چشم هایم را که می بندم تو پیدا می شوی. آرام و نرم به سویم می خزی. زیر گوش َت که حالا کنار لب های من قرار گرفته تُرد زمزمه می کنم :" نه! امشب نه! " و پتو رو آروم می کشم روی خودم. تو ادامه می دهی. چشم هایم را محکم تر فشار می دهم تا تصویر تو قطع بشه ولی انگار که رابط دو سیم رو محکم تر به هم اتصال داده باشم و حالا تصویرت واضح تره! با دست های خیالم تو رو به عقب می رانَم. ناله می کنم که امشب گرفته و مغمومم. ناله می کنم و دست هایم را روی سینه ی تو فشار می دهم.

 پشت می کنم به تو و سعی می کنم فرصت دهم تا خواب من را بــِــرُباید. خواب البته که نمی تواند بیاید چون تو در من می لولی. تصویرت قطع و وصل می شود. با خودم فکر می کنم بعد از این همه دوری باید هم قطع و وصل شود. بعد از این همه جدایی و این همه دل شوره و استرس باید هم چهره ات ترکیبی باشد از چند عکس قدیمی و جدید و باید هم تصویر تو تصویر محوی باشد از پشت پرده ی اشک و حتی یادم نباشد وقتی چشم هایت می خندیدند چقدر خواستنی می شدی و حتی یادم نباشد که وقتی کنار من می نشستی عادت داشتی که با دست من روی دنده ی ماشین بازی کنی و یادم نباشد ...

باید یادم بیاید ... باید یادم بیاید ... که چطور داغی زبانت روی گوش هایم عقل و هوش از سر من می ربود٬ مثل امشب. مثل الان. می خزی به اعماق پیراهن حریر ام. حالا وقت فکر کردن به فرداست. فردا چطور بگویم " نه " به این همه خواسته های بیجای پدر و مادرم؟ نفس داغ َت می خورد به لب هایم. گـُـر میگیرم. دست هایت را که در لابلای پیراهن من انگار به جستجوی چیزیست را در دست هایم محکم می گیرم. تقلا می کنی دست هایت را از دست هایم جدا کنی . من اما فکرم مشغول بازجویی های بی انتهاست ! لب هایت را بر لب هایم مـُهر می زنی. قفل دست های من در دست هایت می شِکند و تو باز در پی یافتن گم گشته ات بر روی قلبم می روی . از لب هایم پایین می آیی و داغی نفس هایت بر گردنم آتش را بر چهره ام می نشاند. محکم با دست هایم سَرت را بالا می آورم و در محراب چشم هایت خیمه می زنم  ... از خودم می پرسم در عمیق دریای چشم هایت چیست که من این طور واله و شیدای این نگاه های عریانم؟ معجونی از عشق و شهوت می ریزی در تنم.  طاقت نمی آوری . سرت را از میان دست هایم جدا می کنی و دست هایت را در گودی کـَمرم حلقه می کنی و آرام چهره ات را فرو می کنی میان سینه هایم. لحظه ایی آرام میگیری .... دست هایم را در دریای مشگی موهایت غرق می کنم و همچون غریقی که امیدی به نجاتش ندارد وجب به وجب این دریا را می گردم. می چرخم. می نوازم و فریبت را می خورم. می گذارم نفس ات مست و یاقی ام کند. ناگهان هجوم تَنت را می یابم روی پوست و ارتعاش بی وقفه ی تنم را و افکارم در هجوم ناله ها گم می شوند و قلبم همچون اسبی وحشی بی امان می تازد و می راند و از سینه ام انگار که می خواهد بیرون بجهد. باز فریبم داده ایی پسرک چشم مشگی ام؟ ببین الان اصلا فکر می کنم به جواب های احتمالی تو به استادت وقتی می فهمد می خواهی بیایی ایران و فکر می کنم به لحظاتی که قرار است دوباره در مقابل پدر و مادر من بنشینی و به پاسخ های از پیش آماده شدمان فکر می کنم و اینکه فردا صبح .... انگشتانت را آرام از دو سوی من نرم و تُرد می کشی پایین و نزدیک لبه های انحنای کمرم که می رسی این نفس های توست و این نرمی نوازش های توست و این دستان توست و این هُرم نفس های توست و این لب های توست که یاقی ترم می کند٬ که می سوزاند٬ می گردد٬ به میانه می رسد و حالا من مانده ام و همه چیزم که از من دور شده٬ تو آن میانی و من تن لرزه می زنم زیر حجم شگرف خواستن ات و تو فرو می روی در من٬ می شوی قلب من٬ می شوی نفس های من ٬ می شوی مفهوم تمام ضربان های این بلوطکی که زیر سینه ی چپم قرار گرفته و می شوی نیاز و تمام خواسته های من٬ و تو فرو می روی در من و در لایه های درون من و من چنگ می زنم بودنت را آن میان و صدای ناله های من است که کام تو را وحشی می کند و من می پیچم به تو. به خودم. به این شب زمستانی. به این اشک هایی که بی امان از گوشه ی چشم هایم می لغزند و به این قلب ... و به این قلب که زیر حجم این همه خواهش میان این قفسه ی سینه از درد به رنج آمده و می کوبد به دنده ها و ... می کوبد به دنده ها و می خواهد که بگریزد .... از درک این همه درد! و از درد به خودم می پیچم و آرام و تُرد می گویم : نه! امشب نه! امشب قرارمان نبود ....

اثری از تو نیست ... چشم هایم را محکم تر فشار می دهم  تا خواب را حداقل امشب محبوس چشم هایم سازم  و بازهم امشب ... امشب هم مثل همه ی شب های دِگر تو نیستی ...

 

می دونستی ...

                                       

                               نه ! امشب نه! امشب قرارمان نبود .... !

 

اضافه شده : چند روزی نیستم. بستری می شم.