شرح حال نویسی پراکنده!
۱. حذف شد! فقط حیف باشه که بلیط من کنسل شد! :دی
۲.راجع به این کامنت های اخیری که من از دو سه نفر دریافت کردم مبنی بر دونستن فرق بین ادبیات خلوت و ادبیات جمع. فکر کنم تو کامنت آخر توضیح دادم. اکثر کسانی که نوشته های من رو می خونن با طرز نوشتن من آشنا هستن. مهم نیست که طرز فکر من از نظر شما درست ِ یا غلط! از نظر خودم چیزی که مهم ِ این ِ که من به کارم ایمان دارم. قبل تر ها هم توی وبلاگستان چنین موضوعی مطرح شده بود که آیا باید ادبیات خلوت رو به جمع کشوند یا نه. اگر اون بحث ها و نظرات کسانی که موافق بودن رو بخونید می تونید به یه جمع بندی کلی از نظر من هم برسید. همون قدر که من مختارم احساساتم رو بر روی صفحه بنویسم شما هم دقیقا همون قدر مختارید که بخونید یا نخونید.
۳. بالاخره من و ببری به آرزوی دیرینه مون رسیدیم. قرار بر این گذاشته بودیم که اول بچه مون رو به دانشگاه بفرستیم و بعد به فکر ازدواج خودمون دو تا باشیم. این اتفاق میمون افتاده و دختر نوگلمون سال سوم دانشگاه شده! سحر دختر گلمون ِ که اینجا رو هم جدیداها کشف کرده و می خونه و دیگه تو اتاق مون همه از شرح حال بی ناموسی های ما خبر دارن !
۴. آخرین باری که من و ببری باهم سفر رفتیم خرید آن چنانی که نکردیم. برای مامان هامون بلوز جفتی خریدیم که واسه جفتشون کوچیک بود!! و البته واسه من هم شالی خریدیم. که سلیقه ی زرافه جونم بود. آوردمش زنجان. بچه ها که هی کلی به سلیقه ی خوبی که مومو م داره حسودی می کنن اون هیچی! ولی اسم شال رو گذاشتم ببری م* ! هر وقت دل تنگ که میشم بچه ها دیگه می دونن دیگه! بدو شال رو میارن میگن ببری بیا بهش یه حالی بده! و جالب اینجاست که این تلقین ها خیلی تاثیر مثبتی روی حس و حالم داره. تاثیر درمانی این شال حتی روی سرگیجه و سرماخوردگی مختصر هم به سوئیت ثابت شده است! توصیه می شود به تمامی پسرها که یک عدد شال ( ترجیحا مدل شال من ) برای دوست دخترهاشون - نامزدهاشون٬پارتنرهاشون- بخرن که مواقع دل تنگی و دوری و اشک و گریه و شنود آهنگ های غمگین و حتی موقع خواب! کاربردهای فراوونی داشته باشه!
۵. نمی دونم. یه کمی موندم. که دعا کنم که بهت یه نوبت طول و درازی بدن که تو مجبور به انجام اون کار ِ بشی یا دعا کنم که زودتر من امتحانام رو بدم و پرواز کنم به سمتت؟؟
۶.رابطه ام با بعضی دوست های وبلاگ نویس شکل تازه ایی به خودش گرفته. کم کم این پرنسس خجالتی و گوشه گیر داره خون گرم و اجتماعی میشه. ساسوشای گلم که تو اون روزهای پر استرس دقیقه به دقیقه حال من رو می پرسیدی .نانی نازم. که قربون مهربونی هات بشم و آخر سر هم ممول خانوم که با هندی ها مشکل داری :دی مرسی که تو این روزها با تلفن و اس ام اس جویای حالم بودید و بهم انرژی مثبت می دادید. دوستتون دارم.
۷. مامان تعریف می کنه موقعی که منو حامله بوده خوابم رو می بینه. و آرزو می کنه که دخترش شبیهه این دختر کوچولو بشه. موقعی که منو توی بغلش میذارن اشک می ریخته و خدا رو شکر می گفته. من که تلفنی کلی دوری این چند وقته و کمی دلخوری که بود رو رفع کردم ولی میشه ازینجا هم بگم که چقـــــــده دوستش دارم؟؟
۸. خاله جونم ( همون خالهه بود که اون دختر و پسره رفته بودن خونشون و رو سوفاشون ... وای وای وای! آره همون! ) زنگ زده بود به من تبریک بگه. میگه ایشالله سال دیگه این موقع تبریک گفتن این روز بهتون دست بده اگه تا الان دست نداده! :دی یادت باشه من آخرین نفری بودم که سال آخر تبریک گفتما؟! ( البته با شک و تردید داشت تبریک می گفت ها؟! ) من و ببری هم کلی خندیدیم! :دی
۹. نگاه هات ... نگاه هات ... دوستت دارم پسرک. با مامان امروز راجع به حرف های دیشب مون حرف زدم. مامان سوپرایز شد! هاهاها! مرسی که هی منو سوپرایز می کنه بچه دماخوم که به قول بچه ها من تورو از تو تخم مرغ شانسی پیدا کردم! حرف های دیشبت کلی بهم انرژی مثبت تزریق کرد. مرسی.
۱۰. بازم عذر می خوام. از دوست هایی که به من لطف دارن. نمی تونم هر بار میام کافی نت به همه سر بزنم. ولی کامنت هاتون رو می خونم. ممنون از تمام عزیزانی که برام کامنت میذارن و وقتی من صفحه ی وبلاگم رو باز می کنم با نوشته های روحیه بخش شون مواجه میشم. ممنونم.