پرت و پلاهای من ....
*اول اینو بگم تا یادم نرفته٬ که اصلا دلیل آپ کردنم همین بود. به جون خودم اصلا قهری در کار نبود. اصلا ما و قهر؟ اصلا من بی خود می کنم که باهاش قهر کنم! اصلا من خیلی خرم اگه بخوام باهاش قهر کنم! :)) اصلا خیلی بی خود کردم که با نوشتن اون چند تا کلمه دپرسش کردم!
ممنونم که بهم چه خصوصی چه عمومی٬ دلداری دادید و برام نوشتید که بین دو تا آدم پره از قهر و آشتی. اما خوش بختانه تا الان با هم قهر نکردیم و امیدوارم همین روند رو هم ادامه بدیم. قرار گذاشتیم هر کدوممون قهر کرد نیم ساعت برقصه! :دی نمی دونم تاثیر این قوله ست یا تفاهمی که بین جفتمون وجود داره! اگه غم گین بودم اگه تیتیش و لوس بودم٬ اگه عصبی و بد اخلاق شده بودم به غیر از تاثیر هورمون های زنانگی ام٬ دل تنگی و دوری و فاصله بود. ( موشو جونم! مرسی ازت که هی نازم رو می کشی. هی قربون صدقه ام میری. هی بد اخلاق بودن هام رو تو این چند روز تحمل کردی و حتی تهدیدم کردی!! :)) نمی دونی که من چقدر این تهدید هات رو دوست دارم!! )
* واقعا خودم هم نمی دونم . مشکلم تو نزدیک شدن به آدم ها و شلوغی دور و اطرافمه یا تنهاییه! البته می تونم دلیل اصلی این اخلاق ها و این بغض های این چند روز گذشته ی خودم رو پیدا کنم. زمانی که احتیاج داشتم به تنهایی و لذت بردن از حضورش ٬ دور و اطرافم پر شده بود از فامیل. دید و بازدید های عید. مهمونی هایی که به افتخار ورود فلان تازه وارد به فامیل برگزار می شد. مهمونی هایی که به افتخار ورود به وطن!! چند تا فامیل درجه یک برگزار می شد. جمع شدن افراد فامیل در منزل ما به دلیل وجود چند عدد میهمان . نداشتن تمرکز ذهنی برای مزه مزه کردن وجود عزیزم.
و حالا الان! دقیقا بعد از عید٬ به جز اون رخوت و کسلی که به دلیل بهار به سراغم اومده٬ از تنهایی ها در عذابم. دوست دارم اون قدر سرم شلوغ باشه که نبودنش رو حس نکنم. دلم می خواد بغضم رو قورت بدم. ولی خب ... عید که گذشت. تازه واردین به فامیل هم دیگه از تازگی دراومدن و عروس و دوماد دیگه نیستن که هی تند تند مهمونی برگزار بشه. مهمون هامون هم به وطن!! خودشون برگشتن و زندگی دوباره به حالت روتین قبلی خودش برگشته.
* دیدید بعضی اوقات زمان کش میاد؟ از اردی بهشت پارسال تا همین چهار پنج ماه پیش برای من دقیقا این جور بود. طوری که به نظرم میاد انگار هفت هشت سال شده! اصلا زمان خوبی نبود. اگرچه که من بزرگ شدم و چیز هایی رو تجربه کردم که دیدم رو باز کرد ... ولی خب ازین چند ماه همیشه به عنوان تلخ ترین ماه های عمرم یاد خواهم کرد. با وجود اینکه خاطره های خیلی خوبی هم دارم ولی چکیده ی این چند ماه مزه ش تلخه. تلخ .
حالا مطمئنا دیدید هم که زمان اون قدر سریع می گذره؟ این چند ماه اخیر برای من همین طور بوده. انگار همین دیشب بود که .... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار ..... انگار .... واقعا اولین باره که همچنین حسی رو دارم تجربه می کنم و چه شیرینه و البته که یه جورایی این حسه خیلی متناقص و عجیبه. انگاری سالهاست ولی انگاری همین دیروز بود و جالب اینکه نه دیروز بوده نه سال های پیش.
* بعضی چیزها رو نیازی نداری که کامل بنویسی. طوری بنویسی که خودت بفهمی و خودش کافیه. داره کم کم یه ماه میشه. شیش روز دیگه میشه یه ماه .... چند روز پیش ها داشتیم خاطره ش رو باهم مرور می کردیم و دوباره چقدر خندیدیم.
* یه سگ آوردیم خونه. اسمش شد گوفی. نژادش صد در صد خالص نیست ولی ازین سگ های بولداگه. ( مثه سگ آقای پتی بل ) یه روز قبل از آوردنش از شیر مادر گرفته بودن و خیلی کوچیک بود . هیچ غذایی نمی خورد و خیلی گریه می کرد. انقدر من دلم براش می سوخت که حد نداشت. کم کم عادت کرده. نزدیک سه هفته ایی میشه آوردیمش. فکر نکنم به طور دائم بمونه خونمون و قراره داداشم ببره پیش خودش. سگ مثل یه بچه ی کوچیکه که احتیاج به مراقبت داره. ازونجایی که من تجربه ی نگهداری از اشلی ( مامان خاتون٬ ) رو به مدت تقریبا هفت هشت ماه دارم مسئولیتش رو قبول نکردم. امیدوارم زودتر داداشم بیاد ببردش . چون طفلکی اون محبت و توجهی که لازمه رو تو خونه ی ما نمی بینه. این عکسش.

گوفی رو اینجا خوابونده بودم.
* دیشب خواب خنده داری میدیدم. خواب دیدم تو خونه ی سابق مون هستیم و تو هم هستی . مشغول امر شریف بوصیدن بودیم که جنابعالی انقدر محکم منو می بوصی دندون هات با لب های من تماس پیدا می کنن و در عرض چند ثانیه دهن من پر میشه خون. ( بچه دماخوی پررو وایستاده بودی به شاهکارت می خندیدی و هی می گفتی : دیدی دندون های من تیزتره؟؟!! :دی ) مامان و بابا هم در آشپزخونه بودن و داشتن فیلم می دیدن. من میام برم دستشویی صورتم رو بشورم که در همون لحظه می بینم چراغ آیفون روشنه - گاهی که گوشی بد گذاشته شده باشه فقط چراغش روشن میشه و صدای زنگ نمیاد - من نگاه می کنم می بینم خونواده ی خواستگار سابقم جلوی در منتظر هستن. می خوام خودم رو بزنم به اون راه که مثلا ما خونه نیستیم و صداشو هم در نیارم که اینا جلوی درن و اینا :دی که یک هو مامان و بابا توجهشون به آیفون جلب میشه و با اصرار از من می خوان که زود باش زود باش! در رو باز کن!! من دیگه از همون جا بدو میرم طرف اتاقم تا لباسم رو عوض کنم که تورو سر راه می بینم و تو دلم میگم : ای وای! الان اینا اگه تورو اینجا ببینن که خون و خون ریزی میشه که؟!! تو همین فکرام که مهمون های عزیز میان داخل و تو هم مثه همیشه خوش برخورد و ریلکس میری جلو شروع به دست دادن و روبوسی و .... من هم با همون ریخت و قیافه ( دهن خونی و لباس هایی که معمولا جلوی غریبه ترها نمی پوشم) میام داخل تا از دعوای احتمالی جلوگیری کنم و اصلا حواسم نیست که سر و ریختم این جوریه. همین وارد میشم همه توجهشون به من جلب میشه و مادر خواستگار مربوطه میاد جلو : میگه ای واییییییییی!! کی تورو کتک زده؟! منم که نمی دونم چی باید بگم به تته پته میفتم. بگم مشغول بوصیدن بودیم بپرسن کی؟ باید بگم اوشون! و دعواهه شروع میشه. بگم کتک خوردم باز یه دعوای دیگه ایی شروع میشه. تو همین فکرا هستم که چی باید بگم که خواستگار سابق میاد جلو دسته گل رو تقدیم من میکنه!! تو هم جری میشی و میگی : ایشون کی باشن؟ و همین اینو میگی اون کله شق دیوونه ( خواستگاره رو میگم ) با کله میاد طرف تو! دانی هم میاد بهت کمک کنه. منم که خشن! :)) میرم بالای مبل!!؟؟؟!!!!!!! ازونجا میپرم رو سر شما دو تا!! :))))))))))
از خواب که پریدم به جز تپش بالای قلبم ٬ داشتم می مردم. اونم از چی؟! از خنده! که اولا عجب خواب های اجق وجقی می بینم. دوما اصلا چرا دعوا ؟ اصلا من چرا رفتم بالای مبل و پریدم که شما دو تارو از هم جدا کنم؟! تا دوباره خوابم ببره تو خواب و بیداری داشتم خواب رو تفسیر می کردم و می گفتم : ای کاش مثلا با اون دسته گله می زدم تو صورت پسره تا تو همچین سوالی رو نپرسی. یا کاش به مامان بابا از اول می گفتم درو باز نکنیم یا ..... خلاصه صبح که پاشدم کلی دوباره خندیدم.
* بعد از مدت ها به جمع دوستان سابقم بر گشتم و قبل عید یک روزه رفتیم قلعه رودخان و برگشتیم. اگرچه که من جای خالیشو تو تموم سفر حس کردم ولی در کل٬سفر خوبی بود. دیروز دوباره یک سفر یک روزه رفتیم به جنگل های سراوان نزدیکی های شاقاجی!؟خب این سفر با سفر قبلی خیلی فرق داشت. قلعه رودخان یک سفر ورزشی تفریحی بود این یکی یک سفر کاملا تنبل پرورانه. از زمانی که رسیدیم بچه ها نشستن به پاسور و تخته نرد و قلیون کشی و بعضی دخترا فال ورق و قهوه ! تا نزدیکی های عصری. هر کی هم به هوای اون یکی نه توپ آورده بود نه راکت بدمینتونی چیزی. تا حوالی های ساعت سه من و جمعی از بچه ها رفتیم مخ یه پسر بچه ای که با خونوادش اومده بود رو زدیم و توپ پلاستیکی پنجاه تومنی ش رو ازش گرفتیم و اومدیم وسطی و استپ هوایی!؟ بازی کردیم. وسط های بازی تموم بچه ها بهمون ملحق شدن. انصافا تموم روز یک طرف اون یکی دو ساعت یک طرف. حدود چهل نفر ( یه اتوبوس ) بودیم و تموم جاده ی جنگل رو بند آورده بودیم. چند تا ماشین عروس و گروه فیلم برداری رد می شدن و بچه ها -البته از جمله خود من - وایستادیم وسط جاده و بچه ها رقصیدن و ازمون فیلم هم گرفتن و کلی خندیدیم . یکی از ماشین ها خود عروس و دوماد هم پیاده شدن و همراه اونا رقصیدن ( اینجا دیگه من نرقصیدم ٬ ترجیح دادم دست بزنم و از شیرین کاری های بچه ها بخندم ) بعد ازون هم تا لب دریا رفتیم و با وجود اینکه هوا بارونی و سرد بود چند تا از جو گیر های بچه ها با لباس!! رفتن تو آب و کلی دیوونه بازی در آوردن و موجب حیرت و تعجب آدم هایی که لب ساحل بودن شدن. در کل سفر خوبی بود و باعث شد کمی ازون حال و هوا بیرون بیام. اینم یه عکس که تعدادی از بچه ها توش هستن. من نفر دوم سمت راست هستم که کله م رو کج کردم :دی
( عکس حذف شد )
* امروز دو تا از دوست هام که از زنجان اومده بودن خونه ی ما تا روز جمعه رو با ما باشن٬ برگشتن دوباره زنجان. بگذریم که نصف سفر این دختر و پسر باهم قهر بودن و دعوا داشتن. ولی در کل خوب شد که اومدن. شاید سمیر به این سفر یک روزه احتیاجی نداشت٬ ولی نیاز از نظر روحی خیلی داغون بود.
* دوشنبه ساعت هشت باید برم سفارت. امیدوارم اکی بشه.
* دلم برات تنگ شده. امروز اصلا صدات رو هم حتی نشنیدم. می دونم سرت شلوغه. می دونم امروز به تنهایی میزبان یک عالمه مهمون بودی. دوست داشتم بهت - حتی تو آشپزی!! - کمک کنم. البته من زرنگم ها! اینارو زمانی دارم بهت می گم که همه ی کارهات رو کردی . پسر من آخه خیلی زرنگه و تو کارهای خونه داری نمره ش بیسته!
* آقا کی می تونه بهم کمک کنه؟ من از زمانی که اِن نود و پنج گرفتم نمی تونم با کابلش به کامپیوتر وصل بشم و این یعنی اینکه علنا نمی تونم چیزی توش بریزم و به شیوه ی مسخره ایی مجبورم فایل ها رو بریزم تو مموری کارت گوشی قبلیم و از طریق بلوتوث واسه این گوشی جدیده بفرستم. عکس دسته جمعی رو هم که اینجا مشاهده می کنید با همین روش سنتی ریختم تو کامپیوتر. مشکلم اینه که : کابل رو وصل می کنم. کامپیوتر تلفن رو هم شناسایی می کنه. ولی جایی برای اینکه فایل ها رو از داخل گالریم به کامپیتور منتقل کنم یا بر عکس وجود نداره. به خدا انگلیسیم هم بد نیست!! :دی تموم برنامه ش رو زیر و رو کردم ولی هیچی نیست. نه می تونم موزیک بریزم نه عکس و ویدئو. البته از یه طریقی کشف کردم که چه جوری برنامه بریزم. کسی هست به من کمک کنه آیا؟؟
ته نوشت بی ربط : این رو بعد از ظهر روز شنبه نوشتم. تاریخ ها مطابقت ندارن به من ربطی نداره. تخصیر این بلاگفاست.
ته نوشت با ربط اضافه شده : تا حالا شده اونی رو که خیلی دوست دارید بخواید درسته بخوریدش؟





دوست جدید بلاگی از طریق صفحه ی اول بلاگفا 







