبور شدیم با تاکسی بریم یه ایستگاه اتوبوس و مسیر رو تیکه تیکه بریم. بعد از اینکه از اتوبوس پیاده شدیم به یه تاکسی مراجعه کردیم و واسه مسیر ۹۰ کیلومتری حدود ۲۰۰ هزار تومن ایرانی طلب کرد که خب ما زورمون میومد پرداخت کنیم چون واسه یک ماه اجاره ی ماشین ما ۳۰۰ هزار تومن میدادیم!! تصمیم گرفتیم یک تاکسی دیگه پیدا کنیم که صدامون کرد و گفت بیاید و بهتون تخفیف میدم. چقدر؟ مثلا ۱۸۰ هزار تومن!

اینجا کلا دو تا اتوبان هست. یکیA7 و اون یکیAP7   که اولی مجانی هست و یه کمی طولانی تره ولی دومی کوتاه تره و پولی. ما خودمون معمولا اولی رو می ریم چون حدودا ۲۰ کیلومتر دورتره ولی هردفعه حدود ۲۰ هزار تومن باید عوارض بدیم. این آقای تاکسی درایور انداخت توی جاده ی AP7   . ایشون هم زبان انگلیسی صفررررر ! ما هم اسپانیایی مون صفرررررر! از ما اصرار که بنداز تو  A7 ازون آقا هی انکار که نخیر این جادهه کوتاه تره! خلاصه رفتیم و رسیدیم به عوارضی دیدیم این آقاهه با خانومه یه صحبت هایی کردن و خانومه یه نگاهی به ما دو تا که اون پشت نشستیم کرد و نیشش باز شد و با اون ماشین حسابش حساب کرد یه دفعه رو تابلوش نوشت ۴۰ هزار تومن!! شاخ های ما دراومد که چرا دوبرابر؟ ولی گفتیم به جهنم! خودش میخواد بده به ما چه! ما باهاش ۱۸۰ تومن حساب میکنیم دیگه! در همین اثنا ایشون دستشون رو دراز کرد عقب که یالا! پول بدید!! ما هم گفتیم لاید میخواد ازون ۱۸۰ تومن کم کنه! دیگه مجبوری پول رو دادیم و این مردیکه سلانه سلانه ۹۰ کیلومتر رو تو سه ساعت طولش داد! دیگه رسیدیم در خونه هم خستگی راه و هم عصبانیت ناشی از گم کردن کواهینامه جونی واسمون نذاشته بود! اومدیم پیاده شیم دگری از اون ۱۴۰ تا بهش داد و دیدیم که شاکی شده داره هی میگه نخیر! ۱۸۰ ما باهم قرار گذاشتیم و شما باید به قرارتون عمل کنید! دیدیم واقعا جونی نداریم بخوایم با یه زبون نفهم سروکله بزنیم قرار شد همون ۱۸۰ تا بهش بدیم. اومدیم پیاده بشیم که دیدیم پررو هی میگه ۴۰ تا دیگه بدید! ۴۰ تا دیگه بدید!! کاشف به عمل آوردیم که یارو میگه پول برگشتم رو هم باید شما بدید!!!! دیگه من از شدت عصبانیت میخواستم شال گردنم رو از پشت بندازم دور گلوش و خفه ش کنم انقدر عصبانی بودم ! به اسپانیایی گفتم زنگ بزن بگو پلیس بیاد! یه پوزخندی زد و گفت خودت زنگ بزن!

شنیدید میگن شانس پشت شانس؟ دقیقا همون حالت بود! جفت موبایل هامون باتری هاش ته کشیده بود! از یه طرف این یاروئه تند تند به زبون خودشون حرف میزد از یه طرف من با عصبانیت داد میزدم باید پلیس بیاد این چه وضعشه! از یه طرف دگری می گفت بیخیال بابا الان از ماشین پرتمون می کنه پایین چمدون ها هم صندوق عقب گازش رو میگیره میره قوز بالا قوز میشه! خلاصه که یک وضعی بود! بعله! ما یک ۴۰ تای دیگه هم تقدیمشون کردیم و احساس می کردم یک کلاهی به چه گندگی رفته سرمون و هیچ کاری هم نمی تونستیم بکنیم . پیاده که شدم الکی اومدم موبایل درآوردم شماره ی ماشینش رو یادداشت کردن! الکی! اصلا موبایل شارژ نداشت! خودش که دید یک عدد هِه! و پوزخند تحویل داد و رفت کارتش رو آورد داد دستم و یه چیزی تو مایه های " هر غلطی دلتون می خواد بکنید " گفت و سوار شد و گازش رو گرفت و رفت!!!

ما هم خیزان و گریان! چمدون هارو کشوندیم آوردیم تو. صبح فهمیدیم که بله٬ شارژر لپتاپ دگری رو هم جا گذاشتیم تو آفیسش و لپتاپ و کار و تز نوشتن و پروژه تحویل دادن هم تعطیل!

هرجا هم زنگ زدم دنبال گواهینامه انگار نیست و نابود شده. برای المثنی صادر کردنش هم باید برم از پلیس نامه بگیرم و شهرداری و هزار تا کوفت و زهرمار دیگه که معلوم بشه من هیچ جرمی مرتکب نشدم! گواهینامه م رو ازم نگرفتن! کسی رو زیر نگرفتم! هیچ کسی رو نکشتم! خلاصه یک پروسه ی یک ماهه داره تا گواهینامه بهم بدن. خونه مون هم در قسمت ساحلی شهر هست و به همه چی دوریم و احساس می کنم ماشین که نداریم تو یه روستایی زندگی می کنیم که مردمش کر و لال هستن و من و دگری تنها ساکنان این روستا! خلاصه که از وقتی برگشتیم شرایط گل و بلبل بوده و راه میرم یه درمیون به دل بدجنس خودم فحش میدم و اون راننده تاکسی که پول ۴ بار رفت و برگشتنش رو از ما تیغید! حالا جالبی اون شرایط دگری بود تو اون هیر و ویر که وقتی داشت باقی ۴۰ تومن رو بهش میداد خیلی مودبانه به انگلیسی به یاروئه می گفت : " ما که هپی و سَتیسفای نیستیم داریم این پول رو بهت میدیم! خودت می دونی دیگه! " یا مثلا  بعد ازینکه یاروئه در برابر یادداشت کردن شماره ماشینش تو موبایل خاموش به من پوزخند زد و رفت کارتش رو آورد داد دست من  دگری به یاروئه میگه : " خیلی ممنون! " کم مونده بود بگیره یارو رو ماچ و بوسه هم بکنه که مارو تا دم خونه مون رسوند! توی اون لحظاتی که من از عصبانیت می تونستم لاستیک ماشینش رو بجوئم این مودب بودن دگری منو بیشتر عصبانی می کرد.

حالا تقریبا هم دو ساعتی هست که دگری طفلکی رفته خیزان و افتان یه مغازه ی لپتاپ فروشی چیزی پیدا کنه یه شارژر واسه لپ تاپش بگیره. قبل از رفتنش نشستیم یه صفحه از جملاتی که می تونه لازمش بشه در پیدا کردن مسیر نوشتیم و قرار شد نهایتا اگر پیدا نکرد تاکسی بگیره!! امیدوارم دوباره از زبان بلد نبودن ما سو استفاده نکنه طرف!

 خواستم بگم همه چی خیلی آرومه!!! ولی لطفا جلو نیاید که توانایی گاز گرفتنم وحشتناک بالا رفته!

 پ ن : دلم هم می خواد طولانی بنویسم. چیه مگه!