اینجا خوب است. یک شهر کوچک کنار دریا که غروب ها اگر پنجره ها رو باز بذاری می تونی صدای مرغ های دریایی رو بشنوی. از هر طرفی که بروی به نخل و دریا می رسی. وقتی شمال اروپا همین الان سرما شروع شده٬ میشه با خیال راحت بری لب دریا و لم بدی روی شن های ساحل و به بازی موج ها با شن ها نگاه کنی. هفته های اولی که اومده بودیم بی قرار بودم. مدتی که ایران بودم حجم فشرده ایی بود از میهمانی و شلوغی و میهمانی و فامیل . آخر سرهم که عقد. روزهای اول کمی بی قرار بودم و دست به هر تکه ایی از وسایلم که میزدم یواشکی گریه هم می کردم. مثلا می رفتم سوزن بردارم از جعبه ی کوچکی که مامان واسم درست کرده بود٬ نظم و ترتیب چیدمان سوزن ها روی سوزن دون (؟) اشکم رو درمیاورد و دستی دلم رو چنگ میزد. پرت افتادم ... داشتم از اینجا می نوشتم.

یک شهر کوچکی که ما در قسمت پلاژها و سواحلش سکنی گزیدیم و در یک مجتمع مسکونی بزرگ. که گویا یک شرکت انگلیسی عهده دار ساختن این مجتمع رو برعهده گرفته. خونه ها بعضی ها خالی هستن و بعضی ها پر. صاحب خونه ی ما انگلیسی ست و یک برگه کاغذ مختص اخلاقیات خاص انگلیسی ها از قوانین و دلخواهیاتش برای ما نوشته. همسایه بغل دستی ما هم انگلیسی ست. یک زن و شوهر گنده ی مو بور با دو تا بچه . همسایه طبقه پایین بغل دست که در حقیقت طبقه ی پایین همین زن و شوهر موبور گنده هستن هم گویا اسپانیایی ست و مزدوج شده با دو تا پسر بچه. که یکیش نوزاد است و کالسکه ایی و دیگری نوپا. ما هم که ایرانی و ... !

روزهای اول که تازه برگشته بودیم و خسته متوجه موضوع خاصی نبودیم. یعنی هنوز به بالش نرسیده پادشاه دوم رو هم رد کرده بودیم. بعد از دو سه روز فهمیدیم پسر بچه ی نوزاد اسپانیایی همسایه طبقه پایینی سمت چپ٬ شب ها دلش می خواهد جیغ و هوار راه بیندازد و قبل از ساعت ۸ صبح همین همسایه بغل دستی انگلیسی گنده دو تا بچه ی مدرسه رو دارد که کل خونه رو روی سرش میذارن و تا قبل از ساعت ۱۰ صبح هم ۳ تا شاغل داریم که باید به سرکار برن.

مشکل زمانی خودش رو نشون میده٬ که بر اساس سبک زندگی اسپانیایی ها٬ مثل ما ایرانی ها از ساعت ۲ تا ۵ بعداز ظهر زمان استراحت و سکوت است و اگر احیانا ما بخوایم از استخر خونه در اون ساعات استفاده کنیم باید لال مونی بگیریم! باید بر قوانین انگلیسی ها هم که لطف کردن و این مجتمع رو ساختن احترام بذاریم و از ساعت ۱۱ شب به بعد سکوت رو برقرار کنیم تا مرغ های عزیز راحت بخوابن.

ما هم که تکلیف مون معلوم! جغدهای شب زنده دار که نزدیکی های صبح تازه به ساعت نگاه می کنیم و میگیم اِه! تازه ساعت ۴ صبح ِ؟ بعد تازه میخواد چشم ها گرم بشه که این تخم جن عزیز بنای جیغ و جیش و پی پی اش میگیرد! تازه این ساکت شده که اون یکی میخواد بره مدرسه و تازه اینا رفتن به مدرسه که اون یکی ها می خوان برن سرکار! حالا بدشانسی این آقای انگلیسی موبور شکم گنده هم چند روزی ست گویا سرما خورده٬ شب ها سرفه که می کند من احساس می کنم کل اسپانیا سرفه می کند! بعد چون من تا ساعت ۴ که فیلم می بینیم متوجه سرفه های ایشون نمیشیم٬ به محض اینکه تصمیم میگیریم بخوابیم سمفونی سرفه و سیفون توالت هم سکوت مجموعه رو به هم میزنه!

در کل من به این نتیجه رسیدم که براساس قوانین مورفی٬ فقط وقتی ما خوابیم همه سروصدا می کنن ! باقی شبانه روز شما اگه صدایی از اینجا می شنوید ما هم می شنویم! برای متوجه شدن سکوتی که روزها اینجا حاکم ِ شما فرض کنید که ما حساب رفت و آمد های زنبورهای حیاط رو داریم! از بس که ساکته و صدای بال زدن هاشون رو میشه بشنویم!

خلاصه که زندگی به سبک ایرانی٬ تو یه کشور اسپانیایی با یه همسایه ی انگلیسی و اسپانیایی مصیبتی شده واسه خودش!

شروط ضمن عقد

 

راستش این روزها کمی سرم شلوغه و نوشتن شرایط ضمن عقد تا الان عقب افتاد.

قبل تر از اینکه به عقد فکر کنیم منو دگری همیشه درباره ی قوانین ازدواج و حتی طلاق در ایران صحبت می کردیم. ولی هیچ وقت جدی تحقیق و مطالعه نکرده بودیم. روزهای آخری که تقریبا به یه قطعیتی رسیده بودیم و می دونستیم که طی چند روز آینده عقد شرعی بین ما جاری میشه مطالعه مون رو جدی تر کردیم که پیشنهاد من به همه ی کسانی که مجرد هستن یا حتی متاهل - حداقل قبل از مرحله ی طلاق - هستن اینه که این قوانین رو بخونن و با حق و حقوق خودشون آشنا بشن. البته میدونم که خیلی ها می خونن و خیلی ها هم حداقل میدونن که چه قوانینی در ایران هست. من جزو گروه دوم بودم. که به شخصه نخونده بودم ولی یه چیزهایی میدونستم. پیدا کردنش کاری نداره. کافیه توی اینترنت یه سرچ کوچیک کنید.

یکی از کلمه های کلیدی که من خودم سرچ کردم : " شروط ضمن عقد در قانون " بود.

من توضیح اضافه تری نمیدم و ترجیح میدم اگر کسی علاقه مند هستش خودش بره دنبالش.

ولی از شروطی که من و دگری در عقدنامه ذکر کردیم٬ یکی این بود که حق مسکن در قوانین جمهوری اسلامی با آقا هستش٬ مگر اینکه اختیارش به خانوم داده بشه. ما این قانون رو توافقی کردیم.  یکی دیگه از شروطی که هر دو طرف برای هم قائل شدیم این بود که زوج و زوجه هر دو ملزم به ثابت نگه داشتن وزن و ورزش در طول زندگی مشترکشون هستن٬ مگر اینکه هر دو نفر راضی باشن. البته این شرط واسه اون حاج آقایی که خطبه عقد رو می خوندن یه کمی خنده دار و فانی به نظر میرسید! ولی واسه ی ما مهم نبود! و آخریش که ممکنه خیلی از خانوم ها راجع بهش کنجکاو باشن اینه که حق طلاق قبل از جاری شدن خطبه ی عقد ٬ به زن داده نمیشه! یعنی چی؟ یعنی اینکه بعد از جاری شدن خطبه ی عقد٬ آقای دوماد زحمت می کشن یه وکالت نامه ی بلاعزل به عروس خانوم میدن که در طی اون این حق رو از خودش سلب میکنه. این جمله یعنی اینکه هر خانومی که الان هم متاهل باشه به راحتی می تونه حق طلاق رو بگیره.

یکی دیگه از شروطی که به نظر من واجب کفایی هستش مخصوصا واسه خانوم هایی که داخل ایران زندگی می کنن اینه که حق ازدواج دوم رو از مرد بگیرن. متاسفانه با قانون ها و لایحه های جدید و رنگارنگی که هر روز تصویب میشن و بعید نیست که پس فردا ازدواج دوم رو حق مسلم هر مردی بدونن٬ ترجیح بر اینه که به جای اینکه منتظر باشیم تا فمینیست هامون یه کاری بکنن خودمون از کارها و حرکت های کوچیک شروع کنیم! این مسئله رو تو جمع های دوستان و خونوادگی مطرح کنیم تا به سهم خودمون حرکتی در افزایش آگاهی خانوم های جامعه انجام بدیم.

خیلی از شروطی که بین ما رد و بدل شد٬ با شناختی که من از دگری به دست آوردم واقعا حداقل واسه خودم خنده دار و ساده بود! ولی بنا بر خواسته ی خود دگری نسبت به درج کردن اون ها اقدام کردیم که درس عبرتی بشیم واسه دیگران! و تغییر قوانینی که به نفع آقایون هستش تبدیل به یه عرف بشه.

شروط دیگه ایی هم داشتیم که ذکرشون تکراری خواهد شد چون در شروط ضمنی عقدی که در اینترنت هستش همه ی اونها اومده. شما می تونید درباره ی این موضوع فکر کنید و با توافق هردو نفرتون نسبت به درج شروط جدید اقدام کنید.

 

* از وقتی فـــ.ــیـ.ـ.ـ.ـ.ـ.ـــس بــ.ــ.ـ.ـ.ـ.ــ.وک رو محدود کردم به فامیل و دوست های دنیای واقعی - اگرچه رابطه ام با خیلی از دوستان دنیای مجازی بیشتر و صمیمی تر از دوستان دنیای واقعی ام شده بود - خیلی از دوستان رنجیده خاطر شدن. من علاوه بر اینکه حق ناراحتی و دلخوری رو بهشون میدم ولی هم زمان این حق رو هم به خودم میدم که از لو رفتن وبلاگ تپش های عاشقانه در پروفایلم ناراحت بشم. زندگی وبلاگی خیلی از ماها حقیقی تر از خود واقعی ما بین فامیل و آشنا هستش و مسلما دوستان وبلاگی خیلی بیشتر از دوست های دنیای حقیقی در ناراحتی ها و شادی های تو سهیم هستن و بیشتر می شناسنت. ولی ترجیح دادم زندگی وبلاگی و دنیای واقعی م رو کمی از هم جدا کنم و این موضوع فقط مربوط به خود من نبود. قسمتی از این مشکل به لو رفتن اسم وبلاگی دگراندیش هم بود که دگری اصلا دلش نمی خواست وبلاگ قدیمی در بین فامیل و دوست های مشترکمون لو بره و من باید به این خواسته ی ایشون هم احترام میذاشتم.

امیدوارم توضیحاتم قانع کننده باشن و بهم این حق رو بدید که دلم بخواد مثل سابق به دوستی مون تو همین محیط وبلاگی ادامه بدیم. تا پیش از اینکه پرنسس رو در فـــ..یــ..س بوق پیدا کنید من همین جا بودم و همین شکلی بودم و قول میدم که بعد از این نیز همین شکلی باقی بمونم! لطفا کمی درک کنید.

ممنون.

* پست بعدی درباره ی مشکلات زندگی به سبک ایرانی٬ اسپانیایی و انگلیسی خواهد بود!

 

 

خواب من چپ نیست 2

 

باز دیشب خواب عجیبی دیدم! خواب میدیدم دوره ی راهنمایی هستم و امتحان داریم. سر جلسه نشسته ام و نصف سوالات رو جواب دادم. ولی در غیاب معلم علوم مون! طول کلاس رو هی میرم و میام و جواب سوالات رو به بقیه دوستان می رسونم در حالیکه هنوز ۳-۴ تا سوال رو خودم جواب ندادم!

وقتی معلم اعلام می کنه وقت امتحان به زودی تموم میشه سریع می شینم تا به بقیه سوالات جواب بدم و می بینم که همه ی سوال ها سیاسی بودن! درباره ی کــــ.ود.تاچــ.ی ها و شخصیت های مهم طرف ما! بعد سر یک سوالی گیر کرده ام و هرچی فکر می کنم دلیلش رو نمی دونم. سوال این بود :

چرا مـ.حـ.سـ.نــ.ی اژه ایی باید برود؟

بعد همین دقایق پیش وقتی داشتم خبرها رو می خوندم به این خبر برخوردم!

با این افتضاح قضایی, محسنی اژه ایی باید برود! 

 

قیافه ی من موقع خوندن این خبر :

 

پی نوشت : جواب کامنت های خصوصی و عمومی سرفرصت. الان داریم میریم بیرون.

پی نوشت ۲ : به زودی درباره ی شرط های ضمن عقد و غیره هم خواهم نوشت. فراموش نکردم.

 

خواب من چپ نیست

 

پریشب خواب می دیدم قراره از ایران بزنیم بیرون و هنوز چمدون ها رو نبستیم٬ دگراندیش با بی خیالی مخصوص خودش نشسته با مهمون ها گپ و گفتگو میکنه٬ تو خواب کلی از دستش حرص می خورم که باز این بچه همه چی رو گذاشته واسه دقیقه نود! بعد فرداش سر همین ریلکس بودن و دقیقه نود بودنش با هم بحث می کنیم! من میگم برنامه ها رو نباید گذاشت دقیقه نود٬ باید زود انجامشون داد٬ دگراندیش هم میگه نه! من تا وقتی زمان داریم استرسی واسه انجام دادن کار ندارم! دقیقه نود باحال تره! یعنی یه جوری شد که این بحث ها پیش اومدا؟!

دیشب خواب می بینم با مامان و مامان بزرگم با اسکایپ داریم حرف میزنیم٬ مامانم میگه یکی اومده تو کارهای خونه کمکم کنه٬ برم بهش سر بزنم بیام. مامان بزرگم هم  تو این فاصله میگه من هم میخوام بگم ایشون بیاد به منم کمک کنه! میخوام وسایل انباری رو بیارم بالا ! صبح پامیشم با مامانم حرف میزنم٬ می بینم کارگر داره! تازه مامان بزرگم هم نصف وسایل انباری طبقه پایینش رو برده بالا٬ بقیه ش رو هم میخواد به همین خانومه بگه ببره!

حالا تازه اینا دو نمونه کوچیک و دم دستی بودن ٬ خواستم بگم به خواب هام ایمان بیارید کلا!

 

*  پی نوشت : یه چیزی هم از دقیقه نود بودن دگراندیش بگم دور همی! میخواست بیاد ایران من از یک ماه قبلش! -دقیقا یک ماه! - بهش یادآوری می کردم نکنه شناسنامه ش یادش بره بیاره! بیچاره میشیم! بعد چند روز مونده به اومدنش٬ ازونجایی که همیشه دقیقه نودی ست کلی کار انجام نشده داشت که روزهای آخر اصلا وقت نمیکرد باهم صحبت کنیم. شبی که قرار بود برسه ایران من انقدر استرس داشتم که نکنه آقای خوش خیال شناسنامه ش رو یادش رفته باشه بیاره! دلم میخواست به محض اینکه بهم زنگ میزنه از فرودگاه قبل از سلام بپرسم : شناسنامه ت رو آوردی یا نه! ولی انقدر عجله ایی شد صحبت مون که نشد بپرسم! فرداش که همدیگرو دیدیم بعد از سلام و ماچ و بوسه :

- عزیزم شناسنامه ت! شناسنامه ت رو آوردی؟؟

- یاه یاه یاه یاه! معلومه که آوردم!

- آخیـــــــــــــش ... ولی به خدا٬ به جون خودم٬ اگه نیاورده بودیشااااا؟؟ زنت نمی شدم دیگه!!!

- یاه یاه یاه یاه! نمی تونستی هم زنم بشی!!!!

-

می خوام بگم با یه همچین موجود خونسردی من طرفم!

 

 

نامش زندگی ست ...

 

 

     من و دگراندیش٬ بالاخره بعد از مدت ها تونستیم بقیه آدم های دنیای واقعیت رو هم متقاعد کنیم که با هم بودن ما دو تا خیلی بهتر از نبودن مون با هم دیگه ست! دلیل واسه "نبودن " کنار هم زیاد بود٬ ولی همین که وقتی کنار هم نبودیم " شاد " نبودیم و نمی تونستیم از زندگی لذت ببریم٬ فقط همین یه دلیل بزرگ کافی بود٬ تا تصمیم بگیریم کنار هم بمونیم.

مدت زمان زیادی از باهم بودن ما به سختی و به کندی گذشت به خاطر قید " دوری " ! انقدر از هم دور بودیم که یک بار یک سال و هشت ماه همدیگرو ندیدیم! که خب این دوری نه تنها پدر "رابطه مون" رو در میاورد که پدر خودمون رو هم! ولی ما تونستیم این دوری رو به نزدیکی و هم خونگی تبدیلش کنیم. تونستیم به همه ی دلیل های "نه" اطرافیان فائق بیایم و تو یه روز شهریور ماه به عقد همدیگه در بیایم تا هم مشکلات شرعی و عرفی حل بشن! هم مشکل هم قدم شدن و کنار هم نشستن تو مرزهای جغرافیایی به اسم ایران رو نداشته باشیم! و جالب هم اینجاست که دقیقا همون شبی که عقد کردیم ٬ وقتی منو دگراندیش از دست مامان و باباها فرار کرده بودیم٬ پلیس مبارزه با مواد مخدر جلوی مارو گرفت و هه هه ! بله!

تصمیم گرفتیم با مهریه ی چهارده عدد سکه ی طلا صرفا به خاطر احترام به سنت ها و رسوم٬ به عقد همدیگه در بیایم و البته به شرط و شروطه ها!  که پیشنهادم به همه ی دخترهای مجرد و غیرمجرد اینه که قبل از عقد و یا حتی بعد از عقد٬ قوانین ازدواج و عقدنامه رو مطالعه کنن. اگر هم دوست داشتید راجع به شروط عقد ما بدونید بعد تر راجع بهش خواهم نوشت.

 و اگرچه قبل تر از خواستگاری مرسوم ایرانی ها! چندین و چند بار ماه کامل آسمان را در گوشه های مختلف دنیا کنار هم دیده بودیم٬ ولی قرار گذاشتیم بعد از عقد ایرانی٬ چندین ماه٬ فارغ از هرگونه هیاهویی٬ به گوشه ایی از دنیا بیایم تا حسابی تلافی نامردی روزگار رو در بیاوریم و هم اکنون صدای من رو از نزدیکی های جبل الطارق و صدای میمون ها و جیغ های مرغ های دریایی می شنوید.

(عکس حذف شد )

یه جورایی ماه عسلی هست بر آغاز زندگی دو نفره به صورت رسمی. یه جورایی تلافی در آوردن اون همه دوری بود و جامه ی عمل پوشوندن بود بر آرزوی اون روزهای ما : که من و تو بریم یه گوشه ی دنیا گم بشیم. که فقط من باشم و تو. و بالاخره امروز تونستیم عملی کنیم.

اینجا برف نیست و سرما نیست. فقط گرما هست و هرم خواهش نفس های ما بر پیکر هم. صدای سیاه پوستان و مزرعه های وسیع زیتون و گل خانه هایی که پر هستند از محصولاتی که شاید در کمتر از یک ماه به ایران صادر شوند.  اینجا هم کویر هست ٬ هم کوه و هم دریا. به فاصله ی کوتاهی از هم می تونی هر سه رو ببینی و جالب اینجاست که هر سه ی اینها به حالت اغراق شده شون! یعنی اگر سرسبزی هست٬ در حد نهایت خودش٬ اگر دریا هست٬ دریایی هست به رنگ آبی فوق العاده زیبا و اگر کویر هست کویری اغراق شده هست که فیلم هایی هم چون به خاطر یک مشت دلار یا خوب و بد و زشت رو در اون ها می سازن! فیلم هایی که معرف غرب هستند و کابوی های آمریکایی!

کمتر از ده روزی ست که زندگی دو نفره به سبک من و دگراندیش آغاز شده. سعی کرده ایم متفاوت زندگی کنیم و آن چنان در قید و بند چارچوب های ایرانی پسند نباشیم. چند وقتی اینجا هستیم تا بتوانیم این کشور بزرگ را زیر و رو کنیم و همه ی سوراخ سنبه های اینجا رو خودمون کشف کنیم.

برای خودمون تصمیم داریم که سفرنامه ایی بنویسیم و از جاهایی که رفتیم و آدم هایی که دیدیم و زبون هایی که شنیدیم بیشتر بنویسیم. اگر تمایلی ببینیم در خونده شدن٬ شاید اینجا هم قرارشون بدیم.

راستی٬ قبل از عقد از دگراندیش قول گرفتم که دوباره شروع کنه به نوشتن! به زودی نوشته های ایشون رو هم خواهید خوند .

 

 

برای من٬ دنیای واقعی از دنیای مجازی زمانی جدا می شود که بتوانم در دنیای واقعی چهره ایی همیشه بشاش و خندان از خودم نشان دهم و دنیای مجازی جایی ست که می توانم هر دو چهره را هم زمان با هم داشته باشم. اینجا ممکن است از میهمانی بنویسم که میهمانانش٬ به عمد یا غیر عمد با سخنان خود دل من را آزرده باشن و در صفحه ی پروفایلم٬ عکسی از همان میهمانی بگذارم که در همه ی عکس ها من لب خند بر لب دارم و یک جام هم به سلامتی همان هایی که من رو رنجیده خاطر کرده اند بالا برده باشم!  یا برعکس از لحظاتی بنویسم که در آن ها من از صمیم قلبم خندیده باشم و زندگی کرده باشم٬ ولی شما نه عکسی از آن ها ببینید و نه نشانه ایی . چرا که آن قدر خصوصی بوده اند لحظاتم که نخواسته باشم با کسی از آشنایانم قسمت شان کنم!

کسانی که هم مرا در این دنیای مجازی می شناسند و هم در دنیای واقعی ٬ گاه گاهی این اشتباه را مرتکب می شوند که به دنبال همان دختر مو روشن کمر باریک خنده رو در این نوشته ها می گردند و گاه گاهی نشانه ی این نوشته ها را آن جا پیگیری می کنند. فکر می کردم یا اینجا را ببندم و همگانی که مرا در دنیای مجازی می شناسند٬ در همان حد بمانند! و یا اینکه آن جا را ببندم و من را همین پرنسس ببینید! نه کس دیگری!

بعد از کلی کشمکش درونی٬ تصمیم گرفتم فــ.یـــ.ســـ.بـــ.وک را صرفا محدود به خویشاوندان خودم کنم و چهره ی واقعی ام را همین جا با شما قسمت کنم.

از من اینجا بیشتر می خوانید.

سلام :)

به ارتفاع ابدیت دوستت دارم

 

    چند سال پیش بود؟ همین موقع ها ... حالا گیرم یکی دو ماه این طرف آن طرف تر!

که اسیرت شدم. یک شبی بود نصفه شبی بود که اسیرت شدم. اسیرم شدی. عاشقم کردی و عاشقم شدی. قرار بر تمرین عاشقی بود. که خب ... کار به جاهای باریک هم کشید!

خیلی ها پرسیده اند که چطور با هم آشنا شدید و کار به اینجاها کشید؟

باید بگویم که ما سربند یک کامنت آشنا شدیم. بی خوابی که به سر من زد و رفتم کل وبلاگش را در دوشب متوالی خواندم و آخر شب اول هم یک کامنت بدون آدرس گذاشتم. مدرک هم داریم هنوز! یعنی کامنتش موجوده! بعد شب دوم هم باز بدون آدرس به هوای اینکه یک موقع فکر نکند ازین تبلیغات چی ها هستم که به وبلاگ من هم سر بزنید و فلان! کامنتکی گذاشتم . بعد این آشنایی هی عمیق و عمیق تر شد! آقا و خانومی که شما باشید٬ از همان شب اول عاشقش شدم! دلم رمید!

بار اول که دیدمش ٬ زیر پل عابر پیاده ایی بود روبروی مرکز تجاری میلاد نور! از دور که می آمد به نظرم بلند آمد. قد بلند! مرا محکم در بازوانش جا داد ! بله! بار اول! و من دستان دراز شده ام برای به جا آوردن آداب معاشرت را قایم کردم و در بغلش گم شدم. آغوشی که اندازه ی من بود.

خب٬ دیگر .. گفتن ندارد که .... از هزاران کیلومتر آن طرف تر باهم زندگی کردیم. خندیدیم. گریه کردیم.  از سخن های  بامنظور یا بی منظور دیگران تازیانه خوردیم. بین مان موش دوانده شد. داد زدیم. پا کوبیدیم. اشک ریختیم و باز دوباره ... خندیدیم!

دیگر می داند کدام عطر را دوست دارم٬ می دانم کدام تُن صدایم دلش را می لرزاند٬ می داند کدام آهنگ مست ترم می کند٬ می دانم چطور عشق بازی را دوست دارد٬ می داند کدام کلمه های جادویی سحرم می کند ٬ می دانم چطور غذاهایی دوست دارد٬ می داند و می دانم ... ولی باز هم بعد از این همه وقت ٬ قسمت های ناشناخته ایی هم هست.

بعد از این همه وقت دعوا کردن و ناز خریدن ٬ کتک کاری کردن و کام گرفتن و کام دادن٬ تصمیم گرفتیم هم خونه بشیم. بعد از این همه وقت٬ حس و حال و طراوت عشق مون به همون طراوت روزهای نخست هست. به همون طراوت کشف باکرگی تو یه خونه ی کوچولو تو ساحل خلیج تا ابد فارس٬ همونه ... عشق ما همونه. عشق ما همون رقص ها و نفس نفس های بی امان در سالن های رقص تمام دنیاست. همون برق چشم های سیاه توست روی اندام من. گیرم که بالغ شده باشه٬ گیرم که گاهی وقت ها یه نفسی تازه کرده باشه٬ ولی عشق ما همون داغی و تازگی اون روزهای اول رو با خودش داره. تصمیم داریم این تصمیم هم خونه شدن رو بلند تر اعلام کنیم.

این سرفصل تازه ایی از بخش زندگی من هست. هم خونه ایی به اسم دگراندیش. کسی که همه ی این سال ها رویای داشتنش رو داشتم. دلم نیومد به تموم کسانی که همه ی این مدت جویای احوالم بودن ولی من به دلایل شخصی و مودی! از جواب دادن بهشون طفره رفتم این رو نگم.

بعد از این همه بالا و پایین رفتن ها٬ بالاخره هم خونه شدیم. جایی در جنوب یه کشور داغ و پرحرارت ساکن می شیم ٬ تو یه خونه ی نقلی٬ کنار دریا٬ فعلا هم هیچ برنامه ایی واسه جشن و اینجور چیزها نداریم.

 

 

* عنوان قسمتی از شعر رسول یونان است.





 

*دلم می خواهد بنویسم. اینجا بنویسم.

چند روزی ست که دلم هوای اینجا را کرده بود. نوشتن در برابر چشم های غریبه ها. اگر بخواهم صادق باشم دیگر از اینکه نوشته هایم را در مکانی بنویسم و پابلیش کنم که خوانندگان را نمی شناسم زیاد لذت نمی برم. لذت که ... راستش کمی هم می ترسم! رفت و آمد پنهانی زیاد است. وقتی رفت و آمد به خانه ات زیاد باشد و مهمان ها را نشناسی و مهمان ها هم علاقه ایی به معرفی کردن خودشان نداشته باشند ٬ کم کم وسایل مورد علاقه ات را جمع می کنی می بری در انباری٬ پستویی٬ جایی قایم می کنی . نگاه تند و بدبینانه ی خیلی هایی که اینجا را می خوانند باعث شده که ترجیح بدهم که ننویسم .

* بر طبق یک قانون نانوشته ایی٬ تعداد کامنت هایی که در وبلاگ شماست نشان دهنده ی وقتی ست که شما برای وبلاگ خودتون و وبلاگ دیگران صرف می کنید و این چند پست آخر من نشون دهنده ی مصداق این قانون است! اگر برای کسی کامنت نذاری٬ کسی هم برات کامنت نمیذاره!

 


 

* باید از شما دو نفر بنویسم. اصلا دلیل این همه تمایل من برای نوشتن دوباره در این وبلاگ شما دو نفر بودید. وقتی چیزی را داری٬ نمی فهمی! وقتی از دست که می دهی٬ کمی طول می کشد تا فقدان و دوری شان را حس کنی. بعضی وقت ها که فکر می کنم به رفتار خودم در این ماه ها و سال های آخر٬ از دست خودم عصبانی میشم. که چطور تونستم؟ چند روز پیش توی هارد اکسترنالم دنبال عکسی می گشتم که عکس شما دو نفر رو دیدم. کنار هم. زیر سایه ی درخت بید. خودم عکس را گرفته بودم و یادم است قبل از اینکه عکس را بگیرم شما هی می خندید و سر به سرم می گذاشتید و من می خواستم زودتر عکس را بگیرم . توی عکس خوب دقت کردم٬ چشم های هر دو تای شما می خندید٬ دست شما روی دست مامان روی دسته ی صندلی قرار گرفته بود. انگار که بگویی : این زن همه ی دارایی و زندگی من است! حسودی ام شد. اعتراف می کنم که با دقت کردن در دست هایتان حسودی ام شد. چهار تا چشم روشن و سبز به من که پشت دوربین بودم می خندیدند. دور چشم هاتون کمی جمع شده بود و اعتراف می کنم که پیش از این هیچ وقت به عکس های شما انقدر با دقت خیره نشده بودم. انگار که همه ی روزهای بچگی ام را زده باشم روی دور تند. انگار که همه ی صبح های جمعه را زده باشم روی دور تند و من فقط نگاه می کردم. انگار که همه ی آن تابستان های "عزیز" را زده باشم روی دور تند. همیشه روزهای آخر سال برای تموم شدن امتحانات لحظه شماری می کردیم که بعد کوله بار رو جمع کنیم و برای سه ماه دور از هیاهوی شهرنشینی٬ لذت ببریم از طبیعت . این عکس رو هم در آغاز یکی از همین تابستان ها من از شما دو نفر گرفته بودم. عکس آنقدرها هم قدیمی نبود. ولی برای من انگار متعلق به هزاران سال پیش بود. باید بنویسم که من چطور زیر سایه ی شما دو نفر بزرگ شدم. باید بنویسم که روزگاری که با شما دو نفر من زندگی کردم جزو بهترین روزهای زندگی من بوده. باید بنویسم که من نادون هیچ وقت اون طور که باید و شایسته بوده از شما دونفر تشکر و قدردانی نکردم. هیچ وقت اون طور که باید بر دست های شما بوسه نزدم. تشکر نکردم. هیچ وقت نگفته ام که بابا وقت هایی که می خندی٬ وقت هایی که از ته دل می خندی٬ خنده هایت را دوست دارم. چروک های دور چشمت را. دست هایت را. موهای دور شقیقه ات را که به تازگی سفید شده اند. چقدر از اینکه روز آخر نیامدم فرودگاه ناراحتم. اون موقع فکر می کردم وقتی در چهاردیواری فرودگاه قرار بگیرم اشک هایم را شما می بینید و بهتر است همینجا در خانه خداحافظی کنیم که موقع رفتن تان با اشک هایم تصویر گریانی را به یادگار نگذارم. اگرچه که موفق نبودم و مامان اشک هایم را دید. ولی ای کاش می آمدم و بغل و بوی جفت تان را بیشتر نگه میداشتم. حتی برای یک ثانیه. حتی برای یک لحظه بیشتر!

همیشه گفته ام٬ خوش بختی در زمان خودش بی معنی ست. وقتی از دست می دهی تازه می فهمی که چه چیزی داشتی و قدر ندانستی. باید بنویسم که شما دو نفر را من چقدر دوست دارم حتی اگر موقع نوشتن این جمله گریه امانم ندهد. باید بنویسم که چقدر عاشق لوس کردن شما دو نفر بودم. وقتی دوتایی می رفتید بیرون و من زنگ میزدم و می گفتم خوب دوتایی مادام موسیو خلوت کرده ایید ها؟ باید بنویسم که عاشق " دخترم " گفتن های شما دو نفر بودم. باید بنویسم که تازه الان می فهمم که من رو چقدر دوست دارید. باید بنویسم مامان. باید بنویسم که چقدر عمق نگرانی ها و ترس هایت برای خودم رو می فهمم ولی به روی خودم نمیارم. ببخش من رو. که بهت نمیگم چی داره بر من می گذره. ببخش من رو که همش می گم نمیدونم! ببخش من رو که بهت چیزی نمیگم و هربار که ازم می پرسی خب چه خبر؟ میگم هیچی! نمیدونم ازتون دور شدم یا نه. بیشتر از زمانی که ایران بودم دوستتون دارم. دوستتون داشتم ولی الان یه جور دیگه شده این دوست داشتن. یه جور دیگه شده این دل نگرانی و دل واپسی. ولی یه جورایی هم ساکت شدم در برابر شمادوتا. رفتارم با شما محتاطانه و مثل برخورد با یک شی گران قیمت شده. که حواسم هست نکنه تـَرَک برداره. که مواظب باشم جایی نذارمش که گزندی بهش برسه. که حرف ها و گله ها و درددل هام رو میریزم توی خودم و چیزی به شماها نمیگم . فکر کنید اینجا اینقدر به من خوش میگذره که من نه گله ایی دارم و نه ناراحتی.

باید بنویسم که بغل و بوی شما دو تا٬ خود بهشت است برای من. باید بنویسم که چقدر دل تنگ روزهای جمعه ی کودکی ام شدم. وقتی که بابا صبح خونه بود. می رفت برای صبحونه کله پاچه ایی٬ حلیمی چیزی می گرفت و میومد بالای سرم٬ خودش من رو بیدار می کرد. باید بنویسم که چقدر دل تنگ روزهای آفتابی پاییز کودکی هام شدم. وقت هایی که بعد از ناهار بابا تخت اتاق من رو انتخاب میکرد برای خواب بعد از ظهر به هوای اینکه اینجا آفتاب می افته روی تخت و مزه میده! چقدر دور شدیم از اون روزها. باید بنویسم که چقدر دل تنگی و اشک برای شما دو تا شیرین است. هم شیرین است و هم تلخ. شیرین از این نظر که دو نفر آدم جایی هستند که عشق و محبت شان به تو ابدی و بی توقع است. دو نفر آدم روی این کره خاکی هستند که همیشه عاشق تو هستند. هرچقدر که تورا عصبانی کنند. هرچقدر که تو آنها را عصبانی کنی. تلخ از این نظر که چقدر دوری. چقدر دیر فهمیدی که همه ی دنیا یک طرف٬ بابا و مامان یک طرف دیگر! خیلی دلم می خواست به خودتان می گفتم . که چقدر خوب شد که وبکم رو درست کردید. پریشب وقتی دوتایی نشسته بودید پای کامپیوتر به هوای دیدن من و حواستان نبود که ارتباط وصل شده و داشتید باهم می گفتید و می خندید فهمیدم چند وقتی ست که عشق بازی شما دو تا را من ندیدم. مارکو نشسته بود روی شونه ی بابا. وقتی فهمیدند ارتباط وصل شده٬ بابا هانی رو هم صدا کرد و اومد. چقدر دلم گرفت یک هو. که خونه خالی شده از حضور ما و این دو تا عشق و محبت شون رو به این دو تا پرنده نثار می کنن و با این دو تا سرگرم شدن. انگار که دو تا بچه ی کوچیک به جمع خونه مون اضافه شده باشه. دلم گرفت یک دفعه. که نیستم. که نیستم تا این روزگار رو در کنار هم بگذرونیم. که نیستم تا عصرهای تابستان که از سرکار آمدی برامون بستنی خریده باشی و یک مدل بستنی رو فقط مخصوص من. که نیستم تا عصرهای تابستان سه تایی٬ برویم و توی بالکن بشینم و بابا بلال درست کنه. بلال شیری و بشینیم سه تایی گاز بزنیم و من سربه سر شما دو تا بگذارم.

باید بنویسم. از تموم روزهایی که گذشتند و من نفهمیدم. نفهمیدم نعمت داشتن پدر و مادر چیست. باید بنویسم. از تمام بوسه هایی که شما دو تا یواشکی وقتی من خواب بودم بر پیشونی ام می زدید. چقدر حرف دارم برای تان. چقدر بغل هست که من بدهکارم به شما دو تا. چقدر بوسه. چقدر حرف های خوب. چقدر حرف های دختر مادری. چقدر حرف های دختر و پدری. چقدر بوی خوبتان را کم دارم. چقدر این روزها که می گذرند من هی عاشق و عاشق ترتان می شوم. باید بنویسم . از زمان هایی که من هی خودم رو لوس می کردم و شما دو تا می خندیدید. عمیق. باید بیایم. باید پیشتان باشم. چروک ها حق ندارن به وجود بیایند. به زمان بگویید به ایستد. موها سفید نشوند.  

 می خواستم بیایم و همه ی این حرف ها رو روی " وال " مامان در فیس بوک بنویسم. ولی ترسیدم. حتی از تصور رد اشکی بر گونه ی شما دو تا من می ترسم. نکند دل تان هوای من را بکند؟ نکند دل تان از نبودن من بگیرد؟ نکند فکر کنید دیگر صدای خنده ها و لوس بازی های من دیگر در خانه نمی پیچد؟ نکند فکر کنید حالا که من رفته ام برای همیشه رفتم؟ من همیشه هستم. دختر لوس و غرغروی شما همیشه در اتاق دربسته ی خودش است. یا دارد کتاب می خواند یا دارد با مارکو و هانی بازی می کند و آن ها را لوس می کند. من به زودی می آیم و محکم بغل تان می کنم. مطمئنم همه ی حرفهایم را رودر رو می گویم. بغل تان می کنم و می گویم که از اینکه پدر و مادر من بودید ممنونم. از اینکه من را دوست داشتید ممنونم. از اینکه حتی خیلی وقت ها به دلیل دوست داشتنم ٬ بر روی بسیاری خواسته ها و حرف هایم ایستادید و گفتید نه٬ اگرچه هنوز هم درگیر آن نه گفتن شما هستم٬ باز هم ممنونم. و می دانم. می دانم که شما دو نفر کاری به جز دوست داشتن من بلد نیستید. می دانم که این دوست داشتن شما آنقدر عمیق و قوی است که مامان خجالتی من٬ می آید و روی صفحه ی من بزرگ می نویسد : " می دونی که ما واست می میریم؟ "

باید بنویسم . باید بنویسم که شما دو تارا من چقدر دوست دارم. چقدر دل تنگ دیدارتان هستم. و به همه ی آن هایی که اینجا رو می خونند و پیش پدر و مادر زندگی می کنند بگویم که نعمتی ست! بگویم که تا دیر نیست عاشق شان شوید! عاشق که بشوی دیگر مهم نیست روز پدر است یا روز مادر! فقط باید بگویی. به زبان بیاورید. بغل شان کنید. از قول من هم بغل شان کنید. از قول من پدر و مادرتان را بغل کنید و بگویید که چقدر دوستشان دارید. که چقدر نعمت هستند.

 

 

لرز دارم ....

 

کمتر از یک ساعت پیش :

یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم عصبی نشم. خودم رو مشغول شام خوردن نشون میدم. هر از گاهی توی چشم هاشون نگاه می کنم. توی دلم به خودم میگم فکرت رو روی چیزهای خوب متمرکز کن. کل کل نکن. آروم باش. ولی دلم .... دلم مثه یه گنجیشک کوچولویی که بخواد از قفس سینه ام فرار کنه تاپ و توپ خودش رو به این طرف و اون طرف میکوبونه! تا اینکه یکی از مهمون ها میگه : خب آخه اون زنی که از زیر چادر فقط یه چشمش معلومه اون چی میگه دیگه! چیه؟! بهش کم پول دادن الان ناراضی ِ؟؟ دیگه این گنجیشک توی دلم طاقت نمیاره٬ اون قدر خودش رو محکم میکوبونه که صبر من هم تموم میشه! بلند میگم : بعد از به قول خودتون بیست و دو سه سال زندگی تو اروپا هنوز یاد نگرفتید که به عقاید دیگران احترام بذارید؟ مهم ظاهرش نیست! مهم اون دست های گره کردشه! مهم اون بغض توی فریادشه!  مهم اینه که اگرچه دیر! ولی اومده حقش رو از ظالم بگیره! جونشو نگرفته دستش فرار کنه! من و شمایی که اینجا راحت لم دادیم و ازین فاصله دور برای اونا تصمیم میگیریم که چه کسی رو به سلطنت انتخاب کنیم! حق نداریم به عقاید مذهبی مردم توهین کنیم! اگر برای شما افتخاره که یه بولیز بپوشی که خم میشی تا فیها خالدونت معلوم باشه به اون هم همین حق آزادی رو بده! آزادی فقط به برهنگی نیست!

یک دفعه همه ساکت شدن٬ یا نمیدونم شاید هم اون گنجیشک توی دل من بود که آروم گرفت من هم فکر کردم دیگه هیچ صدایی نمیاد.

* دلیل از کوره در رفتن من این بود که همین خانوم و همسرش قبل ازین تو یه مهمونی دیگه اعلام کرده بودن که اگه اختیار دار این دولت بودن دستور میدادن هیچ زن با حجابی در کشور٬ حق کار کردن٬ درس خوندن٬ استفاده از خدمات پزشکی و ... رو نداره! اون دفعه به دلیل اینکه درست قبل از شام این بحث مطرح شد و بعد ازون هم بحث عوض شد من نتونستم بهشون بگم که از نظر من بین اون و امثال ا.ن هیچ فرقی نیست! که دیگه این دفعه قسمت شد !

 

* من لرز دارم.

 

 

به خودم قول داده ام داد و هوار نکنم و از دل تنگ نه اینجا و نه هیچ جای دیگر٬ ننالم. شد یک ماه. کمی بیشتر از یک ماه. هر وقت دلم میخواهد برگردم میم دلداری ام میدهد که هی! اومدی تعطیلات! فقط لذت ببر! هنوز تکلیفم را با خودم دقیق نمیدونم. وقتی داشتم میومدم با هیچ کسی خداحافظی نکردم چون فکر میکردم - میکنم - که برمیگردم. به زودی. ولی گاهی می نشینم و لیست کتاب هایی که از کتاب خونه ی اتاقم جا مونده و نیاوردم رو مینویسم تا مامان برایم بیاورد. گاهی می نشینم عکس هایی که توی آلبوم های قدیمی اتاقم بود را در ذهنم مرور میکنم و نقشه می کشم برایشان. بعد گاهی می نشینم به کنکور ارشد فکر می کنم و حتی جلو تر از آن! برای محرم و صفر نقشه می کشم! کلا می خواهم بنویسم که خودم هم نمیدانم به اصطلاح خودمانی دارم چه غلطی می کنم! این اواخر کم حرف که بودم٬ کم حرف تر و بی تحرک تر هم شده ام! مثلا خیر سرمان اومدیم تعطیلات! به غیر از آخر هفته ها در طول هفته کلا تو اتاق در بسته و در سکوت کامل! طبقه ی بالای خونه ی خاله دربست در اختیار منه ولی اگه شما پات رو گذاشتی تو اتاق های دیگه یا حتی از آشپزخونه ش یه بار استفاده کرده باشی٬ من هم استفاده کردم. منظره ی روبروی اتاق من خیلی قشنگه. یه جنگل کاج. اکثرا اینجا هوا سرده. البته نه به سردی شمال غرب ایران مثل زنجان٬ ولی خب سرده. و این سردی گاهی مثل مه میشه یا گاهی هم مثل شبنم که رو همه ی درخت ها و خونه ها میشینه و لابلای این سفیدی ها تو می تونی سنجاب های کوچیک و درشت رو ببینی که اومدن توی حیاط خونه و لابلای درخت ها و گل های باغچه بدو بدو میکنن. روزها به همین چیزا سرگرمم و شب ها این خیابون پشتی میشه محلی برای تفکر من و داستان سازی من برای آدم هایی که گاهی پیاده گاهی هم با ماشین رد میشن و گاهی متوجه میشم که دقایق متمادی هستش که حواسم به این چراغ قرمز روبروی پنجره ی اتاقم هست که هر سی ثانیه سبز میشه و هر سی ثانیه قرمز و به همین ترتیب چراغ مخصوص دوچرخه سوارها و ... و من تو ذهنم دارم عدد سی رو میشمرم و منتظر تا چراغ سبز بشه٬ یا قرمز ...

حال خودم ... ؟ خب خوبم. اگر ایران بگذارد خوبم. انقدر دلم در هوای انجاست که گاهی خجالت می کشم چیزی در فیس بوک بنویسم و مردم را ترغیب به حضور کنم. یادم هست قبل تر ازینکه بیایم هروقت میدیدم کسی در خارج از ایران سنگ سینه ی ما داخل نشینان را میزد تو دلم میگفتم : تو برو کِیفت رو بکن! نمیخواد به مایی که داریم زجر میکشیم کاری داشته باشی! ولی دروغ چرا٬ من با خوندن هر خبری اشک میریزم٬ فرق نمیکنه چه با دیدن فیلم شکسته شدن درب خیابون رشت دانشگاه پلی تکنیک از ذوق و شعف اشک میریزم یا حتی با خوندن خبر اینکه یه راننده کامیون محتوای آجرهاش رو تو خیابون خالی کرده ... یا اینکه به رهبران جنبش حبس های طولانی مدت دادن ... فرق نداره. موضوع اینه که من بغضم به راحتی با دیدن عکسی که یه دختری صورت و دهن یه دختر دیگه رو تو حجم عظیمی از دود گرفته بلند و صدادار میشکنه ... موضوع اینه که من وقتی با ایرانی های اینجا صحبت می کنم و از دیدن این همه عرق ملی تعجب می کنن ٬ ناخوداگاه عصبانی میشم و صدام می لرزه!

اصلا قرار نبود این ها را بنویسم. فقط خواستم بنویسم دیگر مثل سابق دلم به نوشتن نمیرود. کلا نمیرود. البته که به این هم معتقد شدم که هر وبلاگی را عمری شاید و فکر می کنم این طفلک بچه مون هم خواننده هاش رو از دست داده هم عمرش به سر اومده و دلم نمیخواد همین طوری بی صاحب و سوت و کور و نیمه تمام رهاش کنم اگرچه که ممکنه هرکسی برای خودش هپی اِندی ته ِ این وبلاگ و صاحبش بچسباند و ... آلا! تموم! ولی خب دیگه ... زندگی ست .. مثلا تو می آیی عکس خودت و یه خواننده رو میذاری٬ پس فردا یکی دیگه فکر می کنه هنوز پات نرسیده رفتی شوهر کردی! آن هم به کی؟! به Massari لابد!

گاهی فکر می کنم مازوخیست گرفته ام شاید! اصلا نمی توانم از دیدنی ها لذت ببرم. این هم از عوارض زندگی در ایران است لابد! هرچیز زیبایی رو می بینم دلم برای ایران تنگ میشه. نه الزاما خود محیط جغرافیایی٬ نه! برای آدم هایش! از بس اینجا به یاد همه بوده ام و جای همه را خالی کرده ام خودم این همه به یاد خودم نبوده ام!!کمی سخت است  لذت بردن از زیبایی ها وقتی دلت برای خونواده ات تنگ شده و ناخوداگاه وقتی داری از یه منظره ی زیبا لذت میبری یاد بغض بابا می افتی ٬ یاد این می افتی که داداش کوچیکه یواشکی پای تلفن می گوید مامان و بابا خیلی بی تابی می کنن٬ بردند عکست رو گذاشتن روی میز بغل تخت و یواشکی گریه می کنند! خب سخت است ... واقعا سخت است ... بعد از این طرف ....

باید یاد بگیرم بیشتر از این ها روی پاهای خودم به ایستم. باید بیشتر از اینها یاد بگیرم که نشکنم٬ خم نشم٬ نترسم و بزرگ بشم ...

یاد خواهم گرفت ...

 

ته نوشت : این متن رو بدون ادیت نوشتم و تمایلی هم برای نگارش ندارم.

 

* وقتی خبر مرگش رو شنیدم باورم نمیشد. دلم میخواست زنده می موند. دلم میخواست اونقدر زنده می موند تا پیروزی این جنبش رو ببینه و بعد اون قدر در زنده بودنش رنج بکشه تا بفهمه چه بلایی سر مردم و جوون های این کشور آورد! اگرچه که خودش کاره ایی نبود٬ ولی به نظر من هر کسی دستش با اینا تو یه پیاله باشه مستحق اینه که روزی چند بار آرزوی مرگ کنه!

* وقتی این یکی خبر رو راجع بچه های دانشگاه خودمون شنیدم دلم گرفت. دروغ چرا٬ بغض گلومو گرفت که اون روزها با چه نیتی٬ با چه شوری شعار میدادیم و سراغ " حق " رو می گرفتیم. ولی چه جوری جوابمون رو دادن. چه جوری بغض رو تو گلومون نشوندن ....

دوست های من٬ هر کدوم به یک سال و چهار ماه زندان محکوم شدن!

حکم دادگاه

فیلمی که از دستگیری مددی گرفته شده بود

نوشته ی من از اون روزها

 

شاید های من ...

 

شاید دیگه وقتشه ازینجا کوچ کنم. شاید زندگی جدید یه جای جدیدی رو هم می طلبه. شاید نباید می نوشتم " دیگه ازین به بعد به هیچ کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه! " . شاید نباید تموم می شد! شاید باید همون میموندم ایران. شاید هیچ وقت نباید پرنسس می شدم. شاید ... شاید ... شاید ....

 

زندگیم پر از شاید هاست!

مقصد قبلی و مبدا فعلی هستم. یه کم بی قرارم. نمی دونم چرا. همش احساس می کنم چیزی رو جا گذاشتم که نباید جا می ذاشتم! هنوز نمیدونم اون چیز چیه! یه کم بی حوصله و بهونه گیر شدم. شما - هر کسی میتونه مخاطب این شما باشه - از نوشته های من دلگیر نشید. خودم میدونم که روزهای زیادی میشه که لحن نوشته هام توهین آمیز و گستاخانه ست! ( البته درباره ی صحبت های قبلیم هم چنان سر حرفم هستم! این خط مخاطبش به کسانی هست که برام کامنت خصوصی گذاشته بودن ) ولی در کل ...

حال من خوش نیست این روزها ... شاید ٬ شاید مکان جدید بتونه روحیه م رو بهتر کنه!

 

ته نوشت :فردا شب به یه هالوین پارتی بزرگی دعوت شدم. دخترخاله از قبل رفته برای من لباس های جادوگری خریده! شاید اگه مجیک استیک بگیرم دستم بتونم زندگی خودم رو هم عوض کنم!

 

نمای کلی از زندگی یک پرنسس

 

* . اتفاقات خیلی زیادی توی این مدت رخ دادند که تقریبا میشه گفت سرنوشت و مسیر زندگی من رو مشخص کردند که دلم نمیخواد ازشون به هیچ عنوان حرفی زده بشه.یک شنبه صبح زود - کمتر از  ۵ روز دیگه - ایران رو دارم ترک می کنم و نمیدونم اونجا چه چیزی در انتظار من هست. روزهای آخری هست که ایران هستم و شاید مسخره باشه که هم دلم میخواد هرچی زودتر از اینجا بکنم و برم و دیگه هم هیچ وقت برنگردم! و هم دلم نمیخواد که این زمان باقی مونده بگذره و یه جورایی می ترسم از گذر زمان! از آینده ی نامعلومی که اون طرف مرزها در انتظار من هست!

از نظر روحی و جسمی اصلا تحت شرایط خوبی نیستم. سه هفته پیش جراحی داشتم و هنوز کمی درگیر کبودی ها و ضعف های جسمی حاصل از این جراحی هستم. از نظر روحی هم خب ٬ بالاخره هر کسی تو برهه های مختلف زندگیش درگیری هایی با خودش داره که فکر می کنم توی این مدت برای من این درگیری ها به اوج خودشون رسیدن! احتیاج به کمی آرامش دارم.

* . در رابطه با پست قبلی٬ لازم به ذکر می دونم که من همچنان به چیزهایی که نوشتم معتقد هستم. : ۱ . نه من مولد چنین جامعه ایی هستم٬ و نه تقصیر من بوده که کسی تو خونواده ایی به دنیا اومده که اونو هرزه و بیکار و بیعار به بار آورده! ولی یه چیزی رو میدونم! اینکه بیکاری و بیعاری و هرزه بودن ارثی نیست! که اکتسابیه! من نوعی می تونم آینده و سرنوشتم رو خودم تعیین کنم نه خونواده ایی که توش به دنیا اومدم. شاید درصد خیلی کمی از شخصیتی که من دارم مربوط به خونوادم میشه و نه همش! این خود من هستم که تصمیم میگیرم چی بشم! این خود من هستم که باید تشخیص بدم اگر من تو چنین خونواده ایی به دنیا اومدم و کس دیگه ایی تو یه خونواده ی پولدارتر و یکی دیگه تو یه خونواده ایی که سرپرست خونواده معتاد بوده همه رو معتاد کرده٬ این تقصیر هیچ کدوم از ماها نیست! من می تونم نسبت به همشون خنثی باشم٬ ولی وقتی اون نفر سوم که از من پایین تره من رو مقصر میدونه و سعی می کنه حق خودش و پدران معتادش رو از من نوعی بگیره٬ من میتونم همچنان نسبت بهش خنثی بمونم وقتی میدونم این فرد دائما در سعی و تلاش ِ تا به من صدمه بزنه؟؟ تا منو تحقیر کنه؟!

من هرچقدر هم نسبت به شعارهای انسان دوستانه و بشردوستانه و حقوق ضایع شده ی مردم زیر فقر معتقد باشم٬ به گداپروری اعتقادی ندارم! خیلی از دوستان صمیمی من جز خونواده های فوق العاده محروم هستن که من رابطه ی صمیمانه ایی هم باهاشون دارم٬ من اصلا نمیخوام خودم رو جدای از جامعه بدونم! حرف من اینه که دلیلی نداره من نوعی نسبت به مال و اموال مردم به دید نفرت و بغض نگاه کنم! دلیلی نداره اگر کسی ماشین یک میلیارد تومنی زیر پاش هست من ازش بدم بیاد و فکر کنم حق منو خورده و بخوام حقم!!! رو ازش به نحوی بگیرم! حرف من اینه! من به کسی توهین نکردم که کسی بدش بیاد! من گفتم من از آدم هایی که از عالم و آدم طلبکار هستن و فکر می کنن وقتی اینا در حالت نئشگی و خماری بودن٬ یا نه بدتر از اون هرزگی میکردن٬ بقیه حقشون رو بالا کشیدن و اینا وقتی از نئشگی دراومدن میخوان حق خودشونو خونوادشونو از بقیه بگیرن!! بدم میاد! متنفرم!

۲. دوستانی که گوگل ریدر دارن میتونن همچنان متن قدیمی که من نوشتم رو بخونن و ببینن که من تغییری در متنی که نوشتم ندادم! من چه اون زمانی که عصبانی بودم٬ چه الان همچنان معتقدم افراد هرزه٬ بیکار٬ بیعار چنین دیدی نسبت به بقیه مردم دارن! حالا این افراد حتی میتونن تو طبقه ی متوسط جامعه هم باشن که نسبت به بالاتر از خودشون چنین دیدی داشته باشن!

۳. فکر می کنم اگر همچنان چنین آدمهای عقده ایی مریضی توی جامعه هستن٬ از دلسوزی خودمون باشه! اگر با چنین آدم هایی خیلی جدی برخورد بشه و بفهمن که مقصر واقعی خودشون هستن و نه من نوعی! وضع خیلی بهتر میشه. هم باعث میشه انرژی که صرف تخریب به اموال دیگران میشه تو راه بهتری صرف بشه٬ هم از تنفر دو طرف کم میشه و در نتیجه تعارض و تقابل بین آدم های جامعه کمتر .

۴. و در آخر اینکه٬ هر آدمی مجاز هست که از آدم های خاصی بدش بیاد. اگر کسی از این حرف های من رنجیده خاطر میشه لابد خودش هم به دید بغض و نفرت به اموال مردم - که نمیدونه از راه حلال به دست اومده یا نه! - نگاه می کنه و حتی ممکنه - که نه! حتما! - تو دلش به اونا تهمت دزدی و کلاهبرداری هم بزنه! بله٬ درست خوندید٬ اگر تا الان متوجه نشده بودید عذر میخوام! من از آدم هایی که خون بهای پدرانشون رو تو مال و اموال دیگران جستجو می کنن متنفرم! الان متوجه شدید من یک نژاد پرستم؟ این بحث از نظر من تموم شدست. هر کسی با من و اعتقادات من مشکل داره اون بالا یه علامتی هست شبیه × ٬ اونو بزنه منو هم از صحنه ی روزگارش محو می کنه!

* مدتی احتمالا نخواهم نوشت. شاید هم بنویسم. ولی نه به روال قبل.

 * شرمنده ی تمام دوستانی که کامنت خصوصی نوشتن٬ ازین به بعد به کامنت خصوصی پاسخ داده نمیشه.

 * صبر کردم که تا تقویم ورق بخوره تا بتونم بنویسم : سبز خواهم ماند! فردا می بینم تون!

 

ازتون متنفرم!

 

تازه داشتم این عینک بدبینی و تنفر رو از روی نوک دماغم جابه جا میکردم و به جاش عینک خوش بینی و مهربونی نسبت به مردم کشورم می زدم. تازه داشتم یاد میگرفتم که مهربونی کنم و دوستشون داشته باشم. دیگه پشت چراغ قرمز که می رسم شیشه هارو ندم بالا و از وجود قفل مرکزی برای بار چند هزارم؟ یا شایدم چند میلیونیم! مطمئن نشم! تازه داشتم به اینکه توی پیاده روها از زیر دیوار رد بشم و با صدای شنیدن موتور سواری صدبار به خودم نلرزم و نمیرم عادت می کردم! به اینکه کمی "شُل" کنم خودم رو تو هجوم رفت و آمدهای این شهر. ولی نشد باز!

 هنوز تو شوک هستم. هنوز باورم نمیشه. که یه عوضی روانی بزنه ۴ تا شیشه ی ماشینم رو پودر کنه! بعد ضبطی که توی داشبورد هست رو بی خیال بشه فقط عروسک هام رو ببره و بذاره فقط ۲تا شون بمونه! پلاک ماشینم رو بکَنه و مچاله کنه و ۲۰ متر اون طرف تر بندازه توی جوب آب ٬ ۴ تا لاستیکهام رو پنچر کنه!

باورم نمیشه که این کار ها رو یه آدم معمولی بتونه انجام بده! اگه تو این درگــ.یــ.ری های بعد از انتــ.صـ.ـا بــ.ـات رخ داده بود کمتر تعجب میکردم تا الان! اگه میومد و ضبطم رو میبرد انقدر عصبی نمی شدم که احمق این کارهارو کرده! انقدر به مردم وحشی گری یاد دادن که مردم عقده ایی شدن٬ بدبخت شدن.

من از توده ی عامی متنفرم! من دیگه دلم برای بدبختی تون نمی سوزه! من دیگه دلم برای فقر و نداری تون نمی سوزه! دیگه دلم برای هیچ کدوم از شما احمق هایی که رفتید و به ا.ن رای دادید نمی سوزه! که حقتونه! من فقط دارم به این فکر می کنم که چه جوری خودم و عزیزانم رو ازین گندابی که شماها درست کردید نجات بدم! من به معنی واقعی ازتون بدم میاد! نمی شه! این نفرت٬ این نژاد پرستی٬ این تنفر از شما بدبخت هایی که معتادید ٬ هرزه ایید٬ بیعارید و در عین حال چشم دیدن ازخودتون بالاتر رو ندارید٬ هیچ وقت تو وجود من از بین نمیره! شماها لیاقتتون همین حکومت وحشی ِ! لیاقتتون همینه که بزنن تو سرتون!

واسه خودمم متاسفم که تونستید من رو انقدر عصبانی کنید که بخوام از وبلاگم واسه آروم کردن این خشم فروخورده ام استفاده کنم! واسه خودمم متاسفم که دارم تو این دیوونه خونه زندگی می کنم! واسه خودمم متاسفم که مجبورم تو چشم های پر از کینه ی شماها نگاه کنم!

باید بهتون یه چیزی رو بگم! که منم از شماها متنفرم! که منم از شماهایی که با گدایی کردن و جیب بری کردن زندگی تون رو میگذرونید ولی میخواید زندگی خوبی داشته باشید متنفرم! آره! من با این همه ادعایی که دارم با این همه شعارهای رنگاوارنگی که میدم٬ ولی دلم واستون نمیسوزه! ازتون متنفر هم هستم!

 

پ.ن : لطفا کسی این چند خط آخر رو به خودش نگیره. انقدر عصبانی و شوک زده هستم که بخوام این متن رو خطاب به اون عقده ایی بدبخت - که ممکن هم هست اصلا ندونه اینترنت رو چه جوری می نویسن - اینجا قرار بدم. 

پ. ن ۲ : میدونم که این اتفاق جور دیگه ایی هم می تونست بیفته. می تونست زمانی که من توی ماشین تو یه جای خلوت بودم سرم بیاد. می تونستن به خودم هم آسیب بزنن. ولی باز حتی تصور چنین اتفاقی خشم منو کمتر نمی کنه.

 پ. ن ۳ : دلم نمیخواد از حال و روز این روزهام کسی بدونه. شدم همون پرنسس گوشه گیر و اخمویی که از شکنندگی بودن رفتم ته ِ کمدی قایم شدم و منتظرم کمی حالم بهتر بشه و بعد - شاید - بیایم و از این روزهای سخت بنویسم ....

 


اضافه شده : مطلب نه چندان بی ربطی با این پستم در وبلاگ سایه خوندم٬ حیفم اومد لینکش نکنم :

ماله کشی خشونت!

 

 

بین تموم حرف های نزده و بغض شده میون حنجره و دهانم٬ اون هایی که تا بیخ گلوم بالا اومدن و با یه بزاق سرد فرو رفتن تا مثل بقیه بشن حرف های فروخورده٬ بین تموم اون حرف ها گیر کردم.

+ فیلم  Black Book رو چند روز پیش از Gem Tv دیدم. فیلم در زمان جنگ جهانی دوم روایت میشه و درباره ی دختر یهودی خواننده ایی ست که خونوادش به طرز وحشتناکی توسط چند افسر آلمانی در کشتی کشته میشن و اِلیس به عضویت گروه زیرزمینی مقاومت هلندی درمیاد. همه ی فیلم حول فعالیت های سیاسی این گروه صورت میگیره و فداکاری هایی که این گروه برای حفظ کشورشون انجام میدن. صحنه های شکنجه ی اِلیس رو نصفه نیمه میدیدم. اشک هام امون نمیدادن . شاید اگر فیلم رو در هر مقطع زمانی دیگه ایی میدیدم انقدر تحت تاثیر قرار نمیگرفتم که این روزها قرار میگیرم بس که اشکم همین گوشه ی چشمم هست و با دیدن و شنیدن هر خبری بی اختیار هق هق گریه می کنم. حتی از تصور کردن شکنجه ها و تصویر سازی هاشون حالم بد میشه.

+ حالم بده؛ نا امیدیی هست که بدجور گریبانم رو گرفته ؛ بیماری روحی هست که بدجور داره پیشرفت می کنه و آینده ی نامعلومی که جلوی پام هست؛ همه ی این ها هست و این ها باعث شدن که بدجور تحریک پذیر باشم و اعصابم ضعیف. ولی اینها دلیل نمیشن که ازتون تشکر نکنم. از تک تک اونایی که با حرف های قشنگشون تونستن برای چند لحظه لب خند و امید رو بر روی لب های من بیارن. حقیقتا نمیدونم چطور تشکر کنم از شماها. به خدا نمیدونم. خیلی مرسی. کامنت های خصوصی پست قبل خیلی زیاد بودن. نتونستم به همشون جواب بدم. ولی مطمئنا جواب میدم. بازم مرسی.

 

آغوشانه تقویم و تقدیر را می کاوم ...

 

   صدایت آن قدر نرم می شود٬ شب ها٬ پشت تلفن که گویی در ِ گوشم آرام " ها " می کنی و پرزهای گوشم گرم می شوند و نرم ٬ رقصان! هم چون گل های آفتاب گردان که به سوی نور می چرخند و این پرزهای طفلک٬ که خیال برشان داشته که صدای تو است نور! صدایت شبنمی می شود که از روی لب هایت به گوش من می رسد ٬ آن هم از ورای سیم های تلفن! آن هم از پس این همه فاصله! شبنمی با عطر خوب٬ با عطر بوسینه هایی که صبح ها روی تخت کوچکمان روبروی آن پنجره ی قدی که آفتاب خودش را به زور بالا می کشید و روی تن های به هم چسبیده مان خودش را یَــله میکرد٬  تقلیدی شیرین می کرد از هم آغـ.وشــ.ی هـای ما و خودش را بیشتر می چسباند به پاهای در هم تنیده شده مان! چیز زیادی از خاطره های مشترکمان با تن اَت به یادم نمی آید عزیزم. فقط هرچه هست صدا است و تصویر های ناواضح و مبهم. تازه آن هم نه صدای پخش زنده و مستقیم! که یک صدایی که اکثرا با چند ثانیه تاخیر پرزهای گوش مرا گرم میکند برای رقص و می دانی که٬ صدایی که با تاخیر برسد رقاصه ها را از رقصیدن مایوس می کند. از تن ِ تو٬ فقط یادم است در چشم هایت٬ انگار کن که منجوق های مشگی را فرشته ها دانه دانه چسبانده بودند و وقتی به من خیره می شدند برق می زدند. یا نمی دانم٬ یادم نیست دقیق! شاید هم می شد دانه های نقره گون را پیدا کنم که در آن مشگی آسمان چشمهایت به ستاره های پر نوری شبیه کنم که خودشان قـِـل خورده بودند و هرجا که دلشان می خواست جا خوش کرده بودند! از تن اَت فقط یادم است که قهوه فام بود و از تک تصویرهای هم آغـــ.وشــ.ی هایمان فقط یادم است زمانی که من شیرِ شکر ریخته ی ِ قهوه ی تن اَت میشدم فقط به این فکر می کردم که منی که همیشه " جسم " را فاقد هیجان می دانستم تن ِ تو را عجیب مهیج و داغ حس می کردم! به خدا سخت است. که بعد از این همه دوری٬ از اندام تو بخواهم چیزی به یاد بیاورم!

 

کاش کسی نفهمد! که چطور رقص بغض آمیز لب هایم٬ مرا می شکند آخر٬ از بس که نمی شکند این بغض لعنتی!

 

 

 

     این همه راه رفتم و این همه هوا ملس بود و خنک و این همه آدم دیدم و این همه دوست پیدا کردم٬ ولی ای کاش ٬ به جای این همه راه و استشمام این همه هوای خنک و ملس و این همه آدم و این همه دوست ٬ ده روز گذشته در داغی ِ خوش عطر ِ آغوش ات مهمان بودم. در خوش بوسه های لب های تو غوطه ور می شدم و حوالی پرده ی سماخ ام خاطره ایی تر و تازه و زنده! از طنین نوسان تارهای حنجره ی تو می پلکید!

 

بدجور جای خالی ات در کنارم حس می شد .

 

 

 

 

*نوشته های نصفه نیمه ی زیادی توی ذهنم هستن که نمی تونم تکمیلشون کنم و اینجا قرارشون بدم. اینجا پر از نوشته های زیادی هست که پشت صحنه موندن و از ثبت موقت بودن فراتر نرفتن. بخوام بنویسم میشن تکرار و تکرار و تکرار که هر بار با بازی با کلمات از دل ِ تنگم و چشم های غصه دارم خواهم نوشت.

*اما درباره ی این عکس٬ من اطلاعاتی بیشتر از شما ندارم و صرفا عکس رو از یکی از سایت های اطلاع رسانی کپی کرده بودم. اگرچه که اعتقاد دارم حتی اگر این عکس به گفته ی یکی از دوست ها که نخواسته اسمش رو ما بدونیم٬ متعلق به عراق باشه باعث نمیشه که من نسبت به عکس شک و تردید نداشته باشم که برای ایران باشه! از دولتی که صدا و سیماش  دو تا آدم رو میارن تو اخبار ساعت دو و سوتی های آنچنانی میدن درباره ی تـــ.ر.ا.نــه مــ.وســ.وی آیا توقعی غیر از این دارید؟ یه بار میگن ترانه وقتی خودش این ماجرا رو شنید خندید! بعد دوباره پای تلفن هنگام صحبت با ترانه موضوع رو براش تعریف می کنن و ازش می خوان که خونسردی خودش رو حفظ کنه و نگران نشه چرا که اتفاقی نیافتاده!!

در کل٬ صرفا عکسی بود که تو بعضی از خبرگزاری های دیگه هم منتشر شد و احتمالا بعدها از صحت و سقم عکس مطلع خواهیم شد و نه الان!

 

گل سرخ و سپیدم ؛ کی می آیی؟

 

" عکس حذف شد "

 از قرار دادن این عکس در وبلاگم متاسفم. اما انقدر تحت تاثیر قرار گرفتم و انقدر امشب اشک ریختم که نتونستم جلوی خودم رو بگیرم و این عکس رو منتشر نکنم.

 این ها همه سهراب اند٬ این ها همه نداهای مادر های چشم به راهشان هستند. این ها همه جوون های ما هستن.

دعا می کنم. فقط دعا می کنم که مسببین این جنایات به مرگ طبیعی نمیرن. دعا می کنم که ...

 

 * این آدرس تصویر فوق برای دوستایی که نمی تونن ببینن :   اینجارو کلیک کنید


اضافه شده:

منبع عکس : سایت جــ.نـــ.بـــ.ش. جـــ.و.ا.نـــ.ا.ن ایران ٬ صفحه ی اول روز چهارشنبه ۷ مرداد ماه.

تصویر از طرف عکاسی ناشناس از محوطه ی ز.نــــ.د.ان  ا..و...یـــ...ن چند روز پس از انتخابات !

 

آرزوهای خیلی دور!

 

از چند وقت پیش که خبرش رو شنیدم آرزو کردم کاش توی این روز بزرگ با هم کنار رود گِنگ بودیم و طولانی ترین هم آغوشی این دو تا رو تماشا می کردیم. حالا کنار رود گنگ هم نشد٬ اشکالی نداشت٬ مجبور بودیم بریم با چشم بادومی ها این دقایق رو دید بزنیم! ولی خب نشد! این آرزوی من مثل خیلی از آرزوهای کوچیک و بزرگ دیگه َم موند و اِکسپایرد شد!

به نظرت تا سال ۲۱۳۲ زنده هستیم تا حداقل واسه یه بار هم که شده طولانی ترین هم آغوشی این دو تا رو تماشا کنیم؟

 

+

 

" اینکه زاده ی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی؟ "

 

 

چشم هام رو می بندم و احساس گوسفند شقه شده ایی رو درک می کنم که لخت و عور ٬ بدون سر و بدون پوست٬ سر و ته جایی تو هوا آویزوون شده و داره تاب می خوره ....

 


 

ته نوشت کاملا بی ربط :

بعد از گذشت زمان مورد اشاره شده٬ پاک شد!

آرزوهای دور ...

 

 

 حتی از فکر کردن به لحظه ایی که سر انگشتانش با کف دستانم برخورد کنند هم گریه ام میگیرد و نمی توانم تصویر سازی اولین دیدار بعد از این همه مدت را جلو تر ببرم.

شد چند ماه و چند روز؟

 

 

 

این روزها که می گذرند من مدام دل شوره و استرس دارم و با شنیدن کوچک ترین خبر بدی نبض بالای لبم ! به مدت چندین ساعت تند تند می زنه!

کم حرف شدم بدجور!

 

راستش سعی کردم که به دلایل شخصی خودم رو زیاد وارد این جریانات و درگیری ها نکنم و خوش بختانه تا حد زیادی هم تونستم. این پست فقط جنبه ی اطلاع رسانی داره و خواستم بنویسم که خوبم و در حال حاضر زنجان هستم . ممنون از همه ی دوستانم که جویای احوالم بودن.

فقط دعا میکنم هرچه زودتر به کشتار وحشیانه شون خاتمه بدن!

 

 

 

وقتی تو نیستی ٬ نه هست های من چنانند که باید و نه باید ها ....

 

 

قبل تر ها اختلاف زمانی مون میشد دور و بر ۳ ساعت.

بعد اومدیم نزدیک بشیم٬ دور شدیم ... از طرف عراق باهم فاصله داشتیم. الان از طرف پاکستان به هم نزدیک تریم ... با اختلاف ۱۴ ساعت و نیم ...

وقتی من از خواب پامیشم تو می خوای بخوابی و وقتی من می خوام بخوابم تو از خواب پامیشی.

 

پی نوشت :

     هیچی .

 

خیلی از کسانی که اینجا رو می خونن اونقدر قوی هستن که وقتی ضعف و ناتوانی من در برابر مرگ عزیزی رو می بینن ترجیح میدن به جای دلداری٬ یه سیلی - حالا نه در اون حد ولی یه تلنگر! - بزنن بهم و بگن : هی! تا شقایق هست زندگی باید کرد! و هی! مرگ پایان کبوتر نیست!

آره! درست! ولی یه جایی بالاخره باید باشه که آدم درد دل کنه و حجم دل تنگی ها و غم و غصه هاشو بریزه بیرون یا نه؟! جلوی آدم های قوی در دنیای واقعی ام هیچ وقت نه گله کردم از جور زمانه و جبر جغرافیایی و نه از دل تنگی و غم و غصه و درد فراق و کلا هر چیزی که باعث بشه اشک به دیده بیاره٬ حرفی زدم! چون میدیدم اون آدم خیلی سخت تر از این ها رو دیده و خم به ابرو نیاورده! ولی دلیل نشد که اینجا هم چیزی نگم و غرغر نکنم و برای مرگ دایی عزاداری نکنم.

حالا این هم که من هی تا چند وقت بیایم اینجا بگویم رمق ندارم! هوار بکشم و از دوری دایی و عزاداری دخترکانش بگویم نه دایی را بر می گرداند نه حال من را بهتر می کند و نه خستگی ها و سردردهای این چند وقته ی من را بهتر می کند!

همه می دونیم که سردردهای وحشتناک دایی و درد و عذاب هایی که می کشید الان دیگه تموم شده و دایی این جوری شفا گرفته٬ ولی خب تنهایی ها و بی پدر شدن دختراش هم من رو اذیت می کنه. ولی ترجیح میدم دیگه درباره ش چیزی ننویسم و سعی کنم با گرم کردن سر خودم احتمال قوت گرفتن افسردگی رو هم از بین ببرم . قوی تر از این حرف ها باشم و هی! مرگ پایان کبوتر نیست !

 ممنون از همه ی دوستان عزیزی که توی این چند وقت با کامنت خصوصی٬ عمومی٬ تلفن مسیج و حضوری بهم دلداری دادن. ایشالله زنگ بزنید عروسیمون رو تبریک بگید! :دی

 همین که اون آهنگ رو از روی وبلاگ برداشته ام یعنی بهترم!

 

سخت ترین روز زندگیم

همین امروز ِ! امروز روزی ِ قراره بدن دایی رو به دست خاک بسپرن! پیش تر ازین مرگ رو باور نکرده بودم. یا اگه هم دیده بودم - که کم هم نبوده - ولی این قدر نزدیکم نبوده! وقتی آمبولانس نعره کشان به سوی غسالخونه می رفت. - می بینی؟ می بینی چقدر سخته حتی گفتن این کلمه و کلمه ی " بدن بی جون ِ دایی " -  پشت سرش ماشین ها بی تاب و بی قرار آروم و کند می رفتن. من دلم نمی خواست برم. پاهام یاری نداشتن. وقتی رسیدیم و دختر بزرگش سعی کرد از دست مردها فرار کنه که بره تو و نذاشتن و بعد از کلی گریه وقتی دخترکان آشفته حالش و همسرش رو راه دادن تو باورم نمی شد ... تموم راه دعا می کردم که دایی دوباره چشم هاشو باز کنه. می گفتم : خدایا هنوز دیر نشده واسه این گُ.هی که بالا آوردی! الانم می تونی جمعش کنی؟!! بیدارش کن. برش گردون! ولی نشد ... وقتی رفتیم تو و بوی کافور زد زیر بینی و من فقط چشم های گریون و ناله های خیس و موهای پریشون رو می دیدم دعا می کردم ای کاش می مردم و هیچ وقت این صحنه رو نمی دیدم ... زن دایی از حال رفته بود... آیدا ٬ می لرزید و زورم نمی رسید بکشونمش بیرون ... ویدا آروم گریه می کرد و دست های کبود باباش رو می بوسید و می گفت : " بابام پسر نداشته ٬ بذارید خودم بشورمش! مگه نه اینکه پسراش میان می شورنش؟ فکر کنید من پسرشم!! " جیغ بود و شیون و ناله! آیلین دخترک ناز من٬ نقش بر زمین شد و به کمک داداشم آوردیمش بیرون و به هوش که اومد فریاد می زد : " توی این ۵ ماه نذاشتید اشک بریزیم! نذاشتید داد بزنیم! تو آی سی یو بود نذاشتید بریم ببینمیش ! ولم کنید!! " با گریه داد می زد : " بذارید بابامو بابای نازنینمو ببینم!! " به من می گفت : " دیدی رزی؟! دیدی دیگه سرش زخم نبود؟ دیدی دیگه خوب شده بود؟! " و من فقط اشک می ریختم ... اشک می ریختم و سعی می کردم نذاره بره اون تو ...

سخت ترین روز دنیا همین امروزه . وقتی جلوی چشم های بچه هاش ساعت ۳ قراره دفنش کنن ...

دارم میرم. نوشته هاتون رو خوندم. مرسی از دلداری. ولی واقعا حق دختراش این نبود. که این قدر زود باباشونو از دست بدن! من هیچ وقت با مرگ نمی تونم کنار بیام. الان که دارم اینارو می نویسم اشک هام لحظه ایی بند نمیان. فقط دعا کنید کمی صبور باشن و امروز رو تاب بیارن. که بدنِ بی جون باباشونو دست خاک بسپرن ....

  

خدایی هم هست؟!

 

 

دِ لعنتی داری می بینی شون یا نه؟!!

 

چشم هام رو محکم می بندم ... سرم داغ ِ ... دست هام یخ!

به خودم میگم : خفه شو! صدات در بیاد من می دونم با تو !

چشم های زن دایی باد کرده . سرش رو تکیه داده به مبل و خیره شده به دیوار روبرو . لب هاش ترک برداشته. گونه هاش خشکن. چشم هاش هم.

دختر بزرگش زجه می زنه. میگه : بابا عید هم نیومدی خونه م! بابا هنوز سفره ی هفت سینم رو جمع نکردم که تو بیای ببینی . داد می کشه. اشک می ریزه. دست هاشو گره می کنه. واسم تعریف می کنه : " دیشب بابا نفسش در نمیومد. من با دست هام چند تا زدم پشتش که خلط های خونی از توی ریه هاش در بیان بیرون. همچین که نفسش آروم گرفت چشم هاشو باز کرد و یه قطره اشک از روی گونه هاش سُرید پایین ... " گریه امونش نمیده. میون هق هق گریه هاش ناله می کنه : " ب..ابام ... بابای نازنینم ... یه نفس عمیق کشید و ... رفت! رفت رزی! رفت! بابام رفت! یعنی تموم شد؟!! یعنی نمی بینمش دیگه؟؟ " بغض داره خفه م می کنه . چشم هام شدن کاسه ی خون ولی نمی خوام اشک بریزم. الان نه. بغلش می کنم. دختر کوچیکش نگاهش رو عکس باباش ثابت مونده. زیر لب میگه : " بابا یادته هر جا می رفتی منم همیشه با خودت می بردی؟ خب بیا دیگه! بیا منم ببر! اینجارو دوست ندارم بابایی! " بغض چند تا از خانوما صدا دار می ترکه. آیلین. آیلین نازم. فقط ۱۸ سالشه لعنتی!!! خدایا واسش خیلی زود بود!! میرم آیلین رو بغل می کنم. صداش در نمیاد. میگم گریه کن . گریه کن عزیزکم. ولی صداش در نمیاد ... آیدا سرش رو گذاشته رو شونه ی مامانشو داره هق هق گریه می کنه . نمی دونم باید چی کار کنم . از دستم هیچ کاری بر نمیاد. زن دایی میاد اتاق دایی. دختراشو بغل می کنه و بالاخره از صبح بغضی رو که تو گلوش لونه کرده بود می شکنه!  آروم با ناله هاش میگه : بابا دوست نداره شما عروسکاش گریه کنید ... عروسکهای بابا گریه نکنید. بابا الان آروم ِ آروم شده .... و گریه امونش نمیده ...

 

نمی تونم بیشتر ازین بغض لعنتی رو نگه دارم. از خونه می زنم بیرون. ماشین رو کنار خیابون پارک می کنم و ... می زنم زیر گریه ...

دایی٬ دیشب ساعت ۳ فوت کرد!

خدا روحش رو قرین آرامش و رحمت کنه و به خونوادش و دخترهای داغدیده ش صبر بده!