لرز دارم ....
کمتر از یک ساعت پیش :
یه نفس عمیق می کشم و سعی می کنم عصبی نشم. خودم رو مشغول شام خوردن نشون میدم. هر از گاهی توی چشم هاشون نگاه می کنم. توی دلم به خودم میگم فکرت رو روی چیزهای خوب متمرکز کن. کل کل نکن. آروم باش. ولی دلم .... دلم مثه یه گنجیشک کوچولویی که بخواد از قفس سینه ام فرار کنه تاپ و توپ خودش رو به این طرف و اون طرف میکوبونه! تا اینکه یکی از مهمون ها میگه : خب آخه اون زنی که از زیر چادر فقط یه چشمش معلومه اون چی میگه دیگه! چیه؟! بهش کم پول دادن الان ناراضی ِ؟؟ دیگه این گنجیشک توی دلم طاقت نمیاره٬ اون قدر خودش رو محکم میکوبونه که صبر من هم تموم میشه! بلند میگم : بعد از به قول خودتون بیست و دو سه سال زندگی تو اروپا هنوز یاد نگرفتید که به عقاید دیگران احترام بذارید؟ مهم ظاهرش نیست! مهم اون دست های گره کردشه! مهم اون بغض توی فریادشه! مهم اینه که اگرچه دیر! ولی اومده حقش رو از ظالم بگیره! جونشو نگرفته دستش فرار کنه! من و شمایی که اینجا راحت لم دادیم و ازین فاصله دور برای اونا تصمیم میگیریم که چه کسی رو به سلطنت انتخاب کنیم! حق نداریم به عقاید مذهبی مردم توهین کنیم! اگر برای شما افتخاره که یه بولیز بپوشی که خم میشی تا فیها خالدونت معلوم باشه به اون هم همین حق آزادی رو بده! آزادی فقط به برهنگی نیست!
یک دفعه همه ساکت شدن٬ یا نمیدونم شاید هم اون گنجیشک توی دل من بود که آروم گرفت من هم فکر کردم دیگه هیچ صدایی نمیاد.
* دلیل از کوره در رفتن من این بود که همین خانوم و همسرش قبل ازین تو یه مهمونی دیگه اعلام کرده بودن که اگه اختیار دار این دولت بودن دستور میدادن هیچ زن با حجابی در کشور٬ حق کار کردن٬ درس خوندن٬ استفاده از خدمات پزشکی و ... رو نداره! اون دفعه به دلیل اینکه درست قبل از شام این بحث مطرح شد و بعد ازون هم بحث عوض شد من نتونستم بهشون بگم که از نظر من بین اون و امثال ا.ن هیچ فرقی نیست! که دیگه این دفعه قسمت شد !
* من لرز دارم.