۶ . برایش خبر آوردند که دخترک را حلقه به دست سوار ماشینی مدل بالا دیدند. تشخند می زدند و از عشق اهورایی دخترک به پسرک یاد می کردند. پسرک لیوان جانی والکر بلک لیبل َش را یک نفسه فرو داد و به طعم تلخ تر زندگیَ ش در حلقه های دود خیره نگاه کرد و اندیشید : زندگی شاد حق دخترکم بود.

 

 ۵. دخترک در ماشین را آرام باز کرد. زنگ در را فشرد. صدایی محزون مردانه ایی پرسید : کیه؟

دخترک با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت باز کن.

آن سوی آیفون نگاه مردد مرد دیده می شد . این بار دخترک دست مرد و گوشی آیفون را در هوا غافل گیر کرده بود.

 

۳. جنگ شد باز. بین نوسان های هوس انگیز زنانگی اش با قلبش. به فکر فرو رفت. تکلیف او چه بود؟؟ پسرک را دوست داشت. ولی می دانست آن دو هیچ آینده ایی باهم نخواهند داشت. غم گین بود. مدت ها بود دست های پسرک در دست های دخترک عاشقانه تنیده نشده بود. بارها شد که دخترک به هوای بوسه ساعت ها به لب های پسرک که از جنگ می گفت و آزادی خیره می نگریست بی آنکه بفهمد او چه می گوید و باز ... بی آنکه غرورش را بشکند و از هوای دلش بگوید آرام حرف های او را با سر تائید کرد. ولی این بار؟! مردی پاک باخته برای چندمین بار از عشقش به دخترک می گفت. دست های او را عاشقانه می بوسید. او را عارفانه تحسین می کرد. هوای تنفسش را می بویید. نگاه هایش را در هوا می قاپید. کاری که پسرک هیچ وقت - حتی در اول آشنایی شان هم -برای دخترک نکرده بود. گریه اش گرفته بود. چه کار باید می کرد؟ او که هرزه نبود٬ بود؟ دلش در هوای مرد دیگری می تپید. از خود پرسید : هنوز هم می تپد؟ بر خلاف همیشه سکوت کرد. دستانش را بر دور فرمان ماشین حلقه کرد. لحظه ایی بعد ٬ سرش را بر شانه ی فرمان ماشین گذاشت و ... بغض این چند وقته اش گریست.  به خیلی چیزها فکر می کرد ....

 

 ۲. مرد می دانست دل دخترک در گروی دل دیگری ست. با خودش فکر کرد : خوش بخت دل آن مرد.

 

 ۴. پسرک دخترک را دوست داشت. می دانست که ارضایش نمی کند. پسرک از آنِ دنیای دیگری بود. دنیای سیاست! پسرک منتظر بود کشورش آزاد شود تا عارفانه تر به دخترک عشق ورزد. پسرک می دانست چه جواهری دارد. سعی خودش را می کرد. با این حال بارها شد که دخترک گریان و رنجان از خانه ی پسرک به حالت قهر رفت . در این زمان ولی ... کشورش ... آه بله! کشورش مهم تر بود.

 

۱ . دخترک زیر نگاه های خیره ی مرد دوام نیاورد. می دانست که آن نگاه ها هیز نیستند. ولی راحت نبود. بیشتر نگاهش شبیه نگاهی بود که انگار کسی به شاهکاری هنری می نگریست. دخترک این نگاه را دوست نداشت. شاید صاحب نگاه را. شاید اگر این نگاه ها متعلق به " مرد"ش بودند سرشار می شد از لذت و احساس ولی این صاحب نگاه ....

مرد به دخترک که تند و سریع مشغول خاموش کردن لپ تاپ و جمع کردن وسایلش بود نگاهی انداخت و ژست متفکرانه ایی گرفت و سیگارش را با فندک زیپویی که روی میز بود روشن کرد و تکیه داد به سوفا. انگار داشت این اثر هنری رو نقد می کرد. لب های کلفت مرد طوری تن ظریف سیگار را در بر گرفته بود و عمیق پک می زد که دخترک نرمی و داغی لب های مرد را بر روی نرمه ی ظریف لاله ی گوشش حس می کرد . موجی از خیانت تن دخترک را در برگرفت. لرزید. تند تر به جمع آوری وسایلش پرداخت و با دستش چتری هایش را از توی صورتش کنار زد . فکر می کرد با این کار حتما از میزان شاهکار بودنش و اثر هنری بودنش کم می شود. شاید از میزان نگاه های خیره ی مرد هم .

دخترک دستش را دراز کرد که از میز جلوی مرد سوییچ ماشینش را بردارد. دست های بزرگ مردانه ایی دستش و سوییچ ماشین را در میانه ی راه غافل گیر کرد. دخترک آشکارا می لرزید. مرد به دست های دخترک نگاهی انداخت و زیر لب زمزمه کرد : این دست ها هنرمندند. این دست ها ظریف و کشیده اند. طوری که انگار از خودش پرسیده باشد : حیف این دست ها نیست که به هر جایی کشیده می شوند؟

تک تک انگشتان دخترک را بوسید. بوسه اش گرم نبود . دخترک طعم سیگار را حس می کرد. گس بود. همچون خیانت. نه تلخ! نه شیرین! قادر نبود دستش را از دست های قدرتمند مرد بیرون بکشد. مرد سرش را بالا گرفت و در چشمان دخترک نگاه کرد. بلند تر زمزمه کرد : باور کن عاشقانه منتظر روزی هستم که این دست ها بر پستی بلندی های تن من سُر بخورند. لای موهای سرم گم شوند. دور گردن من حلقه شوند. حاضرم هر چیزی را که در دنیاست فدای تو کنم تا این دست ها٬ صاحب دست ها ٬ از آن ِ من شوند.

دخترک را کمی به سمت خود کشید. چشمانش نیمه باز بودند. لبانش را شکل بوسه کرد و جلو آورد. دخترک همچون آهویی رمیده دستش را از دستان مرد که به قدرتمندی سابق نبود بیرون کشید و سوییچ ماشین را در دستانش فشرد . بدون بستن دکمه های مانتویش سراسیمه از در بیرون رفت. مرد از عکس العمل دخترک تعجب نکرد. ژست متفکرانه ایی گرفت و دوباره روی سوفا لم داد و لب های کلفتش تن ظریف سیگار را در بر گرفت ...

 

۷ و آخرین اپیزود :

دخترک ِ حلقه به دست ٬ تا آخر عمر هر بار مرد به دست های ظریف و کشیده ی وی بوسه می زد موجی سرد از خیانت تنش را در بر می گرفت و طعم سیگار مارلبروی نازک مرد را بر سر انگشتانش حس می کرد. طعمی گس .....  و به کشوری می اندیشید که هرگز آزاد نمی شود ....

 


ته نوشت : حال جفتمون عالی ست. بگذریم از مسافتی که بازم بین ماست ولی خب خوبه که جفتمون تو یه تایم زُن هستیم :)

ته نوشت دو : بدی اینکه دو تا وبلاگ جداگونه داریم اینه که دعوا میشه سر اینکه کدوممون توی وبلاگ  جریان های خنده دار رو بنویسه. اُکی عزیزم. چون اون موقع سر من پایین بود و من قیافه و دهن باز اون آقائه رو نمیدیدم که چه جوری داره به دست های تو که سر من رو فشار میدادن٬ نگاه می کنه ٬ بُرد با توئه! خودت جریان رو بنویس! :دی

شمایی هم که اینو اینجا می خونی خیلی منحرفی اگه فکر ناجوری بکنی!

 بعدا اضافه شده : این یه داستانی ِ که  مدت ها بود می خواستم بنویسمش ولی فکرم متمرکز نبود . امشب بالاخره بعد از مدت ها به روی کاغذ آوردمش. به نظر شما دخترک واقعا خیانت کرده بود؟

گاهی سخت ِ در مقام قضاوت بشینیم ....