تا به حال به مکالماتی که من و ببری خارج از دنیای مجازی داریم دقت نکرده بودم. شاید اگه یکی به حرف های ما گوش کنه بگه جل الخالق! اینا چه دوستایی ِ که اینا دارن؟! پیچ ! مهره! لدا ! قو ! گاو مشتی حسن! گربه ! گنجیشک! این یه نمونه از مکالمات ما دو تاست.

مسیج میده : بچه خوشجله٬ دیروز تو رستوران من باید اسم یه بلاگر رو حدس می زدم که یه کاری کرده بود یا تو یه کاری کرده بودی؟ چی کار کرده بود؟ یا تو چی کار کرده بودی؟ اصلا کی بود؟ آیا من اصلا حدسی زدم؟ اصلا بحثمون چطوری تموم شد؟

نیم ساعت بعد که مسیج رو خوندم جواب دادم : اصلا به من چه که تو هوش و حواس نداری! خودت فکر کن یادت بیاد!

جواب داد : چی شد این همه وقت فکر کردی یادت نیومد بچه دماخو٬ بعد به من این حرفارو میگی؟

من : نخیرم! مسیجت رو الان دیدم. اینا همه علائم پیری ِ عزیزم!

ببری : بابا پیرت بسوزه عاشقی !  تا که تورو دیدم همه ی هوش و حواس و عقل و جوونیم رفت . حالا تو چرا یادت رفته ٬ هــــــــــــــــان؟!

من : فکر کردی خیلی زرنگی که می خوای این جوری زیر زبون منو بکشی؟ عمرا اگه بگم! اصن فک کن منم مثه تو یادم رفته! آی بسوزه این پیر عاشقی !!

ببری : عمرا که یادت بیاد! اگه یادت بود تا الان هفت هشت ده بار لو داده بودی ملوسک من! واضح و مبرهن است که به یاد نداری آبجی ٬ بیا نازِت کـــِشــُم ای زیبای خوشگـــِـلُم!

و بدین گونه با چند کلمه ی آخر این مسیج بنده ... ! شدم و بهش لو دادم!


ته نوشت: میدونم که این روزا هوش و حواس نداشته ی تو کجاست عزیزم. نیازی نیست هی عذر خواهی کنی که وسط حرفامون وقتی می بینم یادت میره لقمه ی توی دهنت رو بجویی یا نگاهت به یه جا خیره شده یا سکوت کردی حواست کجاست. می فهمم این روزا رو . هر چی باشه من بیشتر از تو دارم میون این حیوون های انسان نما زندگی می کنم.

باور کن اصلا دیگه واسم مهم نیست چی میشه. فقط می خواهم هر چی زودتر این فشار لعنتی زودتر برداشته بشه. ازین بلاتکلیفی و ازین رفت و اومدا و ازین همه انتظار کشنده ....

ته نوشت دو :  وقتی میری چادر ماشین رو بکشی ٬ وقتی جلوی همه دستات رو میندازی دور کمرم ٬ وقتی منو از پشت فرمون تنگ به آغوش میکشی طوری که کلا از سر جام در میام بیرون و میام رو صندلی که تو نشستی و داد میزنم الـــــــــــان تصادف می کنیـــــــــــــــم! یا میگم : من این جوری تمرکزم به هم میریزه بابا! و تو می خندی و میگی :" ااا ؟ مگه مرکز تمرکز اونجاست؟؟ چه جالب! " وقتی کمربند شلوارت رو که یه عالمه پیچ و تاب خورده رو توی خیابون درست می کنم و هی بهت می خندم و .... ! وقتی واسم تعریف می کنی که اون پلیس در جواب سوالت که پرسیدی ازش : " ببخشید بستنی هاگن داز کدوم ور میدون ِ ؟ " و اون جواب داده " چی؟ بستنی خاک اِنداز؟؟ " و من انقدر بلند می خندم که همه بهمون نگاه می کنن . وقتی با جدیت تموم منو میذاری سرکار و وقتی می فهمم کتکت می زنم و بینی ت رو میگیرم و فشار میدم و بعد تو میگی .... ! وقتی ... وقتی .... یک عالمه ازین وقت هاست که دلم می خواد داد بزنم. فشارت بدم. بگم دوستت دارم کچلم!  وقتی اون خانومه میاد و تو سراسیمه بلند میشی و من پقی میزنم زیر خنده و نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم و  تو الکی خودت رو با عینک من مشغول می کنی و ادا در میاری که مثلا این خنده های من طبیعی جلوه کنه! و بعد هم هی بگی نخند انقد الاخ! بگم دوستت دارم دیوونه!

دوستت دارم. اندازه ی تموم وقت هایی که من میگم ف و فقط تویی که تا فرح زاد میری و برمیگردی!

* عجب ته نوشتی شد! تو فکرم که یه وبلاگ بزنم واسه حرف هایی که یهو! به ذهنم میاد و دوست دارم یهو بنویسم! کسی ایده ایی واسه اسمش نداره؟!

  * نظرتون راجع به قالب؟ همه الان می تونن همه جای وبلاگ رو ببینن؟

 

اگرها ... (2)

 

سر نوشت : اگر از قبل تر همراه من بوده باشید٬ حتما به سوالات اینجا  جواب دادید.*

یه سری سوال جدید می خوام بنویسم. اگرچه که یه سری همراه ببری جان آماده کرده بودیم که به دو بخش زنونه و مردونه تقسیم می شد و قرار بود زنونه ها رو من در بخش خواهران بنویسم و مردونه هارو ایشون در بخش برادران دینی و شرعی بنده! که خب فعلا قسمت نشده بریم زیارت اون سوال ها!

در نتیجه من یه سری سوال دیگه میذارم اینجا که خوندن جواب هاتون - حداقل - واسه من یکی ٬ لذت بخش ِ ....


۱. اگر بخواهی از رایحه ایی یاد کنی که خاطره ایی نوستالژیک برات داره ٬ از چه رایحه ایی یاد می کنی؟ ( با ذکر خاطره مورد نظر  )

۲. اگر قرار باشه به شیطونی ترین کاری که تا حالا کردی اعتراف کنی ٬  چی میگی؟ ( توضیح ٬بدون سانسور مورد قبول نـــــــــمی باشد ) { توضیح اضافه : فرق نداره خوب یا بد. پلید یا شیطونی. کاری که بخوای اینجا اعتراف کنی! }

۳.اگر قرار باشه ده دقیقه ی دیگه هواپیمای شما سقوط کنه و تو حق داشته باشی فقط به یه نفر زنگ بزنی و ازش عذر خواهی کنی  اون یه نفر کیه؟ و چی میگی؟ (به جز پارتنرتون ها!! )

۴. اگر بخواهی از قشنگ ترین جایی که دیدی نام ببری ٬ کجا رو نام می بری؟ ( با ذکر آدرس دقیق! )

۵. اگر قرار باشه به عنوان وصیت فقط!  ۴ تا کتاب واسه ی فرزندت به یادگار بذاری٬ اونا چه کتاب هایی هستن؟

 


ته نوشت : پاسخ گویی برای سوالات قسمت اگر ... (۱) - هم چنان - برای عموم علاقه مندان٬ آزاد و بلامانع است!

 *به کامنت های همون بخش نگاهی - شاید دوباره! - بندازید. مرور همیشه خوبه!

 

 

قاتل بالفطره!

 

دوستان٬ خانوم ها و آقایون!

من به این نتیجه رسیدم که این تابستون هر چی بیشتر کِش بیاد من خلاف هام سنگین تر و بدتر میشن! مثلا فکر کن این دفعه منو به جای زندان و اطلاعات و حراست و پاسگاه پلیس و مفاسد ٬ یه سره بفرستن پای چوبه ی دار!

تو همین ترم تحصیلی گذشته ٬ به منی که حراستی ها تا حالا نگاه چپ نکرده بودن٬ حراست دانشگاه گیر داد . به خاطر چتری هام! و کارت دانشجویی م توقیف شد که فرداش بهم پس دادن.

موقع رفتن واسه امتحانات آخر ترم ٬ توی اتوبان زنجان پلیس سه تا جریمه ی بیست هزار تومنی تقدیمم کرد!

 آخر ترم هم که رفتیم و در صف اول تحصنات نشستیم و طبل های پلاستیکی کوفتیم و خوندیم! ( حالا خوش بختانه هنوز فعلا واسه این یکی احضاریه نفرستادن دم خونمون!! )

همین دو سه هفته پیش به من و دختر عمه در ماشین٬ گشت ارشاد گیر خفنی داد و بعد از بیست دقیقه چک و چونه زدن و به دلیل اینکه خان داداش گرامی در سفر بودن و تلفنش خاموش ٬ نشد که ازون مخمصه همون جا جون سالم به در ببریم. کارت ماشینم توقیف شد و ..... ! البته که دو روز بعدش برگردوندن!

بمونه که بارها و بارها قبل تر ٬ کنترل نامحسوس جریمه ام کرده بود. اما امروز دم غروب ٬  با سرعت صد و هشتاد و دو تا هیچ عذر و بهونه ایی نداشتم و هیچ جوره نتونستم بهونه بیارم و نجات پیدا کنم! فکر کن روی ماشینم ازین تابلو ها زدن٬ گفتن همین جا وایسا تا ما کارمون تموم شه و ببریم ماشین همتون رو تو پارکینگ توقیف کنیم. (دو تا ماشین دیگه هم بودن ) اون دو تا راننده ها هی عجز و التماس کردن٬ منم دیدم این آقا پلیسِ هم ازونایی باشه که بخواد به خاطر خانوم بودنم از خیر جریمه کردنم بگذره جلوی این دو تا ازین کارا نمی کنه. ریلکس رفتم یه گوشه وایستادم گفتم اکی جریمه ام رو زودتر بنویسید و زنگ بزنید واسم آژانس بیاد! ازونجایی که بنده هیچ رقمه - به یه سری دلایلی - نمی تونستم به آقای پدر زنگ بزنم٬ تصمیم گرفتم به دایی زنگ بزنم. آشنای دایی زنگ زد و قرار شد فقط نیم ساعت بنده رو به عنوان نمادی از دو بار جستی ملخک و ... ! اونجا لب بزرگراه نگه دارن و ماشینم رو همون جا توقیف کنن تا همه ببینن و متنبه بشن و بدونن که بالاخره چنگال قانون٬ قانون شکن هایی چون منو اسیر می کنه! و هیش کی هم نمی تونه از دست پلیس همیشه بیدار و چشم پاک! در بره! - گور بابای اونایی که هیزن!!- حالا فکر کن من که دیر کرده بودم ! (من کی دیر نکردم!!) کنار بزرگراه پارک کردم. کولر رو زیاد کردم. پاستیل هاریبو که ببری جان واسم سوغاتی آورده بود رو باز کردم و مشت مشت تو دهنم میریزم و با لپ تاپم بازی می کنم و صدای موزیکم رو هم زیاد کردم. یه بار اون جناب سروان ِ اومده میگه : خانوم شما چون دختری٬ استرس میگیری بقیه نگاتون کنن!!!! ما این پرده رو می کشیم رو ماشین تون!! ( یه پارچه ی سفید بود که روش عکس این ماشین های کنترل نامحسوس و اینا بود ) من که کلی خندم گرفته بود٬ گفتم : نه من راحتم! مشکلی نداره. بذارید همه ببینن متنبه بشن!! پلیس ِ یه جوری نگام کرد که انگاری یه چیز ناجور و زشتی گفتم! بعد برداشت اون پردهه رو برد تو ماشین خودش گذاشت !

خلاصه بعد از بیست دقیقه که دیگه باتری لپ تاپم هم تموم شد ( از صبح من و ببری داشتیم فیلم میدیدیم آخه ) رفتم گفتم جناب سروان! کارت ماشین و گواهینامه م رو بدید برم! کار دارم بابا ! من متنبه شدم ! برگشته میگه : بله بله دیدم چقدر ناراحت بودید!! ولی این بار شانس آوردیدا؟ بیاید خدایی دیگه تند نرید . آخه حیف شما نیست؟( قیافه ی من : ؟؟!!! ) واقعا می بینید چقدر پلیس های مملکتمون به فکر سلامتی ما هستن. آخه چرا تند میرید؟! بله بله با شما هستم!

تو دلم گفتم .... هیچی . یه حرف هایی گفتم که شایسته نیست من اونارو اینجا بنویسم. خب درسته هر کی با ببری بگرده خیلی بی ادب میشه. ولی فعلا من اینجا زیاد خودم رو بی ادب نشون نمیدم!

( اگه ببری اینجارو خوند خیلی بی ادب ِ که به من به خاطر این چهار خط فحش بده! من چیزی از کارای امروزش که تعریف نکردم که! خوبه مثلا بگم اون لباس فیلی ِ که پوشیده بود خیلی بهش میومد؟  )

حالا جالبیش اینجاس هی به من می گفت : خانوم شما دختری! آخه چرا انقدر تند میری؟؟!!

 من نمی دونم شقایق چه ربطی داره به گودرز آخه؟!! ( سلام آقای مشتی حسن! )

 

ته نوشت : امروز خیلی خوش گذشت!!  ٬٫¤¤٪¤٪*)،×٪؟>ء !! :))))))

ته نوشت دو : ببینم بعد ازینکه آزادتون می کنن که برید باید مگه امضا کنید؟؟ یه سالنامه بود که توش مشخصات منو نوشته بودن بعد زیرش هم تاریخ زدن گفتن بیا امضا کن که دیگه تند نمیری! فکر کن من رفتم امضا کردم که دیگه تند نمیرم!! حالا جدی باید اونو امضا می کردم؟ 

ته نوشت سه : من نمی دونم اگه من این دایی رو نداشتم کی می خواست این گند کاری های منو جمع و جور کنه؟! :دی

ته نوشت چهار : جدیدا با اینکه استرسم خیلی زیاد تر از سابق شده و هی همش باید به جای اینو اون جواب بدم و مورد استنطاق زیاد قرار میگیرم٬ اما نمی دونم چرا حس شوخ طبعی و بی خیالیم انقدر زیاد شده! و هی دلم می خواد تند تند بنویسم و بدون ادیت کردن در معرض عموم قرار بدم! کسی آیا می دونه چرا؟

 

 


بعدا اضافه شده : فیلم طنز جریانات دانشگاه زنجان.  +

( بغض می کنم از شنیدن جریانات اخیر. از بازداشت شدن دوستانم. از عوض شدن جای شاکی و متهم. از خر فرض شدن مردم. از فسادی که توی این طبقه هست و از ... همه چی! به قول شعله بوی تعفن داره واسمون عادی میشه! )

 

 

 

 

چون آهویی گم گشته روانم

                                      تا دام در آغوش نگیرم٬ نگرانم!

 

 

تازه عروس

 

 

* یه چیزی تعریف کنم که من از دیروز عصری تا حالا همین یادش میفتم از خنده پهن میشم کف زمین!

مادر من یه فامیل داره که ازین مدل پسرهای ناز پرورده و یکی یه دونه و خلاصه لوس و خل و چل به تمام معنا! واسش هر دختر کارخونه دار و پولدار مولداری رو که رفتن خواستگاری وهردو طرف پسند کردن  این یه بازی در آورد و .... تا اینکه شنیدیم ایشون دل باخته ی منشی کارخونه ی باباش شده! و خونوادش هم به شدت مخالف این موضوع هستن. یه مدتی خبری نبود تا اینکه همین هفته ی پیش عروسی کردن. من از عروس فقط شنیده بودم که جنوب شهری هستش. خب تو دلم می گفتم بیچاره گناهی نداره که! یعنی تقصیر خودش نبوده که تو جنوب شهر به دنیا اومده! لابد خیلی با کمالات که این آقای دوماد دل باخته اش شده!

دیروز خاله ی بزرگ من یه مهمونی زنونه گرفته بود و مثلا این تازه عروس رو پاگشاد! کرده بود. من کمی دیر تر از مامانم رفتم و وقتی وارد شدم دیدم تنها جای خالی کنار همین تازه عروس ِ . دو دیقه نگذشته بود که صدای مردونه ی کلفتی! از دهن این تازه عروس در اومد ! فکر کنم قیافه م خیلی دیدنی شد که مامانم با چشم و ابرو ازم خواست تابلو نکنم! خب من خیلی خانوما رو دیدم که بندگان خدا صدای کلفتی داشتن. تو دلم تند تند می گفتم : "پرنسس! زود قضاوت نکن! زود قضاوت نکن! "

بعد ازینکه هلهله ها و ابراز خوش حالی ها!! از اینکه من اومده بودم پایان گرفت این تازه عروس خانوم میکروفون! رو گرفت دستش و با صدای رسایی !! شروع کرد از شب اول ازدواجش تعریف کردن!

وای فکر کن اون می خواست شرح بی ناموسی هاشون رو بگه من داشتم از خجالت آب می شدم می رفتم زمین. یعنی آخه بچه مچه تو اون مجلس زیاد بود می ترسیدم روشون باز بشه!! :دی ولی جدن تو دلم این جسارت و شهامتش رو تحسین کردم و گفتم : ای ول! عجب تابو شکنی ِ این!! بین فامیل شوهر که جز تازه واردین هم هست می خواد جریانات اون شب رو تعریف کنه!!

کم مونده بود از خاله ام یه بالش و یه ظرف بستنی بخوام و دراز بکشم به خاطرات پ*و٪ر.ن ایشون گوش فرا بدم و احیانا چیزهایی هم یاد بگیرم!! :دی فقط افسوس می خوردم که صداش باعث میشه نتونم تمرکز داشته باشم و هی حواسم به صدای مردونه ش احتمالا پرت میشه.  همه ی این افکار در عرض شاید کمتر از یک ثانیه به ذهنم خطور کرد!!

این طوری شروع کرد به تعریف کردن : ( یه صدای فوق خشن مردونه رو تصور کنید که اینا رو داره بلند بلند تعریف می کنه )

همین مهمون ها رفتن ٬ ما رفتیم تو تخت ( قیافه ی همه دیدنی شده بود!! روشون هم نمیشد به این تازه عروس بگن : هُی! اینجا خونواده نشسته ها!! قیافه ی این جوون های ناکام دیدنی تر!! همه دهن ها باز مونده بود!! ) هنوز من جابه جا نشده بودم که صدای خروپف آرش رَف رو هوا ! منو میگی! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! آی حرصم در اومد! ( ده دفعه گفت!! ) بعد هی غلت زدم. خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد! هی غلت زدم بازم خوابم نبرد!! ( شیطونه می گفت یه دونه پس گردنی بزنم انقدر یه جمله رو تکرار نکنه رو اعصاب من نره! ) دیدم ساعت سه شد. یهو دیدم بو گوسفند میاد. پاشدم رفتم آشپزخونه دیدم کله ی گوسفنده اونجاس! ( اینجاش یهو همه خانوما گفتن آخی! ترسیدی؟ کاش به آرش قبل خواب می گفتی اونو از خونه می برد بیرون -اصلا توجهی به حرف خانومایی که اینو گفتن نکرد ) دیدم خوابم نمی بره. ساعت هم سه شده. از دست آرش هم که آی حرصم در اومده بود! ( تو دلم گفتم یه بار دیگه این یه جمله رو دوبار تکرار کنه دیگه میرم یه دونه میزنم پس کله ش! ) یه قورت شربتش رو خورد ادامه داد : 

خلاصه رفتم آشپزخونه و دست به کار شدم کله ی گوسفند رو پاک کردم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

وای اینو که گفت قیافه ها همه سبز شد!! فکر کن!!!؟؟؟!!!! من داشتم می مردم از خنده !!!! وای مادر شوهرش هم بودش . بیچاره سرخ شد سفید شد سیاه شد کبود شد!! خواهر شوهر این عروس ِ سعی کرد بحث رو منحرف کنه. این دختردایی بدجنس من با پافشاری تمام می خواست این عروس ِ ادامه بده !! فکر کن صحنه ایی شده بودااا!! من فقط سرمو انداخته بودم پایین هر هر می خندیدم. بعدا مامانم گفت از لرزیدن شونه هام فهمیده من دارم چه جور می خندم!!

خلاصه این عروس ِ ول کن هم نبود. ادامه داد : ( با صدای مردونه تصور کنید!!! )

آره. کله رو که پاک کردم. اومدم دیدم ساعت شده پنج! حالا چی؟ آرش هم خوابیده ! آی من حرصم در اومده بود از دستش.  هی غلت زدم خوابم نبرد. هی غلت زدم خوابم نبرد ( من دیگه فقط هرهر می خندیدماااا ) دیگه پاشدم گفتم ناهارم رو بار بذارم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! فردا پاتختی ِ وقت نمی کنم واسه آرش ناهار دُرس کنم. دیگه ساعت هشت بود که اومدم تو تخت دراز کشیدم تلفن زنگ زد. فکر کن کی بود؟ مادر جون بود (مادرشوهرش) گفت : پاشو آرایشگاهتو برو وسایلت رو بردار ناهار بیا اینجا. گفتم ای مادر جون! ساعت هشت صبحه ها؟؟! من ناهارم رو هم بار گذاشتم!! کجای کاری؟؟!

یعنی من رسما می خواستم قه قهه بزنم هی خودمو کنترل می کردم. بعد اینجاش که رسید دیگه مامان من و یکی دیگه از دختر عموهاش شروع کردن به تعریف کردن که به به! عجب عروس سحر خیزی و کدبانویی و .... این طوری مثلا می خواستن اون بیچاره خانوم فلانی کمتر سرخ شه سفید شه! :دی

منم که اصلا انگار نه انگار دیگه همین طوری از چشمهام شرشر اشک میریخت. به خدا خیلی خنده دار بود. اصلا این عروس ِ یه پارادوکس به تمام معنا ستا؟! من یه چیزی میگم شما یه چیزی می شنوید!! فکر کن این خانوم فلانی مادرشوهر این خانوم ِ ازونایی که میگه من چندشم میشه به مرغ خام دست میزنم! خدمتکارشون واسشون مرغ پاک می کنه .آشپز داتمی دارن . بعد این عروس ِ این مدلی ِ .... وای من دیگه شب اومده بودم خونه هی یادش میفتادم هر هر می خندیدم. مامانم هم دعوام می کرد که نخند! خب لابد پسره یه چیزی تو این دختره دیده که عاشقش شده دیگه! باز من هی خندیدم!!

 

 

یک سال گذشت ....

 

*کی باور می کنه که یه سال از تاریخ عروسی سیب مهربون و داداشی گذشته باشه و ما هم چنان بهشون بگیم عروس خانوم . آقا دوماد؟ جمعه شب ( بیست و پنجم مرداد ) سالگرد ازدواج این دوتا جوون بود و یه مهمونی خودمونی برگزار کردیم و یه جورایی جفتشون رو سوپرایز کردیم. خیلی مهمونی خوبی بود. دوباره مثه اون شب شده بود. و دقیقا امشب هم سالگرد روزی ِ که من و دخترخاله دو تایی به جای عروس دوماد پس فردای عروسی رفتیم ماه عسل!!!  اینجا رو بخونید.  خیلی زود گذشت.

* این جریان وبلاگم رو هم نمی دونم چی شده بود! ما که والا اصلا این کاره نیستیم بخوایم دخالت مخالت کنیم! ولی مثه اینکه قالب وبلاگم دچار مشکل شده بود. قالب رو تعویض کردم. فعلا که نه وقتش هست نه حوصله ش. حالا شاید وقتش بود بگردم یه قالب ساده تر پیدا کنم. شایدم اصلا همین موند.

* من شنیده بودم بهار معمولا فصل خواستگاری و سرک کشیدن های خاله خانباجی های عزیز واسه پیدا کردن دختر وازین صحبت هاست! گویا اشتباه به بنده فرموده بودن!

الان از هر ده تا تلفنی  که خونمون زنگ بخوره نه تاش خواستگارِ. اونم از نوع سمج و پررو! بعد جالبیش هم اینجاس هر کدومشون هر اسمی دلشون می خواد منو صدا میکنن.

یه دونه دیگه هم خواستگار عاشخ پیشه واسم پیدا شده خواهررر که میاد توی باغچه ی جلوی در خونمون گل رز! میذاره بعد به داداش کوچیکه اس ام اس میده به خواهرت بگو بیاد گل رو برداره!!! اتفاقا طرف گیتار هم می زنه می ترسم پس فردا بیاد زیر پنجره ی اتاقم گیتار بزنه و آواز هم بخونه ! یعنی سوژه ایی شده واسمونااا!

خدا همه رو شفا بده! ! !

 

طعم گس خیانت ...

 

 ۶ . برایش خبر آوردند که دخترک را حلقه به دست سوار ماشینی مدل بالا دیدند. تشخند می زدند و از عشق اهورایی دخترک به پسرک یاد می کردند. پسرک لیوان جانی والکر بلک لیبل َش را یک نفسه فرو داد و به طعم تلخ تر زندگیَ ش در حلقه های دود خیره نگاه کرد و اندیشید : زندگی شاد حق دخترکم بود.

 

 ۵. دخترک در ماشین را آرام باز کرد. زنگ در را فشرد. صدایی محزون مردانه ایی پرسید : کیه؟

دخترک با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت باز کن.

آن سوی آیفون نگاه مردد مرد دیده می شد . این بار دخترک دست مرد و گوشی آیفون را در هوا غافل گیر کرده بود.

 

۳. جنگ شد باز. بین نوسان های هوس انگیز زنانگی اش با قلبش. به فکر فرو رفت. تکلیف او چه بود؟؟ پسرک را دوست داشت. ولی می دانست آن دو هیچ آینده ایی باهم نخواهند داشت. غم گین بود. مدت ها بود دست های پسرک در دست های دخترک عاشقانه تنیده نشده بود. بارها شد که دخترک به هوای بوسه ساعت ها به لب های پسرک که از جنگ می گفت و آزادی خیره می نگریست بی آنکه بفهمد او چه می گوید و باز ... بی آنکه غرورش را بشکند و از هوای دلش بگوید آرام حرف های او را با سر تائید کرد. ولی این بار؟! مردی پاک باخته برای چندمین بار از عشقش به دخترک می گفت. دست های او را عاشقانه می بوسید. او را عارفانه تحسین می کرد. هوای تنفسش را می بویید. نگاه هایش را در هوا می قاپید. کاری که پسرک هیچ وقت - حتی در اول آشنایی شان هم -برای دخترک نکرده بود. گریه اش گرفته بود. چه کار باید می کرد؟ او که هرزه نبود٬ بود؟ دلش در هوای مرد دیگری می تپید. از خود پرسید : هنوز هم می تپد؟ بر خلاف همیشه سکوت کرد. دستانش را بر دور فرمان ماشین حلقه کرد. لحظه ایی بعد ٬ سرش را بر شانه ی فرمان ماشین گذاشت و ... بغض این چند وقته اش گریست.  به خیلی چیزها فکر می کرد ....

 

 ۲. مرد می دانست دل دخترک در گروی دل دیگری ست. با خودش فکر کرد : خوش بخت دل آن مرد.

 

 ۴. پسرک دخترک را دوست داشت. می دانست که ارضایش نمی کند. پسرک از آنِ دنیای دیگری بود. دنیای سیاست! پسرک منتظر بود کشورش آزاد شود تا عارفانه تر به دخترک عشق ورزد. پسرک می دانست چه جواهری دارد. سعی خودش را می کرد. با این حال بارها شد که دخترک گریان و رنجان از خانه ی پسرک به حالت قهر رفت . در این زمان ولی ... کشورش ... آه بله! کشورش مهم تر بود.

 

۱ . دخترک زیر نگاه های خیره ی مرد دوام نیاورد. می دانست که آن نگاه ها هیز نیستند. ولی راحت نبود. بیشتر نگاهش شبیه نگاهی بود که انگار کسی به شاهکاری هنری می نگریست. دخترک این نگاه را دوست نداشت. شاید صاحب نگاه را. شاید اگر این نگاه ها متعلق به " مرد"ش بودند سرشار می شد از لذت و احساس ولی این صاحب نگاه ....

مرد به دخترک که تند و سریع مشغول خاموش کردن لپ تاپ و جمع کردن وسایلش بود نگاهی انداخت و ژست متفکرانه ایی گرفت و سیگارش را با فندک زیپویی که روی میز بود روشن کرد و تکیه داد به سوفا. انگار داشت این اثر هنری رو نقد می کرد. لب های کلفت مرد طوری تن ظریف سیگار را در بر گرفته بود و عمیق پک می زد که دخترک نرمی و داغی لب های مرد را بر روی نرمه ی ظریف لاله ی گوشش حس می کرد . موجی از خیانت تن دخترک را در برگرفت. لرزید. تند تر به جمع آوری وسایلش پرداخت و با دستش چتری هایش را از توی صورتش کنار زد . فکر می کرد با این کار حتما از میزان شاهکار بودنش و اثر هنری بودنش کم می شود. شاید از میزان نگاه های خیره ی مرد هم .

دخترک دستش را دراز کرد که از میز جلوی مرد سوییچ ماشینش را بردارد. دست های بزرگ مردانه ایی دستش و سوییچ ماشین را در میانه ی راه غافل گیر کرد. دخترک آشکارا می لرزید. مرد به دست های دخترک نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه کرد : این دست ها هنرمندند. این دست ها ظریف و کشیده اند. طوری که انگار از خودش پرسیده باشد : حیف این دست ها نیست که به هر جایی کشیده می شوند؟

تک تک انگشتان دخترک را بوسید. بوسه اش گرم نبود . دخترک طعم سیگار را حس می کرد. گس بود. همچون خیانت. نه تلخ! نه شیرین! قادر نبود دستش را از دست های قدرتمند مرد بیرون بکشد. مرد سرش را بالا گرفت و در چشمان دخترک نگاه کرد. بلند تر زمزمه کرد : باور کن عاشقانه منتظر روزی هستم که این دست ها بر پستی بلندی های تن من سُر بخورند. لای موهای سرم گم شوند. دور گردن من حلقه شوند. حاضرم هر چیزی را که در دنیاست فدای تو کنم تا این دست ها٬ صاحب دست ها ٬ از آن ِ من شوند.

دخترک را کمی به سمت خود کشید. چشمانش نیمه باز بودند. لبانش را شکل بوسه کرد و جلو آورد. دخترک همچون آهویی رمیده دستش را از دستان مرد که به قدرتمندی سابق نبود بیرون کشید و سوییچ ماشین را در دستانش فشرد . بدون بستن دکمه های مانتویش سراسیمه از در بیرون رفت. مرد از عکس العمل دخترک تعجب نکرد. ژست متفکرانه ایی گرفت و دوباره روی سوفا لم داد و لب های کلفتش تن ظریف سیگار را در بر گرفت ...

 

۷ و آخرین اپیزود :

دخترک ِ حلقه به دست ٬ تا آخر عمر هر بار مرد به دست های ظریف و کشیده ی وی بوسه می زد موجی سرد از خیانت تنش را در بر می گرفت و طعم سیگار مارلبروی نازک مرد را بر سر انگشتانش حس می کرد. طعمی گس .....  و به کشوری می اندیشید که هرگز آزاد نمی شود ....

 


ته نوشت : حال جفتمون عالی ست. بگذریم از مسافتی که بازم بین ماست ولی خب خوبه که جفتمون تو یه تایم زُن هستیم :)

ته نوشت دو : بدی اینکه دو تا وبلاگ جداگونه داریم اینه که دعوا میشه سر اینکه کدوممون توی وبلاگ  جریان های خنده دار رو بنویسه. اُکی عزیزم. چون اون موقع سر من پایین بود و من قیافه و دهن باز اون آقائه رو نمیدیدم که چه جوری داره به دست های تو که سر من رو فشار میدادن٬ نگاه می کنه ٬ بُرد با توئه! خودت جریان رو بنویس! :دی

شمایی هم که اینو اینجا می خونی خیلی منحرفی اگه فکر ناجوری بکنی!

 بعدا اضافه شده : این یه داستانی ِ که  مدت ها بود می خواستم بنویسمش ولی فکرم متمرکز نبود . امشب بالاخره بعد از مدت ها به روی کاغذ آوردمش. به نظر شما دخترک واقعا خیانت کرده بود؟

گاهی سخت ِ در مقام قضاوت بشینیم ....

 

برای تو ...

 

سر نوشت :

می خوام یه چیزایی رو الان بنویسم که شاید مخاطب شون چند روز دیگه تازه وقت کنه اینجارو بخونه و حتی ممکنه منو دعوام کنه که آهای دختره! واسه چی اینارو اینجا نوشتی؟

ولی ازونجایی که من کمی پررو ام تا خودش نیومده می نویسم که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیره.


 

ممنونم.

می دونم این یه دونه کلمه خستگی های این چند وقته ی تورو به در نمی کنه. می دونم که انقدر فشار روی تو نازنینم بوده که با گفتن این کلمه چیزی از اون ها رو کم نمی کنه.

به خدا می دونم که واسه ایران اومدنت چقدر رفتی و اومدی و به چند جا رفتی و سرک کشیدی و چندین شب بیدار موندی و نامه نوشتی واسه افراد مختلف تا کِیس تورو خارج از نوبت بررسی کنن. می دونم که واسه همین سفر چون یک دفعه ایی تصمیم گرفتی چقدر هزینه کردی. می دونم که اصلا قرار نبود همدیگرو ایران ببینیم و تو با خونوادت راجع به این موضوع صحبت نکرده بودی و الان همشون رو یه جورایی سوپرایز کردی. می دونم که با مشکلات جسمی که واست پیش اومده چقدر سختی کشیدی و چند بار زیر آفتاب به جاهای مختلف رفتی تا زودتر کارهات ردیف بشن. می دونم که با وجود اینکه اونجا تنها بودی٬ خیلی وقت ها از دوستانت عذر خواهی کردی که نمی تونی به جمعشون بپیوندی و پیش من موندی تا خونه تنها نباشم . می دونم که پیشنهاد دوست هات رو که با ماشین می خواستن برن سرتاسر کشور یخی رو بگردن رد کردی تا این فاصله بیشتر و بیشتر بین مارو فاصله نندازه. می دونم که مهربون و صبور بودی که همه ی وقت هایی که من پشت تلفن گریه می کردم تو بغضت رو نگه می داشتی٬ مهربانانه من رو در آغوش میکشیدی و من گرمای تنت رو از این همه فاصله حس می کردم. می دونم که این فاصله بیشتر از اینکه من رو اذیت کنه تورو اذیت کرده ولی تو صبور بودی و دم نزدی. می دونم که  بخشنده و عزیزی که هر وقت من سست و لج باز می شدم انقدر به من نیرو و انرژی می دادی که من تموم سختی ها رو از یاد می بردم. می دونم که واسه به دست آوردن من چه کارهایی که نکردی. می دونم که برای اینکه بیای ایران هم رو ببینیم چقدر داری هزینه می کنی . می دونم که برای اینکه زودتر کارهامون راست و ریس بشه چقدر تو نقشه چیدی . همه ی اینا رو می دونم. می دونم که با گفتن ممنونم هیچ کدوم ازین خستگی ها از تن نازنین تو در نمیاد بیرون. فقط می تونم دل گرمت کنم. واسه وقت هایی که تو کانتر بازی می کنی و من لوس میشم یه فکر اساسی کنم. می تونم بیام ماساژت بدم. می تونم توی چشمهای مشگی خوشگلت نگاه کنم و بگم مرسی. ازینکه این قدر دوستم داری. ازینکه بلیط برگشت نگرفتی. ازینکه دلهره ی لحظه ی بازگشتت رو هنوز نرسیده به ایران ندارم. ازینکه هستی. ازینکه از تو فری شاپ زنگ می زنی و از من اسم عطر مامان رو می پرسی و من بگم قلبم! نیازی نیست اون عطرو بگیری هانی! و تو بگی ساکت باش دختره! گازت میگیرما؟؟!! یه دونه صد میل ِش رو دارم میگیرم. بهت بگم مرسی . ازینکه سعی می کنی خودت رو بیشتر از پیش تو دل مامان بابای من جا کنی . بهت بگم مرسی بابت چیزهایی که خودت می دونی و من دلم میخواد فقط بین من و تو بمونه. بهت بگم مرسی که این قدر خوبی. بهت بگم مرسی. نه به خاطر اینکه فردا صبح تهرانی. به خاطر اینکه با اون همه مشکلات کاری و دانشگاهی و سلامتی جنگیدی و پیروزمندانه زنگ زدی و خبر اومدنت رو بهم دادی و من بیشتر از پیش بهت ایمان آوردم.

جز یه دوست دختر ساده و معمولی که تازه الان کارت ماشینش هم در مصادره ی گشت ارشاده و سابقه دار!! میشه٬ چیز دیگه ایی برات نیستم. ولی تو برای من همه چیزی. تو معنی هر لغت عاشقانه و عارفانه ایی هستی که هر کسی دلش می خواهد تورو ٬ خیال تورو ٬ فقط برای لحظاتی در قلب خودش داشته باشه. مرسی.

از بابت همه ی این اشک هایی که همین الان از چشم های من به شوق دیدار تو لب ریز میشن ممنونم.

 تو به من امید دادی. شوق دادی. شور دادی. زندگی دوباره ایی دادی. تو پروردگار منی. تو خالق تموم احساسات منی. می دونم که با این کلمه های زمینی نمیشه از تو تشکر کرد. می دونم که نمی تونم ازت تشکر کنم بابت همه ی زحماتی که فقط این چند وقته ی اخیر کشیدی . فقط این نوشته قدر دانی بود از تو. تویی که فرشته ایی. تویی که مسبب لذت دقایقی!

 فردا وقتی ببینمت ٬ پوست تنت رو بیشتر از هر وقت دیگه ایی دوست خواهم داشت. پوست نازنین تو زیر آفتابی رنگ گرفته که تو به خاطر سفر به ایران هر روز توی گرما به جاهای مختلف رفتی و اومدی. پوستت بیشتر از هر وقت دیگه ایی محتاج ناز و نوازش و محبت های منِ . اگه یه بار دیگه بگی وای! الان قیافه م دیدنی شده! منو دیدی خودتو نزنی به اون راه که منو نمی شناسی و اینا! من می دونم با تو آآ پسره؟؟!  

 

*فردا صبح علی الطلوع معشوقه ام در آغوش من خواهد بود و من حضوری ازش بابت این همه مهربونی٬ این همه عشق٬ این همه صبوری تشکر می کنم.

*از شماها هم ممنونم. از همه ی شماها که لحظاتی که غمگین بودیم دلداری مون دادید و امروز که شادیم٬ کنارمون هستید و لب خند رو روی لبهامون دیدید. واسه تک تک تون٬ آرزو می کنم که خنده هاتون از ته دل باشه و به هر چیزی که دلتون می خواد برسید.

* یه چیز دیگه ! مشکلات عدیده ایی هم چنان پیش رومون هستن. هیچ کدومشون هنوز حل نشدن. تنها مشکلی که حل شد دیدارمون بود و این سرمستی و خوش حالی من فقط به همین دلیل ِ. فکر نکنید حالا همه چی یه هو و همزمان باهم حل شد!؟ نخیر! بیاید یه کمی زندگی رو ساده بگیریم. خوش حالی هامون عمیق تر میشن. من این روزها به خاطر اینکه بالاخره بعد نزدیک به پنچ ماه همدیگرو می بینیم خوش حالم. که کم چیزی نیست.

 

 

 

تیک تیک، تیک تیک لحظه ها از دور تورو میاره ....

 

هیچ دقت کردید که یه آهنگ تو زمان های مختلف چقدر می تونه رو مود آدم تاثیر داشته باشه؟

مثلا راجع به من٬ آهنگ فرودگاه اندی این طوره. روزهای قبل که در فاز افسردگی به سر می بردم این آهنگ فقط اشک روونه ی صورتم می کرد و غم تو چشمام لونه می کرد و ... سعی می کردم اصلا تو فولدرهام هیدن ِش کنم که نبینمش.

این روزها ... 

         این روزها ٬ شدم یه گلوله انرژی. لب خند از روی لب هام جدا نمیشه. اون شب وقتی خبر اومدنش رو پای تلفن بهم داد پشت چراغ قرمز بودم. حواسم نبود که شیشه پایین ِ . یعنی اصلا فکرشم نمی کردم چنین خبری رو قراره بشنوم که شیشه رو بدم بالا. چنان جیغی زدم که حداقل تا شعاع دو کیلومتری همه به ماشین نگاه می کردن. اصلا دست خودم نبود که جلوی اشک هام رو بگیرم و خنده و اشک هام باهم قاطی نشن. دیگه ازون لحظه به بعد همش این آهنگ فرودگاه رو دارم با صدای بلند گوش میدم. واسم مهم نیست چند روز ایران می مونه. واسم مهم نیست که چند روزش رو می تونیم کنار هم باشیم. واسم مهم نیست که آیا می تونیم باهم بریم سفر یا نه. هیچی هیچی دیگه واسم مهم نیست. فقط می خوام ببینمش. حتی شده یه روز. حتی شده یه ساعت . حتی شده یه لحظه. انقدر دل تنگشم که دیگه بقیه چیزها و بقیه روزا رو نمی بینم. فقط می خوام که ببینمش. روی پاهام بند نیستم. خیلی کار دارم. خیلی زیاد. یعنی اصلا نمی دونم چه کارهایی دارما؟! ولی خب دیگه ... دارم همش دور خودم می چرخم و بدو بدو می کنم.

شنیدید میگن " پایان شب سیه سفید است " ؟ خدا کنه این جملهه واسه ماهم کاربرد پیدا کنه!

 

الهی نامه : خدایا. خودت از همه چی خبر داری. خودت می دونی. باهات حرف هام رو زدم٬ بارها و بارها. باهات اتمام حجت کردم . فقط می خوام اینجا جلوی بچه ها شاهد بگیرمت. قَسَمِت بدم. به هر کدوم از بنده های صالحت . که این دفعه خرابش نکن. از دیشب دوباره دارم خوب غذا می خورم. دیشب بعد مدت ها خوب خوابیدم. دوباره می خندم. دوباره اخلاقم عین قبل ترها شده. خرابش نکن. خواهش می کنم. خب؟

 

ته نوشت : مژدگونی شما سر جاش محفوظِ عزیزم! :))

 

 

عنوان ندارد . . ...

 

    قبل ازینکه به معشوقه اش بپیونده٬ میره جلوی آینه که موهاش رو باز کنه. کلیپس آبی رو در میاره و به موهای مواجش که دورنگه توی آینه یه نگاه میندازه. امروز چقدر این موهاش رو خوشگل بسته بود تا به چشم دلدارش بیاد. نفس می دوئه و میشه یه گلوله و راه گلوش رو می بنده. هی به خودش نهیب می زنه که هُی! دختر! تو قول دادی! اشکـــَت را قورت بده! ولی نمیشه. ناخوداگاهش انگشت اشاره اش را بالا میاره و توی آینه توی عمیق دریای لرزون چشمهاش خیره میشه و چند بار انگشتش رو حرکت میده و لبانش یه تکون خفیفی می خورن ٬ می خواد یه چیزی بگه ٬ بالاخره از ته گلوش یه صدایی در میاد لرزون ِ ولی محکم ِ .... میگه : "خدایا! نمی بخشمت اگه حسرت گذروندن این روزها رو به دلمون بذاری! " و توی آینه گم میشه . غرق میشه. یادش میاد قول داده که زودی بهش بپیونده. با یه تیکه پنبه سیاهی های حاصل از ریختگی اشک از چشمهاش رو پاک میکنه و بازم یادش میاد ... غرق میشه توی اون ریزش آب و آغوش اون .... در حالی که توی چشم هاش زیر شُر شُر دوش آب نگاه می کرد به دخترک گفته بود : من این عریانی چشم هات رو دوست دارم. این دو چشم زیبا رو که با هیچ رنگ و لعاب صنعت٬ جلا ندادی رو . چشم هاش می سوزه. نمی دونه از اشک ِ یا از ریمل سیاهی که توی چشم هاش رفته. به لباس صورتـــــــــــی کمرنگش که روی صندلی گذاشته دست می کشه .... و از اتاق میره بیرون. درب حموم رو آهسته پشت سرش می بنده .

 

دخترک در حالی که یه دسته از موهاش رو توی انگشت اشاره ش میپیچه به اون کسی که پشت خط تلفن منتظر جواب دخترک ِ میگه  : " نه نمی تونم بیام. "  یه غمی توی صدای دخترک موج میزنه.

-...

-" آخه امشب مامان بهاره اومده. همه قراره شام بریم بیرون." و بعد از اندکی مکث می خنده و میگه : " ای آره! "

-...

-"باشه٬ باشه. مرسی. به شماهم خوش بگذره ...  ایشالله باشه یه مهمونی دیگه .... " و بازم میخنده و آروم قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمهاش میریزه رو پاک می کنه .... 

با لباس صورتی کمرنگش و موهای بلند نیمه خیسش آروم میره میشینه پشت صندلی پیانو و به حجم کتاب های انبوهی که امشب باید بخونه فکر می کنه.

چند لحظه بعد ٬ پیانو همراه با دخترکی که لباس صورتی کمرنگ پوشیده و موهای نیمه خیس دو رنگش روی شونه هاش رها شده٬  تو سکوت خونه گریه می کنه .

 


ته نوشت بعدا اضافه شده : این فقط یه داستان بود .

 

شرحی بر آنچه گذشت!

 

ممنون.

این روزها تنها کلمه ایی ِ که در جواب احوال پرسی های بقیه میگم. نمی دونم خوبم یا بد. نمی دونم چه اتفاقی پیش میاد. و همین ندونستن ِ که کمی اذیت کننده ست. تقریبا برنامه های سفری من همشون در حال حاضر به دلایل خیلی خیلی مسخره ایی کنسل شدن که قسمت عمده ایی ازین دلایل برمیگرده به همون " جبر جغرافیای " لعنتی که همه ی ما جهان سومی ها به خصوص ما ایرونی ها درگیرش هستیم. میشه گفت هر آن چیزی از اعتقاد و ایمان به معجزه داشتم در وجودم کشته شده. خیلی بیشتر از پیش نسبت به آداب و سنن ایرانی ها دلزده و متنفر شدم .  نه اینکه از اتفاقاتی که در این چند وقته حادث شدن اطلاع کاملی نداشته باشیم. بالقوه بودن. فقط ما دعا می کردیم که بالفعل نشن که از شانس ما همشون همزمان باهم! از بالقوه بودن دراومدن و خلاصه می تونم بگم که هستیم!

نه اینکه از دوری و جدایی خرسند باشیم ٬ نه! ولی همین غم٬ غم شیرینی ِ ... خیلی خیلی خوش حالم که این غم ٬ غم دوری ِ و نه غم تلخ و منفی که هر کسی ممکنه توی یه رابطه ایی دچارش بشه.

می دونم که حتی با وجود داشتن چنین غمی ٬ من خوش بخت ترین دختر دنیام. ( حالا هر دختری که ادعای خوش بختی می کنه می تونه بیاد همین جا باهم دوئل کنیم! :دی  کم چیزی نیست که من قلب اون پسره رو تصاحب کردم که! )

 

ته نوشت : اگر کسی مکالمه ی تلفنی ما دو تا رو بشنوه٬ قطعا به جنون جفتمون رای میده. طوری حرف می زنیم که انگار الان ببری رفته نونوایی و معطل مونده که دو تا نون بگیره یا سه تا! و من  .... !

نمی تونم که خب ریز مکالماتمون رو براتون توضیح بدم که؟! ولی همین قدر بدونید که پشت تلفن فقط ع٪خ٪ش بازی می کنیم و تموم مشکلات و پرابلم هایی که واسمون به وجود میاد رو حواله می کنیم به .... نداشته ی من! :دی

ته نوشت دو :  دیروز دقیقا پنجاه و چهار دقیقه موبایل به موبایل و مستقیم ما باهم صحبت کردیم! آخر این دوره بیچاره شدم اساسی!! هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم! شماره حساب بدم خدمتتون؟

 

چشم هایش ... *

 

                                                                         

  چشمها

               چون كه به یاد می آورند، به یاد می مانند. و چشمانند؛ یعنی می چشمند آنچه را كه چشیده ایم. اینجا صحبت از نگاه نیست، یا اگر هست، صحبت از نگاهی به نگاهی نیست. صحبت از نگاهی است به صاحب این نگاه. صاحب، صحبت، اما صاحب ِ صحبت نه؛ بلكه صورت ِ صاحب ِ صحبت.

 (ص و ح می آورم كه ببینی چطور سحر می كنند و حسادت كنی... و ببینی كه از "صبح" می گویم. هنگامه ی باز كردن چشمان و به یاد آوردن شب .. و طعم لب هایش ...  و دگر چه؟ نرگس مست چشم هایش!)

 

*   چشمان معشوق را من به شما نمی گویم. خودتون برید ببینید، و اگر دیدید برای كسی تعریف نكنید. این چشمها در تعریف می میرند. در نگاه اما جان میگیرند. معشوق نه شیرین است و نه فرهاد ٬چون نام ندارد. چشمهایش نمی درخشند،‌ بلكه ماتند. و عاشق، مات ِِ همین ابهام، كه هر جور به آنها نگاه می كند، جور دیگری نمی بیند. همیشه همونند: نا آینه. دست نیافتنی.

*        
   چشمان عاشق اما در هوای صبحند و خواب ندارند. به پلكهای سرخ و مردمكهای بازش نگاه كنید. آنجا كه چشم عاشق هست، همیشه باد می وزد. مقابل او پنجرهای هست كه او به آن نگاه می كند. به منظره ی پشت پنجره نه؛ به پنجره. پشت پنجره شاید، مثل آن داستان قدیمی، دیوار بلندی باشد. اما پس این باد از كجاست؟ این هوای لطیف صبحگاهی
...

*
  این چشمانی را دیده اید كه پی ِ چیزی می گردند؟ اگر چشمان عاشق مدادی دارد و منظره می كشد، چشمان جستجوگر پاك كنی دارد. او چه چیزی را پاك می كند و چه چیزی را می گذارد؟ این را از "پرسش" او بپرسید. پرسش او، از فرط میل، دلیل نگاه است: دریچه ای كه جستجوگر از پس آن می نگرد. او چیزی هم می بیند؟ بله. چیزهای دقیق و نقره ای رنگ. سیماب! او میل خود را می بیند. بازتابیده در سیمای آّب
...

*
  چشمان مهاجم و وحشی. آنها كه برخلاف تصور صاحبانشان، به زیر نقاب رنگ، نقب نمی زنند. بلكه روی هر چیز را رنگ تازه ای می زنند از میل برهنگی. میلی به رسوایی ِ‌ او و حریم خصوصیش. سرانگشتانی دارند و كنار می زنند هر چه را، از جامه و دكمه و شرم. من اتفاقاً این حمله را بسیار دفاعی می بینم. ترسی می بینم از تحملی كه این وحشی ندارد، برای نگریستن به ژرفای گودال. پس چشمهایش را می بندد و می پرد. همین است كه این چشمها همیشه جفت پا فرود می آیند. بی ملاحظه و شدید. جنایتكارند، اما، این جنایت زاده ی معصومیت آنهاست. نیازی به گفتن نیست... برای پوشیدن است كه در می آورند
.

*
  چشمان بازیگر را هم بگویم... او كه می خواهد معشوقه ی بی چون وچرای میدان بازی باشد. تهی می شوند این چشمها در میلی كه همان فراتر رفتن نگاه ماست: چشمهایم را نگاه نكن. تنَم را ببین.به عمق چشم هایم نگاه نکن. به خط و لعابی که به چشمانم داده ام بنگر! چشمهایم را بگذار در تاریكی ِ سن بمانند و نگاهَت كنند. او از چشمان تماشاگر سیر نمی شود. از جذبه ی این چشمها مست می شود و می رقصد و چشمانش...، چه خالی اند! خیالِ نگاه هستند تنها
.

 

*
  چشمان تماشاگر، اما، همیشه می بینند. ما و منظره را از میان انبوه رفتارها و گفته هایمان باز می شناسند. مایی كه در میان این همه خط و رنگ از خودمان هم پنهانیم. از میان تماشاگران، او كه نظاره گر شدن را یاد می گیرد، ژرف می نگرد. این چشمها دیگر خودِ نگاهند. نهایتِ نگاهاند... پس، بینهایت!

 

 * ته نوشت یک : اسم نوشته ام رو که معلومه از اسم چه کتابی گرفتم دیگه ؟

** ته نوشت دو : به نظر شما چه جور چشم های دیگه ایی داریم؟

 

 

 

راستش زیاد حال و حوصله ی نوشتن ندارم. جمعه برگشتم خونه اما مثلا دارم خستگی در می کنم و هر از چند گاهی تن خسته و بی حوصله م رو می کشونم پای کامپیوتر و یه چند خطی از وبلاگ های دوستان رو می خونم و بعد دوباره می خزم توی تختخواب و ... می خوابم! مثل معتادها شدم. خستگیم مثه خیسی و نمداری یه پیراهن نخی ِ که از گرمای تابستون چسبیده به تن و آدم رو اذیت می کنه. خستگی این چند وقته ام فراتر از خوندن چهار تا دونه کتاب درسی و سر جلسه امتحان رفتن ِ . میشه گفت تخلیه کامل انرژی شدم که با تلفن چند دقیقه ایی که آخرش میشه پونزده دقیقه کمی از انرژی و شادابی سابق بهم برگردونده میشه. حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. از آموزشگاه بهم زنگ زدن و چهار تا کلاس بهم دادن. من اِن تا بهونه آوردم. حتی با مرخصی بیست روزه ی من هم موافقت کردن اما باز من زیر بار نرفتم. حتی مدیر آموزشگاه غیر مستقیم گفت که اگه این ترم نیای دیگه ترم بعد عذرت رو می خوایم بازم گفتم نمی تونم بیام. داشتم باز بهونه جویی می کردم که وسط حرف هام تلفن رو تاقی کوبید و دیگه هم زنگ نزد! فکر کن یه مدیر آموزشگاه چقدر بی شعور و بی فرهنگ می تونه باشه که وسط صحبت های کسی تلفن رو روش قطع کنه؟! البته به نفع من که شد. من اصلا دیگه حال و حوصله ی اینکه یک ساعت و نیم جون بکنم آخر سر هم پول بنزین ماشینم در نیاد رو نداشتم. ولی خب باعث شد به بی شعوری یه آدم نسبتا تحصیل کرده پی ببرم. خوش بختانه این تابستون مال خودمم. قرار ها داشتیم. برنامه ها چیده بودیم که خب ... کنسل شده. نمی دونم چی پیش میاد. طوری ِ که از برنامه ی یه هفته ی دیگه مون خبر نداریم. یهو دیدید من هفته ی دیگه سر از امریکا درآوردم و براتون نوشتم که آره من الان نیویورکم. یا شایدم هفته ی دیگه سر از افغانستان درآوردم. در هر صورت برنامه مون باز و امیدوارم که جور بشه . تقریبا همه ی اونایی که از رابطه ی من و ببری خبر دارن می دونن که ما چه برنامه هایی چیده بودیم و چطوری برنامه هامون کنسل شد و حالا الان با دیدن من شروع می کنن به فین فین کردن و آبغوره گرفتن که آخی دلت تنگ شده؟! و ازین حرف ها و این ها بیشتر اعصاب من رو خط خطی می کنه . نمی خوام بغضم جلوشون شکسته بشه و از طرفی الان در خلوت و تنهایی های خودم با ببری شدم مصداق آدم هایی که اشکشون دم مشکشون ِ. حساب کنید چقدر برام سخته که کسی از دوری و فاصله و دل تنگی بگه و من بغضم رو مهارکنم که نکنه جلوی نامحرمی شکسته بشه! خلاصه که این روزها دل و دماغ درست و حسابی ندارم ....

ته نوشت :

دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چرا جای چنگول های من پشت کمر تو خودشون باید خوب بشن؟؟ اصلا اونا حق ندارن خودشون خوب بشن. من باید خودم خوبشون کنم. همون طوری که من به ناخون انگشت اشاره ام اجازه ندادم که خودش خوب بشه.

 

برای ثبت در تاریخ

 

 

     به تاریخ پست قبلی که نگاه می کنم یه سری خاطرات شیرینی زیر زبونم میان که خودمون اون روز از بس دپ و افسرده بودیم فراموشش کرده بودیم. همون روز موقعی که من سراسیمه و ناراحت داشتم برمی گشتم خوابگاه موقع عبور از عرض خیابون سرم با یه میله ی آهنی قطوری برخورد کرد و اندازه ی چند دقیقه گیج و منگ به آدم هایی که حالم رو می پرسیدن فقط نگاه می کردم و بعد هم عینهو یک خر نسبتا فهیم از عرض خیابون رد شدم. فقط یه تصادف کم داشتم که خدارو شکر به خیری گذروندم. اصلا یادم نمیومد کجا این اتفاق افتاده فقط تونستم به یه ماشین بگم دربست و خودم رو پرت کنم توی ماشین تا خوابگاه و تو اتاق وقتی بچه ها سر باد کرده ی من و چهره ی رنگ پریده م رو دیدن مستقیم منو بردن درمانگاه. همه می دونن از لوس بازی و ســِرُم زدن بدم میاد ولی فشار ۷ ام و اصرار شدید دکتر باعث شد که تن به سرم زدن بدم و با یه سر باد کرده و یه کیسه پر از مُسکن های قوی بر گشتم خوابگاه.

تقریبا توی این چند روزه انقدر غصه خوردم که کسی نمی دونه جز خودم و خودش. عملا نه غذا می خورم و نه خواب درست حسابی دارم. نمی دونم دوری از خونه و خونواده ست یا این اتفاق هایی که این چند وقته در حال حادث شدن هستن. امروز بعد ازینکه وزن خودم رو اندازه گرفتم و با کاهش دو کیلو ! فقط در عرض این چند روز٬  خودم رو دیدم متعجب شدم. دو کیلو واسه من لاغر مردنی بیست کیلوئه!

از یه طرف این مسایل و از طرفی عمل جراحی که در پیش رو داره من رو حسابی بیشتر از پیش عصبی و افسرده کرده. امروز با مامان نزدیک دو ساعت صحبت کردیم. راجع به این اتفاق هایی که دارن حادث میشن. مامان هر دومون رو به صبر دعوت کرد. میگه زمان خیلی چیزا رو مشخص می کنه. چیزی که همه این چند وقته هی بهم میگن. اما ... نمی دونم ....

تیر ماه داره می گذره. رفتیم توی چهار ماه. گاهی وسوسه میشم برم یه جایی بنویسم که هیش کی منو نشناسه و اونجا هی غر بزنم! هی غر بزنم! هی غر بزنم تا وقتی با تو چت می کنم و آهنگ " من از خدامه " علی عبدالمالکی رو باهم گوش میدیم من هی تند تند بغضم جلوی تو نشکنه و آبروم نره و .... همین!

 

یادت هست می گفتم:

                          بوی شراب می دهد تـَــنت؟!

کاش آن روزها

                          سرمست تَرم می کردی

که می کـــُـشَدَم

                          ملال هشیاری!

 

 

 

یک کمی حالم بده. نمی دونم چه حکمتی هستش که همه ی درها داره بسته میشه!

نمی دونم باید به این معتقد باشم که حتما دلیلی هست و من بیشتر ازین ها اصرار نورزم یا اینکه معتقد به این باشم که حالا که دری هست و قفلی بر روش باید کلیدش رو پیدا کنم و به زور در رو باز کنم؟!

کمی در مونده ام. کمی حالم گرفته ست ....

امتحانام آخر پنج شنبه ی دیگه تموم میشه. تا اون موقع ....

ته نوشت : از اینترنت خونه ی دوستم دارم استفاده می کنم. از نظر اخلاقی صحیح نیست که زیاد روی خط بمونم.

 

شرح حال نویسی پراکنده!

 

 

۱. حذف شد! فقط حیف باشه که بلیط من کنسل شد! :دی

۲.راجع به این کامنت های اخیری که من از دو سه نفر دریافت کردم مبنی بر دونستن فرق بین ادبیات خلوت و ادبیات جمع. فکر کنم تو کامنت آخر توضیح دادم. اکثر کسانی که نوشته های من رو می خونن با طرز نوشتن من آشنا هستن. مهم نیست که طرز فکر من از نظر شما درست ِ یا غلط! از نظر خودم چیزی که مهم ِ این ِ که من به کارم ایمان دارم.  قبل تر ها هم توی وبلاگستان چنین موضوعی مطرح شده بود که آیا باید ادبیات خلوت رو به جمع کشوند یا نه. اگر اون بحث ها و نظرات کسانی که موافق بودن رو بخونید می تونید به یه جمع بندی کلی از نظر من هم برسید. همون قدر که من مختارم احساساتم رو بر روی صفحه بنویسم شما هم دقیقا همون قدر مختارید که بخونید یا نخونید.

۳. بالاخره من و ببری به آرزوی دیرینه مون رسیدیم. قرار بر این گذاشته بودیم که اول بچه مون رو به دانشگاه بفرستیم و بعد به فکر ازدواج خودمون دو تا باشیم. این اتفاق میمون افتاده و دختر نوگلمون سال سوم دانشگاه شده! سحر دختر گلمون  ِ که اینجا رو هم جدیداها کشف کرده و می خونه و دیگه تو اتاق مون همه از شرح حال بی ناموسی های ما خبر دارن !

۴. آخرین باری که من و ببری باهم سفر رفتیم خرید آن چنانی که نکردیم. برای مامان هامون بلوز جفتی خریدیم که واسه جفتشون کوچیک بود!! و البته واسه من هم شالی خریدیم. که سلیقه ی زرافه جونم بود. آوردمش زنجان. بچه ها که هی کلی به سلیقه ی خوبی که مومو م داره حسودی می کنن اون هیچی! ولی اسم شال رو گذاشتم ببری م* ! هر وقت دل تنگ که میشم بچه ها دیگه می دونن دیگه! بدو شال رو میارن میگن ببری بیا بهش یه حالی بده! و جالب اینجاست که این تلقین ها خیلی تاثیر مثبتی روی حس و حالم داره. تاثیر درمانی این شال حتی روی سرگیجه و سرماخوردگی مختصر هم به سوئیت ثابت شده است! توصیه می شود به تمامی پسرها که یک عدد شال ( ترجیحا مدل شال من ) برای دوست دخترهاشون - نامزدهاشون٬پارتنرهاشون- بخرن که مواقع دل تنگی و دوری و اشک و گریه و شنود آهنگ های غمگین و حتی موقع خواب! کاربردهای فراوونی داشته باشه!

۵. نمی دونم. یه کمی موندم. که دعا کنم که بهت یه نوبت طول و درازی بدن که تو مجبور به انجام اون کار ِ بشی یا دعا کنم که زودتر من امتحانام رو بدم و پرواز کنم به سمتت؟؟

۶.رابطه ام با بعضی دوست های وبلاگ نویس شکل تازه ایی به خودش گرفته. کم کم این پرنسس خجالتی و گوشه گیر داره خون گرم و اجتماعی میشه. ساسوشای گلم که تو اون روزهای پر استرس دقیقه به دقیقه حال من رو می پرسیدی .نانی نازم. که قربون مهربونی هات بشم و آخر سر هم ممول خانوم که با هندی ها مشکل داری :دی  مرسی که تو این روزها با تلفن و اس ام اس جویای حالم بودید و بهم انرژی مثبت می دادید. دوستتون دارم.

۷. مامان تعریف می کنه موقعی که منو حامله بوده خوابم رو می بینه. و آرزو می کنه که دخترش شبیهه این دختر کوچولو بشه. موقعی که منو توی بغلش میذارن اشک می ریخته و خدا رو شکر می گفته. من که تلفنی کلی دوری این چند وقته و کمی دلخوری که بود رو رفع کردم ولی میشه ازینجا هم بگم که چقـــــــده دوستش دارم؟؟

۸. خاله جونم ( همون خالهه بود که اون دختر و پسره رفته بودن خونشون و رو سوفاشون ... وای وای وای! آره همون! ) زنگ زده بود به من تبریک بگه. میگه ایشالله سال دیگه این موقع تبریک گفتن این روز بهتون دست بده اگه تا الان دست نداده! :دی یادت باشه من آخرین نفری بودم که سال آخر تبریک گفتما؟! ( البته با شک و تردید داشت تبریک می گفت ها؟! ) من و ببری هم کلی خندیدیم! :دی

۹. نگاه هات ... نگاه هات ... دوستت دارم پسرک. با مامان امروز راجع به حرف های دیشب مون حرف زدم. مامان سوپرایز شد! هاهاها! مرسی که هی منو سوپرایز می کنه بچه دماخوم که به قول بچه ها من تورو از تو تخم مرغ شانسی پیدا کردم! حرف های دیشبت کلی بهم انرژی مثبت تزریق کرد. مرسی.

۱۰. بازم عذر می خوام. از دوست هایی که به من لطف دارن. نمی تونم هر بار میام کافی نت به همه سر بزنم. ولی کامنت هاتون رو می خونم. ممنون از تمام عزیزانی که برام کامنت میذارن و وقتی من صفحه ی وبلاگم رو باز می کنم با نوشته های روحیه بخش شون مواجه میشم. ممنونم.

 

 

 

همیشه همین طوری ام! نه منظورم به " لحظه های آخر رفتنم که میشه انقدر بد اخلاق و عبوس و جدی میشم که نگو و نپرس." نیست. منظورم به همینه. که دوست ندارم به جز شما چهار پنج شش هفت نفری که اینجا را خوندید بقیه هم اشک های من رو ببینن.

یک هفته ایی این پرنسس غرغرو ناپدید میشه. دل تنگ ِ . بر می گرده .

 

 

 

    یاد اون روزی افتادم که ... تو بزرگراه همت نه نیایش شرق٬ با صد و چهل تا داشتم میومدم و عجله داشتیم و تو یهو دستت رو گذاشتی روی پام! از لاین یک کم کم اومدیم لاین دو. بعدش لاین سه! بعدش هم زدیم بغل. البته بغل بزرگراه٬ نه بغل هم! اگرچه که تو پارکینگ چند روز قبل ترش حسابی از خجالت هم درومده بودیم ولی خب اون روز تو شلوغی پنج شنبه غروب نمیشد ... نتیجه گرفتم هر وقت عجله داشتیم ٬ عجله نداشته باشیم! با خیال راحت به عشق بازی برسیم بعد حرکت کنیم که منجر به تصادف بقیه ماشین ها باهم دیگه نشیم!  

 

   

  

ته نوشت : وای من انگیزه می خوام واسه خوندن درس های این ترم! یعنی در این حد اوضاع درس خوندنم فجیع شده ! یعنی نیس از ترم اول احساس کردم (یم) هممون لیسانسه های این مملکت شدیم رف پی کارش! دیگه این یکی دو ترم باقی مونده رو داریم تو سربالایی با دنده سه میریم و لیسانس نداده دستمون رو همانند انرچی! هسته ای حق مسلم خود می دانیم!! این تابلوئه رو هم که نوشته با دنده سنگین حرکت کنید نمی بینیم.

 

هـــِی پسره!

                تو دیگه نمی خواد منو دوست داشته باشی!

                                                          من تو رو اندازه ی هردو تامون دوستت می دارم !


ته نوشت دو : بلی! و اینگونه می شود که یک انگیزه ی خفنی برای درس خوندن پیدا می کنیم وحشتناک!

 

 

یعنی برای همیشه رفت؟

 

    حس نوشتن نداشتم و ترجیح می دادم در رویای خوش شبانگاهی ام غوطه ور باشم تا چیزکی نوشته باشم! ولی وقتی خبر رو خوندم شکه شدم! شوکه شدن نداشت ولی برای منی که مرگ رو خیلی دور می بینم -حداقل برای کسایی که یه عمر با نوشته هاشون زندگی کردم - خبر٬ شوکه کننده بود!

کمی دل و جرئت می خواهد برای باور کردن مرگ اویی که با قلمش جادو می کرد و از همه کس و همه جا بریده می شدی و فقط تو بودی و دنیایی که او برات ساخته بود !

طعم گس و تلخی رو زیر زبونم مزه مزه می کنم .....

                                                                                "او"  هم رفت! 

 

 

    

      * خدمتتون عارضم که از تمام دوستان بستگان آشنایان آن مرحوم تقاضا مندیم اگه بهش لطف داشتن این یکی  رو لینک بفرمایند و به ایشون اطلاع دهند تا در اسرع وقت کمال تشکر و سپاسگزاری رو به جا بیاورند. ضمنا مجالس زنانه نیز در همین مکان تشکیل می شود. با حضور خود بازماندگان آن مرحوم - پرنسس - را قرین رحمت بفرمایید. خدایش بیامرزدش!

 

سلام!

 

یک دو سه! امتحان می کنیم.

من آدم بشو نیستم که نیستم! هی مدام در حال نقل و انتقال و اسباب کشی از این خونه به اون خونه ام!

این دفعه به خاطر پیلترینگ! پاشدیم اومدیم اینجا!

 پرنسس هستم.

دو دره باز!

 

     اینجانب پرنسس. معروف به خانوم دو دره باز! از همین تریبون اعلام می کنم که متخصص درس حذف کردن٬ کلاس نرفتن ٬ تعطیل کردن دانشگاه ٬ شایعه پراکنی در خصوص تشکیل نشدن کلاس ها٬ غیبت کردن - به صورت مکرر - ٬ پیچوندن و در کل٬ استاد مسلم **** تو درس و مشق و دانشگاه و نمره و مدرک و امثالهم هستم!!

واقعا گـِـل بگیرن در اون دانشگاهی رو که من نمره الف کلاسش هستم ! و قرار هم هست هفت ترمه درسم رو به امید باری تعالی تموم کنم و از شر نفرین های هم خوابگاهی های عزیزم خلاص شوم* .

 

* نفرین می کنن دیگه!  ( از مزایای دوست شدن با مدیر گروه و خانومش! )

 ** پرونده ی پست قبلی هنوز بسته نشده !

 

 ****  دوباره برگشتم به همون شیوه زندگی سابق! مامان و بابا پنج شنبه برگشتن. من مامانم رو خیلی زیاد دوست دارم.  

 

اگرها .... (1)

 

یه چند تا سواله . اگه عاشق بودی. هستی و یا به عشق احترام میذاری لطف می کنی که جواب بدی. معلومه که جواب مشخص و از پیش معلوم شده ای هم ندارن دیگه؟!

۱. اگر بخواهی این عبارت رو کامل کنی چی میگی :  " زندگی بدون عشق .... " ؟

۲. اگر در جمعی بخواهی به " او " با اشاره بفهمونی که دوستش داری چی می کنی؟

۳. اگر از تو بپرسند مهم ترین عامل دل سردی تو عشق چیه چی میگی؟

۴.اگر قرار باشه هیجان انگیز ترین حرفی رو که تا به حال کسی به تو گفته رو یاد آوری کنی به یاد چه جمله ایی میفتی؟

۵. اگر می تونستی از رمانتیک ترین لحظه ایی که تا به حال با هم داشتید فیلم برداری کنی٬ کدوم لحظه رو انتخاب می کردی؟

 

 * دلیل اینکه این سوال ها رو پرسیدم : از همدیگه یاد بگیریم. بهمون که یاد نمی دن. هیچ وقت به ما نحوه ی ابراز علاقه به همراه٬ دوست پسر/دختر ٬ همسر رو یاد ندادن. درسته هر کسی به شیوه ی خودش " دوست می دارد " ولی بهتر نیست به بهتر شدن رابطه هامون - شاید هم رابطه های آینده مون - کمک کنیم؟  با دونستن شیوه هامون برای عشق ورزی و دید هم با عشق آشنا بشیم. افق دیدمون رو وسیع تر کنیم. و در آخر اینکه لحظه های خوب عشق رو با هم Share کنیم. من دوست دارم که از لحظه های رمانتیکی که آدم ها داشتن یه فیلم داشته باشم. این فیلم رو میشه نوشت. حداقل theme فیلم رو که میشه دونست؟ حالا ازین جا به بعد بیاید سانسور نکنیم. خب؟ خب! :)

 


بعدا اضافه شده : این مطلب مربوط به وبلاگ قبلیم به تاریخ سی و یکم اردی بهشت بود که بعد از انتقال به این وبلاگ به دلیل ارزشی که برای کامنت های این نوشته قائل بودم٬ همه ی کامنت هارو کپی پیست کردم. اگر در زمان فرستادن کامنت ها ایرادی مشاهده می کنید بر من ببخشید. :)

 

 

حالا درست که من هی غر زدم. هی غر زدم و توپیدم از دل تنگی و سختی های زندگی مجردی. ولی خدائیش الان که خوب نگاه می کنم می بینم حداقل الان خود ِ خودم هستم!

وقتی با خودم بلند بلند حرف می زنم و کسی دنبال آدرس یه روان شناس نمی گرده ٬ وقتی از خیال پردازی های فانی ام شاخ در میارم ٬ وقتی یه دل سیر به افکارها و فانتزی های ذهنی م می خندم ٬ وقتی رو سوفای هال کتاب به دست و تلویزیون روشن تا صبح خوابم می بره ٬ وقتی ساعت خوابم به نظر بقیه آدم های زنده ی دور و برم ٬ به هم ریخته ولی تازه خودم به این نتیجه رسیدم که ساعت خوابم تنظیم شده ٬ وقتی با آبی پوش می خوام حرف بزنم و پشت تلفن با خیال آسوده ازینکه مامان اتاق بغلی نیست و من هی می تونم اسم اعضای ممنوعه ی بدن رو بلند بلند بگم و کِــــیف کنم ٬ وقتی همه ش گرسنه ام باشه چون هیچی غذا نخوردم ٬ وقتی با یه آهنگ رمانتیک وسط هال جلوی چشمان متعجب مارکو قــِر کمر میام و گاها دیده شده حتی سعی می کنم سالسا برقصم ٬ وقتی داداش راجع به کسی ازم سوال می پرسه و من با خیال راحت میگم : هان٬ همون *****؟؟  ٬ وقتی قراره آخر ترم بیست واحد امتحان بدم بعد همش چسبیدم به این کتاب هایی که همشون رو جوییده جوییده کردم و به خیال خودم نشونه گذاری تا حتما قبل از تموم شدن ترم بخونمشون ٬ اصلا وقتی نوشته های ثبت شده ام توی این وبلاگ یک دهم نوشته های ثبت موقتم باشه ٬ وقتی به این نتیجه برسم که بعضی وبلاگ می نویسن ٬ من لاگیدن بر وزن ل=ا *ص ی×د.ن ! ٬ وقتی هر وخت که دلم خواس با آبی پوشم رفتیم تو تخت من ٬ وقتی داداش میگه من شب دیر میام خونه ٬ منم خیلی راحت میگم باشه داداچ هر جور که راحتی ٬ وقتی بدون شلوار و کلا لباس می تونم در سطح خونه تردد کنم و واسه خودم جلوی تی وی لــَم بدم و آلوچه قرمز بخورم با نمک٬  وقتی دیگه اصلا نگران اومدن دزد و قاتل و قاچاقچی نیستم و شب ها تا صبح به شب زنده داری مشغولم و به این نتیجه می رسم که شب رو گذاشتن واسه کارهای مفید!! و اصن واسه چی آدم شب ها باید بخوابه؟ ٬ وقتی دوست جونه از زنجان زنگ می زنه که کوشی پس؟ چرا نیومدی باز؟ صدای خواب آلودم رو صاف می کنم و کله ی زرافه ی آبی پوشم رو می چپونم زیر پتو که نکنه دوستم ازون طرف خط ببیندش! و با مثلا غم بزرگی که در دلم رخنه کرده ! میگم از قطار جا موندم! - در حالی که اصلا بلیط نخریدم -  و وقتی میگه خب پاشو با سواری بیا! میگم نـــــــه! هوا اینجا افتضاح بارونیه! جاده ها خطرناکه! و بعد هم تو دلم دعا می کنم که هواشناسی گوش نده! وقتی تصویر این روزهایم یک پرنسس قوز کرده ی پشت کامپیوتر نشینی ست که همانجا غذا - هله هوله - می خورد ٬ همان جا کتاب می خواند ٬ همان جا تلفن حرف می زند٬ فکر می کند ٬ انتظار می کشد ٬ زندگی می کند ٬دست تو دماغش! می کند و بعضی ها ازین حالت او عکس میگیرن!! * و اگر نیاز به دستشویی هم نبود همان جا .... !

این ها همه یعنی اینکه این روزها پرنسس نرمال تری هستم. حالا هر چقدر هم به این روزهای گرگینگی ام نزدیک باشم.

* جرئت داری یه دونه ازون عکس های به قول خودت بی ناموسی من رو بذار اینجا تا همه ببینن که من دست تو دماغم نبود! والله! آدم این روزها جرئت نداره دستشو ببره طرف لب دهنش!

 ** تازه اگه خیال این داداچ کوچیکه نبودا؟ یه تیریپ سفر هم با این ببری جان می رفتیم. دو تایی. باهم!

*** در رابطه با پست پیشین : اصلا خوشم میاد بذارمتون سر کار. مشکلیه؟ یه دو دیقه از پای این کامپیوتر پاشده بودما؟!

 

 ته نوشت بعدا اضافه شده : توی تقویم عشق مون یه ضربدر قرمز می کشم روی روز بیست و هشتم اردی بهشت ماه که دوباره و بیشتر از پیش عاشقت شدم. زیرش هم می نویسم : عطش! زیر عطش هم می نویسم : تولدش مبارک! زیرترش هم می نویسم : قرارمون دو دیقه بعد! دیگه کجا؟! بین خودمون بمونه ! 

 

 

یه لحظه گوشی ....

                                بر می گردم!

 

 

پرنسس غرغرو می شود!

 

   به جون خودم قبل اینکه برم همه ی جای خونه رو حتی حموم و دستشویی رو شستم و تمیز کردم. گفتم الان این پسره برداره دس ِ دوس دخترشو بگیره بیاره خونمون دختره نمیگه : اَه اَه! عجب خواهر شلخته ایی داری؟؟  صبح باید ساعت شش حرکت می کردم من تا خود ساعت یک و نیم مثه چی! کار کردم. ظرف های موندمون رو شستم. همه جارو جارو برقی زدم بعد چون دسته ی این بخار شور مزخرف سفت بود و دستم درد میگرفت می خواستم تا ته فشارش بدم٬ مجبور شدم همه ی خونه رو زمین هاشو با دستمال و به صورت نشسته دستمال کشیدم. حتی رفتم توی کمد رخت خواب هارو هم تمیز کردم گفتم نکنه دوست دخترش شب بخواد بمونه اینا بیان یه بالش بردارن !  وای نمیدونید چه کزت طفلکی شده بودم. تازه همه ی قاب عکس های خونمون رو که نزدیک به یه گالری میشه رو هم تمیز کردم! اومدم کیکی رو که سیب مهربون پخته بود بذارم توی یخچال که دیدم ای داد! یخچال مون پر از خوراکی هاییه که ما نخوردیم و مونده و تو این چند روزی که من نیستم خراب میشن. ساعت دوازده و نیم تازه به یحچال تمیز کردن افتادم!! و آخر سر این کوزت بی نوا یک چرکولکی شده بود دیدنی! ساعت دو به حق کارهای نکرده رفتم دوش گرفتم و اومدم تو تخت. مگه خوابم می برد؟!

همه ی اینارو گفتم. تا برسم به امروز که برگشتم و دیدم خونه بازار شام پیشش لُنگ میندازه. نزدیک به هفت تا پتو بالش تو هال جلوی تی وی - البته به صورت تا شده - ( زنگ زده بوده همه ی دوست های دانشجوش اومده بودن )خونه پر از پوست تخمه و آجیل. بعد دیدم زمین انگاری خیس ِ ولی خیس نیست و لکه های روغنی نزدیک به در ورودی غوغا می کنه. زنگ زدم به داداشه میگم اینا چی ان؟ میگه هیچی. دستمون خورد به اسپری پیف پاف. پیف پاف افتاد زمین سوراخ شد؟!!!!! دیگه ما هم همه جارو پیف پاف زدیم!! من هم باور کردم!!! 

از ساعت شش که رسیدم خونه ٬ تا هفت و نیم کمی استراحت کردم ازون موقع هم همانند یک کوزت مهربان و فداکار افتادم به جمع آوری خونه چون فردا شب احتمال زیاد مهمون داریم و من از ساعت یازده صبح جمعه میرم مهمونی و نیستم تا شب بخوام جمع کنم. وای اگه بدونید الان چقدر خسته ام! تازه هنوز یک عالمه کار دیگه هم دارم. اگه بگم چی بهم می خندید! پس نمی گم. وای خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. نبودشون رو خیلی احساس می کنم. این داداش کوچیکه که هیچی! ساعت ده شب میره تو اتاق در رو می بنده می خوابه. منم که تا صبح عین چی توی جام لرز میگیرم و حتی از صدای باز و بسته شدن در خونه ی همسایه از خواب می پرم. زیر بالشم یه قیچی گنده گذاشتم و بغل تختم یه چاقو گذاشتم تیغه اش اندازه ی قد خودمه! شونصد تا تلفن هم موقع خواب میذارم دم دستم که رِدیالشون رو بزنی صدو ده رو میگیرن!! با همه ی این تدابیر امنیتی باز شب ها خوابم نمی بره و همش نگهبانی میدم! کافیه یه صدا بشنوم تا بی خواب بشم و تا توی ذهنم دزد و قاتل و قاچاقچی و آدم ربا و متجاوزین بعثی و امریکایی و فرانسوی! های مربوطه رو نکشم و خیالم راحت نشه٬ خوابم نمی بره! شب ها خواب تصادف می بینم. تصادف های وحشتناک. همش از خودم می پرسم یعنی نبودن مامان و بابام توی خونه انقدر مهم بود و خبر نداشتم؟ بعد با ناباوری و نگرانی خودم سرم رو تکون می دم و میگم آره.

خیلی خسته ام. کلی هم از کارهای خونه مونده هنوز. میوه های روی میز خراب شدن و دلم نمیاد بریزمشون دور. دست تنهام. مامانم نیست. بابام امروز نبود تا بیاد ایستگاه راه آهن دنبالم و خودم با یه ماشین دربستی تا خونه اومدم. رسیدم٬ خونه سوت و کور بود. یه کمی بغض دارم که این همه کار رو دست تنها دارم می کنم. به هیش کی هم نمی تونم بگم که شب ها می ترسم . یه عالمه لباس کثیف جمع شده و من یادم نمیاد مامان گفت ماشین لباس شویی رو چه درجه ایی کار می کنه؟ کجا باید پودر بریزم؟ آب باید چند درجه باشه؟ از هیش کی هم روم نمیشه بپرسم چون گیر میدن که پاشید بیاید اینجا بمونید کلا! توی این دو روز یک عالمه ظرف نشسته جمع شده که بازم من خنگ ازون روز که مامان اینا رفتن همه ی ظرف ها رو با دست شستم. اتاق خودمم به هم ریخته ست. باید دوش هم بگیرم. مارکو دیروز از صبح بیرون بوده و رفته یکی از بامبو های مامان رو تا ته جویده و ریخته زمین! پشت مبل بزرگه ی پذیرایی پر شده از جیش های مارکو که باید بسابمشون و جون ندارم! وای! از کار کردن با چرخ خیاطی وحشت دارم و این لبه ی مانتوم رو هم باید واسه شنبه پس دوزی کنم. فردا شب مهمون داریم. من کمبود خواب دارم. من خسته ام. دلم می خواد خودم رو واسه بابام لوس کنم . من سه روزه با مامان بابام به دلیل این اختلاف ساعت لعنتی نتونستم حرف بزنم . من گرسنمه هنوز. من دارم غرغر می کنم! من حوصله ندارم! من مامانم رو می خوام! :(   

بعد از نوشت : می دونم عزیزم. می دونم. می دونم که الان اینجا رو بخونی دل مهربونت پر میشه از نگرانی. که چرا اینارو تا الان به تو نگفته بودم. باور کن الان یک دفعه همه ی اینا سر ریز شد. می دونم که تو هستی. می دونم که تنها نیستم. اما امشب که تو رفته بودی جیم و من تنها بودم و این همه کارو دیدم یک دفعه دلم گرفت. لوس ِ تو که هستم همیشه. واسه بابا یه جور دیگه لوس میشم. دلم ازون مدل لوس شدن ها خواسته یــــِـی هو! 

 

عاشق اینم ....

 

اینی که تو به پهلو دراز بکشی و دست راستت روی گودی ِ کمر من باشد و من کنارت به پهلو بخوابم و سرم را روی دست چپت بگذارم و پایم را روی پای چپت بیندازم و با دست چپم پَس کله ات توی موهایت را میلیمتر به میلیمتر کاوش کنم و باز دَمم را روی صورتت احساس کنم و هر چند دقیقه یکبار بپرسم که دستت درد نگرفته و تو ترجیح بدهی درد نگیرد و همینطور یکسره به چشمان ِ من عشق و زندگی هدیه دهی و من نفس هایم به شماره بیفتند از داغی لب های تو و اصلا نفهمم که زمان به کجا می رود و برای چه می رود تا اینگونه شود که از پاراسِیل جا بمانیم ......

 

ته نوشت : امشب شب تولد بابایی منه. از همین جا یک عالمهه بوس و ماچ و گاز و لیس و بغل و قلقلک - از همونایی که فقططط من بلدم و به خنده می ندازمت - واست می ذارم تو هواپیما می فرستم بیاد پیشت. من و دانی زنگ زدیم از پشت تلفن شعر تولد رو براش خوندیم. هوا بس شدید سرده اونجا.

 حیف باشه نبودی تا اون بنزه بود؟ قول دادم با حقوق معلمیم برات بخرمش؟ امسال می خواستیم اونو بهت هدیه بدیم!! دیگه نبودی دیگه!!موند واسه یه وخت دیگه! ما هم اونو همین شبونه پسش دادیم دیگه! :)

کدبانو می شویم!

 

    از اول گفتم من نمیام. دانشگاه رو بهونه کردم و گفتم غیبت هام همین جوری زیادن. دیگه یکی دو ماه هم که نرم باید همه ی واحد هارو حذف کنم و آخر سر هم ترم بی ترم. بابا گفت : اشکالی نداره. عوضش یه آب و هوایی عوض می کنی . ولی مرغ من یه پا داشت. نرفتم.

این یه هفته انقدر تند و زود گذشت که نفهمیدم چی شد. دیشب موقع بغل کردنشون وقتی می خواستن از بغلم در بیان بیرون٬ انگاری سلول های بدنم کـــِــش میومدن. هی به خودم سلقمه می زدم که نکنه این بغض لعنتی موقع حرف زدن من رو لو بده! که من هنوز دختر کوچولوی بابایی هستم. تموم سعی خودم رو کردم که وقتی داشتم از بغلشون بیرون میومدم چشم هام رو نبینن که در کمتر از سی ثانیه پر از اشک شده . صدام رو صاف کردم و به زور دو تا کلمه حرف زدم که فقط ببینن صدام صافه و توش بغضی نیست. برای چندمین بار - و آخرین بار - بغلشون می کنم . نمی تونم تصویر سوار شدنشون به هواپیما رو ببینم. عادتمه. خیلی سعی کردم که بغضم رو قورت بدم و اشک هام از تو چشمام معلوم نشن٬ ولی خب٬ نشد. یه خورده معلوم شد. اون لحظه دلم می خواست باهاشون برم و بی خیال دانشگاه بشم. وقتی که رفتن و سیب مهربون پشت سرشون آب ریخت٬ دل من هم هُری ریخت پایین. دلم تنگ شده. از همین الان. دیشب تا دم دمای صبح بیدار بودم و خونه رو جمع آوری می کردم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم و مشغول غذا پختن به شیوه ی سنتی! از کله ی صبح گوشت قیمه شده رو تو قابلمه کمی تفت دادم و بعدش هم گذاشتم بپزه که واسه ظهر قیمه پلو آماده شده باشه. دیگه ظهر غذا حل شده بود! ظهر هم داداش بزرگه و سیب مهربون اولین مهمون های ناهار من بودن و از دست پخت من چشیدن. چون پرواز مامان اینا مستقیم نبود٬ از صبح سه بار باهاشون حرف زدم اما یه چیزی انگار کمه.

ته نوشت یک:

 امروز پیشنهاد کار* تو یه استودیو موزیک بهم شد. فعلا که گفتم نه. قرار شده باز فکرهام رو بکنم ببینم نظرم عوض میشه یا نه. حالا موندم ... الان از صد در صد جواب منفی ٬ سی درصدش مثبت شده. می خوام دوباره تو جو موزیک و پیانو قرار بگیرم. حالا شب با عشقم و مامان و بابا هم مشورت کنم ببینم اونا چی میگن. 

* پیشنهاد کار نواختن تکه هایی از آلبوم یک آقای تازه کار پاپ خوان است که خودشان هم دستی در آهنگ سازی دارد هم سرودن شعر و هم تنظیمات صدا و هم خوانندگی و هم  ..... خلاصه همه کاره خودشان هستند! احتمال قریب به یقین جواب منفی خواهد شد  آمد.

ته نوشت دو :

چی؟ قسر در رفتی؟؟ 

ته نوشت سه : یه ماه پیشا چند تا بازی دعوت شدم. انقده موند و ننوشتم تا بیات شد. شرمنده.

 

جوگرفتی از نوع حاد!

 

سر نوشت خیلی خیلی بی ربط :
ازین قرص جوشان ها بود کوچیک بودیم مریض میشدیم می خوردیم؟ ( من عاشق مزه شون بودم و اون فیس فیسی که تو دهن می کرد ) دامپزشک پودرش رو واسه مارکو تجویز کرده. هر یک گرم تو یک لیتر آب. از عصری داشتم هی با مقیاس های مختلف یک گرم رو آزمایش می کردم. تازه اون یک گرم رو هم باید به چهار قسمت مساوی تقسیم می کردم که تو یک چهارم لیتر آب حل کنمش. دست هام بوی اون قرص های جوشان رو گرفته بود بدجور. عصری شیطونه می گفت برم این ویتامین رو تو آب حل کنم بخورم بعدش هم احتمالا تارهای صوتی م تقویت می شد صدای طوطی در می آوردم!!  

 * الان دقیقا دلم می خواد میز رو گاز بگیرم با این سوتی دادنم! ( دندون هام هم که تیز! )

این ترم بعد از کلی جینگولک بازی و دروغ های شاخدار و جعل بلیط مسافرتی و اینا موفق شدم که یک ترم مرخصی ازین آموزشگاه کوفتی بگیرم! خب تا اینجاش که خیلی خوبه! سه روز پیش رفتم آموزشگاه یک سرکی بکشیم و بگیم ما از سفر برگشتیم ( الکی! ) و آماده ی کادو گرفتن روز معلم هستیم و خواستید برید سفر من هم از سفر برگشتم و اینا! ( معمولا سفرهای یک روزه زیاد میرن که خوش می گذره ) که دیدم ای دل غافل! اینا همگی مشغول آماده کردن دپارتمان مخصوص کودکانان هستن! دیگه رفتم اون یکی شعبه ی مخصوص کودکان و مشغول دید زدن که خانوم شیره! گفت خانوم ح یادمه شما نمره های شاگرداتون رو روی طرح های جالب کامپیوتری تحویل آموزشگاه می دادید٬ آره؟ منم جو گیر شدم جلوی همه خیلی با افتخار و مدل این ایموته تو یاهو هست پلک می زنه؟! اون مدلی گفتم آره و این طرح هاشو از تو اینترنت خودم میارم و با فتوشاپ روشون کار می کنم و اسم بچه هارو هم می زنم زیرش. خانوم شیره گفت : خب پس خیلی خوبه. بی زحمت بردار اون طرح هارو بریز روی سی دی برامون بیار ما ازشون تو نقاشی هایی که داریم می زنیم در و دیوار کمک بگیریم. خدا کنه آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره! باز این دهنم رو بی موقع باز کردم گفتم : خیلی خوبه. کمبود نیرو دارید من می تونم بیام هاااا؟!! خانوم شیره هم فوری گفت آره آره! عصرش سی دی رو بــِرن کردم و بردم دادم و برگشتم و قرار شد شنبه صبح ( یعنی فردا ) برم آموزشگاه کمک. تا اینجاش هم مشکلی نیست. نیم ساعت پیش مسیج اومد برام از طرف یکی از همکارهای سابقم که چشم دیدن منو نداشت! ( این خانوم سابقه دارترین معلم تو اون آموزشگاه بود بعد زمانی که من رفتم یه سری از کلاس های این خانوم رو دادن به من که سر ایشون خلوت تر بشه. کم کم طوری شد که همه ی کلاس هاش رو دادن به من . سیستم این خانوم هم طوری بود که با مادر بچه ها ارتباط برقرار نمی کرد مادر ها هم شاکی می شدن از دستش ! یعنی اصلا عدم محبوبیت ایشون به من ربطی نداشت. و یکی دیگه از دلایلش این بود که من ابتکار زیاد داشتم . نمونه ی آخریش همین اعلام نتایج بود که من هر دفعه با یه شیوه ی جدیدی نمره ها رو می زدم رو برد و این خیلی چشمش دنبال طرح های من بود ) آره داشتم می گفتم که مسیج داد که خانوم ح فردا میاید آموزشگاه دیگه؟ منم خوش حال و خندون زدم که بله! :) واسم جواب نوشت که : سی دی که داده بودید آموزشگاه الان دست منه. من یه سری طرح ها رو مناسب واسه اجرا شدن می دونم. اگه طرح های بیشتری دارید فردا بیارید.

اول تو دلم گفتم : زنیکه پررو! اون طرح هارو من همه رو با کلی وسواس جمعشون کردم حالا میگه یه سری ازونا خوب بودن! فولدر مربوط به طرح های کارتونیم رو تو کامپیوتر باز کردم خودم با نگاه مشتری دوباره ببینمشون که ...... !

 به جز عکس های کارتونی که قرار بود فقط اونارو بزنم ٬ تمام طرح های آماده شده واسه نمره های بچه ها هم توی اون فولدر بود و من ندیده زدم سی دی بـــِـرن بشه. یعنی همه ی طرح ها هلو برو تو گلو! همه ی طرح ها آماده که اسم بچه ها و نمره هاشون نوشته بشه! یعنی هیچی دیگه! سوتی خفن!  یعنی اون لحظه -و همچنان الان!- کارد می زدید خونم در نمیومد! اصلا اشکالی نداشت که طرح هام رو یه همکار دیگه میدید و شاید هم ازشون استفاده می کرد. ازینکه اون همکار از شانس همونیه که همش داره زیر آب منو می زنه ناراحتم.

 خدا کنه آدم رو سگ بگیره اما جو نگیره!!

اگه خواب نیاد سراغمون .....

 

    ازون آدم هایی نیستم که فکر می کنن اگر فلان کارو در فلان تاریخ انجام ندن گناه بزرگی مرتکب شدن. ولی خوشم میاد. فرق نمی کنه این " فلان کار " چیه. فرقی نمی کنه " فلان تاریخ"ش چیه. اعتقاد ندارم که فلان روز " باید " مراسمی اجرا بشه و اگه نشه آسمون به زمین میاد. اعتقاد ندارم که حتما و حتما برای عید باید خونه تکونی انجام بشه و ممکنه حتی اگه به خودم باشه اگر اتاقم - خونه ام- تمیز باشه و احتیاجی به تمیز کردن نداشته باشه انجامش ندم و بی خیالش بشم. ولی خوشم میاد. اعتقادی به مناسک جمعی ندارم. ولی از ولوله و هیاهویی که بین مردم می افته خوشم میاد. عاشق شلوغی خیابون ها نزدیکی ها عیدم. عاشق هیجانی هستم که به زیر پوست این مردم خسته و تنبل می دُوه. ولی ادعا نمی کنم که از فراموش کردن روز تولدم توسط دوستانم دلم شکسته نمی شود. هر چقدر هم اعتقاد نداشته باشم ٬ ولی دوست دارم روزهای مهم را. سالگرد روز خاصی که بین دو نفر مهم شده ٬ تولد ٬ ازدواج٬ روز مادر ٬ روز پدر ٬ عید٬ شب یلدا٬ چهارشنبه سوری ..... حتی سالگرد های مذهبی را اگرچه هیچ اعتقادی به بن و ریشه اش نداشته باشم! که باعث می شود امروز با دیروز فرق داشته باشد. که باعث می شود روز تولد با روزهای دیگر فرق داشته باشد. که باعث می شود وقتی امروز درست یک ماه شده ٬ با بقیه روزهای سال یک فرقی داشته باشد. و من عاشق این تفاوتم و به هر قیمتی که شده باشد حاضرم بهایش را بپردازم. فرقی نمی کنه که این روز خاص برای خود من مهم باشه یا برای بهترین دوستم یا برای مادرم یا ..... ! مهم اینه که  " من " می خوام که برامون فرق کنه. هر سال همین جوره. دوست دارم انقدر اون روز رو اسپشیال کنم که مزه ی اون روز مهم توی خاطر و ذهن طرف حداقل تا چند روز بمونه. بالاخره باید به این سیصد و شصت و پنج روز سال یک جوری هیجان تزریق کرد یا نه؟ اگر همه ی روزهای سال یک جور و یک نواخت باشند که دیگه  فاتحه ی هممون خونده شده ست!

 خوشم میاد اگه یه جور حتی روزشمار واسه این روزها بذارم. دوست دارم هیجانش رو. دوست دارم مزه ی رسیدنش رو. انگار مزه ی انتظارش شیرینه. براش نقشه ها می کِشم. خودم رو موظف به رعایت قوانینی که خودم نوشته ام می کنم. حتی هر چقدر هم دل سردم کنند مهم نیست. مدام به خودم یاد آوری می کنم که مهم این است که این روز مهم برای دوستت یه روز به یاد موندنی خواهد شد حتی اگر فرسنگ ها فاصله داشته باشید و حتی اگر .....  مهم این است که من سعی خودم را بکنم. ولی خب . . . . .  :)

 

ته نوشت بی ربط :

درک مال عقله. عشق مال قلب. وقتی عشق کسی لگد مال میشه درک هم زایل میشه.

ته نوشت دو بی ربط : این بستنی های جدید کاله رو خوردید؟ لا مذهب ها آدم دلش نمیاید بذاره توی فریزر بمونن!  یه دونه این کوکی شکلاتیش* خیلی خوشمزه ست بعد این بستنی وانیلی با تکه های شکلات. من تو یک نشست عصرانه دو تا یک لیتری ازین بستنی ها رو هُلُپی می بلعم!

کوکی شکلاتی بستنی شکلاتیه با تیکه های خامه! ( وای دهنم آب افتاد! ) که هر از چند گاهی هم یه کوکی های کوچولو میاد زیر دندون هات که وسط شون پر شده از دارچین به گمونم. خلاصه خیلی خوش مزه ست از دست ندیدش!