پرت و پلاهای من ....

 

*اول اینو بگم تا یادم نرفته٬ که اصلا دلیل آپ کردنم همین بود. به جون خودم اصلا قهری در کار نبود. اصلا ما و قهر؟ اصلا من بی خود می کنم که باهاش قهر کنم! اصلا من خیلی خرم اگه بخوام باهاش قهر کنم! :)) اصلا خیلی بی خود کردم که با نوشتن اون چند تا کلمه دپرسش کردم! 

ممنونم که بهم چه خصوصی چه عمومی٬ دلداری دادید و برام نوشتید که بین دو تا آدم پره از قهر و آشتی. اما خوش بختانه تا الان با هم قهر نکردیم و امیدوارم همین روند رو هم ادامه بدیم. قرار گذاشتیم هر کدوممون قهر کرد نیم ساعت برقصه! :دی نمی دونم تاثیر این قوله ست یا تفاهمی که بین جفتمون وجود داره! اگه غم گین بودم اگه تیتیش و لوس بودم٬ اگه عصبی و بد اخلاق شده بودم به غیر از تاثیر هورمون های زنانگی ام٬ دل تنگی و دوری و فاصله بود. ( موشو جونم! مرسی ازت که هی نازم رو می کشی. هی قربون صدقه ام میری. هی بد اخلاق بودن هام رو تو این چند روز تحمل کردی و حتی تهدیدم کردی!! :)) نمی دونی که من چقدر این تهدید هات رو دوست دارم!! )

* واقعا خودم هم نمی دونم . مشکلم تو نزدیک شدن به آدم ها و شلوغی دور و اطرافمه یا تنهاییه! البته می تونم دلیل اصلی این اخلاق ها و این بغض های این چند روز گذشته ی خودم رو پیدا کنم. زمانی که احتیاج داشتم به تنهایی و لذت بردن از حضورش ٬ دور و اطرافم پر شده بود از فامیل. دید و بازدید های عید. مهمونی هایی که به افتخار ورود فلان تازه وارد به فامیل برگزار می شد. مهمونی هایی که به افتخار ورود به وطن!! چند تا فامیل درجه یک برگزار می شد. جمع شدن افراد فامیل در منزل ما به دلیل وجود چند عدد میهمان . نداشتن تمرکز ذهنی برای مزه مزه کردن وجود عزیزم.

 و حالا الان! دقیقا بعد از عید٬ به جز اون رخوت و کسلی که به دلیل بهار به سراغم اومده٬ از تنهایی ها در عذابم. دوست دارم اون قدر سرم شلوغ باشه که نبودنش رو حس نکنم. دلم می خواد بغضم رو قورت بدم. ولی خب ... عید که گذشت. تازه واردین به فامیل هم دیگه از تازگی دراومدن و عروس و دوماد دیگه نیستن که هی تند تند مهمونی برگزار بشه. مهمون هامون هم به وطن!! خودشون برگشتن و زندگی دوباره به حالت روتین قبلی خودش برگشته.

* دیدید بعضی اوقات زمان کش میاد؟ از اردی بهشت پارسال تا همین چهار پنج ماه پیش برای من دقیقا این جور بود. طوری که به نظرم میاد انگار هفت هشت سال شده! اصلا زمان خوبی نبود. اگرچه که من بزرگ شدم و چیز هایی رو تجربه کردم که دیدم رو باز کرد ... ولی خب ازین چند ماه همیشه به عنوان تلخ ترین ماه های عمرم یاد خواهم کرد. با وجود اینکه خاطره های خیلی خوبی هم دارم ولی چکیده ی این چند ماه مزه ش تلخه. تلخ .

حالا مطمئنا دیدید هم که زمان اون قدر سریع می گذره؟ این چند ماه اخیر برای من همین طور بوده. انگار همین دیشب بود که .... انگار همین دیروز بود که برای اولین بار ..... انگار .... واقعا اولین باره که همچنین حسی رو دارم تجربه می کنم و چه شیرینه و البته که یه جورایی این حسه خیلی متناقص و عجیبه. انگاری سالهاست ولی انگاری همین دیروز بود و جالب اینکه نه دیروز بوده نه سال های پیش.

* بعضی چیزها رو نیازی نداری که کامل بنویسی. طوری بنویسی که خودت بفهمی و خودش کافیه. داره کم کم یه ماه میشه. شیش روز دیگه میشه یه ماه .... چند روز پیش ها داشتیم خاطره ش رو باهم مرور می کردیم و دوباره چقدر خندیدیم.

* یه سگ آوردیم خونه. اسمش شد گوفی. نژادش صد در صد خالص نیست ولی ازین سگ های بولداگه. ( مثه سگ آقای پتی بل ) یه روز قبل از آوردنش از شیر مادر گرفته بودن و خیلی کوچیک بود . هیچ غذایی نمی خورد و خیلی گریه می کرد. انقدر من دلم براش می سوخت که حد نداشت. کم کم عادت کرده. نزدیک سه هفته ایی میشه آوردیمش. فکر نکنم به طور دائم بمونه خونمون و قراره داداشم ببره پیش خودش. سگ مثل یه بچه ی کوچیکه که احتیاج به مراقبت داره. ازونجایی که من تجربه ی نگهداری از  اشلی ( مامان خاتون٬ ) رو به مدت تقریبا هفت هشت ماه دارم مسئولیتش رو قبول نکردم. امیدوارم زودتر داداشم بیاد ببردش . چون طفلکی اون محبت و توجهی که لازمه رو تو خونه ی ما نمی بینه. این عکسش.

گوفی رو اینجا خوابونده بودم.

* دیشب خواب خنده داری میدیدم. خواب دیدم تو خونه ی سابق مون هستیم و تو هم هستی . مشغول امر شریف بوصیدن بودیم که جنابعالی انقدر محکم منو می بوصی دندون هات با لب های من تماس پیدا می کنن و در عرض چند ثانیه دهن من پر میشه خون. ( بچه دماخوی پررو وایستاده بودی به شاهکارت می خندیدی و هی می گفتی : دیدی دندون های من تیزتره؟؟!! :دی ) مامان و بابا هم در آشپزخونه بودن و داشتن فیلم می دیدن. من میام برم دستشویی صورتم رو بشورم که در همون لحظه می بینم چراغ آیفون روشنه - گاهی که گوشی بد گذاشته شده باشه فقط چراغش روشن میشه و صدای زنگ نمیاد - من نگاه می کنم می بینم خونواده ی خواستگار سابقم جلوی در منتظر هستن. می خوام خودم رو بزنم به اون راه که مثلا ما خونه نیستیم و صداشو هم در نیارم که اینا جلوی درن و اینا :دی که یک هو مامان و بابا توجهشون به آیفون جلب میشه و با اصرار از من می خوان که زود باش زود باش! در رو باز کن!! من دیگه از همون جا بدو میرم طرف اتاقم تا لباسم رو عوض کنم که تورو سر راه می بینم و تو دلم میگم : ای وای! الان اینا اگه تورو اینجا ببینن که خون و خون ریزی میشه که؟!! تو همین فکرام که مهمون های عزیز میان داخل و تو هم مثه همیشه خوش برخورد و ریلکس میری جلو شروع به دست دادن و روبوسی و .... من هم با همون ریخت و قیافه ( دهن خونی و لباس هایی که معمولا جلوی غریبه ترها نمی پوشم) میام داخل تا از دعوای احتمالی جلوگیری کنم و اصلا حواسم نیست که سر و ریختم این جوریه. همین وارد میشم همه توجهشون به من جلب میشه و مادر خواستگار مربوطه میاد جلو : میگه ای واییییییییی!! کی تورو کتک زده؟! منم که نمی دونم چی باید بگم به تته پته میفتم. بگم مشغول بوصیدن بودیم بپرسن کی؟ باید بگم اوشون! و دعواهه شروع میشه. بگم کتک خوردم باز یه دعوای دیگه ایی شروع میشه. تو همین فکرا هستم که چی باید بگم که خواستگار سابق میاد جلو دسته گل رو تقدیم من میکنه!! تو هم جری میشی و میگی : ایشون کی باشن؟ و همین اینو میگی اون کله شق دیوونه ( خواستگاره رو میگم ) با کله میاد طرف تو! دانی هم میاد بهت کمک کنه. منم که خشن! :)) میرم بالای مبل!!؟؟؟!!!!!!! ازونجا میپرم رو سر شما دو تا!! :))))))))))

از خواب که پریدم به جز تپش بالای قلبم ٬ داشتم می مردم. اونم از چی؟! از خنده! که اولا عجب خواب های اجق وجقی می بینم. دوما اصلا چرا دعوا ؟ اصلا من چرا رفتم بالای مبل و پریدم که شما دو تارو از هم جدا کنم؟! تا دوباره خوابم ببره تو خواب و بیداری داشتم خواب رو تفسیر می کردم و می گفتم : ای کاش مثلا با اون دسته گله می زدم تو صورت پسره تا تو همچین سوالی رو نپرسی. یا کاش به مامان بابا از اول می گفتم درو باز نکنیم یا ..... خلاصه صبح که پاشدم کلی دوباره خندیدم. 

* بعد از مدت ها به جمع دوستان سابقم بر گشتم و قبل عید یک روزه رفتیم قلعه رودخان و برگشتیم. اگرچه که من جای خالیشو تو تموم سفر حس کردم ولی در کل٬سفر خوبی بود. دیروز دوباره یک سفر یک روزه رفتیم به جنگل های سراوان نزدیکی های شاقاجی!؟خب این سفر با سفر قبلی خیلی فرق داشت. قلعه رودخان یک سفر ورزشی تفریحی بود این یکی یک سفر کاملا تنبل پرورانه. از زمانی که رسیدیم بچه ها نشستن به پاسور و تخته نرد و قلیون کشی و بعضی دخترا فال ورق و قهوه ! تا نزدیکی های عصری. هر کی هم به هوای اون یکی نه توپ آورده بود نه راکت بدمینتونی چیزی. تا حوالی های ساعت سه من و جمعی از بچه ها رفتیم مخ یه پسر بچه ای که با خونوادش اومده بود رو زدیم و توپ پلاستیکی پنجاه تومنی ش رو ازش گرفتیم و اومدیم وسطی و استپ هوایی!؟ بازی کردیم. وسط های بازی تموم بچه ها بهمون ملحق شدن. انصافا تموم روز یک طرف اون یکی دو ساعت یک طرف. حدود چهل نفر ( یه اتوبوس ) بودیم و تموم جاده ی جنگل رو بند آورده بودیم. چند تا ماشین عروس و گروه فیلم برداری رد می شدن و بچه ها -البته از جمله خود من  - وایستادیم وسط جاده و بچه ها رقصیدن و ازمون فیلم هم گرفتن و کلی خندیدیم . یکی از ماشین ها خود عروس و دوماد هم پیاده شدن و همراه اونا رقصیدن ( اینجا دیگه من نرقصیدم ٬ ترجیح دادم دست بزنم و از شیرین کاری های بچه ها بخندم ) بعد ازون هم تا لب دریا رفتیم و با وجود اینکه هوا بارونی و سرد بود چند تا از جو گیر های بچه ها با لباس!! رفتن تو آب و کلی دیوونه بازی در آوردن و موجب حیرت و تعجب آدم هایی که لب ساحل بودن شدن. در کل سفر خوبی بود و باعث شد کمی ازون حال و هوا بیرون بیام. اینم یه عکس که تعدادی از بچه ها توش هستن. من نفر دوم سمت راست هستم که کله م رو کج کردم :دی

 ( عکس حذف شد  )

* امروز دو تا از دوست هام که از زنجان اومده بودن خونه ی ما تا روز جمعه رو با ما باشن٬ برگشتن دوباره زنجان. بگذریم که نصف سفر این دختر و پسر باهم قهر بودن و دعوا داشتن. ولی در کل خوب شد که اومدن. شاید سمیر به این سفر یک روزه احتیاجی نداشت٬ ولی نیاز از نظر روحی خیلی داغون بود.

* دوشنبه ساعت هشت باید برم سفارت. امیدوارم اکی بشه.

* دلم برات تنگ شده. امروز اصلا صدات رو هم حتی نشنیدم. می دونم سرت شلوغه. می دونم امروز به تنهایی میزبان یک عالمه مهمون بودی. دوست داشتم بهت - حتی تو آشپزی!! - کمک کنم. البته من زرنگم ها! اینارو زمانی دارم بهت می گم که همه ی کارهات رو کردی . پسر من آخه خیلی زرنگه و تو کارهای خونه داری نمره ش بیسته!

* آقا کی می تونه بهم کمک کنه؟ من از زمانی که اِن نود و پنج گرفتم نمی تونم با کابلش به کامپیوتر وصل بشم و این یعنی اینکه علنا نمی تونم چیزی توش بریزم و به شیوه ی مسخره ایی مجبورم فایل ها رو بریزم تو مموری کارت گوشی قبلیم و از طریق بلوتوث واسه این گوشی جدیده بفرستم. عکس دسته جمعی رو هم که اینجا مشاهده می کنید با همین روش سنتی ریختم تو کامپیوتر. مشکلم اینه که : کابل رو وصل می کنم. کامپیوتر تلفن رو هم شناسایی می کنه. ولی جایی برای اینکه فایل ها رو از داخل گالریم به کامپیتور منتقل کنم یا بر عکس وجود نداره. به خدا انگلیسیم هم بد نیست!! :دی تموم برنامه ش رو زیر و رو کردم ولی هیچی نیست. نه می تونم موزیک بریزم نه عکس و ویدئو. البته از یه طریقی کشف کردم که چه جوری برنامه بریزم. کسی هست به من کمک کنه آیا؟؟  

ته نوشت بی ربط : این رو بعد از ظهر روز شنبه نوشتم. تاریخ ها مطابقت ندارن به من ربطی نداره. تخصیر این بلاگفاست.

ته نوشت با ربط اضافه شده : تا حالا شده اونی رو که خیلی دوست دارید بخواید درسته بخوریدش؟

 

 

حالم ازین روزهای خودم به هم می خورد. شده ام یک دختر تیتیش و لوس! که با هر بهونه ایی پقی می زنه زیر گریه!

شدید بهونه گیر شدم! عصبی هستم و بد اخلاق!  

( نیست نبودم؟! )

لحظه های نیامده!

 

   امروز سمینار داشتی و من تا نیمه های شب گذشته نگذاشتم مرور داشته باشی بر مطالبی که آماده کرده بودی. نمی دانم چه گذشت. نمی دانم چطور از پله ها بالا رفتی. اخلاق هایت را می دانم. می دانم که پشت تریبون کلی حاضرین را خندانده ای.

می شود من این ها را در خیالم داشته باشم؟

که تو از پله‌های آن سالنی که من تا به حال ندیده ام بالا می روی، با یک کت و شلوار مشکی سه دکمه که برازنده ی توست و من خوشم می آید و یک پیراهن آبی که راههای باریک سفید اتفاقی دارد و من گوشه تاریک سالن نشسته ام و به تو افتخار می کنم .؟

تو روی سن هستی و حرف می‌زنی مثل همیشه با صلابت و من فکر می‌کنم که یعنی این پسر همونی ست که عاشق من شده؟

فکر می‌کنم به تموم لحظه‌هایی که در آغوش هم خندیدیم و اشک ریختیم، به تموم لحظه هایی که باهم در تاریخ بشریت ثبت شان کردیم و تموم کلماتی که با هم زیستیم، تموم لحظه‌هایی که یکدیگر را تحسین کردیم، تموم لحظه‌هایی که ...
تو حرف می‌زنی و همه غرق در کلمات تو و من فکر می‌کنم به تموم شعرهای عاشقانه ایی که قرار بود باهم بنویسیم، به تموم کلماتی که قرار بود زندگی کنیم، فکر می‌کنم به تموم رویاهایی که فراموش کردیم، فکر می‌کنم به تموم آرزوهایی که نزیستیم.
تو حرف می‌زنی و من حسرت می‌خورم تموم قرن‌هایی را که نزیسته‌ایم، تموم سال‌هایی که نبوده‌ایم، تک تک روزهایی که دیر به دنیا اومدیم، تموم لحظه‌هایی که نبودیم، تموم جاهایی که کشف نکردیم، تموم غارهایی که نرفتیم، تموم رودها و کوه‌ها و تپه‌هایی که ندیدیم، تموم گل‌هایی که با هم نبوییدیم شان، تموم اشک‌هایی که نریختیم، تموم لحظه‌هایی که نخندیدیم، تموم کارهایی که نکردیم، تموم آدم‌هایی که نشناختیم، تموم آدم هایی که عشق ما رو ندیدند٬ تموم طعم‌هایی که نچشیدیم، تموم کلماتی که ننوشتیم، تموم فیلم‌هایی که نساختیم، تموم نقش‌هایی که بازی نکردیم، تموم آهنگ‌هایی که نساختیم، تموم راه هایی که نرفتیم ٬ تموم نقش هایی که می شد با دستان من و تو کشیده شوند ٬ تموم داستان هایی که انتهاش رو هپیلی لیود اور افتر تموم نکردیم٬ تموم بچه هایی رو که محبت مارو نچشیده اند ٬ تموم آواز هایی که با هم نخوندیم ٬ نرقصیدیم٬ نگریستیم٬ نخندیدیم. تموم  ِ ....
تو حرف می‌زنی و من می‌اندیشم به تموم حسرت‌های زندگی‌ام.

 

خبر رسید که تو عالی اجرا کردی و کلی حاضرین رو هم به خنده واداشتی. میشه ازت تشکر کنم که این قدر عالی پرزنت کردی؟

 

گفتن ندارد!

 

به خدا می دانم.                                                

گفتن ندارد٬ اما                      

همین اواخر بود.

من .....

 

به یاد می آورم :

 

 آن روزها من بودم که برای یاکریم های توی حیاط دانه می ریختم.

حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به  هنگام نسترن گل می داد.

 من ....

موهایش را بوییدم و عاشق شدم.

گاه گاهی هوس سازم را می کردم.

هر شب قدمان بلند می شد با سه تاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح . . .

می سوختند٬ می سوختیم٬ در حرارت تن هامان!

 ساده . . . دلم را می گفتم. او چشم هایم را می بوسید.

ساده . . . چشم هایش را می گفت. من عاشق تر می شدم.

چشمانش را طرح می زدم ... دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.

نگاهش را طرح می زدم ... موج می آمد ما را با خودش می برد.

لبانش ....

 ذوب می شدم. دلم سرخ. گـُــر می گرفتم. اطرافمان پروانه ها می رقصیدند.

خوب سوختن را از سه تاره ها بلد شده بودیم.

به یاد می آورم :

پشت پنجره ی بالکن صف بسته بودند قاصدک ها ...

 از پسر سر به زیری  می گفتند که خوشش آمده بود ازین سر به هوایی های من.

 سر به هوا بودم.... در آسمان ها ..

 گفتن ندارد اما همین اواخر بود ...

 که هر شب ابر بازی می کردیم...

بین آدم ها مهربانی تقسیم می کردیم.

با دیدن بوسه های ما ٬ حال و هوایشان آبی و سرشار از عشق می شد.

در دریا ٬  زیر آب ٬

ماهی ها سر انگشتانمان را مثل بچه ها می مکیدند و سر شارتر می شدیم از عشق.

از آب٬ از آیینه٬ از لطافت٬ از شعور٬ درک٬ لذت ِبودن ٬ خوب بودن ٬ عاشق ماندن . . .

سَر و سـِــری پیدا کردیم با ماه ....

 هر شب درد دل می کرد.

 سکوت پر معنی این همه قرن دور ِ زمین پروانه وار گشتن را فهمیدیم.

گفتن ندارد. می دانم.

شیطنت ها بود.

گره از کار آفتابگردان ها باز می کردیم. در آن روزهای مه گرفته.

لب هایمان را به هم دوختیم. بر آن سکوهای بــُتنی . . .

 و دو چشم روشن عشق را دیدیم در آسمان ....

بعد ....

گفتن  که ندارد دیگر ....

به یاد نمی آورم چه شد

که او باید می رفت ...

که من تنها شدم ...

این روزها یا کریم ها ٬ برای بهتر شدنم ذکر می گویند ....

نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند ٬ شعر هم می خوانند برایم ...

سه تاره ها ولی٬

سه تاره ها حالشان خوب نیست ....

هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند ....

به یاد نمی آورم چه شد اما ....

پروانه ندیده بودم این قدر دلش بگیرد ...

که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند ....

اصلا طرح زدن فراموشم شده ٬ قاصدک ها از من خجالت می کشند ....

به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند ...

 از بس دل تنگی آورده اند دیگر نمی آیند ....

گفتن ندارد که

این روزها عجیب سر به زیر شده ام .

آب دریا ها یخ زده ٬ عکس ماه را دیگر ندارم . خبری هم از غزل نیست ....

وای آب دریاها ....

ماهی ها ...

 

                                                                        چهارشنبه ۸۷.۱.۲۱

:(

 

      در این چند روز اشک هایی به چشم هایم دویدند که عمرشان فقط برای چند لحظه بود. اشک هایی بود که هر کسی نمی فهمیدشان.  انسان مقابلم که می فهمید نیاز به زبان انسان ها نبود تا برایش بنویسم و یا بگویم. دنیایی حرف از اعماق قلبم به چشمانش سرازیر می شد که به همان سرعت به قلبش نفوذ می کرد.

عاشق حرف هایی هستم که چشم ها در سکوت برای هم می گویند. عاشق چشم های مرطوبی هستم که اشک هایشان لب ریز نمی شود ولی حرف هایشان چرا. عاشق بوسه های خیس و شوری هستم که بر لب ها و گونه ها زده می شوند. عاشق آغوشی هستم که در این لحظات هم چون یک جریان خون ِ داغ به تو انرژی و عشق می دهند. در این چند روز اشک هایی ....

 

 

ته نوشت اضافه شده : این چند وقته عجیب به بودنش انس گرفتم. تازه داشتم بین واقعیت بودن و رویای نبودنش وول می خوردم . نمی دونم حالا الان چه جور باید به واقعیت نبودنش و رویای بودنش اعتقاد پیدا کنم! من نیاز به همدم دارم این روزها و او نیست تا با او غم دوری را تقسیم کنم . همین می شود که هر دقیقه نوشتنم می آید . زندگی برایم سنگین شده.

 

اولین بار که ...

 

نه تروخدا می بینی جوون های این دوره زمونه چه دریده و بی حیا شدن؟

خالهه اونجا نشسته این دو تا ماچ و بوسه که چه عرض کنم .... ! :دی

بعد خالهه میگه : من اون اتاق میرم نخود سیاه پاک کنم!

دختره ی پررو میگه : خاله اگه جنسش مرغوب نیست می خواید یه تــُک پا بیاید برید جنس خوبشو بخرید!

بعد پسره هم هی بخنده! از فرصت سو استفاده کنه همین خالهه روشو می کنه اون طرف سر و صورت و گردن و اینای! دختره رو خیس از ماچ کنه!

بعد خالهه که دختره رو صدا می زنه دختره هی تند تند خیسی ها رو با کف دستش پاک کنه که خالهه نپرسه چرا همه جات تـــُفیه!

تازه توی کــُشتی شون ناخون انگشت اشاره ی دختره هم از یه جای خیلی بدی بشکنه!!

تازه خاله ها هم روشون به دختره باز بشه!

هــِی خواهــــَر! هـــِی خواهـــــَر!

اون قدیم ندیم ها این جوون ها یه حجب و حیایی داشتن ! دیگه رو سوفایِ خونه خالهه ... الله اکبر! آخه چی بگه آدم به این جوون ها؟!

 

ته نوشت :

وای یاد سوتی دادنم جلوی بابا می افتم .... یاد قیافه ی تو موقعی که بابا داشت به من نگاه می کرد منم با نیش باز به تو ..... یاد مسخره بازی هامون تو خونه خاله و کنترل تلویزیون .... یاد نوشابه خوردن هات! حالا بعد رفتن تو خاله میگه : چقدر می خوری پرنسس! بدبخت از خجالتش هیچی نخورد!! فکر کن؟!!! تو خجالت کشیدی!!! من الان همچینی خوش حالم که خاله در اون اتاق رو بسته بود ... وگرنه به قول خاله ...... :دی گفتم که بهت چی گفت؟! :)))

 

 

   تو که می دانی چشم پر اشک یعنی چه؟ بغض در گلو نــِشسته را هم که می شناسی؟ و وقتی دلت بخواهد جیغ بزنی از درد و هم دردی کنارت نباشد و مجبور باشی تظاهر کنی که همه چیز به خوبی و خوشی برگزار می شود؟!

ولی نمی دانی که امروز چند بار از ته دلم خواستم که تو اینجا بودی و خودت جوابشون رو می دادی نه من! کاش کنارم بودی و من از طرف تو به چیزی جواب نمی دادم و از اون طرف هم به تو جواب پس بدم که اینها چه کاریست و توجیهی پشت حرف هاشون نیست و ... !

آخر سر هم چوب دو سر گُ...ی شوم! ازین طرف متهم به دفاع از تو و از آن طرف هم متهم به وارد کردن شخص- اشخاص- سوم به رابطه ی دو نفرمان! ( چیزی بر خلاف قانونی که تصویب کرده بودیم )

احساس بدی دارم. در منگنه قرار گرفتم و به من می گویی : "تو مرا تحت فشار قرار می دهی!"  کاش اینجا کنارم بودی. نه برای اینکه باری رو که بر دوش دارم تو بکشی٬ نه! فقط بهم بگی چی کار کنم تا از سنگینی بارم کاسته شه.

 

   

**دستگاه مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد!

 

* اضافه شده :

مادرم رو دوست دارم. مادرم پاک ترین و بی آلایش ترین زنیه که تا به امروز دیدم. اگه دلداری های مامان نبود امروز من از ناراحتی دق می کردم. تو که نبودی و من هم این وسط گوشت قربونی! مامان اومد باهام حرف زد و وقتی همه ی حرف های تو رو هم بهش گفتم حق رو به تو داد. گفت من باهات بد حرف زدم. آرومم کرد. الان آروم شدم و فهمیدم تقصیر تو نیست.

این شد اولین جر بحث زندگی ما! لج باز خان که تا وقتی من یه چیزی رو میگم تو قبول نمی کنی همین من عقب نشینی می کنم تو مصرانه خواستار انجام اون خواسته ی من هستی! حالا ببینیم بالاخره این " نمی خواد بیای " ِ من کار دستمون میده یا " باید بیام " ِ تو !

!Skal vi se

 

 

میگم تو از رژ لب من مثه اینکه خیلی خوشت میاد ها زرافه ی آبی من؟!

می خوای من برم برات یه بسته دوازده تایی بگیرم تو هی خالی خالی بخوری بذاری دو دِیــقه رو این لب های من رنگش بمونه؟!

 

 

یه توصیه به خانوم های تازه متاهل! وقتی باهم میرید بیرون٬ با خودتون بی خودی رژ لب نبرید!

اگر هم بردید فقط زمانی استعمال!! کنید که دم در خونتون باشید بخواید کبودی های روی لب رو از بین ببرید!!!!!!!!! :))

 

 

 

*  اول!

سال نو پیش پیش مبارک!

عیدی بدید!

ماچ ماچ! از برای همه ی خوبان و دوستان!

*دوم !

پشت سرت رو نگاه كردی ؟!

 تو این سیصد و شصت و پنج روزی كه گذشت چند تا دل رو شیكوندي ؟!

 چند تا دل بدست آوردي ؟!

 اشك چند  تا چشم رو در آوردي ؟!

 بر روي چند تا لب ، لب خند نشوندي ؟!

 چند تا روح رو آزردي ؟!

 چند روح رو به پرواز در آوردي ؟!

در چند وجود ، بوته ي محبت كاشتي ؟!

 ريشه ي كينه ي چند قلب رو بارور كردي ؟!

 کدام نابساماني رو سامان دادي ؟!

چه زخمهائي رو التيام بخشيدي ؟!

کدام بيچاره رو چاره نمودي ؟!

کدام روح آشفته رو آرامش بخشيدي ؟!

 

یه حساب کتاب کوچولو داشته باشیم ٬ بد نیست. فقط بین خودت و خودت. خودت هم قاضی شو٬هم متهم ٬ هم وکیل مدافع و هم دادستان!

 

* پارسال همین موقع از همین جا واسه یه پسر کوچولو ٬ یه عالمه آرزوهای خوب کردم با یک عالمه لپ لپ های ارزون قیمت و بنجل ایرونی که دوستشون داشت و آرزو کردم وانتی که باهاش بوسه هام رو براش دارم می فرستم زود زود به دستش برسه. حالا امسال کوین کوچولو ایرانه. یه جشن خیلی کوچیکی براش گرفتیم. کوین شیطونه! که با اون لهجه ی خوشگلت به من میگی : من باهات خخخووووشی ندارم ها؟! ( شوخی* ) تولدت مبارک.

 

* یه تازه وارد دیگه به جمع خونواده ی مادری اضافه شد. بندگان خدا شب چهارشنبه سوری به پیشنهاد داداش بزرگه ی من قرار شد هر پنج دقیقه بلند حضور خودشون رو در جمع اعلام کنن تا از تاریکی باغ و اینا یه موقع خدایی نکرده سو استفاده نشه!! :))  ویدا خانوم ٬ مبارک باشه!

 * امروز موقعی که وسط خیابون بغلم کرده بود و انگاری نمی خواست ول هم کنه! یه چند لحظه خشکم زد! بمونه که من چی فکر می کردم و اون چی فکر می کرد! :))

* به مخاطب خاص :  الان که نمیشه بهت بگم ولی چون از تو بدتر منم و نمی تونم حرف رو تو دلم نگه دارم تا ببینمت همین جا می نویسم. - موقعی که تورو پیاده کردم رفتم یه دسته گل هم خریدم. تا دلت بخواد خودمو واسه بابا لوس کردم! قضیه رو البته هنوز بهش نگفتما؟ حالا جالبیش اینجاست خاله دسته گل رو دیده. میگه : خوشی ها؟! اون برات دسته گل می گیره تو میاری به بابا میدی میگی از طرف خودم!! حالا همه فکر کردن تو اونو واسه بابا گرفتی! آی آی آی ! عجب خود شیرینی هستی تو پسر !!!!! :))

 

* یه عالمه آرزوی خوب و پاستیلی برای همه خوب های روی زمین و ......  هوا !!

 

**اضافه شده :

موقع سال تحویل٬ بغض کرده بودم. اولین بار بود نم اشک گوشه چشمام می نشست. مراقب خودت هستی یا نه؟

 

 

دريا دريا مهربانی‌ات را می‌خواهم
نه برای دست‌هایم

نه برای موهایم
نه برای تنم
که برای درخت‌ها
تا بهار بيايد.


و تو فکر می‌کنی
زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟
و تو فکر می‌کنی
يک سيب چند بار می‌افتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند
و بفهمد
چه شيرين می‌بود
اگر می توانستیم 
به آسمان سقوط کنيم؟

راستی
دريای دست‌هایت
آبی زمينی است؟
می‌دانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است.


و تو فکر می کنی

من چند بار

به دامن تو می افتم؟!
...

من فکر می‌کنم
جاذبه‌ی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده
از سيب نبوده
از دست‌‌های مهربانت بوده
از خنده‌های عاشقانه ات
موهای کوتاهت
و نگاه برهنه‌ات
که بر تنم می‌ريخت ....

 

 

 

 

ته نوشت : دنیا داره سریع می چرخه . روزها سریع السیر جای خودشون رو به شب ها میدن و دوباره شب ها به روزها. وقت ندارم. اگه بگم دارم نفس هام رو هم می شمرم دروغ نگفتم. انتظار شیرینیه.  در حال تدارک یک سفر عشقولانه هستیم. برای همه روزهای فوق العاده شیرین و دوست داشتنی با طعم شکلات آرزو می کنم.

 

ته نوشت دو : و خداوند .... !!  :)))

 

 

 **ادیت شده!

       * معمولا موقع ساین این کردن یه نگاه اجمالی به لیست وبلاگ های به روز شده ی همون صفحه اول می ندازم و بر روی اسامی که توجهم رو به خودشون جلب کنند کلیک می کنم و چقدر هم خوش شانس بودم در این زمینه! تا الان که فکر کنم فقط دو سه تا وبلاگ به درد بخور از بین این همه کلیک شدگان پیدا کردم و چقدر هم خوش حال از بابت یافتن چنین دوستانی که تعدادشان به تعداد انگشت های یک دست هم نمیرسد ولی ارزششان بیشتر از این حرف ها!

تقریبا میشه گفت از زمانی که در این آدرس سکنی گزیده ام٬ اولین دوست جدید بلاگی از طریق صفحه ی اول بلاگفا ایشون بودن. علی آقا گنجه ایی سی سال و چهار ماهی دارند و تقریبا ریز بین ترین و شوخ طبع ترین دوست وبلاگ نویس بنده هستند که ماجراهای جالبی که برایشان در اداره می افتد را همراه با عکس طرف در وبلاگش می چسباند و این باعث شده که کسی مثل کاراگاه بهمنی برای ایشون شاخ و شونه بکشه که اگه باز هم در وبلاگت از سوتی های من بگی .... ! به جز سوتی های همکار هایش از جگر بینی  در عهد باستان٬ و مطالب جالبی که یا خودش می نویسد و یا گلچین شده ی اینترنت است٬ هم به دیوار اتاق مجازی اش می چسباند و وقتی وارد اتاق میشویم کمی با چشم های باز تند تند اطلاعات را قورت می دهیم تا کمتر از قافله ی علم عقب بمانیم و البته که گاهی اوقات هم چشم هایمان از شدت خنده ریز می شوند و به سوتی های (1  2  3  4 و .....) خود علی آقا از سنگینی خوابشان و جوابی که به همسر گرامی شان داده می خندیم و یا به سوتی های همکارها .

 

علی آقا اول خودش بود. بعد کم کم پای دوست و رفیق و فامیلش  و پسردایی را به بلاگفا باز کرد ( البته فکر کنم بعد ازینکه علی آقا به ورد پرس کوچ کرد همه ی دار و دسته ی باند هم به آنجا کوچ کردند ) و یک باند مافیایی باز کرد که قصد ترور یکی دیگر از دوستان عزیز وبلاگ نویس به نام نجمه را داشتند که با هوشیاری و درایت بنده! نجمه خانوم ازین ترور جون سالم به در بردن. علی آقا یک خانوم خوش قد و بالا ( البته به چشم خواهری ها؟! :دی ) دارند که پای ثابت خواننده های نوشته های علی آقاست و چرا که نه؟! علی آقا و همسرشان ازین فیلم بازهای خوبی هستند و به همسرشان هم در یک سینما پیشنهاد ازدواج می دهند و این گونه می شود که با شیرازی ها فامیل می شوند. فاطمه خانوم و علی آقا گویا هر دو مشغول به تحصیل در رشته ی زبان های باستانی هستند. علی آقا لیسانس کامپیوتر دارد و یک بار در سفر زیارتی مکه نزدیک بوده خودش رو لو بده و دروغ بگه و یک قربونی بیفته گردنش! ( می تونید از خودش بپرسید جریان چی بوده! ) علی آقا در ریزبینی و نکته سنجی بی نظیره! اون قدر که نقش برجسته های یک شومینه در نارنجستان شیراز نیز از تیز بینی های ایشون در امان نمی مونن.

علی آقا همیشه به من لطف داشته و دارند و به غیر از کامنت هایی که برام میذارن گه گداری در وبلاگشون هم در باب معرفی من و سایر دوستان وبلاگی و البته کلاس کیدز و غیره می نویسند . پیشتر ازین ها قرار بر این بود که من مختصری در باب لوحه‌های گلی باروی تخت جمشید بنویسم و از علاقه مندان به فراگیری خط میخی دعوت کنم تا از وبلاگ ایشون دیدن کنند٬ که به دلیل سرگرم بودن من در این چند روز میسر نشد.

حالا که ایشون در یک نوشته ی جداگونه ایی تولدم رو تبریک گفتن و من امروز دیدم٬ برای عرض ارادت و تشکر ازین سوپرایز ایشون هُل هُلی اقدام به نوشتن این مطلب کردم. اگرچه که دوست داشتم تشکر ویژه تری ازشون بکنم٬ ولی انشا... در آتیه همراه با یار گرامی از خجالت ایشون و فاطمه خانوم در خواهیم اومد. کی می دونه؟!

 

 

 

 

علی آقا برای شما و همسرتون فاطمه خانوم بهترین ها رو می خوام و امیدوارم سال های سال در کنار هم مهربونانه زندگی کنید و ممنون از لطفی که به بنده روا می دارید.

اگر کسی دنبال وبلاگ به درد بخوری برای خوندن می گرده من وبلاگ علی گنجه ای رو توصیه می کنم.

 

 

  سر نوشت: تموم سعی خودم رو کردم که این نوشته رو پیش از پابلیش کردن چند بار بخونم و در صورت لزوم اصلاح کنم. ولی خواستم قبل از روز بیستم نوشته باشمش که طعم خوبی رو که داشت برام هیچ وقت از بین نره.

*امروز از صبح یک خنجر تیزی در گلویم گیر کرده بود و نه پایین می رفت و نه اشک روانه ی صورتم می کرد. تا عصری که اومد پیشم ....  

از من می پرسه برای تولدت کادو چی می خواهی؟

براش میگم. براش حرف می زنم. گوش میده. ازون بغضم براش میگم و با اون دو تا چشمای گیراش بهم نگاه می کنه.- گفته بودم برایت که چقدر از داشتنش خوش بخت و خوش حالم؟ - بهم میگه بیا توی بغلم و بهم لب خند می زنه. به حرف هام گوش میده. بهش میگم که دیگه اون صفر ه شده صد. بهش میگم که با وجود اینکه مثلا یک سال گذشته و من بزرگ تر شدم ولی حرف ها و جمله هایی که می زنم بچگونه ست به بزرگی خودش بر من ببخشه. بهش میگم  دیگه نمی تونم دنیا رو بدون اون ببینم. شده چشم های من که از توی چشم های اون دنیا رو می بینم. میگم که خدا چقدر دوستم داشته که تورو سر راهم قرار داد و تو از من نرنجیدی. نترسیدی. از تلخی هام. از دو دلی هام. از بهونه گیری هام. از نبودن هام. براش میگم که شده دنیای من و اون فقط گوش میده. بهم با عشق نگاه می کنه و لب خند می زنه. بهش میگم که چقدر براش ارزش قائلم و ازینکه گذشته ام رو می دونه و با این حال این قدر دوستم داره ازش سپاسگذارم. بهش میگم مدیونتم . تموم لحظه های نیومده ی عمرم رو به تو مدیونم. میگم من حتی دیروز رو٬ امروز رو و فرداهامون رو به تو مدیونم. ( قبول نمی کنه و به من میگه که این رابطه برنده- برنده هست و تو هیچ دِینی به من نداری٬ ولی من قبول نمی کنم ) بهش میگم ممنون که دیروز وقتی تنها بودم٬ پیشم بودی٬ وقتی غمگین بودم تو مثل یه دوست خوب کنارم بودی و به حرف هام گوش می دادی و راهنماییم می کردی٬ وقتی دل سرد بودم بهم انرژی می دادی و  وقتی سرد بودم آغوشت گرمای زندگی رو دوباره بهم می بخشید. بهش می گم که اومدی و کم کم شدی گرمای زندگیم٬ معنی نفس هام٬ شدی اصلا معنای بودنم که بدون ِ تو هیچ شدم. بدون تو یک تکه خاک در غربتی شدم که کسی نه می شناسدش نه می خواهدش. شدی امروز ِ من. معنای زیستن دوباره و زندگی را با تو فهمیدم. فهمیدم این همه سال تو بودی٬ ولی نبودی. در پی تو بودم٬ ولی نمی دانستم کجایی و هم اکنون حسرت تمام روزهای رفته ایی را می خورم که تو کنارم نبودی. حتی حسرت همین روزها را. میگم که از صبح که تو نبودی من بغض داشتم و نمی تونستم اشکی بریزم و الان .... - با خنده میگم - می بینی؟ مثل ابر بهار می گریم. سِفت در آغوشم می گیره و اشک هایم را می بوسه و می گه عاشقانه این اشک ها رو می پرسته. چشم هاش رو می شناسم. خوش حال بودن. میگه اعتراف می کنم که نمی تونه خوش حالیش رو مخفی کنه. ازینکه امروز من این حرف ها رو بهش گفتم. میگه کلمات قادر نیستن و من تصدیق می کنم و فقط به هم نگاه می کنیم و می فهمیم هم رو .

میگه این حس خوب رو٬ این نگاه ها رو٬ دوست دارم. این ها توی دنیا تکرار ناپذیرن. می فهممش و میگم مثل تو که توی دنیا دیگه کسی مثل تو پیدا نمیشه. ببینم مگه کسی هم هست که دوستت نداشته باشه؟ اصلا مگه میشه تو رو دوست نداشت؟ با هم می رقصیم. با یه آهنگ آروم و فقط به هم نگاه می کنیم  سر اینکه کدوم یکی خوش بخت ترین آدم دنیاست باز هم آخر سر باهم دعوا می کنیم و قرار را بر کشتی می ذاریم که هر کی در کشتی ِ من در آوردی پرنسس برنده شد اون آدم خوش بخت ترینه. کشتی ِ من توش بوس و گاز و ویشگون و قلقلک و همه چی مجاز هستن. مخالفت خودش رو اعلام می کنه و میگه ای نامرد! تو همه ی روش هایی که من رو خلع سلاح می کنه بلد شدی! و خودش رو کنار می کشه و میگه آقا اصلا ما زمین خوردتیم! و این جوری میشه که من برنده میشم! و میگم که چقدر خوب که تو روز تولدم خدا تو رو از بهشت واسه من آورد. قرار میشه من این رو به صورت تِیل بنویسم که چه جوری شد که ایشون رو خدا با یه لک لک فرستاد بیاد روی زمین . بعد چون یه خورده! سنگین بود ( :دی )  شانس آوردم بالای سر خونه ی ما وسط های راه بقچه ی لک لک بنده خدا پاره شد و من اونو هُلُپی گرفتمش! ( ادبی ش رو گفتم : و تو در دامان ِ من فتادی! ) می خنده و قرار میشه من سر فرصت داستان رو بنویسم و بدم اون بخوندش ( شاید تو وبلاگ هم گذاشتمش ) و می آیم و عکس های سفر دیروز به قلعه رودخان رو می بینیم و می خندیم و .....

 

* پنج شنبه شب مامان پاش رو گچ گرفت و من شدم کدبانوی خونه! کدبانویی که تئوری ش بیست بود عملی ش بیست بدون دو! خلاصه این چند روز حسابی آشپزی و خونه داریم گل کرده بود. امروز مامان نبود و بابا جون هم از دیدن هنرمندی های من سر ذوق اومده بود و رفته بود اندازه ی نود تا مهمون میوه و ماهی خریده بود . هر جوری می خواستم از آشپزخونه بفرستمش بیرون تا اجازه بده خودم به کارها برسم نرفت که نرفت! و تازه از کارهای من که ایراد می گرفت هیچی! خودش مشغول به انجام دادن اون کار می شد و به علت ناواردی یک خسارتی وارد می کرد! پای اسب کریستال مامان رو شیکوند! یک کاسه لب پر کرد و زد یک بشقاب پلوخوری شیکوند. و خلاصه چون همه جوره اختلاف نظر داشتیم کمی باهم کنتاکت کردیم. شب که از بیرون اومد من رو صدا کرد. من اخمو رفتم جلو سلام دادم و بابا از پشت یه دسته گل رز درآورد و بوسید و تولد رو تبریک گفت و این جوری آشتی کردیم. طبق معمول با کادوی خنده دارش سوپرایزم کرد. مثل همیشه که نقدی حساب می کنه نوبت به باز کردن کادوی مامان و بابا که شد پاکت رو که برداشتم همه گفتن حدس بزن حدس بزن! گفتم خب توقع ندارید که توی پاکت خرس گذاشته باشن؟ پوله دیگه! داداش بزرگه گفت نه! خاله گفت : یه دونه دیگه می تونی حدس بزنی! خلاصه نتونستم و وقتی در پاکت رو باز کردم دیدم یه دونه ورق کوچیکه که روش این عکس کشیده شده بود  .....

 

 و کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه چرا امروز ماشینش خراب بود و ماشین من رو برد! 

 ضبط و رینگ های ماشینم رو که مدت مدیدی ست قراره خودم اقدام به چنج کردنش کنم٬ عوض کردن تا من از خسیس بازی هام دست بردارم! :دی

اینم عکس پاکت حاوی این نقاشی!

خیلی زور زدم تا قبل از ساعت دوازده تمومش کنم. شاید باور نکنید ولی من در عرض سی دقیقه این متن رو نوشتم. به خوبی و بزرگی خودتون بر من ببخشید که ممکنه صحبت های امروزم رو کم و زیادش کنم.

 

ته نوشت : فردا روز بزرگیه برای من. اگه اینو خوندی میشه برام دعا کنی که موفق بشم؟ ممنون.

 

اسفندی هاش! ترانه ایی هاش!

 

    * مرتبط با پست پیشین : حالم خوبه. یعنی خوب شدم .  و همه ی این ها رو مدیون اونم . اونی که اومد توی زندگیم و بهم داره می فهمونه عشق و دوست داشتن یعنی چی. آی عشق! ازت ممنونم. از برای اینکه همه ی این روزها که من تلخ بودم رو تحملم کردی. از برای همه چی ٬ از تو ممنونم.

*شما که غریبه نیستید! دروغ چرا؟! همیشه این موقع سال که میشه مثل بچه ها٬ شروع می کنم به روز شماری. واسه نوروز؟ نه همچین ... واسه ده روز قبل از نوروز. تولدم. همیشه دوست داشتم و عادت دارم که تولد دوستان رو در ساعات اولیه روز تولدشون و یا حتی یک روز جلوتر به خاطر اینکه - اولین نفر - باشم تبریک بگم و دیگه تقریبا بین دوست ها و آشناها به این کارم معروف شدم. و امسال اولین سالی بود که من از اول اسفند! دارم تبریک های تولدم رو میگیرم و نمی دونید چقدر کیف میده که نوزدهم اسفند تولدت باشه ولی از اول اسفند بهت تبریک بگن! حالا تبریک همه که با یه اس ام اس یا حضوری و یا تلفنی به یک کنار. تبریک چند تا از دوست های مخصوصم به یک کنار. که شدیدا سوپرایز شدم از نحوه ی تبریک گفتن شون. یکی شون که با یه شماره ی ناشناس ایرانسل از سه شنبه ی دو هفته پیش هر روز اس ام اس می زد و روزشماری می کرد برای به دنیا اومدن " یه دختر خوشمل! " و به دو تا اس ام اسی که زدم جواب نداد. منم فکر کردم مزاحمه و تازه دیشب فهمیدم بهترین دوستم " الناز" ه که خواسته امسال تولدم رو این جوری به پیشواز بره! و اون یکی تبریک تولدم هم مربوط میشه به هم اتاقی هام که روز جمعه زنگ زده بودن و چهار نفری پشت تلفن برام شعر " تولد تولد " می خوندن و وقتی فهمیدن عوض اینکه به قول خودشون یک روز زودتر زنگ زده باشن ده روز جلوتر زنگ زدن ٬ خودشون رو از تک و تا ننداختن و از روز جمعه هر روز زنگ میزنن اندازه ی سی ثانیه پشت تلفن برام شعر تولد می خونن و بعدش .... تاق! بدون اینکه منتظر دری وری های من بمونن ! تلفن رو قطع می کنن ! :)) و اون یکی تبریک جالب هم .... امروز پستچی برای من یه کارتون بزرگی آورد که روش نوشته بود خانوم ر. ح باز بفرمایند . آدرس فرستنده رو که خوندم دیدم نوشته : همدان! اندازه ی سه چهار ثانیه رفتم تو فکر که همدان؟! ما که فامیلی نداریم؟! و ادامه اش رو که خوندم دیدم نوشته : خوابگاه فلان. خانوم بهاره . ح . بله این خانوم بهاره . ح دخترعموی من هست که الان داره همدان درس می خونه. انقدر من ذوق زده شده بودم که نزدیک بود بگیرم پست چی مربوطه رو به جای بهاره بوس کنم. اومدم باز کردم دیدم یه تابلوی خیلی خوشگلی به اضافه ی یه نامه ست. که آخر نامه بعد از کلی دعاهای خوب خوب و قربون صدقه٬ نوشته : امیدوارم روز تولدت این کادو به دستت برسه و همه ی زحمات من برای به روز رسیدنش از بین نره . زنگ زدم بهش و کلی ازش تشکر کردم و گفتم درسته که روز تولدم به دستم نرسید ولی سوپرایز فوق العاده ایی بود و تو اولین نفر بودی! ( برای خوش حالی همه ی کسایی که به من لطف داشتن بهم تبریک گفتن مجبور شدم به همشون همین حرف رو بزنم)

کلا امسال از اول  ماه هر روز یکی بهم تبریک گفته. انگار امسال برای همه " ماه اسفند " مصادف شده با تولد من! البته ما تو فامیل زیاد اسفندی داریم ها؟! خیال نکنید حالا دارم خودم رو تحویل میگیرم!

 خیلی سال ها میشد که تبریکاتی که می گرفتم صرفا محدود می شد به اعضای خونواده ولی امسال ..... :) خیلی خوبه! حالا خدا نکنه همه به همون یه تبریک قناعت کنند!! :)))

* سه شنبه آخرین جلسه ی ترم کلاس های زمستونیمه و برای ترم بهار هم با کلی دروغ های شاخ دار٬ بالاخره تونستم دیشب مرخصی رد کنم. می خوام یه مدت یه نفس راحت بکشم.

* جناب دگری و خانوم لاغر دعوتم کردند به ترانه بازی. اگرچه که نزدیک به پنج ساله - شاید هم بیشتر- پیانو میزنم ٬ ولی هیچ گاه به طور حرفه ایی وارد موسیقی نشدم و پیانیست بودنم دلیل بر موسیقیدان بودنم نشد. نکته ی دوم٬ مسلما این لیست بیشتر از هفت ترانه خواهند شد و بیشتر اسامی خواننده خواهد بود تا ترانه. به خوبی و مهربانی خودتان ببخشید.

۱- از بچگی عاشق آهنگ های هایده بودم. اینکه میگم از بچگی واقعا همین طور بوده ها؟! همه و همه ی آهنگ هاش رو دوست دارم و بعضی هاشون رو که با پیانو می زنم اشک می ریزم و گاها همراه باهاش می خونم. در مراسم خاک سپاری هایده نوازنده ی آهنگ های هایده - انوشیروان روحانی - آهنگ " سراب " هایده رو اجرا می کنه و نم اشکی هم گوشه ی چشمش می نشینه. من هر بار این آهنگش رو می زنم چشم هام خیس می شن. با همه و همه ی آهنگ های هایده گوشه ایی از خاطرات من زنده می شن. چه آهنگ " وای به حالش " که یه شب با اجرای زنده ی " امیر " ما باهاش تو گوشه ی تاریک سالن چه قر ها که ندادیم و فریادش نزدیم ٬ چه آهنگ " مستی " و یا " تنها ترین تنها منم .. " و یا ....  اصلا نمیشه من یه کدوم از آهنگ هاش رو بولد کنم و بگم این آهنگش .... همشون.

۲- در بازی فقط ترانه ها قبول هستن؟ نمیشه تک نوازی های امثالی مثل جواد معروفی و یا فریبرز لاچینی رو هم بگیم؟ از تک نوازی های جواد ٬ رویای جوانی ٬ ژیلا و خواب های طلایی ۲  حرف ندارن. از تک نوازی های آقا فریبرز بیشتر خوشم میان و لطیف ترن. آلبوم پاییز طلایی یک ٬ به جز یکی دو تا از آهنگ های آخریش ( اسم هاشون از بس عجیب غریب و طولانی هستن به یاد سپردنشون خیلی سخته ) خیلی قشنگ هستن. مخصوصا آهنگ "پاییز پاییز پاییز"  و " در پاییز برگ ها میهمان من بودند " آلبوم پاییز طلایی دو رو هم دوست دارم. آهنگ اولش٬ که من هنوز نتونستم به طور کامل بزنم. از بس سخته!( یکی از استاد های من می گفت :" فریبرز برای اینکه آهنگ هاش رو منحصرا فقط شاگردهای خودش بتونن بزنن انقدر عجیب غریب این آهنگ رو ساخته که هر کسی نمی تونه اصلا بفهمه آیا در این آهنگ ساز دیگه ایی به کار رفته یانه؟! "  اگه این آلبومش رو گیر آوردید و گوش دادید تصدیق می کنید که فکر می کنید این آلبومه سنتوره نه پیانو! )

۳- از خود داریوش خیلی خوشم نمیاد . فقط بعضی آهنگ هاش مثل " دوباره می سازمت وطن " ٬ " به من نگو دوستت دارم " ٬ " حرف نمیزنم نرو ... ( چی بود اسم آهنگش؟ ) " " من آن موجم که آرامش ندارم "

ائه خیلی شد که؟!  آقا خوشم میاد ازش! از بعضی از آهنگ هاشه که خوشم نمیاد. :)

۴- از همه ی آهنگ های فریدون فروغی. حالا بعضی هاش بیشتر بعضی هاش کمتر.

۵- سیاوش قمیشی منو یاد روزهای آخر دبیرستان و حال و هوای شیطنت های اون موقع و عقاید خنده داری که داشتم٬ می اندازه. نمی تونم نسبت به بعضی هاشون بی تفاوت باشم.

۶- از معین. بعضی ترانه هایی که انتخاب کرده با صدای معین جاودانه شدن. مثل " سفر "٬  " پنجره "٬  " پریچهر "٬  " امان امان " که شدید این آهنگه منو سر ذوق و قر میاره! :))  و این آلبوم آخرش " ملاقات " اصلا آقا نمیشه همه ی آهنگ های معین رو هم حساب کنید؟!

۷- از ترانه های قدیمی:  " از تو تنها شدم  "  سیمین غانم ٬

تقریبا همه ی آهنگ های ویگن ( چون منو شدید یاد پدربزرگ مرحومم میندازه ) ٬ آلبوم هم خونه اش آهنگ " صدای گریه "  ٬

 " عاشقم من "  دلکش ٬

 " مرا ببوس " حسن گل نراقی ٬

" عزیز بنشین به کنارُم " سیما بینا ٬

 " خاطر خواه " !! عهدیه ( این ترانه جریان ها دارد. چقدر ما خندیدیم و رقصیدیم و .... )

+ یک عالمه ترانه های قدیمی و جدید دیگه ....

۸- ترانه های شش و هشتی رو نه می تونم بگم دوست ندارم نه می تونم بگم خوشم میاد. ربط داره به مودم. و قری که می خوام - و می تونم - باهاش بدم!

 

* فقط ترانه های ایرانی رو نوشتم .

* از شادی  ٬  سورنا٬  مشتی حسن آقای قدیم ٬ علی آقا  ٬سمیر نامه رسون ٬  رفیق قدیمی، چادر نشین ٬ مارال ٬ و اوممم و هر کس دیگه ایی که کامنت گذاشت ٬ دعوت می کنم تا از ترانه های مورد علاقه اش بنویسه.

* بعضی وقت ها توی مود که باشم توی خیابون٬ سر کلاس درس ٬ توی قطار ٬ توی رستوران ٬ توی فرودگاه! هر جا که باشم با هر آهنگی یه قـِر می دم. حالا این قِــر می تونه توی رستوران زیر میز و ریز باشه یا اینکه وسط فرودگاه از شلوغی استفاده کنم و ... !

 یه قــِر رو که مجازم؟؟

 * هـــــــــــــــــوم ....!  اول و دوم مـــارس!  شنبه و یک شنبه ! هــــوم!

 

 

مسئولیت ...

 

   از آن وقت هایی ست که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیندازم یا نه. دوست دارم بنویسمش. حرف های زیادی ست که مدام جلوی چشم هایم رژه می روند ولی نمی دانم اصلا ترتیب ریختن شان روی صفحه ی کاغذ چطور باید باشد. تمام فضاهای دور و اطرافم در و دیوارهایی دارند که استرس برایم می آورند و تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانی های تمامیت طلبانه. واقعیت بودن ِ این نگرانی ها از بودن ِ خودم پر رنگ تر است. نمی توانم کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شود را ببینم. نمی توانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. انگار تنها من هستم و او و هر چیزی که به من و او مرتبط است و لا غیر! روزنامه ها برایم زیادی غیر عادی می آیند. پرداختن به درس ها و حجم انبوه مطالبی که با خودم عهد بسته بودم بخوانم در مقابل حجم این همه دل مشغولی هایم ٬ به نظرم مسخره می آید. تنها مشغول دو دو تا چهار تا کردن هستم و هر چه ورق سیاه می کنم ازین حساب و کتاب ها ٬ در آخر منی می مانم که نتوانستم بعد ازین همه ساعت به جمع بندی نهایی برسم که نه به صفر قانع هستم و هم از صد می ترسم. - دلیل ترسم را که پیشتر ها برایت گفته بودم؟ - بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه و نگرانی های مردم از گرانی و تورم موضعی اتخاذ کنم؟

با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم بهتر خودم را بشناسم و جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله میشود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام٬ خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.

تحمل ندارم در رابطه ایی باشم که بودنم نه هدیه ایی، که باری ست. ایستادن با دو پا بر نقطه ای از زمین و انداختن وزن چهل و هشت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کند فضای خالی یک صندلی، یک تخت و یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش مینامیم؟

جمع ها و حساب کتاب ها و دو دو تا چهار تاهای من ٬ مسخره اند و بی نتیجه. مثل وجود ِ خود ِ من در این جهان.

 

ته نوشت : من یه گندی زدم. اصل گواهینامه ی مادرم رو گم کردم. یعنی گم نکرده بودم ها؟! به دلیل اینکه طبق معمول همیشگی کیف با خودم نبرده بودم٬ گذاشته بودمش جیب عقب شلوار جین ام و حالا می بینم که نیست! فعلا هم صداش رو در نیاوردم. چی کار باید بکنم؟

ته نوشت دو :

 این پست این آقا + این وبلاگ  این شیخ شوخ را٬ توصیه می کنم بخوانید. باشد تا رستگار شوید.

 

 

 

 

 

روزگار نامرد!

 

     مادر من یه عمه ی پیری داره که این روزها شدید مریض احوال و پریشونه و دیگه خیلی ها رو نمی شناسه. چند روز قبل از سفر٬ عصری رفتیم عیادتش. توی اتاقی که نشسته بودیم یه عکس از جوونی های عمه و شوهرش روی میز بود. با وجود اینکه قبل تر ها هم بارها و بارها عکس رو خونه ی مادربزرگم دیده بودم ولی امروز باورم نمیشد صاحب این عکس همین زنیه که جلوی چشم های من روی این تخت قدیمی به حالت زار افتاده و حتی خودش به تنهایی نمی تونه از جاش بلند بشه و بنشینه. اصلا باورم نمیشد که زمانه انقدر می تونه صاحب عکس رو چروک و مچاله کنه که تو برای تشخیص هویت عکس مجبور باشی یه ریکاوری اساسی روی صورت طرف انجام بدی و آخر سر با شک و تردید بگی : اُه! بله! ممکن است این زن پیر روزگاری همین زن خوش صورتی بوده که در عکس٬ کنار شوهر جوانش لب خند بر لب از روزگار جوانی کامی بس شیرین گرفته که این طور چشم هایش از خوش حالی برق می زند.

روزگار با همه سر ناسازگاری که دارد٬ هیچ! این را می دانم! این ها را ننوشتم که نوشته باشم روزگار بدجوری آدم ها را شکسته می کند. نوشتم تا بدانم که روزگار٬ روزگار ِ نامردی و خنجر از پشت زدن است! این زن خوش چهره٬ در جوانی صاحب اولاد نمیشود و خودش در آرزوی فرزند چه کارها که نکرده. برای شوهرش حتی خواستگاری هم می رود و عشق شوهر به این زن آن قدر بوده که شوهر این اجازه رو به خودش نمیده و بهش میگه : تنها زن زندگی من تو هستی و تو خواهی بود! چه دوا درمون هایی که در خارج از کشور نمی کنن ولی خب ... نتیجه منفی بوده.

یکی دیگه از عمه های مادرم که وضع مالی آن چنانی نداشتند همان روزها نزدیک یک دوجین بچه دار می شوند. به پیشنهاد باجناق ها قرار می شود خواهر کوچک تر دو تا از بچه های خود را به خواهر بزرگ تر دهد تا حلاوت و شیرینی بچه داری هم به زندگی آن ها رسوب کند! این طور که مادربزرگم تعریف می کنه ٬همیشه بهترین لباس ها تن اون دو تا بچه - که در حقیقت خواهر زاده های اون زن بودن - میشده و همراه با پدر مادر و یا در حقیقت خاله و شوهر خاله ی خودشون به بهترین مسافرت های خارج از کشور میرن در حالیکه خواهر و برادر های خودشون از تمام این تفریحات و امکانات محروم بودن.

الان اون بچه کوچیکه صاحب دو تا نوه شده و یه خونواده ی کوچیکی برای خودش تشکیل داده. و اما اون زن؟! زنی که مثلا خاله شون بوده ولی در حقیقت مادرشون! تک و تنها گوشه ی یه خونه ی خیلی بزرگی افتاده با یه پرستار پیر و بد اخلاق! و اون دو تا بچه سر اینکه اون خونه به کدومشون به ارث برسه هر روز گویا دعوا و جر و بحث! و هر روز میرن خونه ی پیرزن بیچاره تا فریبش بدن و اون خونه رو به نام یکی شون فقط بکنه! این جریانات رو می دونستم ٬ ولی از نزدیک لمسش نکرده بودم. توی چشم های اون زن غم بود اما یه غم معمولی نبود! یه جور درد بود که تا نبینیش نمی تونی بفهمی من چی دارم میگم. تا برسیم به خونه من توی خودم بودم و سعی می کردم جلوی اشک هام رو بگیرم. نم نم بارون میومد. دلم می خواست به مامان بگم خودت با ماشین برو خونه. من می خوام زیر بارون قدم بزنم. شاید می خواستم اشک هام با بارون قاطی بشه و کسی نبینه دارم اشک می ریزم.

 من می تونستم این نوشته رو اونقدر طولانی و کش دار بنویسم تا اشک همتون رو در بیارم. اما واقعا دنبال این نبودم که یه نوشته ی احساسی نوشته باشم. بیشتر دنبال " چرا " بودم. که واقعا چه اتفاقاتی می تونه واسه یه آدم بیفته که سر یه زن ِ پیر - نمی خوام عنوان " مادر " رو روی این زن بذارم چون دیگه فاجعه میشه! - این بلاها رو بیاره و با وجود وضع مالی خوبی هم که داره بخواد سر اون زن رو کلاه بذاره؟! عکس این زن رو گذاشتم. شاید با معیار های امروزی به نظر زن زیبایی نیاد٬ ولی می تونم حدس بزنم که حداقل* چهل سال پیش جز چهره های زیبا بوده.

 

 

*بعد ازینکه عکس رو در وبلاگ قرار دادم متوجه شدم که شیشه ی قاب عکس٬ تصویر گوشیم رو منعکس کرده و از ارزش عکس کم کرده. ازونجایی که عکس دیگه ایی نگرفته بودم مجبور شدم از همین عکس استفاده کنم.

* حداقل چهل سال چون الان عمه ی مادرم نزدیک به هشتاد سال داره .

 

اضافه شده : هر کی اینو درست کرده دستش درد نکنه :

! Let it be

 

ولنتاین نوشت و ماجرای سرقت مسلحانه!

 

 

        * روز پنج شنبه عصری بابا با یه دسته گل خیلی بزرگ و یه کیسه وارد خونه شد. بعد از سلام بابا به مامان میگه: "بفرمایید سرکار خانـــــــــــــــــوم! این هم هدیه ی ولنتاین شما! " و دست گل رو به سمت مامان دراز می کنه. مامان -مثل این سه چهار سال اخیر!- هیجان زده از اینکه بابا یادش بوده و به مناسبت یه همچین روزی یه دسته گل خیلی بزرگ گرفته با خوش حالی تموم دسته گل رو از بابا می گیره. بابا روش رو می کنه به منو میگه : نخیر! من شمارو هم فراموش نکردم! تا حالا اون دوماد کچل مون!! بیاد ( برای سر به سر گذاشتن من همیشه میگه طرف کچله!! :دی ) بنده واسه شما هم کادوی ولنتاین میگیرم .و با مهر و محبت اون کیسه ی توی دستش رو به طرف من دراز می کنه تا من بگیرم. مامان متعجب نگاه می کنه ببینه بابا برای من چی گرفته و من هم با خوش حالی تموم و هیجان زده کیسه رو می گیرم و بازش می کنم.   بله؟ مایلید بدونید بابا برام چی گرفته بود که بعدش مامان از شدت خنده چشم هاش ریز شده بودن؟

قول میدید به رمانتیک بودن کادوی من ایرادی نگیرید؟

هوم٬ ممنون. بابا جون برام لطف کرده بودن بیست و یکی ( به تعداد سال های رفته از عمرم! ) بستنی شکلاتی کاله خریده بودند!!!!!!! این هم از کادوی ولنتاین امسال بنده!!

حالا بعدش قرار گذاشته بودیم با داداش کوچیکه بریم بالاخره من گوشی بخرم و اصلا از قبل حواسمون نبود که امشب ولنتاینه. توی مغازه که بودیم احساس می کردم همه به من و داداش کوچیکه چپ چپ نگاه می کنن که داداش کوچیکه خودش آروم در گوشم گفت : پرنسس بیا فیلم بازی کنیم و یه کمی تو واسه من لوس بازی در بیار بخندیم. گفتم اکی! خلاصه تا بیایم بیرون کلی فیلم بازی کردیم. اومدیم شام بخوریم قرار شد اونجا هم یه دور دیگه تیریپ لاو شدید بیایم و وقتی داداش کوچیکه به من جعبه ی تلفن رو میده من هم همون جا یه دسته پول از تو کیفم در بیارم بیرون و بپاچچچم!!! تو صورتش! آخه چیز دیگه ایی همراهمون نبود تا اونو با عشق تقدیمش کنم!! البته من دیگه یه ذره بچه بزرگ بودنم گل کرد و جلوی مسخره بازی های داداش کوچیکه رو گرفتم و نذاشتم کار به پرت کردنمون از رستوران به بیرون به علت انجام اعمال منافی عفت بکشه!! :دی :))) ( از من بدتر تو شیطنت داداش کوچیکه ست که پایه ی همه چیز هست! )

( از بابا همین جا کلی تشکر می کنم اول به خاطر این که به یادم بود و دوم به خاطر ابتکاری که به خرج داد و به تعداد اسفند های رفته از عمرم واسم بستنی که دوست دارم رو خریده بود!)

 

* مارکو که معرف حضورتون هست؟ ته تغاری خونواده؟ از زمانی که اومد توی خونمون شدید جای خودش رو توی دل همه باز کرده و الان حقیقتا یکی از اعضای خونواده حساب میشه و اصلا به عنوان یه کاسکو و یا یه طوطی بهش نگاه نمی کنیم. حالا ماجرای این دزدی چیه؟ جریان ازین قراره که این روز ها خونه ی ما انواع و اقسام گردو و بادوم و خرت و پرت های آجیل شب عید روی میز پهن هست. مارکو هم عاشق گردوئه ولی با این حال روزی بیشتر از یه دونه گردوی کامل نباید بخوره وگرنه گرمیش می کنه.  قفس ایشون نزدیک میز نهار خوریه و بعد ازینکه باهاش یه سری تمرین واسه حرف زدن می کنیم بعدش آزاد میذاریمش توی خونه. اون روز منو مارکو توی خونه تنها بودیم و من مشغول کتاب خوندن که صدای بال زدنش رو شنیدم و رفتم ببینم اگه جای ناجوریه برش گردونم که دیدم رفته رو یکی از صندلی های میز ناهار خوری نشسته. همین منو دید بلند شد و برگشت سرجاش ( هیچ وقت اونجا نمیشینه ) بعد از چند دقیقه صدای بال زدنش رو شنیدم و دوباره یه نگاه کردم دیدم نیست!! گشتم دیدم نشسته روی میز ناهار خوری چند قدمی سینی ِ گردوها. یه کمی به من نگاه می کرد یه قدم بر می داشت دوباره یه کم زیر چشمی و یه قدم دیگه ..... کارش برام جالب بود می خواستم ببینم چی کار می کنه. دیدم آروم آروم رفت جلو ٬ قشنگ گشت و با دقت بزرگ ترین و سفید ترین گردو رو انتخاب کرد!! چون سهمیه ی اون روزش رو خورده بود همین رفتم جلو تا ازش بگیرم که در کمال پررویی پر زد و رفت نشست پشت در! یعنی یه جایی که دست من بهش نرسه!! و نشست و در جلوی چشم های از تعجب چهار تا شده ی من با خیال راحت خورد و پر زد و اومد نشست سر جاش!! هنوز ده دقیقه نگذشته بود که باز صدای پر زدنش رو شنیدم. دیدم آقا کارشون رو خوب بلد شدن و یک سره روی سینی گردو ها فرود اومدن و در حال بلند کردن یه گردوی دیگه و همین منو دید منتظر عکس العمل من نشد! برداشت و دوباره رفت پشت در نشست! ازین کارش انقدر خندم گرفته بود که دلم نیومد دعواش کنم! رفتم سینی گردوها رو از جلوی دست آقا دزده! برداشتم و شب ماجرارو واسه خونواده تعریف کردم. بابام می گفت خوبه حالا مثل کلاغ ها به جواهرات علاقه نداره!  حالا بعید نیست! کم کم خودشو رو کنه واسمون!!

بدون مناسبت نمی بینم که بگم بابام به من میگه مارکوی سخن گو!  آخه از وقتی مارکو اومده خونمون من استعداد های نهفته ام رو در شکلک در آوردن - برای اینکه مارکو از من یاد بگیره - و تقلید صدا رو برای همگان رو کردم و ازونجایی که مارکو خیلی باهوشه! داداش کوچیکه تشخیص داده که قبل ازینکه بیاد خونمون ایشون در باغچه بان تحصیل می کردن :)))

 

ولنتاین تون با تاخیر مبارک!

ته نوشت: حالا نمیشه کمی دندون رو جیگر بذارید و من قضیه* رو بیشتر ازین لو ندم؟

* همین قضیه هیجدهم بهمن و ملکه الیزابت و اینا رو میگم!

 

خوش بختی ....

 

   نگاهت وطن من است.  تبعيد مي شود ذهنم در ميان چشمانت كه مضاف ٌ اليه شان فقط خودت مي تواني باشي.  به تو مي انديشم .  اتاق نفسش گرفته٬ من هم! ضربان قلبم را ببین؟ قدم هاي آبي تو هستند روي تصورم . تو راه مي روي در من. آبي ها را دنبال مي كنم تا تو؛ به تو كه نمي رسم گم مي شوم در ميان ديوارها. از اول هم می دانستم اين ديوارهاي اتاقم با عشق مشكل دارند. باعث خجالت است اما هنوز هم نتوانسته ام اسمت را ياد اين ديوارها بدهم. احمق ها نمي دانند چه لذتي را از دست مي دهند. اسمت را كه تكرار مي كنم خوشبخت مي شوم و حجم اين اتاق براي من و خوشبختي هايم خيلي كوچك مي شود. حاضرم قسم بخورم كه اگر اين ديوارها هم كمي همكاري كنند اتاق از هم مي پاشد و من مي توانم آبي ها را دنبال كنم تا برسم به تو. باور كن من با تباني تو و اين ديوارها مشكلي ندارم. تو مثل يك سرود وطن پرستانه هستي كه هر كسي خواسته يا نخواسته دوستت دارد، اما عزیزم، من كسي را نمي شناسم كه هم اندازه من دوستت داشته باشد و هیچ کسی در دنیا قادر نیست تورا هم چون من کهکشانی دوست داشته باشد!  كاش مي دانستي دنيا براي خوشبختي كه براي تو آرزو دارم چقدر كوچك است.  نگاه تو وطن من است ؛  ازچشمانت كه بیفتم ، مي شوم گم ، تاريك ، ميكروب مي شوم ، ديگر كسي نمي بيند مرا، ديگر نمي توانم اسمت را ياد اين ديوارها بدهم. ديگر نمی توانم به این دیوارها بفهمانم که باز وقت خداحافظی که می شود تو مثل هميشه می روی و دوباره اسمت را كه تكرار مي كنم حسي مشترك پيدا مي كنم با خدا ....  

قدم هاي آبي تو هستند توی چشم هایم .... آبي ها را كه دنبال مي كنم به ديوارها مي رسم. ديوارها جلو ام را مي گيرند لعنتی ها!  هر قدر مشت مي كوبم به اين ديوارها رهايم نمي كنند. كاش مي دانستي در باور من آدم های پشت این مرزها که تورا می بینند چقدر خوشبخت اند.  خوشبخت.  خوشبخت.  خوش (بخت)  .. .. ..

 

 

صدای ستاره ها!

 

                        ** بعد از نوشت : هیجده بهمن را شما هم به خاطر بسپارید!!**

 

سر نوشت : مادرم عادت داره یکی دو ماه قبل از عید یه خونه تکونی مفصلی انجام میده تا نزدیکی های نوروز که میشه فیلم خونه تکونی رو روی دور تند نزنه و با خیال راحت تری دوباره خونه رو تمیز کنه. و این موضوع شامل اتاق من هم میشه. چند روزی بود قرار بر تمیز کردن داخل کمد هام رو با خودم گذاشته بودم تا بالاخره امروز میسر شد. پایین کمد دیواری لباس های من یک کمد کوتاه تر ولی عمیق تری هم وجود داره که من کتاب های کنار و سالنامه ها و کلا چیزهایی که زیاد لازم ندارم رو اون زیر نگه داری می کنم و فکر می کنم از سال پیش تا الان پاک سازی نشده بود. موقعی که داشتم بیرون می آوردم تا گردروبی بشن و احیانا کتاب هایی که دیگه به کارم نمیان رو به یه جای دیگه منتقل کنم تا جا واسه کتاب های جدید پیدا بشه به یه پوشه ایی برخوردم و توش یک عالمه نوشته ! باورتون میشه اگه بگم من توی سادگی و صمیمیت اون نوشته ها غرق شدم؟ نوشته های غریبه ایی نبودند. نوشته ها نوشته ی خودم بودند ولی نه فکر نکنید که از خودم تعریف می کنم! هر آدمی از دیدن دست خط خودش در سال های نوجوانی - و یا احیانا جوانی - ذوق زده میشه و دوست داره بدونه اندیشه اش در اون سال ها چه بوده و نحوه ی نگرشش به دنیای پیرامونش چطور! نوشته هایی پیدا کردم که در سال های دوره ی راهنمایی نوشته بودم و ادعایی هم نیست که خیلی قشنگ و سلیس و روان هستن! ولی هر چه هست برای من پر است از خاطره و یاد آوری آن همه ذوق و شوق های کودکانه! اولین نوشته ایی که توی وبلاگ می خوام بذارمش مربوط میشه به سال ۸۰ که بر خلاف نوشته های الان ام عنوان هم داشت!

 

**** 

     یه روزی ٬ وقتی کوچیک بودم - البته هنوز هم کوچیکم ولی اون روز خیلی کوچیک بودم! - شبا پرده ی پنجره ی کوچیک اتاقم رو کنار میزدم و چند تا ستاره ی اون تیکه ی ستاره دوزی شده ی آسمون رو به اتاقم دعوت می کردم. واسه ی هر کدومشون یه اسمی میذاشتم و باهاشون خلاصه کلی صفا می کردم. بعضی وقتا هم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه می رفتم رو پشت بوم٬ مهمونی ستاره ها! همشون ُ دوست داشتم ولی خب دلم واسه ی اونایی که کم نور تر بودن می سوخت. فکر می کردم بچه ترن! با خودم می گفتم : یه روز که بزرگ شدم ٬ یه شبش (!! ) میرم آسمون ُ با یه بغل پر از ستاره برمیگردم٬ تا دیگه پریناز و اون پسره که بچه های کوچه بهش میگن علی و ِندِر هِی به من زور نگن! اون وقت اون ستاره های بزرگ ترو میزنم به طاق اتاقم و اون کوچولوترها رو هم با خودم شبا می برم زیر پتو ٬ تا اونجا رو واسم روشن کنن . اون وقت دیگه نه از اون گرگ بدجنس تیز دندون می ترسم ُ نه از آقا درویشه! به خودم می گفتم : یادم باشه حتما حتما هم جیب هام رو پر از ابر بکنم تا یه موقع ستاره کوچولو ها دلشون واسه خونشون تنگ نشه؟! یه موقع دل تنگی نکنن؟؟ آخه می دونید؟! راستش درسته به قول معصومه خانوم زن همسایه مون که خیلی فوضول بود! خرس گنده بک شده بودم و نباید گریه می کردم ولی بعضی وقت ها که مامانم می رفت بیرون و منو میذاشت خونه ی اونا دلم واسه خونه ی خودمون تنگ میشد . خب منم فکر همین جاها رو کرده بودم. نقشه کشیده بودم ستاره ها رو وقتی که آوردم توی اتاقم به هیچ کس ِ هیچ کس هم ندم! خب آخه خودم آورده بودمشون خب؟!

خلاصه دنیایی بود پر از بچگی! یه بچه ی معصوم شیطون بودم نمی دونم شاید هم یه شیطون معصوم کوچولو! آخه اون روزها خبر نداشتم که یه روزی میاد که شبا دیگه از کثیفی هوا نمی تونم با ستاره ها خاله بازی کنم! تا اینکه یه شبی خوابیدم ُ فردا صبحش با مامانم رفتم مدرسه. وقتی که اونجا از آرزوم گفتم و خانوم معلم گفت که شاید بعضی از همون بچه ستاره ها از خونه ی ما که سهله! از کره ی زمین هم بزرگ تر باشن! راستشو بخواید ازش بدم اومد! داشت دروغ می گفت به نظرم٬ تا اونارو ورداره واسه بچه های خودش! اما وقتی از بابام پرسیدم و اون هم گفت آره دیگه با همه ی همه ی ستاره های آسمون قهر کردم . همون شب رفتم رو پشت بومُ به همه ستاره های آسمون خونمون گفتم : قهر! قهر! قهر!!

بعد ازون دیگه نرفتم رو پشت بوم ُ دیگه هم هیچ کدومشون ُ به اتاقم راه ندادم ُ با هیچ کدومشون هم خاله بازی نکردم ُ هر شب هم دستام رو گذاشتم رو گوشام تا صدای منت کشی هاشون رو نشنوم ..... گذشت تا اینکه یه شبی که من روزش (!! ) بزرگ شده بودم٬ خواب دیدم که یه لباس سفید و پفی مثل همون لباس عروس های نقاشی های بچگی ام پوشیدم ُ هوار تا ستاره ی دنباله دار هم شدن روی سرم یه تاج ُ چند تا از اون بچه ستاره ها هم روی لباسم چسبیده بودن! یک عالمه ستاره - حتی بیشتر از ستاره های پشت بوم خونمون- منو دوره کرده بودن ..... وقتی که چشامو باز کردم باز دوباره صدای ستاره ها رو که منو صدا می کردن شنیدم. رفتم و همین که پنجره ی اتاقمو باز کردم همه ی همه ی ستاره های آسمون مهمون من و اتاقم شدن ... بعضی هاشون به من چشمک می زدن ُ بعضی های دیگه شون هم واسم دست تکون می دادن و چند تاشون هم هِی دورم می چرخیدن ُ هِی ترانه می خوندن. اتاقم شده بود پر از ستاره های کوچیک و بزرگ .....

حالا الان بعد از چندین سال از گذشت اون شب رویایی٬ هنوز که هنوزه ٬ گاهی وقت ها که به آسمون کثیف و دود گرفتمون نگاه می کنم ٬ انگاری دوباره صدای اونا رو می شنوم که واسم می خونن : " عمو زنجیرباف ؟ زنجیر منو ...... "

کاشکی که روزهای سرد و غم زده ی این دنیا هم مثه خواب های قشنگ من پر بود از واقعیت های دروغی٬ یا شاید هم دروغ های واقعی! نمی دونم! راستشو بخواید خودم هم فرق بین یه واقعیت دروغی و یه دروغ واقعی رو نمی دونم .... کاشکی که یه روز بیاد که شبا دیگه این دودهای لعنتی نباشن ُ من باز هم شرمنده ی مهمون نوازی ستاره ها بشم! کاشکی که باد دوباره گوشم رو پر از ترانه های کودکانه ی بچه ستاره ها کنه ! کاشکی که اون شبی که عروس می شم ٬ هزار هزار ستاره ی دنباله دار ٬ دنباله ی تور سفید من باشن و برای خوش بخت شدنم هِی خدارو صدا زنن!

 

 

ته نوشت : به متن وفادار بودم و عینا از ـــَــِــُـــ های داخل نوشته استفاده کردم. اگر غلط نگارشی داره بر پرنسس پونزده ساله ببخشید!

دل نوشت : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!

 

 

چشم هایت را ببند و  .....

 

 

 

ته نوشت : امسال بهار با تمام بیست و یک بهار گذشته فرق خواهد داشت!

 برایم دعا می کنی که ملکه الیزابت رضایت دهد؟؟؟؟

 

تو

 

    می گوید : " کافی ست که قلبت را آزاد بگذاری و رها شوی. " برایم کلی دوست و آشنا هم مثال می زند تا بهتر در مغز فندقی ام جا شود.

می گویم٬ البته در دلم  : " گم شدن در جنگل که بلدی نمی خواهد؟ کافی ست یکی از همان حرفه ایی هایش را سفارش بدهی. با رنگ٬ سایز و عشق پانزده سانتی! بعد اوقات فراغتت بروی کتاب بخوانی و دعا کنی که باران بیاید و ردت را کفتار ها گم کنند. "

می گویم ٬ باز هم در دلم : " گم شدن در همین زندگی سه در چار که انزجار نمی خواهد؟ جواب تمام پیشنهاد ها بله می شود و موبایل ها روشن و جواب تمام اس ام اس ها " می تو " و  همه ی شکستن های " دل " را دایورت می کنی روی اسکرول بار. "

می گویم ٬ به خودم می گویم : " هیچ کسی همچون من از عهده ی گم شدن کف اقیانوس به این هنرمندی بر نمی آید! " و بعد از آن زیر داد می زنم و دعا می کنم که حباب هایم تا بالا دوام بیارند و بغض شان نترکد.

 

ته نوشت : باور کن این روزها " تو " بهتر از هر کس دیگری توانسته ایی لب خند را - هر چند سطحی ولی عمیق- بر روی لب های این دخترک لج باز و غمگین بیاوری .ممنون!

 می دانی ...! می خواهم بگویم که ...اصلا تو که می دانی ! گفتن ندارد! حداقل سرت را نزدیک تر بیاور ... نه! نشد. اینطور و اینجا نمی شود ! به خوابم بیا امشب...برایت می گویم که تو...هان...تو را...و من... میدانی که ... امشب...به خوابم هم اگر نیامدی ... به خیالم بیا ... با تو می گویم که ... اصلا"چشم هایم را نگاه کن ... دیدی ؟ می دانی که ... ببین ... همین!

 

 

گاهی وقت ها!

 

میدونی گاهی وقتا هیچی واسه گفتن نداری.

گاهی وقتام داری ولی میدونی اهمیتی نداره.

گاهی هم دوست داری که یه چیزی واسه گفتن داشته باشی.

.

.

.

اما امان از اون روزی که توی دنیای گفتنی ها گیر کرده باشی و فقط خودت باشی و خودت - و گوش محرمی پیدا نکنی واسه گفتن شون!

نا خواسته بیفتی در مسیر سیر و سلوک عرفانی!!! تهذیب نفس اجباری!

 تا حالا شده توی شلوغ پلوغی تنهایی خودت گیر کرده باشی؟

 

 * من خودم رو می خوام. خود ِ خودم رو.

* یه جا خوندم نوشته بود : همیشه از من به عنوان یه بی معرفت یاد کن! شاید آروم بگیرم...

 

احضار روح 3

 

یه دفعه هم اومدم راجع به احضار ارواح بنویسم تعداد کامنت های خصوصیم و مخالفم بیشتر از تعداد کامنت های عادی و موافق بود. در هر صورت سوالات بی شماری دارم که خیلی از " این کاره " هاش هم نتونستن بهم جواب بدن. یه توضیح خیلی کوتاهی میدم و دیگه هم به توصیه یکی از دوست ها پیگیرش نمیشم.

مدیوم خوبی نیستم. اینکه میگم مدیوم خوبی نیستم نه اینکه اصلا نباشم ولی آیدا دوستم مدیوم قوی تری نسبت به من هست و معمولا شب های جمعه٬ تابستون ها بساط احضار ارواح ما به پاست. ( می دونم خیلی ها این روش رو به مسخره گرفتن و شاید با نام بردنش به عنوان روش احضار شما بدون فکر ردش کنید ولی خب ما از یه کاغذی که روش حروف الفبا نوشته شده + یه نعلبکی که روش یه فلش کشیده شده استفاده میکنیم ) سوال ها از مسائل کوچیک و پیش پا افتاده گرفته تا مسائل مهم دنیوی و اخروی و حتی نحوه ی پاسخ گویی اون ها به سوالات ما. خیلی از سوال ها رو اجازه ندارن جواب بدن و معمولا این جور موقع ها با چرخیدن به دور خودشون نشون میدن که نمی خوان جواب بدن. مثلا شاید براتون جالب باشه که بدونید چه جوری نعلبکی حرکت می کنه؟ خب این طور که بهمون جواب دادن گفتن که از طریق ارتعاشات صداشون که ما قادر به شنیدنشون نیستیم می تونن به وسیله ی قدرت هاله ی بدن ما اون رو تکونش بدن مثلا یکی از سوال هایی که خوب یادم مونده و هنوز هم که هنوزه چراش رو درک نکردم و نمیدونم اینه که پرسیدم حق با کدوم دسته از مسلمون هاست؟ شیعه یا سنی؟ و جواب شنیدم که سنی ( با وجود اینکه خود روح شیعه بود ) و دلیل واضح و روشنی ازش نشنیدم.

یا مثلا از گم شدن وسایل مثل طلا و ساعت که جاشون رو از اون ها پرسیدیم و یا حتی زمان ازدواج نوه ها و دوست و آشناها و شاید باور نکنید ولی هر بار یه لیستی به ترتیب برامون می نویسن که ما هم عینا اون رو می نویسیم و خیلی جالبه که صد در صد نفرهای اول زمان ازدواج شون عینا همون چیزیه که اونا گفتن. خیلی وقت ها اسم کسی رو نمی برن و وقتی می پرسیم چرا میگن زمانش هنوز نرسیده و تقدیرش فعلا رقم نخورده. ( اینم یکی ازون سوال هاست که بنا به روایات میگن که شب قدره که تقدیر آدم ها نوشته میشه ولی ....؟ )

تا اینجا که نوشتم تقریبا تجربه های شیرین منه ولی خب تجربه هایی هم بوده که شدیدا تاثر برانگیز و ناراحت کننده بوده. مثل زن سنندجی که سال ها پیش فوت کرده بود و حالا الان اومده بود با دادن شماره تلفن از ما می خواست به نوه هاش کمک کنیم و ما الان در حال حاضر با دو تا نوه هاش به نام لیلا و مونا ارتباط تلفنی داریم. و یا اتفاقی که افتاد و متاسفانه نمی تونم اسم اون شاعر رو ببرم ولی روح خواهر زنده ی اون شاعر هم یه بار احضار شده بود و خود شاعری که فوت کرده بود ازون زن به شدت می ترسید و از ما می خواست بهش کمک کنیم تا اون زن ( خواهرش که همین الان هم زندست و خیلی وقت ها توی مطبوعات ازش اسم می برن ) نتونه بهش آسیبی برسونه و انقدر نفرینش نکنه!

جالبه که همون دفعه ایی که ما اون شاعر رو احضار کردیم ( چون هممون وابستگی زیادی بهش پیدا کرده بودیم و خیلی وقت ها ازون می خواستیم بهمون جواب بده ) همزمان خواهرش هم اومده بود و یه جمله اون جواب می داد یه جمله خود شاعر. الف = خود شاعر . ب = خواهرش.

الف خیلی با ملایمت و اکثر مواقع می رفت روی علامت گریه و شدیدا اظهار ناراحتی می کرد و برعکس زمانی که ب می خواست چیزی بنویسه نعلبکی با شدت خیلی زیادی حرکت می کرد و اصلا حرکتش تو کنترل ما نبود! و حرف های رکیکی می زد. خب چون اون تنها باری بود که ما با یه روح آدم زنده صحبت می کردیم اصلا نمی تونستیم باور کنیم که این خود خواهر اون شاعره! و چون از طرفی هم روح ها نمی تونن قسم دروغ بخورن ازش خواستیم قسم بخوره و در کمال تعجب ما قسم خورد! وقتی دید ما باور نمی کنیم با دادن نشونی خونه ش توی تهران ازمون خواست تا به دیدنش بریم. من فقط عکس های خواهر اون شاعر رو دیدم و نمی تونم چرا هر بار با دیدن عکس هاش یه جور ترس میاد سراغم در صورتی که همه ی اونهایی که منو می شناسن می دونن که من توی این چیزها سر نترسی دارم و حتی زمانی که به جای روح ٬ جن میاد خیلی راحت باهاش ارتباط برقرار می کنم ولی این زن ... نمی دونم . اصلا چشم هایی که داره و ..... خلاصه ما هیچ وقت نرفتیم به اون آدرس و از صحت و سقم اون آدرس هم من چیزی نمی دونم ولی چون اون شماره تلفن توی سنندج درست بود ٬ می تونه این آدرس هم درست باشه؟؟ اگه درست باشه چرا اون زن انقدر اون شاعر رو که مرده بود اذیت می کرد و اصلا ما چه جوری تونستیم روح یه آدم زنده رو احضار کنیم در صورتی که ما ازش نخواستیم که بیاد؟ و چه کاری می تونستیم برای اون شاعر انجام بدیم تا کمتر از دست خواهرش اذیت بشه؟

اگرچه که من خیلی وقته که حقیقتا مسلمون نیستم و به عقاید و دین دیگران احترام میذارم ولی خب جایی خوندم که احضار روح گناه کبیره ست و نباید این کار انجام بشه. دفعه ی بعدش که احضار کردیم من ازش پرسیدم آیا واقعا این کار ما گناهه؟ اون جواب داد هم می تونه گناه باشه هم می تونه نباشه. گفتم چطور؟ گفت اگه روحی که احضار می کنید ازتون خواسته ایی داشته باشه و خودش هم تمایل به اومدن و صحبت کردن داشته باشه ٬ نه به هیچ عنوان گناهی برای شما نوشته نمیشه. ولی اگه اصرار به حضور یه روح خاصی مثلا یکی از بستگان فوت شدتون داشته باشید و اون با تاخیر بیاد و دلش هم نخواد بهتون جواب بده صد در صد گناه کبیرست. گفت البته یه حالت دیگه ایی وجود داره و اونم اینکه اگه شخصی که مدیوم جمع هست تمایلی به احضار روح نداشته باشه و بنا به اصرار دوستان در جمع نشسته باشه روحی که قراره بیاد چون باید در جسم اون حلول کنه و از طریق قدرت هاله ی بدن اون به سوال ها جواب بده نا آروم میشه و در این حالت هم گناه کبیره محسوب میشه!  یا مثلا یه بار راجع به مدیوم بودن آدم ها ازشون پرسیدم که چرا بعضی آدم ها مدیوم خوبی هستن و بعضی دیگه نه؟ گفت این یه چیز ارثیه و کسی نمی تونه کسبش کنه ولی با تمرکز و تمرین میشه کمی قابلیتش رو در خودمون ایجاد کنیم.

سوال های خیلی زیاد دیگه ایی هم هست که برام بی جواب هستن ولی خب ترجیح میدم بحث رو همین جا کوتاهش کنم چون می دونم به اندازه ی کافی شاخ کسانی که اعتقاد نداشتن دراومده :)) و الان دارن منو به خرافاتی بودن متهم می کنن ! ولی همون طوری که تو پست قبلی گفتم من نه می خوام چیزی رو ثابت کنم نه چیزی رو تکذیب! جواب هایی رو هم که ارواح به سوال های من دادن قرار نیست صد در صد دیگران تائیدش کنن چرا که من خودم شخصا شنیدم و از صحت و سقم علمی بودنشون هم اطلاعی ندارم.

 

ته نوشت : امشب داشتم از آموزشگاه درمیومدم جلوی در چند تا شاگردهای آقای سن بالای یکی از همکارام وایستاده بودن و من خیلی لیدی وارانه سعی کردم سنگین و سامان از جلوشون رد شم . وقتی داشتم طرف ماشین میومدم صداشون رو شنیدم که داشتن راجع به من حرف می زدن و ازونجایی که گوش هام تیزن شنیدم که یکی شون می گفت : این همون معلمه ست که با بچه ها تو راه پله های آموزشگاه مسابقه میده دیگه!!

از شدت خجالت و اون سعی مسخره ایی که کردم جلوشون خیلی سنگین و سامان باشم خنده ام گرفته بود و به همین دلیل زود نشستم تو ماشین و صورتم رو کردم این طرف تا اون هایی که منو ندیدن ندیده باشن! و به آبرویی که از خودم بردم کلی افسوس خوردم!

ازین به بعد می خوام تو راه پله ها حتی اگه کسی به جز من و بچه ها هم نبود دیگه مسابقه ندم! زشته! یه سنی ازم گذشته! تازه اسم " معلم " که میاد رو آدم یه کمی باید کاراش سنگین رنگین باشه! آقا من همین جا اعلام می کنم که اگه بازم من با بچه ها مسابقه دادم خیلی ....... م! ( نمیگم این فحشه چی بود خونواده نشسته اینجا! )

من الان شبیه این ایموته خجالته تو یاهو ام! یکی هــٍلپ می!

 ته نوشت دو : یکی سرچ کرده :" من همسر دوم بودم! " و رسیده اینجا! والا من یادم نیست کی زن اول کسی شدم بعدش رفتم همسر دوم کسی شدم! من همین جا از روی گل کسی که این جوری سرچ کرده اومده اینجا شرمندم! فعلا اولیش رو نیافتیم تا برسیم به دومیش! من ازت عذر می خوام! :دی

 

احضار روح 2

 

نمی دونم تا چه حد به مسائل ماوراء الطبیعه اعتقاد دارید و آیا اصلا به نیرو های خارجی و احضار روح معتقد هستید یا نه؟ خیلی دوست دارم راجع بهشون بنویسم ولی ذهنم فعلا زیادی مغشوشه و نمی دونم باید با چه بحثی شروعش کنم و منتظر یه جرقه تا بنویسم.

قبل ازینکه بخوام این بحث رو باز کنم لازم به ذکر می دونم که من نه می خوام کسی رو به این مسائل معتقد کنم و نه چیزی رو تکذیب کنم. این ها تنها سوالات بی شمار و بی جوابی هستن که تا الان کسی پیدا نشده بهشون جواب قابل قبولی بده. اول با چند تا سوال ساده شروع می کنم. که به دو بخش تقسیم میشه. اگه به قسمت اول جوابتون بلی بود به قسمت بعدی برید اگه نه که یه جواب خیر به کل این سوالات کافیه.

*قسمت اول : -آیا به احضار روح معتقد هستید؟

*قسمت دوم : -تا حالا احضار کردید؟ - براتون جنبه ی شوخی داشته یا جدی؟ - میدوم خوبی هستید؟ - اگر جوابتون به سوال قبلی بله هست موقع احضار روح اتفاق خاصی توی بدن تون میفته؟ - چه چیزهایی از احضار روح می دونید؟ - قبل و بعد از احضار روح مراسم و یا دعای خاصی اجرا میکنید یا می خونید؟ - با چه وسیله ایی احضار می کنید؟ اگر هم تجربه ی خاصی توی این زمینه دارید بنویسید.

 

*قسمت سوم : اگر به قسمت اول جوابتون خیر بود لطفا نخندید ! تا از نزدیک لمس نشه نمیشه راجع به چیزی به یقین جواب داد.

 

ته نوشت :تک تک اسم نمی برم ولی اگه لوگوی کنار صفحه رو تو وبلاگتون بذارید ممنون میشم.

ته نوشت دو : ببینم کسی Ronnie from Eastenders می شناسه؟ احتمالا باید یه مدلی٬ بازیگری چیزی باشه.

خونه خوبه. خونه همیشه خوبه!

 

     برگشتم. با یه کالمه تجربه های جدید و کلی سرد و گرم روزگار چشیده! می دونم نه شماها حوصله ی خوندن دارید که این مدته چه جوری گذشت نه خود تنبلم حوصله ام میاد همش رو بنویسم اگرچه همش خاطره بشه بعدا و با یادآوریش اشکی گوشه چشمم بشینه که : ائه؟! چه زود گذشت!

روزی که رفتم٬ دوشنبه هفدهم نه ساعت توی راه بودم. ساعت نه و پونزده دقیقه راه افتادیم و ما ساعت شش و سی و پنج دقیقه رسیدیم زنجان. قطاری که من باهاش رفتم قطار ویژه بود و خارج از نوبت داشت مسافر ها رو جابه جا می کرد و به همین دلیل یه قاطر زهوار در رفته و کوپه ایی بود و نصف بیشتر کوپه ها پر بود از سرباز صفرهای دهاتی و کچل و ح!یز! و ..... !!! و ترتیب نشستن ها نه بر اساس شماره ی بلیطت بود که هر کی هرجا پیدا کرد بود و خودتون حال من رو بفهمید که چقدر زور زدم تا یه کوپه پیدا کردم که توش سه تا خانوم بودن و اون سه تا هم طفلکی ها از ترس اینکه یکی ازین سرباز ها یا لات و لوت ها نیان اونجا همه اسباب و اثاثیه هاشون رو روی صندلی ها چیده بودن. و جالب تر اینکه کل قطار به اون عظمت در کل شاید چهار یا پنج تا مهمون دار داشت و توی اون شرایط کسی نبود تا بیاد به دادت برسه که یه جای امن و مناسبی برات پیدا کنه. پیش همون سه تا زن مهمون شدم و درب کوپه رو هم بستیم تا هم سرما وارد نشه و هم مزاحم! دم به دقیقه قطار می ایستاد و هیش کی هم نبود تا ازش بپرسیم جریان چیه! فقط یه بار یکی از مهمون دارها بهمون گفت که به دلیل یخ زدن ریل ها یکی از واگن ها از ریل خارج شده و دارن سعی می کنن برشگردونن. از ساعت نه صبح تا شش بعدازظهر توی یه کوپه با اون صندلی های زاقارت و خسته کننده و با وجود اون همه لباس باز هم احساس سرما و سردرد عصبی و بوی سیگاری که توی راهرو می کشن و گرسنگی و ..... از من یه پرنسس بداخلاق عصبانی بد دهن وحشی ساخته بود که کافی بود یکی بهم بگه بالای چشمت ابروئه تا من همه آبا و اجدادش رو از توی گور در بیارم جلوش برقصن! وقتی بالاخره رسیدیم ایستگاه زنجان٬ واگن ما با فاصله ی دو کیلومتری خود درب ورودی ایستاد. قیافه ی زار من رو با دو تا چمدون سنگین! و یه کوله پشتی ازون سنگین تر و با اون همه لباس تصور کنید و فحش هایی که زیر لب نثار این لات و لوت ها می کردم ٬ تصور کنید و خودتون به وخامت حال من پی ببرید! تا برسم به در ایستگاه تا یکی رو پیدا کنم ( یه آدم نه لات و لوت) تا اسباب هام رو تا تاکسی ببره نزدیک یک ربع طول کشید و با وجود اینکه ازونجا هم تا خوابگاه راه زیادی نبود ( خوابگاه ما بین سبزه میدون و چهار راه امیرکبیره ) ولی چون سرد بود و قطار ویژه بود و تاکسی آن چنانی نبود راننده گرامی پول کل روزش رو از من خواست و من هم بدون جر و بحث پرداختم. بمونه که هیچ کدوم دوست هام باور نمی کردن من نه ساعت توی راه بودم!

خوابگاه بد بود. الان که برگشتم دارم اینارو میگم. اون موقع هم به مامانم اینا نمی گفتم اونجا چه وضعیت وحشتناکی بود تا نگرانم نشن. همون جوری که بابام می گفت برگرد و حذف ترم کن. وای به حال اینکه می فهمید ما در طول روز نه آب گرم داشتیم نه فشار آب! نگفتم که از شدت سوز و سرمایی که از لای پنجره مون میومد اومدن برامون دو لایه پلاستیک زدن و نصفه شب باد زد همه ی منگنه هایی که به زور زده بودن رو کند و ما روده بر شدیم از شدت خنده!! که تروخدا ببین مثلا باید اتاق مون گرم باشه! نگفتم که آب واسه شستن دست و صورتمون میذاشتیم گرم بشه چون همین جوری از دو کیلومتری دستشویی که رد میشدی قندیل میبستی چه برسه به اینکه صبح بخوای صورتت رو بشوری. نگفتم که توی دانشگاه بچه ها ابروهاشون یخ میزد :دی نوک بینی که دیگه بمونه! نگفتم که ما واسه خندیدن و گرم شدنمون شوخی می کردیم که دکتر نداف باید برای هر کدوم از دستشویی های خوابگاه یه پتک و چکش و سنگ بذاره که ( ببخشید ) وقتی دفع ! بچه ها در حالت نشسته یخ زد با چکش بشکنیمش!!! نگفتم که یه بار ساعت چهار صبح که من رفتم حموم ( چون اون موقع فشار و دمای آب بهتر بود ) از لای پنجره ایی که رو به خیابون بخار سرما میومد تو و من میدیدم و از دهن من هم!! و نگفتم که من لباس هام رو اون موقع نتونستم بشورم ( فقط می خواستم زودتر دربیام بیرون :)))) ) بعدش اومدم گذاشتم کتری آبش داغ شد با اون آب لباس هام رو شستم. نگفتم که اونجا تو یه شهر غریب " درد " کشیدن سخت تره. نگفتم که مخصوصا این دو شب آخر چقدر شب های بدی بودن و من با چه دلهره هایی خوابیدم . از ترس اینکه ..... ولش کن! بی خیال! واستون چرا باید مهم باشه؟؟

 بله دوستان من اونجا با کلی مرارت و سختی زندگی کردم و اون وقت شما مرفهین بی درد اینجا نشستید و واسم کم کامنت گذاشتید. (چشمک)

ولی واقعا سخت بود. چون دانشگاه ما یه کمی خارج از شهره ( تو جاده تبریزه ) تا ما برسیم اونجا دست هامون هم یخ میزد و قبل از امتحان انقدر دست هامون رو " ها " می کردیم تا بتونیم بنویسیم. کلا پوست من در حال حاضر با وجود تمام مراقبت های بهداشتی که کردم ( از ضد آفتاب بگیر تا انواع و اقسام کرم های محافظت کننده و دستکش و شال گردن و .... ) ولی باز هم سرمازده شده و الان روی دست هام و نوک انگشتام قرمز٬ قرمز مونده. انگار با ماژیک برداشتم روی دست هام رو نقطه نقطه ی قرمز گذاشتم به جز این ها هم ناخون هام درد میان. انگار لای در مونده باشن اونجوری شده. خوش بختانه مریض نشدم وگرنه دیگه نور علی نور میشد . دو شب مدیر امور مالی دانشگاه دکتر موحدی ( نمی دونم به ایشون چه ربطی داشت ) ساعت یک و نیم شب اومدن و خوابگاهمون رو بازرسی کردن تا ببینن اگه اوضاع واقعا وخیمه مارو توی خونه های ساکنین شهر اسکان بدن ولی خب به نظرشون انقدر اوضاع وخیم نیومد!! و به سوال های ما تماما جواب های سربالا داد!! اگرچه که الان فکرشو که می کنم می بینم بهتر که تعطیل مون نکردن و امتحان هامون رو برگزار کردن ولی همش میگم من نوعی اگه اونجا مریضی سختی می گرفتم و نمی تونستم برم امتحان بدم چی؟؟ فقط بدیش اینجاست که از طرف وزارتخونه امتحان های بیست و هفتم و اول بهمن رو به دلیل اینکه یه روز قبل و بعد عاشورا تاسوعا بوده تعطیل کردن تا دانشجو ها بهتر بتونن به پارتی هاشون و لا**ث زدن هاشون برسن!! اینم از برنامه ریزی های مملکت ماست که از اول سال تقویم نداشتن تازه یه هفته مونده به عاشورا تاسوعا یهو یادشون میفته! و به همین دلیل من دوباره دوم برمیگردم زنجان تا چهارشنبه برم دو تا امتحان بدم. اتفاقا امتحان های خیلی سختی هم هست و یکی شون رو خیلی می ترسم. ادبیات معاصر انگلیسی زیاد سخت نیست ولی ازین " بررسی و ترجمه متون قرآنی " خیلی می ترسم و تقریبا "بیلمیرم " هستم.  اگرچه که استاد " آل یاسین " که به " آل پاسینگ " معروفه ( با لهجه بخونیدش لطفا ) کسی رو نمیندازه ولی می ترسم معدلم رو بکشه پایین. چی؟ چرا نموندم همون جا بشینم درس بخونم؟ خب چون اونجا زندگی در حد امکانات اولیه و ابتدایی هست و واقعا وقتی برمی گردم خونه تازه قدر خونه زندگی مون رو می فهمم و هم اینکه چون به عاشورا تاسوعا می خورد و روبروی خوابگاه ما یه هیئت عزاداری بود و از صبح تا نصفه شب می خواست بره رو اعصابم ترجیح دادم برگردم خونه تا یه کمی به آرامش برسم. تازه کلاس های آموزشگاه رو هم الان دو هفته ست به دلیل مسافرت ناگهانی!! معلم شون به خارج!!! از کشور تعطیل کردن گفتم برگردم چند تا میک آپ بذارم تا کچلم نکنن. میگن " در دیزی بازه حیای پرنسس کجاست! " دیگه امروز عصری هم میک آپ گذاشتم .

آهان یه چیزی که خیلی دوست داشتم بنویسم این بود که ٬ خب٬ وقتی یه مدت بری یه جایی زندگی کنی که هیچ کدوم از اعضای خونوادت رو نبینی و تو بدترین شرایط اونجا رو تحمل کنی مثل این میمونه که بهت گفته باشن : " دیگه هیچ کدوم این چیزهایی که الان داری رو نمی تونی داشته باشی " بعد وقتی بر میگردی یهو همشون رو باهم بهت برگردونن. آخ نمیدونید چه مزه ایی میده! نمی دونید وقتی من رسیدم ایستگاه دلم نمیخواست از ب**قل مامان و بابام بیام بیرون. وقتی رسیدم خونه چه جوری در و دیوار خونمون مخصوصا اتاقم رو بوئیدم. قبل ازینکه لباس هام رو در بیارم با شال و مقنعه اول رفتم سراغ مارکو و کلی ماچ و بوسه رد و بدل کردیم بعد رفتم نانسی و بامزی رو ب**قل کردم آوردم تو خونه پیش شومینه نشستم کلی ناز و نوازششون کردم بعد رفتم لباس هام رو عوض کردم. قدر خونه رو بدونید. خونه خوبه. خونه همیشه خوبه.

ته نوشت : مامان خاتون از مسافرت برگشته و خاتون در غیاب من به خونه ی خودشون برگشته. جاش خالیه. مخصوصا وقتی حرصش از سشوار در میومد و به طرف باد گرم پارس می کرد!

ته نوشت : می دونم خیلی از آدم ها زندگی عادی شون توی همین شرایطه. می دونم شاید به نظرتون بیاد عجب دختر نازک نارنجی هستم. می دونم خیلی از آدم ها خونه شون نیستن و با خوندن این پست من شاید دلشون واسه خونه  و خونوادشون تنگ بشه. اما اینارو اینجا نوشتم تا بدونم و بفهمم که چقدر خوش بختم که یه همچین خونواده ایی دارم که وقتی ازشون ده روز دور میشم دلم برای دیدن شون پر میکشه و از دیشب مدام آویزون ب**قلشون هستم و قربون صدقه شون میرم. نوشتم که قدر وجب به وجب دیوار اتاقم رو بدونم و قدر محبتی که پدر و مادرم بهم ارزونی می کنن و خیلی وقتها ندیده ازشون می گذرم. آی قربون مامیم برم که امروز همه ی اون غذاهایی که من دوست داشتم رو پخته بود تا مثلا من دلی از عزا در بیارم که در آوردم!! :دی   آهای!! ای اونایی که قدر خونه و خونوادتون رو نمی دونید!! وقت مون کمه! خیلی کم. بهشون محبت کنید.

 مامی جونم؟؟ بابایی جونم؟؟ عزیز خانومی؟؟ داداشی کله شق کوچولوم؟؟ زن داداشی من که تو این ده روزی که من نبودم قرار بود نه ماهه ه**امله بشی تا وقتی من برگشتم باهم بریم سیسمونی بخریم؟؟ داداش بزرگه ی مغرور من؟؟ خیلی زیاد ِ زیاد دوستتون دارم.

 

 

    من خوبم. هستم. فقط از بس هوا سرده کمتر از خونه درمیایم بیرون. متاسفانه جناب دکتر نداف! تشخیص دادن که ما با همه ی دانشجویان عزیز این مرز و بوم فرق داریم و باید بریم امتحان هامون رو بدیم!!! البته خوبی که داشت این بود که حالا که توی این سرما اومدم اینجا دست خالی برنمی گردم و کل امتحاناتم به جز بیست و هفتم دی ماه رو دادم. نتیجه ش خوش بختانه خیلی بهتر ازون چیزی بود که فکر می کردم. من پنج شنبه ظهر بر می گردم خونه. و دوباره دوم بهمن میام زنجان تا دو تا از امتحان هام رو بدم . هوا فوق العاده سرده و متاسفانه برف هم نمی باره تا از سوز و سرمای هوا کم بشه. از دمای هوای شهرهای دیگه خبر ندارم ولی اینجا بعضی شب ها به منفی بیست و پنج هم رسید و ما با کلاه و شال گردن خوابیدیم! :دی و تازه آب گرم هم نداشتیم و برق هامون هم نواسان شدید داشت.

خلاصه که نگرانم نباشید . من خوبم. ایشالله برمیگردم لطف تون رو جبران می کنم. از دیدن کامنت هاتون کلی ذوق زده شدم که به یادم بودید. :) اینجا این کی بردهاش افتضاحه و من نمی تونم تند تایپ کنم و ازونجایی که طفلک دوست هام معطل من هستن نمی تونم بیام براتون کامنت بذارم. بازم ممنون که به یادم بودید :)

 

 ته نوشت : نیاز به توضیح مجدد نیست که من در پست قبلی هم نوشتم که همه ی دانشگاه های استان زنجان تعطیل شد به جز دانشگاه سراسری زنجان و ما به جز هفدهم و بیست و هفتم تعطیلی دیگه ایی نداشتیم. که من هفدهم امتحان نداشتم و توی راه بودم. فعلا

 

 

 

من رسیدم. اینجا هوا بس ناجوانمردانه سرد است.

توی زنجان همه ی دانشگاه ها تا پنج شنبه تعطیله الا دانشگاه سراسری زنجان. تا امروز دو تا امتحان دادم. انشالله هفته دیگه بر می گردم. دست هام یخ زدن نمی تونم تایپ کنم .

من فعلا نمی تونم بیام وبلاگ هاتون رو بخونم. پیشاپیش معذرت.

فعلا

 

                                                    

فردا دارم میرم زنجان. یه چیزی ته قلبم - که نمی دونم چیه - اذیتم میکنه.           

 

ته نوشت : عشق ماضی و مضارع نمی فهمه. ولی مستقبل رو نابود میکنه.

ته نوشت دو : کاش میشد قطره های اشک رو نوشت.

 

*امشب تولد داداش کوچیکه ست. اینجارو که نمی خونه ولی امیدوارم نوزده سالگیش با هیجده سالگیش فرق داشته باشه.

**کی باور می کنه که سه سال گذشت؟ سه سال پیش یه همچین شبی بعله برون داداش بزرگه و سیب مهربون بود.

*** امروز نانسی و بامزی و خاتون روی برف ها بازی می کردن. کلی فیلم گرفتم. انقدر قشنگ و کودکانه بازی می کردن که دلم می خواست منم می رفتم .

**** شب ها خواب های عجیبی می بینم.

 

ادیت شده ساعت هشت و بیست  دقیقه :

از همه ی دوست هایی که نگرانم بودن ممنونم. سورنا جان شمارتو هم سیو کردم انشالله که موردی پیش نمیاد بهت زنگ بزنم ولی ممنون. امیدوارم برگردم :) . خداحافظ.

 

 

 

آروُم بـــــِخواب دلِ کوچولوی ِ مــَن!

 

 

 

یک روز می بوسمت!

 

     يك روز می بوسمت ! فوقش خدا مرا از همان جا مستقیم می فرستد جهنم ! فوقش می شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمی می شوی ! جهنم كه آمدی ، من آن جا پيدايت می كنم و از لج خدا هر روز می بوسمت ! وای خدا ! چه صفايی پيدا می كند جهنم !            
    
      یك روز می بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل عشق تو نيست كه مخفی اش می كنی ، يا مثل کابوس های هر شب من كه نَبايد تعبير شود ، یا مثل اشک های خیس من که پشت دست هایم قایم می کنم٬ مثل مهربانی نگاه تو است ، وقتی كه توی دریای آبی چشمهای من عريان می شوند . عريانی اش پوشاندنی نيست ، پنهان نمی شود ... . 
    
      يك روز می بوسمت ! يكي از همان روزهايی كه پیش دوست هایت هستی و می خندی و چشم هایت قشنگ می شوند ، يكی از همان خنده های تو را ناتمام می كنم : می بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... . 
    
     يك روز می بوسمت ! يك روز كه باران می بارد و خاک تنم را خیس می کند ، يك روز كه همه جا حسابی خيس است ، یک روز که کلاغ ها کمتر قار قار می کنند٬ یک روز که به دیدن من آمده ایی ٬ یک روز که چتر را گرفته ایی بالای عکسم تا بهتر رد چروک های زیر چشم هایم را بگیری و تعجب کنی از وجودشان ٬ يك روز كه گونه هايت هم از اشک خیس خیس است، آرام تر از هر چه تصورش را كنی ، آهسته ، چشم هایم را می بندم و می بوسمت ... . 
  
     يك روز می بوسمت ! هر چه پيش آيد ٬خوش آيد ! حوصله ی حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم رنجيده ازین همه فاصله ٬ دلم ترسیده ازین همه دلهره ٬ ازین همه مزه ی خونی که خودش را به زور می چپاند در دهن من٬ ازین همه بی حسی و بی وزنی مطلق.
  
     يك روز می بوسمت ! می خندم و می بوسمت ! گريه می كنم و می بوسمت ! يك روزی می آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز می بوسمت ! لبهاي خیسم را آرام می گذارم روی گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت ! تو احتمالا احساسی عجیب پیدا می کنی ٬ ولی مهم نیست. نمی فهمی که یکی تو را بوسیده!

     یک روز می بوسمت!  وقتی دیگر نفسی باقی نمانده بود. - وقتی دیگر گله ایی نمانده بود. وقتی همه سیاه پوش شدند و وقتی همه گریه هاشان تمام شده بود و وقتی همه از پیشم رفتند. بعد از آن روزی که مرا سر دست هایشان ذکر گویان بردند. من هر روز چشم هایم را می بندم و آرام٬ لب های خیسم را روی گونه هایت می گذارم و می بوسمت! 

                                                                                

                                    می دانم٬ بالاخره یک روز می بوسمت

 

 

  یه سری خاطراتی هست مربوط به شاگردهامه. نه دلم میاد ننویسمشون که واسم خاطره نشن. نه حوصله اش رو دارم. یعنی اگه بخوام در حد خاطره نویسی بنویسم شما چیزی ازش متوجه نمیشید بخوام هم از اول بگم خیلی طولانی میشه و حوصله ی نوشتنش رو ندارم.

امروز همون استاد دوره ی بازآموزی مون کلی دعوام کرد که :" چرا این ترم کیدز گرفتی؟ مگه بهت نگفتم آی سی بردار؟ " ولی راستش اصلا حوصله ی تین ایجرز ها و بچه پررو های الان رو ندارم. چند ترم پیش سر یکی از کلاس هام نتونستم برم و یکی از همکارها جای من رفته بود. جلسه ی بعدش که رفتم ( پسر بودن) گفتن : اه اه! خانوم اون کی بود فرستاده بودیش نصفه ابروش تتو بود؟!! من دهنم باز مونده بود که این ها چه جوری فهمیدن من بعد از شش ماه همکار بودن باهاش نفهمیده بودم!!!! یا مثلا یه بار پسرخاله ام اومده بود آموزشگاه چیزی ازم بگیره اینا از لای در دیده بودنش. همین برگشتم یکی شون برگشته میگه خانوم کی بیایم شیرینی تون رو بخوریم؟!؟ بعضی هاشون هم که انقدر پررو بودن. یه بار توی listening کلمه ی Guy بود. وسط درس یکی دست بلند کرد که : خانوم ببخشید این کلمه رو چرا این جوری تلفظ کرد ؟ این با کسره تلفظ میشه!!! منم مجبور شدم بگم کلا همچنین کلمه ایی با تلفظ شما اصلا وجود نداره! اگرچه که همه ی خاطره های مربوط به کلاس بزرگ هام تلخ و زننده نبود شاگردهای دختری دارم که الان هر وقت منو می بینن کلی ماچ و بوسه های آبدار نثارم می کنن و من ازینکه زمانی رو با این قناری های خوش تیپ و خوشگل بودم کیف می کنم. ولی درس دادن به بزرگترها خیلی تحمل می خواد و یه تیپ معلم های سختگیر و اخمو! که من نه تحملش رو دارم نه سختگیر و اخمو هستم. توی اون کلاس پسرهام با وجود اینکه خیلی ازشون خاطره ی خوشی نداشتم ولی باهام راحت بودن. میومدن واسم از دوست دخترهاشون می گفتن. یکی شون که هر جلسه واسم گل میاورد به این امید که من باهاش بیرون از آموزشگاه قرار بذارم!!! :دی خلاصه همین دیگه ..... خاطره زیاده. خیلی هاشون نوشتنی نیستن و اجرا کردنی هستن و هر شب که من کلاس دارم کل خونواده تئاتر بازی کردن من رو تماشا می کنن و کلی می خندن!

الان با اینکه زیاد روی فرم نیستم و حوصله ی خودم رو هم ندارم ولی باز دلم برای شاگردهام پر می کشه و بازم دوست دارم به بچه کوچولوها درس بدم تا زیر دست یه معلم سختگیر و اخمو نرن که از زبان دلزده بشن . امیدوارم تموم بچه ها معلم های اولیه ی زبان خارجی شون حوصله داشته باشه و بچه ها رو زده نکنه. خیلی تاثیر داره واسه آینده شون. یعنی باعث میشه به کل یا یه نفر به یادگیری زبان علاقه مند باشه یا متنفر! بزرگ ترین آرزوم اینه که بتونم یه روشی رو ابداع کنم که بچه کوچولو ها بدون دلزدگی از زبان- حتی هرچقدرم معلمشون بی حوصله و اخمو بود- بتونن درست یاد بگیرن و علاقه مند بشن.

 

ته نوشت : مشخصه من نزدیک امتحانامه که هی تند تند آپ می کنم ٬ نه؟؟!