میم. ت عزیزم!

از فراق برای تو می نویسم . معنی ش را دقیق نمی توانم به یک کلمه یا حداقل به یک جمله معنی کنم برایت. یک چیزی ست که این فاصله ی قاره ایی را وقتی هشت ماه گذشته باشد و تو نتوانی حتی دیدار بعدی را تصور کنی و برایش برنامه ریزی کنی می تواند معنی بدهد. یک چیزی ست که برایش مترادف نداریم. معنی نداریم. باید درکش کرد تا فهمید. خوش بختی در زمان خودش یک چیز بدیهی و کاملا ضروری و حق مسلم است! ولی وقتی از کَفَت رفت می فهمی که هرچقدر هم سعی کرده باشی که از آن روزها و لحظات استفاده ی کامل را برده باشی ولی باز حسرت روزهای رفته را می خوری! که چرا بیشتر ... نه! آدم فکر نمی کند که یک صفحه ی تلویزیونی کوچک که کنار صفحه ی چت قرار میگیرد و به مرحمت! سرعت آشغال این روزهای پارس . آ.ن.ل.ای.ن مدام قطع و وصل می شوی و مدام تصویر استاپ می شود٬ یک صفحه ی تلویزیونی کوچک که انگار حتی می تواند حد فاصل بین کامپیوتر این اتاق با اتاق بغلی باشد اشک آدم را در بیاورد و این طعم لعنتی فراق را مدام در گلویم مزه کنم! همیشه همین طور است. تازه اشک اول که می آید آدم می فهمد که چقدر خوش بختی در زمان خودش یک چیز بدیهی و کاملا ضروری و حق مسلم است!

اشک های بعدی که بی صدا و آرام سرازیر می شوند آدم دلش می خواهد برای تو نامه بنویسد. بنویسد که چقدر دوری سخت و طاقت فرسا شده. بنویسد که چقدر بهار کوتاه بود و بالاخره من موفق شده بودم این برچسب ملیت را از روی سینه ام بــِکَنم و یک مهر ناقابل - ولو کوتاه- بگیرم ولی باز چه سود؟ وقتی برچسب هم که نباشد٬ جبر جغرافیا یک جور دیگه خودش رو نشون میده! و روزهای تقویم همین طور سریع می گذرند و شاید آن وقتی که جبر جغرافیا حل شده باشد! آن مهر باطل شده!  

میم . ت عزیزم!

 این چند خط را از سر دل تنگی های دخترانه ام و چشم های اشکینم بخوان!

 دل تنگتم!

 

 

   چند وقت پیش تر ها٬ یه گربه شبیه جانی دپ! منو به بازی دعوت کرده بود که باید قانون های مهم زندگیم رو می نوشتم.  دل تنگی ٬  عدم تمرکز کافی و نداشتن حوصله به دلیل جو خاصی که در خونواده وجود داشت و خرابی اینترنت و امتحانات میدترم و خلاصه همه چی دست به دست هم داد تا من غیبت صغری داشته باشم. این مشکلات حل بشن با حوصله برخواهم گشت ...

 و اما قانون ها :

+ کسی که شکست خورده و ناراحته رو هی سرزنش و نصیحت نکنم و هی نگم : دیدی گفتم! من که گفتم!

+به کسی که نسبت به وزنش حساسیت داره همین رسیدم نگم : واای فلانی چقدر چاق شدی! ( حتی اگه خیلی چاق شده بود! )

+وقتی یکی بی شعوره - حداقل از دید شخصی خودم- من کارشو تلافی نکنم!

+از دروغ و اغراق شنیدن متنفرم! پس سعی می کنم هیچ وقت نه دروغ بگم نه اغراق کنم!

+ مشک آن است که خود ببوید نه آنکه عطار بگوید!

+ وقتی می دونی که یه نفر از عهده ی انجام کار خاصی بر نمیاد خودت انجامش بده!

+تلفن های غریبه رو جواب نده!

+ کوتاهی های خودت رو گردن دیگران ننداز!

+ نسبت به خودت سخت گیرانه ترین قوانین اخلافی رو داشته باش!

+ بهشت پر آدم های ابلهه!

+ موقع گرفتن بلیط قطار همیشه ویژه بانوان بگیر!

+ بدون که هر اتفاقی می افته مسببش خود خودت هستی!

+ مرز بین اعتماد به نفس و اعتماد به نفس کاذب اندازه ی یه موی نازک ِ! حد رو رعایت کن!

+ مرز بین خوش تیپی و خز بودن اندازه ی یک قدم ِ! مراقب باش کدوم طرفی میری!

+ اگه ۲ تا دادی ولی هیچی نگرفتی استاپ کن اون رابطه رو!

+ هر شب جورابهاتو بشور!

+ لب خند٬ حتی پشت تلفن!

+  رسم و رسوم زایده ی تخیلات یه سری آدم قبل از تو بوده! هر وقت حس کردی یه رسمی رو دوست نداری به  رسم خودت عمل کن!

+ هر وقت حس کردی تنهایی٬ یادت باشه که یکی هست که خیلی به فکرته! و اون جز خودت نیست!

+ با مردهای مزاحم تعارف و رودروایسی رو بذار کنار!

+ در مواجهه با مردهای دسته ی بالا٬ گاهی لازمه چشماتو ببندی و دهنت رو باز کنی! حداقل سبک میشی!

+ از آدم های غمگین و منزوی و منفی نگر شدیدا دوری کن!

+ عشق نم نم شکل میگیره و نم نم از بین میره! هر چیزی غیر ازین بود بدون عشق نیست!

+ بیرون سالاد نخور! خوردی به زیر برگ های کاهو نگاه نکن!

 

یه سری قوانینی هست که دوست دارم که انجامشون بدم ولی فعلا خیلی ضعیفم! :

+ وقتی عصبانی ام اول فکر کنم بعد حرف بزنم!

+ وقتی عصبانی ام قضاوت و پیش داوری ممنوع!

+ وقتی با کسی دعوا میکنم در دوست داشتنم خللی وارد نشه! ولو موقت! ولو اندک!

+ وقتی دل گیرم اگه یکی ۳ تا کوچه اون طرف تر گفت کره خر! فکر نکنم با منه!

+ حرف های دیگران راجع به من  - مخصوصا موقعی که عصبانی هستن  - صد در صد درست نیست! و لازم نیست تا چندین هفته راجع به تک تک اون کلمه ها خودم رو سرزنش کنم!

+ به کاری که می خوام  بکنم شک نکنم! شک کنم  خراب میشه!

+ تو رابطه ام با مرد زندگیم٬ گاهی لازمه دستم بالای کابینت نرسه!


از همه ی دوستانی که لطف کردن تولد دگراندیشم رو تبریک گفتن خیلی خیلی تشکر می کنم و در ضمن تولد سایر اردی بهشتی ها از جمله بابای خودم ٬ سمیر عزیز ٬ فانتازیوی دوست داشتنی  و مسیح برادر گلم رو تبریک میگم. ( به ترتیب ۱۵ ام٬ ۱۷ ام٬ ۲۸ ام و ۳۰ ام )  ببینم کسی رو از قلم ننداختم؟

 در ضمن دوستان زیر از طرف من دعوتن که اگه قبلا ننوشتن قانون های زندگی شون رو بنویسن :

مشتی حسن آقا ٬   مسیح برادر گلم! ٬  ساسوشای نازنین ٬ سورنای عزیز ٬ فینگیل بانوی من! ٬ سهیل آقا ٬  فانتازیوی مهربان ٬  سمیر آقا! ٬ بی نشان عزیز ٬ عسل نازم ٬ بهاره ایی در غربت! ٬ مارال گلم ٬ اطلسی با چشم هایی پر از زندگی! ٬  نیروانای آرامش ٬ خانوم معلم ٬ آفتاب عزیز ٬ هانیکو و دوست خیلی خیلی عزیزم : دخترک. 

( ساناز خانومم که وبلاگ نداره و تازه کامنت هم نمیذاره اگه دوست داشت تو کامنت ها بنویسه )

اگه کس دیگه ایی هم دوست داره بنویسه از طرف من دعوته! نوشتید خبر کنید که بخونم.

 

کلیک کنید!

 

  

 

                                         >    تو متولد شدی و من خوش بخت!   <

 

 

 

 

وفاداری به مردی که آدم عاشقشه،به نظر من،هم خیلی مقدسه،هم خیلی س گ سی!  اگه روحا و جسما به مردی که دوستش داری و انتخابش کردی وفادار باشی،وقتی بغلش میخوابی،حس خیلی متعالی ایی خواهی داشت. حس اینکه جز این یه مرد،هیچ مرد دیگه ای جرات نداره بهت دست بزنه،خیلی لذت بخشه! اگه این حس رو بفهمی،تن خودت برات خیلی ارزش پیدا میکنه و احساس میکنی که چیز با ارزشی رو در اختیار مردت گذاشتی،بنابر این تن مردت هم برات ارزش فوق العاده ای پیدا میکنه، حتی اگه مطمئن نباشی که مردت، با جسمش ،وقتی پهلوی تو نیست چی کار میکنه! این مشکل اونه ، نه مشکل تو!

مرد ها همیشه دو نفر هستند. اغلب اوقات اون یه نفر دیگه شون، یعنی جنس شون که گاهی عجیب از خودشون جدا عمل میکنه، براشون تصمیم میگیره! ولی برتری تو نسبت به مردت اینه که خودت و جنسیت ات مستحیل در هم هستین. این به جنس تو تعالی میده ...

 

 «بی بی شهرزاد» شیوا ارسطویی

 

ته نوشت : بیشتر از اینکه برای خودم و حال و هوای این روزهایم نگران باشم٬ برای دایی و از همه بیشتر برای نگاه های مضطرب دختر کوچکش٬ نگرانم. خدایا ... !

 

حتما بخوانید!

 

 خب راستش بلد نیستم چطور سر صحبت رو با کسی باز کنم. یعنی همیشه احساس می کنم - تنهایی - خوبه. حالا هر چقدر هم مامان معتقد باشه تو یا دیوونه ایی یا دیوونه! که صبح تا شب چیپیدی توی اتاقت و نه با دوستی میری بیرون و نه میای و ... از کوچه پس کوچه های این شهر تنها دو تا کوچه بالاتر و پایین تر از خونه رو بلدی.

پیش خودم فکر می کنم هوم٬ راست میگه. از بس تو کوچه پس کوچه های مجازی ولگردی و وبگردی کردم دیگه هیچ جا رو بلد نیستم. از بس لابه لای - آروم بگو لا به لا؟! ببین چه آهنگ قشنگی داره؟ - کتاب ها دنبال آدم ها گشتم دیگه نمی تونم یه کوله پشتی بردارم و دنبال آدم ها در عالم واقعیت بگردم.  اصلا بلد نیستم با آدم های واقعی درست برخورد کنم. اگه دیر جواب بدن می خوام BUZZ!!! بزنم. وقتی کسی رو نشناسم به راحتی ایگنورش می کنم!

 شاید از بدی های این دنیای مجازی  باشه که دیگه بلد نیستم با آدمی که وبلاگی نیست و چیزی از آرشیو من نمی دونه دوست بشم. هر کسی که از راه میرسه و می خواد سر صحبت رو باهام باز کنه و اتفاقا سریع باب گفت و گو رو از خودش شروع می کنه٬ " من اینم ... ! " من ... اونم! " سریع از کتگوری فیوریت هایم که حذف می کنم هیچی . از لیست به روز شده هایم هم پاک می کنم. به چشمم مثه اینایی می مونن که میگن : وبلاگ خوبی داری! به منم سر بزن! آپم!

البته که بلدم دوست بمونم. ولی تقریبا الان دوست های نزدیکم می دونن که من گاهی دلم می خواد غیب بشم. زنگ که می زنن جواب نمیدم. ایمیل ها چند روزی ستاره دار میشن و ممکنه مدت مدیدی هم بدون جواب بمونن. دعوت به استخر و شام و بولینگ و همه رو رد می کنم و غیب میشم و سکوت میشه جز جدا نشدنی َم.  در یک کلام تُرد میشوم! تُرد که می شوم شکننده میشوم! و دلم می خواهد قایم شوم! جایی همین نزدیکی ها! ته ِ کُمدی! زیر میز ناهارخوری جایی! و از زیر لاکَم یواشکی نگاهتان می کنم. یواشکی حواسم بهتان هست وقتی دارید پیش خودتان زمزمه می کنید : اَه! این پرنسس هم عجب آدمیست ها!

من فقط شکننده شدم! چون میدانم با هر نگاه نا مهربانانه ایی٬ با هر حرف نسنجیده ایی می شکنم! خیلی زود می شکنم! چون هر کلمه هر نگاه همچون خنجری تیز در گلویم٬  در قلبم فرو میرود! روزهای تردانه ایی ترجیح میدهم تنها باشم و گاهی این روزها هفته ها طول می کشد!

پس این یک معذرت خواهی کلی ست از تمام دوستان دیده و ندیده ام در این دنیای مجازی که ببخشید گاهی من اینوزیبل میشوم! گاهی من جواب نمیدهم! گاهی من بد جنس میشوم! گاهی نیستم و نمی توانم به حرف های شما گوش دهم!

که من گاهی روزهای تردانه ایی دارم!

 

ته نوشت : دیروز ۱۴ فروردین بود! :)

 

 

دست زیر چانه ام میگذارم و به گوشه های تَنَت فکر می کنم. به بند های انگشتانت. وقتی خم می شوند. به زاویه های خیره کننده شان و اینکه اگر آهنگ سازی را حرفه ایی تر دنبال کرده بودم می توانستم آهنگ بی نظیری از حرکات انگشتانت بر روی پوستم بسازم. دوست دارم دستهایت را در دستهایم بگیرم و خوب انحنای انگشتانت را ببینم. خوش ام می شود. به کشیدگی ناخن ها نگاه کنم. انگار که اولین مکاشفه ی دست شناسی ام باشد. طبع خیال بازم پر میشود. نسیم می شود. شتابان. من این هوایی شدن ها را دوست دارم. من این دل تنگی ها را٬ این خیال پردازی ها را٬ این گم شدن در خاطرات دور را٬ این مزه مزه کردن آن روزها را دوست دارم ...

اگر بگویم به معجزه ی اسمت ایمان دارم خوش حال می شوی؟

 

ته نوشت : امروز ششم فروردین است!

 

اولین میهمانان بهاری بالکن خونه ی ما!

 

  این لینک هم برای لدای عزیز و بقیه ی دوستایی که تاینی پیک واسشون پیلتره!

 

آپ دیت شده :

   همه ی ۴ فروردین های دنیا از آنِ من و توست بهترینم!

   موقع سال تحویل کجا بودید؟ چی کار می کردید؟ به چی فکر می کردید؟ چه آرزویی کردید؟

 

 امضای اضافه شده : یک پرنسس فوضول هیجان زده!

 

آنچه گذشت ...

 

معمولا اول هر سریالی یه خلاصه ایی از آنچه گذشت نشون میدن. من هم دوست دارم فلاش بکی به اون چیزهایی که بر من گذشته توی این روز آخر سال داشته باشم.

دقیقا ۳۶۵ روز پیش منو تو زیر پل عابر پیاده روبروی میلاد نور ساعت ۸ صبح همدیگه رو در آغوش گرفتیم. این نوشته هم شاهد !

 


خدایا! تو رو قسم به برکت گندم زار

منو توی این سال به گونه ایی بساز ٬ شکل بده و بتراش تا برای صلح و عشق بکوشم

هر کجا نفرت است عشق باشم. هرکجا کینه است عفو باشم

هر کجا یاس است امید شوم و هرکجا غم است شادی شوم

 

سال نوی همه ی شما عزیزان مبارک باشه! امیدوارم سالی پر از عشق و آرامش در انتظار تک تک تون باشه.

 

فقط مرسی! خیلی زیاد مرسی!!

 

 

       هی می نویسم. هی پاک می کنم. می خوام یه چیزی بنویسم که مدل این متن های از پیش آماده شده ی کارت دعوت ها نشه! اما نمیشه!

فقط می تونم بگم مرسی.

خیلی مرسی.

از مهربونی ها و لطف تو و همتون ٬ همه ی اونایی که اینجا یا با مسیج و تلفن و کامنت دلم رو شاد کردید ممنونم.

 لحظه ایی که آدرس رو گرفتم و باز کردم تا چند لحظه ی اول تو بُــهت بودم. دست هام رو گرفته بودم جلوی دهنم که یه موقع جیغ نزنم! و همین طوری گریه می کردم و تک تک کلمه ها٬ عکس ها و دست خط هاتون رو بو می کشیدم. می دونم ممکنه خیلی خنده دار به نظر برسه اما من اون لحظه دقیقا همین کارو می کردم و هی از دگری تند تند تشکر می کردم! یه خط می خوندم یه خط تشکر می نوشتم!

فقط می تونم بگم مرسی. از همتون. خیلی سوپرایز شدم. خیلی خوش حال شدم.  خیلی انرژی مثبت گرفتم! مرسی. هزار بار مرسی.

 

ته نوشت : یه عذر خواهی هم بدهکارم. به اونایی که این چند روزه به تلفن هاو مسیج هاشون جواب ندادم. من خوبم. یعنی با دیدن این همه نوشته ی سرشار از مهربونی بهترین حال دنیا رو دارم.

ته نوشت ۲ : وااای به خدا سعی کردم خیلی لوس نشه ها؟! اما خب چی کنم؟! لوسم! نوشته هامم لوس میشه! به من چه!

ته نوشت ۳ : وای ازون موقع تا حالا هی دارم به خودم می قبولونم که نشون دادن این کادو به آدم های دنیای واقعیم کار خیلی احمقانه ایی ِ چون باعث میشه خودم هم لو برم! اما خب کی می تونه جلوی خودش رو بگیره که این کادو رو به بقیه نشون نده که من دومیش باشم؟!

ته نوشت ۴ : خیلی زیاد مرسیییییییییییییییییی !! خیلی زیاد! خیلی خیلی زیاد! می فهمید ؟؟

حالا مگه من خوابم می بره از شدت ذوق مرگی؟!

 

 

امشب نه!

 

 

چشم هایم را که می بندم تو پیدا می شوی. آرام و نرم به سویم می خزی. زیر گوش َت که حالا کنار لب های من قرار گرفته تُرد زمزمه می کنم :" نه! امشب نه! " و پتو رو آروم می کشم روی خودم. تو ادامه می دهی. چشم هایم را محکم تر فشار می دهم تا تصویر تو قطع بشه ولی انگار که رابط دو سیم رو محکم تر به هم اتصال داده باشم و حالا تصویرت واضح تره! با دست های خیالم تو رو به عقب می رانَم. ناله می کنم که امشب گرفته و مغمومم. ناله می کنم و دست هایم را روی سینه ی تو فشار می دهم.

 پشت می کنم به تو و سعی می کنم فرصت دهم تا خواب من را بــِــرُباید. خواب البته که نمی تواند بیاید چون تو در من می لولی. تصویرت قطع و وصل می شود. با خودم فکر می کنم بعد از این همه دوری باید هم قطع و وصل شود. بعد از این همه جدایی و این همه دل شوره و استرس باید هم چهره ات ترکیبی باشد از چند عکس قدیمی و جدید و باید هم تصویر تو تصویر محوی باشد از پشت پرده ی اشک و حتی یادم نباشد وقتی چشم هایت می خندیدند چقدر خواستنی می شدی و حتی یادم نباشد که وقتی کنار من می نشستی عادت داشتی که با دست من روی دنده ی ماشین بازی کنی و یادم نباشد ...

باید یادم بیاید ... باید یادم بیاید ... که چطور داغی زبانت روی گوش هایم عقل و هوش از سر من می ربود٬ مثل امشب. مثل الان. می خزی به اعماق پیراهن حریر ام. حالا وقت فکر کردن به فرداست. فردا چطور بگویم " نه " به این همه خواسته های بیجای پدر و مادرم؟ نفس داغ َت می خورد به لب هایم. گـُـر میگیرم. دست هایت را که در لابلای پیراهن من انگار به جستجوی چیزیست را در دست هایم محکم می گیرم. تقلا می کنی دست هایت را از دست هایم جدا کنی . من اما فکرم مشغول بازجویی های بی انتهاست ! لب هایت را بر لب هایم مـُهر می زنی. قفل دست های من در دست هایت می شِکند و تو باز در پی یافتن گم گشته ات بر روی قلبم می روی . از لب هایم پایین می آیی و داغی نفس هایت بر گردنم آتش را بر چهره ام می نشاند. محکم با دست هایم سَرت را بالا می آورم و در محراب چشم هایت خیمه می زنم  ... از خودم می پرسم در عمیق دریای چشم هایت چیست که من این طور واله و شیدای این نگاه های عریانم؟ معجونی از عشق و شهوت می ریزی در تنم.  طاقت نمی آوری . سرت را از میان دست هایم جدا می کنی و دست هایت را در گودی کـَمرم حلقه می کنی و آرام چهره ات را فرو می کنی میان سینه هایم. لحظه ایی آرام میگیری .... دست هایم را در دریای مشگی موهایت غرق می کنم و همچون غریقی که امیدی به نجاتش ندارد وجب به وجب این دریا را می گردم. می چرخم. می نوازم و فریبت را می خورم. می گذارم نفس ات مست و یاقی ام کند. ناگهان هجوم تَنت را می یابم روی پوست و ارتعاش بی وقفه ی تنم را و افکارم در هجوم ناله ها گم می شوند و قلبم همچون اسبی وحشی بی امان می تازد و می راند و از سینه ام انگار که می خواهد بیرون بجهد. باز فریبم داده ایی پسرک چشم مشگی ام؟ ببین الان اصلا فکر می کنم به جواب های احتمالی تو به استادت وقتی می فهمد می خواهی بیایی ایران و فکر می کنم به لحظاتی که قرار است دوباره در مقابل پدر و مادر من بنشینی و به پاسخ های از پیش آماده شدمان فکر می کنم و اینکه فردا صبح .... انگشتانت را آرام از دو سوی من نرم و تُرد می کشی پایین و نزدیک لبه های انحنای کمرم که می رسی این نفس های توست و این نرمی نوازش های توست و این دستان توست و این هُرم نفس های توست و این لب های توست که یاقی ترم می کند٬ که می سوزاند٬ می گردد٬ به میانه می رسد و حالا من مانده ام و همه چیزم که از من دور شده٬ تو آن میانی و من تن لرزه می زنم زیر حجم شگرف خواستن ات و تو فرو می روی در من٬ می شوی قلب من٬ می شوی نفس های من ٬ می شوی مفهوم تمام ضربان های این بلوطکی که زیر سینه ی چپم قرار گرفته و می شوی نیاز و تمام خواسته های من٬ و تو فرو می روی در من و در لایه های درون من و من چنگ می زنم بودنت را آن میان و صدای ناله های من است که کام تو را وحشی می کند و من می پیچم به تو. به خودم. به این شب زمستانی. به این اشک هایی که بی امان از گوشه ی چشم هایم می لغزند و به این قلب ... و به این قلب که زیر حجم این همه خواهش میان این قفسه ی سینه از درد به رنج آمده و می کوبد به دنده ها و ... می کوبد به دنده ها و می خواهد که بگریزد .... از درک این همه درد! و از درد به خودم می پیچم و آرام و تُرد می گویم : نه! امشب نه! امشب قرارمان نبود ....

اثری از تو نیست ... چشم هایم را محکم تر فشار می دهم  تا خواب را حداقل امشب محبوس چشم هایم سازم  و بازهم امشب ... امشب هم مثل همه ی شب های دِگر تو نیستی ...

 

می دونستی ...

                                       

                               نه ! امشب نه! امشب قرارمان نبود .... !

 

اضافه شده : چند روزی نیستم. بستری می شم.

 

 

برادر ٍمادر آدم چیز خوبی است!

 

   اولین بار سال آخر دبیرستان بودم که از پشت لنز دوربین های عکاسی و فیلم برداری دیدمش. اولین بار ظهر بود. خونه ی مادربزرگ. از مدرسه آمده بودم و ناهار خورده نخورده وسط پذیرایی دراز کشیده بودم تا بیدار بشه و من بعد از ۱۸ سال از پشت تلفن با خجالت حرف زدن و با کلی رودروایسی صحبت کردن بدون واسطه باهاش حرف بزنم. بدون واسطه گری سیم های تلفن. اولین بار خیلی خجالت می کشیدم برم و باهاش بدون رودروایسی در آغوش بکشمش و ببوسمش و ورودش به وطن رو خوش اومد بگم. اولین بار وقتی من مثلا خواب بودم و اومد توی اتاق پذیرایی خونه ی مادربزرگ من خودم رو زدم به خواب! که اول اون منو ببینه بعد من مثلا بیدار بشم تا کمی جرات و جربزه توی خودم ایجاد کنم  تا بتونم ببوسمش. می شنیدم که می گفت : این دختر جوونی های مادرشه! فتوکپی برابر اصل! و من لب خند زدم. در خواب!

  اولین بار شدم مترجم دوست دخترش. شدم همراه دوست دخترش تا وقتی اون می خواست تنها باشه و کتاب بخونه من و دوست دختر انگلیسیش بریم باهم خرید کنیم و از سر به سر گذاشتن فروشنده ها لذت ببریم. توی اولین دیدار من با دوست دخترش گرم گرفتم. باهم می رفتیم خرید و بستنی قیفی می خوردیم و من با دختری که هیچ نمی شناختمش اون قدر گرم گرفته بودم که میکِـیلا از خصوصی ترین لحظه هایی که با " اون " داشت برای من تعریف کرد.

باید برای یه کنفرانس علمی میرفت. دوست دخترش بلیط برگشت رو دیرتر اُکی کرد و موند. کنار من. یه تابستونی بود پر از درس و خنده و شب بیداری و صبح زود سر کلاس های پیش دانشگاه که زودتر از مدارس معمولی شروع شده بود ٬ گذشت. و بالاخره میکِــیلا هم با اومدن پاییز رفت. سال بعد دوباره اومد. این دفعه تنها. میکـِـیلا دیگه دوست دخترش نبود ولی وقتی فهمیده بود داره میاد ایران برای من سوغاتی فرستاده بود. این بار با هم رفتیم. پیاده روی کردیم. از بالا تا پایین ولیعصر. از پایین تا بالای ولیعصر . با دود مارلبروی فیلتر سفید و کتونی های سفید و  پاهای تاول زده و جیغ جیغ مامان و .... نزدیک شدیم. اون قدر که از لاک تنهایی های خودش دراومد بیرون و از بین این همه آدم توی فامیل با من فقط احساس صمیمیت کرد و از بین این همه آدم توی فامیل فقط با او احساس صمیمت کردم و ... نزدیک شدیم.

دایی خوب است!

دایی که جرات مخالفت با رسم و رسومات کهنه ی خاندان را داشته باشد و تورا به challenging دعوت کند خوب است. یک دایی که جیگر داشته باشد و هی مقابل متلک انداختن شوهر خواهر ها و برادرها و زن برادرها قد علم کند و حرف ها و عقاید خودش را داشته باشد و برای من سی دی های گروه مستان رایت کند و یک دایی که دوست دخترش از آن سر دنیا برای من یک نامه ی راست راستکی دست نویس و یک عالمه سوغاتی های ریز و درشت بفرستد خوب است!

دایی آن قدر خوب است که وقتی از فلان سطر فلان کتاب تعریف می کنی بفهمی او هم از همان سطر همان کتاب خوشش آمده! دایی آن قدر خوب است که وقتی مامان سر میز میگوید : می بینی این دختر به چه اراجیف و عربده هایی گوش می کند! او کمی مکث کند تا لقمه ی دهنش رو قورت دهد و مامان در این فاصله هی از عربده هایی که طرف میکشد بگوید و دایی بعد از قورت دادن لقمه اش بگوید : نامجو در عالم موسیقی یه نابغه ست!

دایی آن قدر خوب است که بخواهی دو تایی باهم بروید قدم بزنید زیر نم نم بارون و دایی با اون کت جذاب و چکمه های بلندش که کمی از اون ها از زیر شلوار جینش معلومه دل دختر هایی که از بغل دستتون رد میشن رو ببره و تو ذوق کنی ازینکه ببینی این دایی که فقط ۶ سال از بابای خودت کوچیک تره انقدر سرحال و جوون و قبراق ِ و تو کِیف کنی ازینکه این آدم دایی توئه!

دایی خوب است! آن قدر که وسط یک میهمانی فوق العاده رسمی که نوکر و خدم ها جلویت دولا راست میشوند و ۲۰ نوع غذا و دسر روی میز چیده شده دایی از صاحب خونه سراغ نون و پنیر می گیره به این دلیل که این غذاها برای این وقت شب سنگینه! دلت می خواهد بری وهمون وسط جلوی اون همه آدم بگیری و دایی رو سفت و محکم بچلونی! اونقدر محکم بغلش کنی که دیگه نتونه بره! هیچ جا نره! حتی به هوای اینکه رامسر آب و هوای خوبی داره هم دیگه نره! اصلا چرا بره؟!

دایی خوب است! آن قدر که وقتی مامان با حرص می گوید : همه ی این سال ها در عجب بودم که تو به کی رفتی و حالا الان می فهمم که به همین دایی خوش خیالت رفتی! تو در اوج عصبانیت لب خند می زنی و ته ِ دلت تازه کـِــیف هم می کنی ازین وجه تشابهی که مامان پیدا کرده!

دایی خیلی خوب است! اصلا کسی حق نداره این اسم رو الکی یدک بشه! باید یک قانونی باشه واسه کسایی که می خوان بیان بشن برادر مادر آدم! که کسی دایی بشه که این خصوصیات رو داشته باشه! که کسی دایی آدم بشه که یکهو وسط ۱۸ سالگی تو تازه کشفش کنی و بفهمی این بابایی که توی دوربین ها همیشه یک سیگار گوشه ی لبش ِ و موهاش اکثرا نامرتب و ژولیده ست همونی ست که همیشه آرزو داشتی یکی مثه این بابا دایی تو بشه!

دایی خیلی خوب است! آن قدر خوب که وقتی می شنوی بعد از سی سال و خورده ایی زندگی در غربت یک هو عشقش کشیده بیاید و برود رامسر زندگی تازه ایی برای خودش دست و پا کند تو ذوق زده میشوی! دایی خیلی خوب است!

دایی این بار نه از سر خجالت و کم رویی های یک تین ایجر ۱۸ ساله نه از سر پررویی های یک دختر ۲۲ ساله! نه هیچ کدام! دلم می خواهد از سر دوست داشتن یک دوست! بپرم آن قدر سفت بغلت کنم و آن قدر محکم ببوسمت که کسی نتواند بگوید " زن گنده " که این طور جلوی جمع نسبت به دایی اش ابراز احساسات نمی کند!

و بالاخره دایی آن قدر خوب است که وسوسه می شوم آدرس اینجا رو پیشش لو بدم یا که نه ... چون می دونه که من می نویسم٬ شاید هم خودش اینجارو کشف کنه!

 

 

 

می دونی که تنها مأمن و پناه من ناز بالش شقیقه های تو توی خیالاتم ِ

می دونی که تنها خیال سر شونه های پهن مردونه ی تو آرام بخش این شب های سیاه و پر از اشک من ِ

می دونی که جز تو به کسی نمی تونم اهلی بشم

می دونی که جز تو من رو خیال عاشقی نیست

می دونی که اگر طاقتم هم تموم بشه ٬ اگر زیر بار این همه فشار و استرس و دل واپسی کم بیارم هم ٬ یاد تو مثل اون سنگواره هاییِ  که صد هزار سال بعد بر تن و استخون های من نقش بسته شده باقی خواهد موند ....

می دونی که اندازه ی تموم اون لحظه هایی که در کنارت نبودم٬ اندازه ی تموم لحظه هایی که نبودم ٬ اندازه ی تموم قلب ها و شکلات های دنیا که دیروز بین عُشاق! رد و بدل شد٬ اندازه ی تموم اون لحظه هایی که وجود نداشتم ٬ دوستت دارم.

 

*مرسی. با وجود اینکه می دونستی رسیدن مسیج هات ازون سر دنیا شانسی ِ ولی هر نیم ساعت برای من مسیج فرستادی و ۲۴ بار اون دست های نازنینت رو برای فرستادن مسیج به من روی دکمه های تلفن فشار دادی ....

*مرسی. از بابت تموم لحظه ها و انوار طلایی که توی این روزهای سرد و تاریک بهم هدیه می کنی ...

 


مثه یه نور وارد زندگی ما شدید . مثه یه فرشته اومدید و مارو از سردرگمی نجات دادید. می دونم خیلی دارم بی انصافی می کنم در حق دوستی که از خواهر برام عزیزتره. می دونم که این روزها وظیفه م بوده که از خودم بهتون خبر بدم. می دونم که ناسپاسی خیلی زشته. اما به خدا روم نمیشه. چون قول داده بودم که کم نیارم و کم آوردم. دارم خراب کاری های گذشته رو درست می کنم. از شر این بحران خلاص بشم زنگ میزنم. نمی دونم اصلا دیگه به اینجا سر میزنید یا نه. اما به خدا خیلی به یادتون هستم و هر لحظه دعا گوی شما هستم. امیدوارم روزی از نزدیک ببینمتون تا جای بال هایی که وقتی به زمین اومدید از دست دادید رو از نزدیک لمس کنم و باورم بشه که هنوز خدا واسه نشون دادن راه٬ فرشته هاش رو روی زمین می فرسته. نورای عزیز٬ این آرامشی که داریم رو مدیون تو هستیم. مرسی.  

  

 

 

داشتیم با ببری درباره ی یک فعلی حرف می زدیم و می خندیدیم.

من گفتم : اگرچه که این فعل برای من و تو دیگه در حد یه آرزو نیست٬ در حد یه خاطره ست!

ببری خندید. منم خندیدم.

 اما ازون تلخند ها بود!

 

 

 

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

                                                    چه جنونی ٬ چه نیازی ٬ چه غمی ست!

 

   احساس می کنم توی این چند ماه گذشته اندازه ی چند سال پیر شدم. اشتباهاتی رو مرتکب شدم که نمی دونم شاید هم توی سن و سال من اشتباه نبوده اما از خودم انتظار نداشتم.  خیلی هارو از خودم رنجوندم. چه کسانی که حرف های من رو همیشه تائید کردن و چه کسانی که حرف های من رو یه مشت شعار و ادعاهای تو خالی فرض کردن! و هر دو دسته هم جز عزیز ترین های من بودن!

در حال گذرم. دارم خودم رو ثابت می کنم. اگرچه سال ها بعد حسرت این مقابله ها و روزهایی رو بخورم که می تونستم داشته باشم ولی خودم نخواستمشون! مهم اینه که امروز این طور فکر می کنم.

دارم قاطعیت رو تمرین می کنم. شاید در نظر آسون بیاد ولی وقتی جای من قرار بگیری می بینی اون قدر ها هم آسون نیست. اون قدر ها هم راحت نیست که در مقابل طعنه کنایه های اطرافیانت طاقت بیاری و سر حرف و عقیده ی خودت بمونی! اون قدرها هم راحت نیست که بخوان محدودت کنن تا به حرف اونا عمل کنی ولی نخوای این دفعه مثه دفعه های پیش کم بیاری! راحت نیست و می دونم راهی که توش قدم گذاشتم پر از بالا و پایین ِ پر از پیچ و خم ِ .

سختی هاش بیشتر از خوشی هاش ِ ....

 

گزین توهم!  :

هر چیزی که منو نکُشه٬ قوی ترم می کنه!

 

 

جهت خالی شدن!

 

زندگیم شبیه فیلم ها شده.

                                     با پدر و مادرم شدید مشکل دارم.

 

ته نوشت : یه مدتی از دیدگان شما بینندگان عزیز و گرامی ناپدید میشیم و جواب ایمیل ها و مسیج ها و و تلفن ها و کامنت های  ۳۶۰ و غیره و غیره را به زمان نامعلومی در آینده موکول می کنیم تا تکلیف زندگانی مان معلوم شود!

ته نوشت ۲ : دایی پرتو درمانی رو شروع کرده. بهبود آنچنانی نداشته ولی از شدت بیماری - فکر می کنم -  کاسته شده.

 

 

 حال عمومی دایی خوبه. اون زمان بدون کمک اطرافیان نمی تونست راه بره. الان قدرت دید و بینایی ش بهتر شده. به در خواست خودمون قراره پرتو درمانی شروع بشه. نمی دونم جواب میده یا نه. اما من ایمان دارم. به خدایی که همین نزدیکی ست ....

زنجانم برای امتحانات پایان ترم. به زودی برمیگردم خونه.

 

ته نوشت : یه سری پیام خصوصی دارم که نیازمند پاسخ هستن. برگردم حتما جواب میدم.

* نیروانا جان تا الان جستجوی من برای پیدا کردن دوستتون تو دانشگاه زنجان بی نتیجه مونده. نمی دونی ورودی چه سالی یا حداقل چه رشته ایی هستن؟ امیدوارم بتونم کمک کنم ...

 

 

 

خدایا می ترسم ...

 

                                    بغلم کن لطفا !

 

ت. ن : روزهای زندگی دایی نازنینم رو به اتمام است. انگار آن بالا عزرائیل نشسته و برای تموم شدن اون ساعت میزنه. دکترها جواب کردن. در عرض یک هفته از پا افتاده و بینایی ش رو از دست داده! تومور مغزی بدخیمی چنان جا خوش کرده که هیچ دارو و پرتو درمانی موثر نیست ... هیچ تاریخی برای موندنش بهمون ندادن. دختر کوچیکش ترم اول معماری ِ و دختر بزرگش عقد کرده ست. می ترسم. از آینده ی تاریکی که در نبود دایی برای دخترهایش رقم می خوره. دعا کنید. برای معجزه. من می ترسم . از همه چیز . از این دنیا. از نامردی این دنیا. من می ترسم. خدایا بغلم کن ... تنهایم!

 

 

" بی تو  این دنیا که تو چنگ منه ٬ دیگه چنگی به دلم نمی زنه"

 

 

نامردی بود. نامردی بود. تا آخر دنیا میگم که نامردی بود. انصاف نبود. تا آخر دنیا همینو میگم. 

 شکوه نمی کنم . نا شکری نمی کنم... که بهترین روزهای عمرم رو بهم داد. ولی هیچ وقت نمی بخشمش که توی دلمون فقط حسرت گذاشت و حسرت!

تا نچشیش نمی فهمی ... نمی فهمی که حسرت نداشتن قلبت ٬ یعنی چی ...

 

پُرم از حسرت! پُرم از خیال چشم هاش! پُرم از بغض و  اشک و آه .  از روزهای اول حیرون تر شدم. بی تاب تر شدم. حوصله ی هیش کی رو ندارم.  دلم می خواد خودم رو هم خفه کنم. دلم می خواد این صداهایی که تو ذهنمه٬ این خاطره ها این حرف ها این نگاه ها این بغل های آخرمون اون لحظه های آخر تو فرودگاه رو بگیرم ببندم به یه جا. خودم با خودم حرف می زنم و وقتی واسه خودم دل می سوزونم دلم می خواد اون صدا رو بگیرم خفه کنم. از همه فراری شدم. خودم رو تو اتاق حبس می کنم . تلفن ها رو ده تا در میون جواب میدم. از کارم به سلامتی واسه همیشه استعفا دادم. دانشگاه رو هم ترم بعد تموم کنم میبوسم میذارم کنار. این نوشته حاصل دو ساعت سر و کله زدن با این صفحه ی سفیده! شاید بیشتر از سی خط نوشتم و هی پاک کردم! تا فقط یه چیزی بنویسم ....

 

بد جوری دل تنگتم! تموم روز قبل٬ لب دریای طوفانی٬ فقط به تو و لحظه های خوبی که بهم هدیه دادی فکر می کردم.

 

Aah, Noches, Noches

 

 

 

مشق هر شبم بعد از مسواک و قبل از خواب ٬ خوندن  عطر خنده هات ...   با شنیدن آهنگ تقدیر از شادمهر ِ .

 

 

 

امروز یک سال گذشت. دقیقا سیصد و شصت و پنج روز ...

 لعنت به این هوا که نه بارون داره نه برف. لعنت به این هوا که فقط غم داره و غم ....

لعنت به من ...

                   که وجودم یه اشتباهه ٬ یه تناقضه ٬ که مجموعه ایی هستم از تناقضات ....

 

برای ثبت در تاریخ ...

 

    * دوقلو هستن. همیشه عاشق دوقلو ها بودم و هستم. کیان و نیکان که دل من رو بردن و من هنوز که هنوزه عاشقشون هستم و این هم از آیلار و آیلین.  دوقلوهای خوش تیپ و خوش گل که هر دفعه کلی جلوی خودم رو میگیرم که با ورودشون به کلاس نگیرم سفت تو آغوشم نچلونمشون! کوچیک ترین شاگردهام هستن. دارم راجع به لباس ها حرف میزنم و به لباس جولی اشاره می کنم و میگم blouse آیلار میگه خانوم من بگم بلوزش چه رنگی ِ ؟ میگم بگو عزیزم؟

 - بلوز ِ فلاورزی!!! ۱

نمی تونم جلوی خودم رو بگیرم و میرم سفت بغلش می کنم. گاهی نمیشه باعث حسادت بچه ها نشد!

 

* مهرنوش بزرگ تره. باهوشه. دوست داره جمله بسازه. موقع رفتن میگه :

مای مامی ایز پلیینگ آنت پلیینگ ویت می!

نفهمیدم چی گفت! با کلافگی جمله ش رو این طور ترجمه می کنه :

مامانم با من خاله بازی می کنه!

و باز من تا سفت چند تا بوس محکم نکنمش نمیذارم بره!

 

* عرفان جلسه ی اول خیلی اذیت کرد. چند تا از بچه ها رو کتک زد. رو یکی از دخترها تف پرت کرد. منی که بین معلم ها به داشتن صبر ایوب معروفم رو تا مرحله ایی پیش برد که نزدیک بود دست روش بلند کنم!!! به من در اوج عصبانیت و جدی بودن متلکی انداخت که .... ! با مامانش صحبت کردم. چشم های غمگین مادرش. نگاه نگرانش . دگرگونم کرد. حرفهای مدیر آموزشگاه حدس های منو تائید کرد. زندگی خونوادگی شون در معرض فروپاشی بود. پدرش دست بزن داشت! مدیر و معلم ترم قبل عرفان بهم گفتن بی توجهی کن بهش. خودش درست میشه! ولی ... نمیشد!

الان هم آروم شده. هم سعی می کنه که درس بخونه. دستش رو روی کسی بلند نمی کنه. هر جلسه یا برام نقاشی میکشه یا گل میاره. مامانش میگه به عشق شما میاد کلاس!

ولی چشم های مامانش هنوز غم دارن .... :(

 

* زهرا شیطون بود. شاگرد قدیمم بود که بعد از دو ترم مرخصی من٬ دوباره اومده شاگرد من شده. یعنی همه ی همدوره ایی های زهرا شاگرد من بودن و من عاشق همشون هستم و یه رابطه ی دو طرفه ی خیلی شیرینی ایجاد شده. طوری که آخر کلاس هیچ کدومشون تمایلی به رفتن به خونه هاشون ندارن. زهرا هر جلسه بعد از کلی وعده وعید های من و مامانش از کلاس بیرون میره. اون جلسه به من می گفت : کاش من دختر شما بودم!!! با دیدن تعجب من گفت : خب کاش خواهرتون بودم!!

 سر همین کلاس واسه پسرها اسم های قدیمی دخترونه گذاشتم و واسه دخترها برعکس٬ اسم های قدیمی پسرونه! مثلا اسم امیر حسین رو گذاشتم : کبری! بچه ها لذت می برن ازین اسم هایی که براشون گذاشتم و کلاس براشون جذاب تر شده! داشتم در مورد  he , his, she , her توضیح می دادم. بچه ها جنسیت های خودشون رو قاطی کرده بودن!! مثلا به لباس ساناز اشاره می کردم می گفتم باید بگیم her pants بچه ها خیلی جدی شاکی شده بودن که خانوم اسمش ساناز نیس که؟! اسمش اصغره!!! حالا من هی واسه اینکه دیگه ضمایر ملکی و صفتی با این شوخی که من واسه جذاب تر کردن کلاس کرده بودم قاطی نشن سه ساعت سفسطه چینی کردم که نه بچه ها! راجع به اینا بیاید شوخی نکنیم!! ولی نشده که نشده! فعلا بچه ها دارن برعکس واقعیت رو میگن! می ترسم بیرون از کلاس هم راجع به کل ملت این جوری بگن بعد بیا و درستش کن!

( واسه اینکه بهتر بشه تفهیم کرد این قضیه رو ٬ از گرفتن جوراب کثیف عرشیا که از کلاس فوتبال میاد سر کلاسم دریغ نکردم! گرفتم توی دستم و گفتم :  HIS socks !! از خنده ریسه رفتن بچه ها رو دوست دارم! )

 * یگانه عاشق استیل و تیپ منه. خیلی جدی و ناخوداگاه به کفش های من ٬ به مدل موهام٬ به مدل آرایشم ٬ ساعت ها خیره می مونه. یه دفعه بهم گفت : خانوم؟ شما گواش آبی خوردید که چشاتون این رنگی شدن؟! و قیافه ی من احتمالا خیلی خنده دار شده بود که سریع گفت : نه نه شوخی کردم! می دونم گواش رو نباید بخوریم! حالا خدا کنه یه موقع این فکر به سرش نزنه که گواش بخوره!!! یا شایدم بدتر! بریزه توی چشمش!! :)))

 

* تو کلاس بعدی و آخریم خواستم یه گریزی به he , his بزنم. یه کمی توضیح دادم. پرسیدم حالا کسی می تونه بگه چه زمانی  his رو استفاده می کنیم چه زمانی  he رو؟

ریحانه خیلی جدی دست بلند کرد و من مشعوف ازینکه به بچه های این سن اینارو تفهیم کردم!

- خانوم he یه دونه ست! his از یه دونه بیشتر!!!!

قیافه ی من خیلی دیدنی شده بود! هیچ وقت به این دو تا ضمیر ازین زاویه نگاه نکرده بودم!

 

* این ترم بعد از چک و چونه زدن های فراوون من دو روز خالی به آموزشگاه دادم. گفتم نهایتش می تونن دو تا کلاس بهم بدن دیگه. عیبی نداره! نامردا ۵ تا کلاس دادن بهم که همشون پشت سر هم ِ ! حتی ۵ دقیقه هم بینش وقت خالی نذاشتن و من اصلا از کلاس بیرون هم در نمیام. با وجود اینکه اکثر مواقع وقتی کلاس تموم میشه گلوی من شدیدا می سوزه ولی توی هر کلاسم دو سه تا بچه هستن که شدیدا دل منو بردن.

 ۱: روی بلوز زمینه سفید جولی چند تا گل وجود داره.

 


ته نوشت : می دونم بدجنس شدم. همه رو می خونم. گاهی حرفم میاد. گاهی هم حرف میشه مثه یه آدامس خرسی جووییده شده ای که می خوای از تن پشمالوی یه خرس گنده بکنی! پس ببخشید.

 

این روزها ...

 

 

    دهانشان را که باز می کنند ٬ کلمات و جملات مثل خنجر به سویم پرتاب میشوند و یک راست بدون احتیاج به نشونه گیری دقیق ٬ به قلبم اصابت می کنند. از قلبم قُلپ قُلپ خون بیرون میزنه و من بی حال فقط نگاه می کنم. فقط نگاه می کنم و آروم آروم در کنج خودم تا می خورم. 

 دست خودم نیست . خواب هام همه سوزن سوزن شدن. نفس هام بریده بریده و کوتاه!  صبح ها با اولین سوزن های نور که به تخم چشم هایم می خورن از خواب می پرم . اشتهام به کلی از بین رفته. احساس تنهایی می کنم. حین بافتن خاطره ها ٬ بغض لای نفس هام میپیچه و آب توی نی نی چشم هام می دوئه ولی باز به خودم نهیب میزنم و سعی می کنم حفره های خالی قلبم رو با اشک هام پر کنم. و چیزی از چشم هام نمی چکه.

تصویر این روزهام رو خلاصه کردم در این چند خط . دلم می خواست یکی دو سال از زندگی من بُرش می خورد .

 

 

! ... miss you already Darling

 

 

     فرقی نمی کنه. فرقی نمی کنه که قدر این روزا رو دونسته باشی یا نه. فرقی نمی کنه به اندازه ی کافی تو بغلش رفتی یا نه. فرقی نمی کنه چقدر تو تاریکی و روشنایی تو مردمک چشماش تاب خورده باشی. هیچ فرقی نمی کنه اونقدری که می تونستی پیشش بودی یا نه. فرقی نداره که اون روز تو تاکسی جلوی لرزیدن پرده های بینی ت رو می گرفتی یا نه . دیگه فرقی نداره که غصه هات رو تو دلت بریزی یا نه ٬ به هر حال وقتی میره٬ وقتی دیگه نتونی بدون ِ وب کم و توی ایمجنیشن هات ٬ ببینیش٬ نتونی بدون ویس و تلفن های لعنتی با تاخیر ٬ صداش رو بشنوی ٬ وقتی دیگه - فقط - تو رویاهات باید عطر نفس هاش رو بو بکشی ٬ وقتی دیگه نباشه٬ وقتی خداحافظی می کنی و نمی دونی آیا سلام ِ دیگه ایی هم هست یا نه٬ وقتی معلوم نیست این دفعه بقیه واست چه خوابی دیده اند! وقتی فکر می کنی فردا آخرین باری ِ که می بینیش ٬ وقتی از همین الان کم آوردیش ٬ وقتی از همین الان دل تنگش شدی ٬ وقتی از همین الان انگاری کسی ته ِ دلت رو با قاشق خِرت خِرت می تراشه و تراشه هاش مثه خورده شیشه تو تموم تنت فرو میره ٬ وقتی از همین الان بغض گریه آلودی لای گلوت چسبیده و نمی خوای التماس بغضت رو بشکنی ٬ حتی فردا!! نمی خوای با اشکی که میچیکه روی گونه هات تنهاییت رو یاد آوری کنی به خودت ٬ دست های تنهایی رو پس می زنی و  .... یاد چشم های جادوئیش می کنی ٬ که رنگشون ... ٬ رنگشون٬ به رنگ نور بود و عشق. و همین واسم بسه. همین واسم کافیه.   

گاهی بد جور کم میارم. گاهی مثه امشب پر میشم از بغض. پر میشم از تلخی . پر میشم از تنهایی و گریه .... پر میشم از آینده و دلهره ...

گاهی بد جور کم میارم. هیچ فرقی هم نداره ....

هیچ فرقی هم نداره که قصه ی پرنسس این خونه٬ همین جا تموم میشه و ...

* مهران مدیری یه دیالوگ داشت می گفت : من اشتباهی بودم؟!

** گاهی لحنم تند شد٬ گاهی رنجوندم٬ گاهی کم محبتی کردم٬ گاهی اشتباه کردم. از همتون عذر می خوام.

***  هر شروعی یه پایانی داره. این هم پایان قصه ی پرنسس این وبلاگ بود. از امروز دیگه نخواهم نوشت. نمی دونم نیاز به نوشتن من رو مجبور می کنه تا دوباره یه جای دیگه٬ با یه اسم دیگه٬ شروع به نوشتن کنم یا نه . البته زیاد دیگه فرقی نمی کنه ... یعنی هیچ فرقی !   

چه جالب که سرآغاز اولین سطر از داستانم با حس و حال آخرین سطور یکی شد!

 

 

نوستالوژی های ایام ....

 

یهو امشب ٬ یاد ده سال پیش آ افتادم. وقتی با چند تا از کازین ها تو ماشین عمه کوچیکه بودیم و همه داشتن می خندیدن و خوش حال و خندون بودن. من رفتم زیر پتو مثلا خودم رو زدم به خواب! ولی شروع کردم به گریه کردن. حالا هی گریه کن٬ هی گریه کن! اصلا هم نمی تونستم گریه هامو قطع کنم. یادمه همش تو دلم می گفتم : اگه مامان بفهمه من بغضم جلوی اینا ترکیده خیلی ناراحت میشه ها! ولی لعنتی گریه ها قطع نمیشد. بعد نه دستمال داشتم نه جرئت که راحت گریه کنم. فکر کن با چه مصیبتی به خیال خودم یواشکی و بی صدا گریه می کردم. البته  که هیش کی هم نفهمید جز شوهر عمه٬ چون همه مشغول دلقک بازی و خنده بودن. شوهر عمه ماشین رو کنار اتوبان پارک کرد اومد بغلم کرد و گفت آروم باش! همه چی زود درست میشه.

هیچ وقت اون شب رو یادم نمیره. احساس عجز و درموندگی یه دختر ده یازده ساله چه جوری می تونه باشه؟ احساس اون موقع رو دارم . که نه قدرت انجام کاری رو دارم٬ نه توان مقابله به واکنش های دیگران. و نه هیچ چیز دیگه.

الان دلم می خواد یکی بیاد بهم بگه : آروم باش! همه چی زود درست میشه!

اما هیش کی اصلا نمی فهمه من واسه چی دارم گریه می کنم. اصلا هیش کی نمی فهمه که من دارم گریه می کنم! چون همه مشغول دلقک بازی و خنده هستن. حتی اگه یکی هم پیدا بشه و بیاد منو در آغوشش بگیره٬  من دیگه می دونم که همه چی ٬ حالا حالا ها درست نمیشه. من می دونم هر کی هم بیاد بهم این حرف ها رو بزنه فقط دروغ میگه. دروغ .

 

* دیده بودم سایز کم کنم. پای چشمام گود بیفته. شلوارام از تنم بیفتن. اما ندیده بودم کفش هام یه سایز بزرگ بشن!!

* رفیق شفیق جان٬ کامنت خصوصی ت رو خوندم. میام و باهم می حرفیم. مهم اینه که هم من تورو می فهمم٬ هم تو منو . بقیه رو بی خیال! خب؟

 

 

بیر لحظه گبورا !!

 

دو روزی ِ که معده ی من از شدت نعمات بهشتی خونگی ٬ متعجب شده و نمی تونه اصلا غذایی هضم کنه. با ولع هر چه تمام تر غذا رو توی بشقاب می کشم و با بهت به غذا -فقط- نگاه می کنم! دریغ ازینکه بتونم بخورم! بر فرض هم که به زور قاشق و مشت و لگد٬ غذا رو تو گلوم بچپونم٬ احتیاج مبرمی به لیمو ترش و آب لیمو پیدا می کنم تا بشه این طعم ترشی رو از تو گلوم بزدایم!!

به جون خودم اگه این آب نبود٬ من این یه هفته از همه ی روزه داران گرامی روزه تر بودم! غذام فقط یا آب بود یا آب میوه! خیلی قرار بود به خودم لطف کنم و گشنه بشم یه پیتزا رو دونفری می گرفتیم و دو برش باقی مونده رو میریختیم دور.

الان ۲۴ ساعته آن لاین٬ سیر هستم بدون اینکه چیزی بخورم! فکر کنم معده ام بی حس شده!

بله بنده برای یک سری کارهای دانشگاهی و خوابگاهی ٬ زنجان بودم! 

 

 

 

 

 

 


    

     چند وقت قبل تر ٬ اواسط خردادماه٬ زمانی که داشتم می رفتم زنجان واسه امتحانات پایان ترم ٬ و یک روز فوق العاده سگی رو گذرونده بودم متنی رو اینجا قرار دادم که خیلی هاتون خوندید و خیلی هاتون هم نخوندید. آخر متنم نوشته بودم : شاید تنها فرقی که با اکثر دخترهای وبلاگ نویس دیگه داشته باشم اینه که خودمم. همون آدم خاکستری هستم که بیرون ازین دنیای مجازی هم هستم. نه سفیدم و نه سیاه. مثل پلنگ صورتی . گاهی اون قدر دل رحم میشد که می رفت بچه اردک؟ رو میاورد توی خونه ش و بزرگش می کرد. گاهی هم انقدر بدجنس که واسه اون کاراگاهه نقشه می کشید و اذیتش می کرد. منم همونم. گاهی دل رحم و نازک دل و گاهی هم بدجنس و بی رحم. سعی و تلاش خاصی نمی خواد برای سفید جلوه دادن خودم. مخصوصا اینجا که قرار هم نیست کسی از زندگی شخصی و خونوادگی من سر در بیاره. قرار نیست کسی بفهمه آیا من به پارادوکس ایجاد شده بین تازه عروس و مادر شوهر با کلاسش در جمع خونوادگی مون خندیدم یا نه . ممکنه در عمل متوجه نشیم که آیا مثلا به فلانی داریم حسودی می کنیم یا نه. آیا فلان کاری که در حال ارتکاب هستیم از نظر اخلاقی و " عرف " جامعه اشتباهه یا نه. ولی قطعا بعد از نوشتن متوجه خواهیم شد که فلان کار اشتباه بوده. اینکه من برای دوست پسرم محدودیت ها و دیوارهای فرضی بکشم ممکنه در عمل حس " تمام خواهی " و مالکیت من رو ارضا کنه ولی وقتی به روی کاغذ بیارمش و آگاهانه خودم رو نقد کنم قطعا متوجه خواهم شد که این کارم اشتباه بوده. پس نتیجه اینکه من خودم از اشتباهاتم حداقل پس از نوشتن ٬ آگاه میشم. و دلیل نوشتنم هم همینه٬ اگه امروز نفهمیدم. اگه فردا نفهمیدم٬ حداقل با به عقب برگردوندن و نگاه کردن به نوشته های آرشیوم می تونم بفهمم کجاها بیراهه رفتم و کجاها اشتباه کردم.

برای من وبلاگ نویسی به منظور آروم کردن ذهنم ِ نه راهی واسه شو آف کردن افکار و عقاید مثلا روشن فکرانه ام! اینجا من خودم هستم و خودم. قبول که معترفم گاهی همه ی حرف ها رو نمیشه اینجا نوشت. ولی منظورم حرف های دو نفره ی خودم و دوست پسرم ِ و نه حرف ها و عقایدی که در ذهنم می گذرن. من همیشه به خودم گفتم فکر کن تو اینجا ایستادی و مشغول سخن رانی هستی ولی برای یک سالن پر از خالی ! پر از صندلی های اشغال نشده! من از افکار مریضم نمی ترسم. از رویاهای مستهجن. از لطافت کلمات٬ از هیچی نمی ترسم. حتی از برداشت های شما راجع به خودم.

من نمی خوام اینجا فقط مکانی باشه که من رو ٬ پرنسس رو ٬ یه دختر شاد٬ مثبت ٬ مهربون٬ روشن فکر و هر صفت دیگه ایی که بار معنای مثبت و در عرف جامعه : خوب ٬ معرفی کنه.  ممکنه بیرون ازینجا نزدیک ترین دوستانم من رو خیلی شادتر ٬ سرزنده تر و مهربون تر از دختری ببینند که شما اینجا می بینید. ولی دقیقا به همین علته که نمی خوام این توهم که به اونا منتقل شده به شما نیز!  

من یه دختر خاکستری ام. با یک عالمه فکرهای نا به هنجار و هنجار . با یک عالمه رویاهای اخلاقی و غیر اخلاقی ! شجاعم و دلم می خواد بتازونم و نگران حرف شمایی که اینجا رو می خونی نباشم. پُرم از فکرهای کج و معوج و مالیخولیایی ٬ مریض ٬ ناجور ٬ اصلا هر چی!! اگه به ذهن من اومده یعنی وجود داره. و وجود داشتن شون هم دلیل بر بد بودن یا خوب بودن نیستن. کی روی این افکار و نوشته ها٬ لـــِـیبل بد بودن یا خوب بودن میذاره؟ کی میگه پارادوکس دلیل خنده دار بودن یا نبودن نیست؟ پس طنز های ما ریشه شون از کجا میاد؟

اگر تو دنیای بیرون٬ قراره ماسک بزنیم. نقاب بزنیم و طبیعت انسانی مون رو با عرف جامعه تنظیم کنیم من دلیلی نمی بینم که بخوام توی این دنیا هم جلوی انسانیت و مرز بی کرانه ی تخیلاتم و ذهنم رو بگیرم.

این حق من ِ که توی این صفحه ی سفید کاغذ به هر کسی که دلم می خواد یا عشق بریزم یا تنفر. اولی رو هممون انجام میدیم. چه " عاشق " باشیم چه نباشیم ٬ چه در اندرونی خودمون به پاش عشق بریزیم چه نریزیم ٬ چون دور دور عشق ِ و از نظر " عرف! " عشق چیز خوبی ِ و اینا! هممون میشیم عاشق. هممون یه معشوق خیالی یا واقعی می سازیم و اینجا میشه بت خونه. واسش شعر میگیم . حمد و ثنا می خونیم. ولی پس تکلیف تنفر چی میشه؟ تکلیف نکبت و سیاهی های ذهن مون چی میشه ؟ خیلی راحت دیلیت میشن. تو دنیای خارج که جایی ندارن تو همین دنیا هم خیلی راحت پسشون می زنیم. چرا؟ که کسی نگه پرنسس چقدر سنگ دل ِ ٬ چقدر کینه ایی ِ ٬ چقدر فاشیست ِ ! بی تعارف و بدون رودروایسی همه ی ما یه لیست از کسانی که بخوایم تو ذهن مون ترور شون کنیم٬ با گیوتین سرشون بزنیم یا با تانک از روشون رد بشیم یا با اره برقی سر بزنیم داریم. به نظر من٬ این آزادی ِ ذهن ِ که نمی خواد خودش رو با عرف جامعه همسان کنه. فیلتر کنه که فقط فکرهای اخلاقی ٬ رویاهای غیر مستهجن٬ عقاید غیر فاشیستی ٬ اخلاق های خوب رو داشته باشه. میگی بده؟ بده که ذهنت انقدر آزاد و سالم ِ؟ خب ٬ پس اگه این طور باشه فقط باید به یه سری آدم های خاص که تو تیمارستان ها بستری هستن رشک ببری.

دلیل اینکه توی این محیط مجازی همه ی ما می خوایم مثبت و والا و آدم خوب جلوه کنیم رو ٬ واقعا نمی فهمم. من خودم هستم. با ذهن خاکستری خودم. از نظر جامعه ی مدنی٬ من یه شهروند هنجار شکن هستم. نه فقط از نظر اعتقادی و پوششی که به نظام دولتی مربوط بشه. بلکه به دلیل خلاف های بزرگ و کوچیکی که می کنم. شیطنت های خاص خودم رو دارم که شاید از نظر خیلی از شما بزرگ منشان و روشن فکرها نشونه ی عقب موندگی به چشم بیاد. من ازینکه با مداد مشکی آرایشی روی کاپشن یه پسر مزاحم توی قطار بزرگ بنویسم : " من خرم! " هیچ ابایی ندارم و اصلا واسم مهم نیست که شما نظرتون راجع بهم عوض میشه یا نه! مهم اینه که من حتی با یادآوری ش هم لذت می برم. حالا شما هی بگو عجب آدم بی فرهنگی هستی! من خودم می دونم که وقت هایی که تنها باشم با لایی کشیدن در حد بنز! لذت می برم. گاهی ازینکه توی تصوراتم از کسانی که ازشون بدم میاد یا واسم غیر قابل تحمل هستن انتقام بگیرم لذت می برم و گاهی هم ازینکه ببخشمشون و به حال خودشون رهاشون کنم.

 دقیقا مثه بچه های سه چهار ساله. ذهنشون رو هنوز با " بد و خوب " های جامعه یکی نکردن. هر چیزی که به ذهن شون میاد دقیقا خواسته ی درونی و واقعی دلشون ِ . شرورن و به خاطر همین هم دوست داشتنیَ ن چون خودشون هستن. نمی گم بد باشیم. نمی گم یه مسلسل بگیریم دستمون و همه رو از این دم بُکـُـشیم. میگم خودمون باشیم. همون آدمی که بیرون ازینجا مجبوریم سانسورش کنیم.

زین پس٬ به من ربطی نداره چیزایی رو که شما اینجا می خونی طوری بنویسم و طوری سانسور کنم که تو لیست خوب های شما عزیزان قرار بگیرم. واسه دل خودم می نویسم. می خوام کهکشان ذهنم رو آزاد بذارم و خودم تو افکار ِ " بدون لیبل " غلت بخورم. اینجا من خودمم. همونی که واسه طبیعت سرکش انسانی ش اونقدر ارزش قائل ِ که نخواد تو قالب های از پیش تعیین شده ی جامعه بریزدشون.

شاید به همین دلیل باشه که اکثر مواقع تعداد کامنت های خصوصی بی نام و نشون من انقدر زیادن. با همه ی شماهایی هستم که واسه ی من کامنت های خصوصی بی سر و ته میذارید٬ انقدر اعتماد به نفس دارم٬ انقدر تو خودم این شجاعت رو می بینم که بخوام اینجا٬ همونی باشم که هستم. اگر خیلی تمایل دارید که یه آدم سفید سفید٬ با یه لباس روحانی و مثبت و یه دختری که چارچنگولی فرمون ماشین رو نگه می داره که مبادا سرعتش از سی تا تجاوز کنه ٬ ببینید٬ دیگه اینجا تشریف نیارید. من همینم. و دقیقا به همین منظور هم وبلاگ می نویسم که خودم رو ببینم. نه یه آدم دیگه ایی که تو شناختنش خودم هم دچار تردید بشم!

 

ته نوشت : کمی لحنم معترضانست ٬ می دونم خودم!

ته نوشت دو : رفیق چادرنشین عزیز شفیق مان! وقت شما تموم شد! پاسخ نامه ها بالا! ( در صورت اعتراض می تونی هر چی سریع تر پاسخ های کتبی خودتون رو به نشونی پرنسس پست کنی )

 - به جون خودم این روزا خیلی سرم شلوغه. برگشتم سر فرصت به تموم کامنت های عمومی و خصوصی جواب لازمه رو خواهم داد. واسم خط و نشون نکشید بنجنس ها!

(با لحن سنجدی) : بر میگردم! حتما !

 

 

 

دســتت: نور

دستـــم: کور

 

بر خیز و مسیحایم باش!

 


 میگن توی این ماه دل آدما صاف تر میشه. زلال تر میشه. دعای خیرتون رو از من دریغ نکنید. 

 

کاسکوی من، مارکو!

 

 

      مجموعه یادداشت های شخصی من که در مورد همه چی هست ماهیت وبلاگ من رو تشکیل میده. عمومی ِ و هیچ وقت تخصیصش نکردم . و این بار موضوعی که قراره راجع بهش بنویسم اصلا ربطی به یادداشت ها و نوشته های همیشگی نداره و شاید حتی به درد خواننده ها و دوست های همیشگی خودم نخوره. ولی ازونجایی که خودم قبل اینکه کاسکو بگیرم توی نت خیلی سرچ کردم و اتفاقا نتیجه خیلی کمی گرفتم و همون اطلاعات نصفه نیمه ایی رو که پیدا کردم از چند تا دوست اینترنتی جدید به دست آوردم و چند روز پیش هم متوجه شدم که سرچ خیلی از دوستانی که به وبلاگ من کشیده میشن " کاسکو " هست٬ تصمیم دارم این پستم رو اختصاص بدم به کاسکو ها از جمله کاسکوی خودم : مارکو! ( + و + )

 شاید بتونم این تجربیات رو با دوستانی که عاشق این پرنده ها هستن به اشتراک بذارم و همین جا اعلام می کنم این پست در آینده ممکنه کم یا زیاد هم بشه. در نتیجه از دوستانی که علاقه ایی به نگهداری حیوونات مختلف ندارن و این پست ممکنه حوصله شون رو سر ببره عذر می خوام :)


    *اطلاعات علمی در رابطه با خواستگاهشون و نژادشون تقریبا زیاده و من نمی خوام در این رابطه بنویسم. چیزهایی که من اینجا می نویسم بنا به هیچ مدرک رسمی و کتاب و گفته ی علمی نیست. فقط تجربیات من از نگهداری این پرنده ی شیطون و باهوشِ .

اطلاعات کلی :

اولا که پرهاش زیاد می ریزه. یعنی خورده پرهایی که از تمیز کردن خودش در میاد خیلی زیاده. اگه هنوز نخریدیدش یا تازه خریدیدش باید به جایی بذاریدش که سوراخ سمبه اون اطراف زیاد نباشه وگرنه زندگی تون پر میشه از پرهاش . تقریبا دو هفته ی اولی که مارکو اومده بود خونه مون اتاق من بود. تو اتاق من میز کامپیوتر و میز تحریر و دو تا کتابخونه و میز آرایش و تخت و صندلی و کف پارکت باعث شده بود که مارکو که پر می زد تمام پرهاش به سرعت زیر تخت و زیر تمام وسایل هام بره و با اینکه من هر روز با جارو برقی تمیز می کردم ولی باز همچنان اتاقم کثیف بود.

نکته ی دیگه ایی که باعث شد تصمیم بگیرم از اتاقم ببرم بیرون و بذارمش توی هال٬ تنهاییش بود. کاسکو باید مرکز توجه همه ی اعضای خونواده قرار بگیره - توجه کنید که گفتم همه و نه فقط صاحب اصلیش! - و چون من اکثر مواقع خونه نبودم و کلا هم آدم زیاد پر حرفی نیستم احساس کردم دارم بهش ظلم می کنم.

مکان نگهداری :

 تجربه به من ثابت کرده که همه ی پرنده ها دوست دارن تو بالاترین نقطه ی ممکنه باشن تا دست هیچ آدمیزادی بهشون نرسه و راحتی شون رو ازشون نگیرن. دیگه چه برسه به کاسکوی مغرور! این موضوع مخصوصا برای روز های اول خیلی مهمه. چون محیط براش ناشنائه و نمی تونه به آدم های دور و برش زیاد اعتماد کنه. تو روزهای اول از جایی که نسبت بهش ارتفاع بیشتری دارید به هیچ عنوان سعی نکنید بهش نزدیک بشید چون با یه خاطره ی بدی از شما مواجه میشه. چیز خاص دیگه ایی مد نظرم نیست فقط اینکه دوست دارن یه گوشه باشن و نه وسط! و البته که اگه دیوارهای خونتون رو دوست دارید قفسش رو با یه فاصله ی معقولی با دیوار قرار بدید.

عاشق جوییدن هستن. حواستون به میزی که ممکنه زیر قفسش قرار بدید باشه. اگه مثل من یکی از میزهای چوبی عتیقه ی خونتون رو قراره زیرش بذارید٬ قبل ازینکه مثل میز ما٬ کمی ازش جوییده بشه یه پارچه روش بندازید تا میز جلوی چشم هاش نباشه.

اسباب بازی :

از عروسک های لپ لپ و رنگی خیلی خوششون میاد. عاشق خورد کردن هم هستن. یه عروسک کوچیکی که براش ترس آور نباشه بدید بهش تا ببینید چطوری در عرض چند ثانیه تیکه تیکه اش می کنه :) کاغذ و مقوا هم خیلی دوست داره. تیکه های کاغذ رو لوله کنید و بدید بهش و ببینید چطور با اون پاهای خوشگلش توی دستش میگیره و ساعت ها باهاش مشغول میشه. فقط فقط فقط حواستون باشه! حروف چاپی روی کاغذ نداشته باشه که شدیدا براشون ضرر داره. من خودم اکثرا کاغذ کادوهای رنگی با رنگ های تند رو میدم دستش. عاشق شون ِ به این شرط که حوصله ش سر جاش باشه! (چشمک)

 عادت غذایی :

راجع به عادت غذاییش من توی اینترنت غذاهای مختلفی رو خوندم که دوست دارن ولی به این نتیجه رسیدم که هر کاسکویی ممکنه یه عادت غذایی و یه سلیقه ی غذایی منحصر به فرد خودش رو داشته باشه ولی اگه می دونید سلیقه اش چیه فقط متکی به همون یه نوع غذای خاص نباشید. امتحان کنید. معمولا غلات رو دوست دارن. مثلا مارکوی من عاشق گردوئه! به جز تخمه ی آفتابگردونی که بهش میدم گردوی خشک و پسته ی تازه هم خیلی دوست داره. تو میوه ها سیب انار٬ انگور ٬ پسته ٬ خربزه ٬ پوست هندوونه ٬  خیار چمبر یا خیار سبز ٬ کاهو رو خیلی دوست داره!  ولی انار خیلی کثیف کاری داره و هر نوکی که به یه دونه انار میزنه کلی آبشون رو این طرف اون طرف میریزه.

 سبزیجات رو دوست داره مثل کرفس ریحون ترخون . مثلا من خودم وقتی مقدار سبزی زیادی مامانم بخره بعد از پاک شدن٬ سبزی هارو تو یه سینی بزرگی میریزم کمی با اسپری روش آب می پاشم و بعد مارکو رو میذارم روی اون آشغال سبزی ها! وای که من هم پا به پاش از این شیطونی هاش لذت می برم!

باید همه چی رو براش امتحان کنید. من حتی یه جا خوندم که مرغ آب پز رو هم خیلی دوست دارن ولی کاسکوی من زیاد علاقه نشون نداد. فقط حواستون باشه که نباید اصلا بهشون غذاهای چرب بدین حتی اگه خیلی دوست داشته باشن. مارکو زیاد خوشش نمیاد خوش بختانه.

نظافت هفتگی :

برای حموم کردنشون خوبه که به صورت هفته ایی یک بار انجام میشه. و به این ترتیب که اگه بشه سینک ظرفشویی رو پر آب میکنید و خودش میره واسه حموم کردن. ولی چون آشپزخونه ی ما مناسب نیست خودمون می بریمش تو حموم و می شوریمش. علاقه ایی به شامپو بچه نداره ( من اینو نشنیده بودم که آیا نیاز هست از شامپو استفاده بشه یا نه ولی وقتی دیدم علاقه ایی نداره و اذیت میشه دیگه پشیمون شدم ) فقط یه سری پودر های مخصوصی هست که نیم ساعت قبل از حموم کردن روش می پاشیم و بعد با آب ولرم آب کشی می کنیم. حمومش رو طولانی نکنید چون ممکنه مبتلا به اسهال بشه.  اسم اون پودر رو نمی دونم چون جعبه نداره و من از یکی از پرنده فروشی ها گرفتم. اگرچه که نیازی نیست چون تو خونه و محیط پاکیزه ایی نگهداری میشن ولی برای از بین بردن حشرات موذی احتمالیِ ! یادتون باشه بعد از حموم خواهش می کنم با حوصله ی فراوون سشوار بکنید و تا مطمئن نشدید کامل کامل خشک نشده از محیط حموم در نیاریدش بیرون. سرما که بخوره انگاری یه بچه کوچولویی سرما خورده که نه می تونه خواسته هاش رو به شما بگه و نه می تونید کاری براش انجام بدید. حموم باشه واسه شب هایی که حوصله ی ناز کشی های بعد از حموم رو هم دارید! (چشمک) بعد از حموم فوق العاده لوس میشه و احتیاج داره تا ناز و نوازشش کنید. 

موزیک؟ :

عاشق شلوغی و سر و صدا و از همه بیشتر موزیک! اجازه بدید یه کمی با شرایط خونتون اخت بشه بعد براش صدای موزیک شاد رو زیاد کنید. هرچی که هشلهفت تر باشه بهتر! از آهنگ های راک و متال هم غافل نشید! طوری به وجد میاد که ناخوداگاه شما هم همراه باهاش شروع می کنید به آواز خوندن و رقصیدن. عاشق همه جور صداهای غیر طبیعی هم هست.. از صدای جاروبرقی و سشوار و زنگ های مختلف تلفن و مولینکس و .... بگیر تا صدای دزدگیر ماشین! کم کم می بینید این صداها رو تقلید می کنه! طوری که شک می کنید این آژیر آتیش نشانی واقعی ِ یا باز هم کار این شیطون خان ِ ؟!

دلیل تون واسه خرید چیه؟ :

کاسکو رو واسه چی خریدید یا می خواید بخریدش؟ به خاطر مهارت فوق العاده در تقلید صدا؟ چی؟ پشیمون شدید؟ چون اداتون رو در نمیاره؟؟  

خب اولا که کاسکو ها هوش فراوونی دارن واسه تقلید صدا و نه حرکات آکروبات بازی. یه سری طوطی ها هستن به اسم آمازون که گویا ( نمی دونم من فقط شنیدم ) مهارت فوق العاده ایی دارن در تقلید حرکات و یادگیری کلمات شون هم از کاسکو بیشتره. باید خدمتتون عرض کنم که طبق سرچ هایی که من کردم اکثریت غریب به اتفاق معتقدن که کاسکو هوش یه بچه ی شش ساله و احساسات یه بچه ی دو ساله رو داره. و طوطی وار یاد نمیگیره. اگه چیزی احتیاج داشته باشه با زبون انسان ها بهتون میگه که " آب می خوام! " ولی آمازون ها این هوش و استعداد رو ندارن به انضمام اینکه یادگیری لغتشون هم محدوده. شنیدید میگن : " هر چقدر پول بدی آش می خوری؟ " و یا " هر گرونی بی حکمت نیست؟ " اینم همونه. 

آموزش :

 من با چند نفر که کاسکو داشتن صحبت کردم. همه هم صحبت های منو تائید کردن که کاسکو حداقل تا یه ماه اصلا توجهی به قربون صدقه هایی که براش میرید نمی کنه چه برسه به یادگیری!! حرف من رو به عنوان متخصص در نگهداری حیوونات مختلف ( از بزغاله و باز و کرم ابریشم بگیر تا عقرب و مارمولک و .... ) قبول کنید. من کشف کردم هیچ حیوونی به اندازه ی کاسکو مغرور نیست. اصلا طرز نشستن و طرز جیغ زدنش رو ببینید؟ طرز محبت خواستنش؟ کاسکو با هیچ حیوون دیگه ایی قابل مقایسه نیست. توقع نداشته باشید دو بار بهش غذای مورد علاقه اش رو دادید دفعه ی سوم مثل سگ جلوتون دم تکون بده یا مثل گربه سرش رو بیاره جلو تا نازش کنید و اون هم خرخر. باید صبر ایوب داشته باشید تا بتونید یه کمی از توجهش رو جلب کنید. برای شروع از آهنگ استفاده کنید. کاسکوها در برابر صدا ضعیف هستن و زود خودشون رو می بازن. کم کم شروع کنید به یه نوع خاصی از سوت زدن. مثلا من یه جور سوت خاصی رو که توی عروسی ها و مهمونی ها میزنن رو به کار بردم ( آهنگ شیرین شیرین های اندی رو به خاطر بیارید ... اونجایی که میگه : شیرین شیرین ها؟ او او! خانوم خانوم ها؟ او او ! ) اونو براش میزدم. اوایل اصلا عکس العمل نشون نمیداد و من فکر می کردم این کاسکوی ما ضریب هوشیش کمه . تا اینکه اولین بار زمانی که داشتیم فیلم عروسی داداشم رو میدیدم و بعضی جاها مهمون ها - لیدی ها البته - هیجان زده میشدن و جیغ می کشیدن مارکو به زبون اومد و یهو مثل من دقیقا شروع کرد به سوت زدن و جالب اینکه زمانی که هیجان زده میشد چندین بار پشت سر هم تکرار می کرد.

 کاسکوها به جز تقلید صدا تو تقلید حرکات هم خوب یاد می گیرن. اولین حرکتی که بابام بهش یاد داد رقص بود. حرکت سر. موقعی که داشت با خوش حالی خوش و بش می کرد بابا سرش رو تند تند بالا پایین برد و اون هم ازش تقلید کرد و الان معمولا حرکت سر بیایم اون هم پشت سر می رقصه.

 دومیش خمیازه های الکی بود! :)) جلوش چند باری به شیوه ی خنده دار خودش خمیازه کشیدم و اداش رو در آوردم .... حیرت انگیز بود! دقیقا پشت سر هر کدوم از خمیازه های من اونم دقیقا مثل من خمیازه می کشید و سرش رو تکون می داد.  

اخطار های اولیه ! :

شنیدید میگن فلانی گربه رو دم حجله کشت؟ احتمالا منظورشون از فلانی کاسکوی شما بوده! کاسکوی شما هم دفعه اولی که به دُم ش دست بزنید احتمالا چنان گازی ازتون بگیره که دیگه حالا حالا ها دلتون نخواد به دُم ش دست بزنید! (بعدا وقتی بهتون اعتماد کنه به راحتی و با خوش حالی تموم اجازه میده شما دُم خوش رنگشون رو هم ناز کنید ) بدشون میاد خب. فرض کنید نسبت به تمیزی دُم شون وسواس دارن!  اگه هم بچه کوچیک دارید تو خونه بهش حالی کنید که کاسکو یه اسباب بازی واسش نیست که بخواد پرهاشو بکشه یا چمیدونم اذیتش کنه. از بچه کوچیک ها تقریبا بر خلاف اکثر حیوون های دیگه خوشش نمیاد. وقتی که حوصله نداره باهاش ور نرید. سر به سرش نذارید که با دادش مواجه میشید و یا حتی احیانا با حمله ی ناگهانی!! کاسکوی من ٬ مارکو اینجوری ِ زیاد میونه ش با آقایون خوب نیست. به محض دیدن یه آقایی که جز اعضای خونواده نباشه پرهاش رو باد می کنه و از قلمروش ( قفسش ) دفاع می کنه. جیغ می کشه. اصلا طرف غریبه رو نگیرید که اعتمادش نسبت به شما سلب میشه. خواهشا نذارید به عنوان تفریح کسی اذیتش کنه.

از کجا بخریم؟ کی مورد اعتماده ؟ :

این سوالی بود که منم خودم خیلی جوابش برام مهم بود. فروشگاه های زیادی هستن که میگن! مورد اعتماد هستن. ولی سعی کنید از یه فروشنده ی خونگی بخریدش چرا؟ خب خیلی سادست. فروشنده هر چقدر هم عاشق پرنده ها باشه اما کاسکوی شما اسپشیالی که مورد توجه ایشون نبوده که؟ ولی فروشنده ی خونگی حتی اگه قیمتش هم در مقایسه با کاسکوهای دیگه کمی بیشتر باشه می ارزه چون اولا اون کاسکو اعتماد به نفس داره و این خیلی مهمه! ( میگم چرا! ) و دوم اینکه از شر بیماری های واگیر دار بین پرنده ها هم حداقل خیالتون راحته! و سوم و از همه مهم تر اینکه احیانا مورد بی مهری صاحبش هم نبوده. کسی که کاسکو نگه میداره مطمئنا آدم دل سنگی نیست که بخواد با پرنده ش بد رفتاری داشته باشه مگه اینکه آدم استثنایی باشه. من خودم از یه فروشنده ی خونگی خریدم و به شما هم همین توصیه رو می کنم.  

بالاخره چی کنیم ؟ آزاد بذاریمش تو خونه یا نه؟! :

نظریه های مختلفی هست برای آزاد گذاشتن پرنده توی خونه. من خودم جز اون دسته آدمهایی هستم که میگم به هیچ عنوان شاه پرهاش رو قیچی نکنید! مگه اسیری آوردید؟ اگه آدم وسواسی هستید بهتره سرپرستیش رو به عهده نگیرید و از خیر داشتنش بگذرید.  اگه توی خونتون در و پنجره زیاده بذارید یه مدت به خونه تون عادت کنه و ترسش بریزه بعد آزادش بذارید. نگران نباشید تا خودش به شما و محیط جدیدش عادت کنه ٬ از روی قفسش تکون نمی خوره. بعد از مدتی هم جاهای مخصوصی رو مورد لطفش قراره میده و میره میشینه و جیش هم می کنه! اکثرا روی تاج مبل ٬ پشت در ٬ روی دسته ی صندلی ٬ پشتی مبل . خودتون دستتون میاد کجاها واسش راحت تره. یه جایی رو هم می تونید واسش انتخاب کنید که بره و از منظره ی پشت پنجره لذت ببره.

واسه جیشش چی کنیم؟  : 

ببخشید ولی خب توقع که ندارید یه آدم جیش نکنه؟ اونا هم جوندارن و زنده و طبیعی ِ که جیشی هم داشته باشن. ولی خب متاسفانه مثه سگ ها نمیشه پوشکشون کرد تا با خیال راحت هر جا دلشون خواست برن بدون اینکه نگران رو مبلی جدیدتون یا سنگ فرش های تمیز خونه تون باشید! خوش بختانه جیششون نسبت به هیکل شون کوچیک و بی بو! اینو من یه پوئن مثبت حساب می کنم. اجازه بدید صبح قبل اینکه در قفسش رو باز کنید جیش اول صبحی شون رو توی قفس و با خیال راحت روی روزنامه ایی که کف قفس پهن کردید انجام بدن که بعدش نگید این پرنسس که گفت جیش این حیوونات دوست داشتنی کوچیکه !!

 کم کم شرطی میشه و می فهمه تا جیش اصلی کاری رو انجام نده ... از آزادی هم خبری نیست! واسه بقیه مواقع روز هم ٬ جاهایی که میره میشینه رو شناسایی کنید. یه روزنامه پهن کنید و دو طرفش یه چیزی بذارید که با بال زدن هاش روزنامه از جاش تکون نخوره. مارکو یاد گرفته به جز روی روزنامه جای دیگه ایی جیش نکنه. فقط بعضی وقت ها که بخواد حرص تون رو دربیاره ممکنه ادای جیش کردن در بیاره و با بی توجهی شما روبرو بشه ممکن هم هست که اندازه ی یه اپسیلون جیش کنه تا جیش نکرده از دنیا نرفته باشه!! :))

خواب ؟  : 

 شب ها چون تا دیر وقت خونواده م تی وی می بینن٬ براش یه پتوی نازک و سبک خریدم. که هم جلوی نور رو بگیره هم هوا رو از خودش عبور بده و در ضمن ساعت خواب خاصی داشته باشه تا این پرنده ی دوست داشتنی بد خلق نشه. اگرچه خوابش عمیق نخواهد بود تا زمانی که ما بیداریم ولی حداقل با صحنه های اکشن فیلم ها و نور اتاق بد خواب نمیشن. صبح ها هم قربونش برم تا زمانی که اهل خونه از خواب بیدار نشده باشن جیکش در نمیاد. اما از زمانی که ببینه همه ی اعضای خونه بیدارن شروع می کنه دیگه! فکر کنید یه آدم خوش صدا!!! رو که علاقه ی زیادی هم به خوندن داره توی حموم یه میکروفون بدید دستش! البته که من عاشق این سر و صداهاشم. نه فقط من که همه ی اعضای خونواده مون.

ظهر ها اگه شما بذارید اونا هم یه چرتی میزنن. و باز وقتی ببینن خونه تو سکوت کامل ِ امکان نداره میکروفون معروفش رو بگیره دستش و .... ! خیلی مراعات حال ما رو می کنه! (چشمک)

ترس ها؟ :

* از تاریکی به شدت !! به شدت!! می ترسن! چون بینایی شون در این حالت به صفر می رسه!

برق که میره ٬ حداقل یه خوبی داره!

 مارکو اگه آزاد باشه٬ مثه یه بچه کوچولو که دنبال مامانش میگرده کورمال کورمال میاد خودشو بهم میرسونه٬ میاد بغلم و از بغلم هم پایین نمیاد.  وقتایی که برق میره من بدو خودم رو می رسونم به مارکو و بغلش می کنم میارمش تو تختم. آخه وقت های دیگه انقدر لوس بازی درمیاره و هی ادای جیش کردن در میاره تا من خودم از آوردنش پشیمون بشم!!

نمی دونم مارکو تجربه ی بدی داره یا اینکه راجع به همه ی کاسکو ها این موضوع صدق می کنه. مارکو از چوب های بلند٬ چیزهای حجیم می ترسه. مثلا دسته ی تِی ٬ دسته ی جاروبرقی ٬ یا حتی میز اتو!

چیزای زیادی هستن که اونارو می ترسونه. سعی نکنید از شما یه تصویر بدی توی ذهن شون داشته باشن. به محض اینکه دیدید از چیزی می ترسن اونو ازش دور کنید. 

 

کمی هم از کاسکوی خودم٬ مارکو بگم :

 

 سابقه نداشته یه حیوونی بیاد خونمون و انقدر واسمون دوست داشتنی بشه. یعنی اصلا طوری شده که می خوایم بریم بیرون و خونه تنها می مونه هممون غصه می خوریم که زودتر برگردیم تا تنها نمونه و اون اوایل که می گفتیم : پسرمون خونه تنهاست! همه چهار چشمی نگاه می کردن که : کی؟؟ پسرتون؟؟ یا خیلی وقتا میشه که تلویزیون رو سر یه کانال شویی ٬ آهنگی روشن میذاریم که ببینه و حوصله ش سر نره. فعلا براش قلاده ایی که به پا بسته میشه نخریدیم. ولی قصد دارم بخرم تا بتونم وقتی بیرون میریم با خودمون ببریمش. اگرچه که چند بار بردیم و اصلا پرواز نکرده ( پاش رو با نخ شیرینی بسته بودم ) ولی خب کار ِ دیگه! یه موقع دیدی ترسش از محیط ریخت. عادی شد و هوس پرواز کردن کرد. ( کسی می دونه قلاده ی پا رو از کجا میشه خرید؟ من ندیدم تا حالا ) خلاصه که الان یکی از اعضای خونوادست و شدیدا هم ناراحت میشه اگه کسی وارد خونه میشه بهش سلام نده. ناراحت میشه اگه واسه ناهار٬ صبونه شام توی آشپزخونه دور هم جمع بشیم و اجازه ندیم این هم بیاد پیش ما بشینه. حتی اگه گرسنه ش هم نباشه و میان وعده ایی چیزی خورده باشه ولی حتما میاد کنار ما سر میز تا ما غذامون رو بخوریم. گاهی نوکی هم به فلفل میزنه و اگه تند باشه حرصش در میاد و فلفل رو تیکه تیکه میکنه میندازه زمین. از خیار شور بدش میاد و ببری طرفش چنان گاز میگیره و پرت می کنه اون طرف دیدنی! وقتی هم که غذا خوردن ما تموم بشه پرواز می کنه میره سر جاش میشینه.

موقعی که همه نشستیم فیلم می بینیم می دونه باید بیاد پیش کی بشینه که نازش کنه ! یه راست از اون سر اتاق پر میزنه یا میاد روی دسته ی مبل میشینه یا روی سرم!! اولین بار که لوسیدگیش عود کرده بود من یه شلوارک پام بود با اون ناخون های تیزش صاف اومد نشست رو پام! من جیغ زدم اونم یه جیغ دیگه!! الان دیگه میدونه نباید بهم شک وارد کنه :)) کم کم میاد طرفم. مثلا اول روی دسته ی مبل میشینه. بعد حالت پریدنش رو سه ساعت حفظ می کنه تا من بدونم ایشون می خواد الان روی پای من فرود بیاد . بعد مثلا اگه وسطاش یادم بره نازش کنم خیلی جدی در حالیکه سرش رو خم کرده دولا دولا میاد سرش رو میماله به سرم! یعنی اینکه یالا! یادت رفته گویا!!

اگه شرایطش رو دارید. اگه یه حیوونی می خواید که از ماهی بیشتر حالیش بشه و فرق صاحبش رو با یه غریبه بدونه و در ضمن یه جورایی هم رابطه ی عاطفی قوی باهاش داشته باشید من کاسکو رو بهتون توصیه می کنم. پرنده هایی فوق العاده دوست داشتنی هستن.

ته نوشت : دوستایی که تجربه ی نگهداری کاسکو رو دارن هر زمانی که اینجا رو خوندن می تونن نظراتشون رو تو همین قسمت نظرات با بقیه به اشتراک بذارن .

ته نوشت دو : وای! از دوستای همیشگی عذر می خوام این دفعه این قدر طولانی شد!! :)) در ضمن ٬ مرسی از احوال پرسی ها و نگرانی هاتون. من خوبم. یعنی ما خوبیم. از اول هم خوب بودیم. اون عصبانیت من مربوط بود به آدم های دور و اطراف مون. عصبانیتم یه عصبانیتی ِ که هر چند وقت یه بار عود می کنه!

 

 

گاهی وبلاگ نوشتن اونم اینجا! جایی که دیگه مثه قبل خلوت و ساکت نیست به نظرم مسخره میاد. گاهی وقت ها ٬ مثه الان٬ نفس عینهو قیر می چسبه توی گلوم و میشه یه سنگ! میشه یه بغض! و تو کنج خودم تا می خورم. قلبم چروک می خوره و درد مثه پوست می چسبه به تنم و مثه خورده شیشه تو همه ی تنم حسش می کنم.

 حرف هایی که می خوام واسه تو بگم رو مجبورم بیام واسه این صفحه ی سفید کاغد بنویسم. حرف هایی که فقط مال من و تو هستن .

 

 خیلی چیزها باید بنویسم. از بدی ِ آدم ها. از تاریکی روزها . از حس خشمی که مثه پوست به تنم چسبیده و جدا نمیشه. ولی اینجا نمی تونم. اینجا نمی تونم.

پناه می برم به دنیای درون خودم. 

 


اضافه شده :

                      بنی آدم اعضای یکدیگرند

                     یکی از یکی واقعـا گُه ترند