صدای ستاره ها!
** بعد از نوشت : هیجده بهمن را شما هم به خاطر بسپارید!!**
سر نوشت : مادرم عادت داره یکی دو ماه قبل از عید یه خونه تکونی مفصلی انجام میده تا نزدیکی های نوروز که میشه فیلم خونه تکونی رو روی دور تند نزنه و با خیال راحت تری دوباره خونه رو تمیز کنه. و این موضوع شامل اتاق من هم میشه. چند روزی بود قرار بر تمیز کردن داخل کمد هام رو با خودم گذاشته بودم تا بالاخره امروز میسر شد. پایین کمد دیواری لباس های من یک کمد کوتاه تر ولی عمیق تری هم وجود داره که من کتاب های کنار و سالنامه ها و کلا چیزهایی که زیاد لازم ندارم رو اون زیر نگه داری می کنم و فکر می کنم از سال پیش تا الان پاک سازی نشده بود. موقعی که داشتم بیرون می آوردم تا گردروبی بشن و احیانا کتاب هایی که دیگه به کارم نمیان رو به یه جای دیگه منتقل کنم تا جا واسه کتاب های جدید پیدا بشه به یه پوشه ایی برخوردم و توش یک عالمه نوشته ! باورتون میشه اگه بگم من توی سادگی و صمیمیت اون نوشته ها غرق شدم؟ نوشته های غریبه ایی نبودند. نوشته ها نوشته ی خودم بودند ولی نه فکر نکنید که از خودم تعریف می کنم! هر آدمی از دیدن دست خط خودش در سال های نوجوانی - و یا احیانا جوانی - ذوق زده میشه و دوست داره بدونه اندیشه اش در اون سال ها چه بوده و نحوه ی نگرشش به دنیای پیرامونش چطور! نوشته هایی پیدا کردم که در سال های دوره ی راهنمایی نوشته بودم و ادعایی هم نیست که خیلی قشنگ و سلیس و روان هستن! ولی هر چه هست برای من پر است از خاطره و یاد آوری آن همه ذوق و شوق های کودکانه! اولین نوشته ایی که توی وبلاگ می خوام بذارمش مربوط میشه به سال ۸۰ که بر خلاف نوشته های الان ام عنوان هم داشت!
****
یه روزی ٬ وقتی کوچیک بودم - البته هنوز هم کوچیکم ولی اون روز خیلی کوچیک بودم! - شبا پرده ی پنجره ی کوچیک اتاقم رو کنار میزدم و چند تا ستاره ی اون تیکه ی ستاره دوزی شده ی آسمون رو به اتاقم دعوت می کردم. واسه ی هر کدومشون یه اسمی میذاشتم و باهاشون خلاصه کلی صفا می کردم. بعضی وقتا هم یواشکی بدون اینکه کسی بفهمه می رفتم رو پشت بوم٬ مهمونی ستاره ها! همشون ُ دوست داشتم ولی خب دلم واسه ی اونایی که کم نور تر بودن می سوخت. فکر می کردم بچه ترن! با خودم می گفتم : یه روز که بزرگ شدم ٬ یه شبش (!! ) میرم آسمون ُ با یه بغل پر از ستاره برمیگردم٬ تا دیگه پریناز و اون پسره که بچه های کوچه بهش میگن علی و ِندِر هِی به من زور نگن! اون وقت اون ستاره های بزرگ ترو میزنم به طاق اتاقم و اون کوچولوترها رو هم با خودم شبا می برم زیر پتو ٬ تا اونجا رو واسم روشن کنن . اون وقت دیگه نه از اون گرگ بدجنس تیز دندون می ترسم ُ نه از آقا درویشه! به خودم می گفتم : یادم باشه حتما حتما هم جیب هام رو پر از ابر بکنم تا یه موقع ستاره کوچولو ها دلشون واسه خونشون تنگ نشه؟! یه موقع دل تنگی نکنن؟؟ آخه می دونید؟! راستش درسته به قول معصومه خانوم زن همسایه مون که خیلی فوضول بود! خرس گنده بک شده بودم و نباید گریه می کردم ولی بعضی وقت ها که مامانم می رفت بیرون و منو میذاشت خونه ی اونا دلم واسه خونه ی خودمون تنگ میشد . خب منم فکر همین جاها رو کرده بودم. نقشه کشیده بودم ستاره ها رو وقتی که آوردم توی اتاقم به هیچ کس ِ هیچ کس هم ندم! خب آخه خودم آورده بودمشون خب؟!
خلاصه دنیایی بود پر از بچگی! یه بچه ی معصوم شیطون بودم نمی دونم شاید هم یه شیطون معصوم کوچولو! آخه اون روزها خبر نداشتم که یه روزی میاد که شبا دیگه از کثیفی هوا نمی تونم با ستاره ها خاله بازی کنم! تا اینکه یه شبی خوابیدم ُ فردا صبحش با مامانم رفتم مدرسه. وقتی که اونجا از آرزوم گفتم و خانوم معلم گفت که شاید بعضی از همون بچه ستاره ها از خونه ی ما که سهله! از کره ی زمین هم بزرگ تر باشن! راستشو بخواید ازش بدم اومد! داشت دروغ می گفت به نظرم٬ تا اونارو ورداره واسه بچه های خودش! اما وقتی از بابام پرسیدم و اون هم گفت آره دیگه با همه ی همه ی ستاره های آسمون قهر کردم . همون شب رفتم رو پشت بومُ به همه ستاره های آسمون خونمون گفتم : قهر! قهر! قهر!!
بعد ازون دیگه نرفتم رو پشت بوم ُ دیگه هم هیچ کدومشون ُ به اتاقم راه ندادم ُ با هیچ کدومشون هم خاله بازی نکردم ُ هر شب هم دستام رو گذاشتم رو گوشام تا صدای منت کشی هاشون رو نشنوم ..... گذشت تا اینکه یه شبی که من روزش (!! ) بزرگ شده بودم٬ خواب دیدم که یه لباس سفید و پفی مثل همون لباس عروس های نقاشی های بچگی ام پوشیدم ُ هوار تا ستاره ی دنباله دار هم شدن روی سرم یه تاج ُ چند تا از اون بچه ستاره ها هم روی لباسم چسبیده بودن! یک عالمه ستاره - حتی بیشتر از ستاره های پشت بوم خونمون- منو دوره کرده بودن ..... وقتی که چشامو باز کردم باز دوباره صدای ستاره ها رو که منو صدا می کردن شنیدم. رفتم و همین که پنجره ی اتاقمو باز کردم همه ی همه ی ستاره های آسمون مهمون من و اتاقم شدن ... بعضی هاشون به من چشمک می زدن ُ بعضی های دیگه شون هم واسم دست تکون می دادن و چند تاشون هم هِی دورم می چرخیدن ُ هِی ترانه می خوندن. اتاقم شده بود پر از ستاره های کوچیک و بزرگ .....
حالا الان بعد از چندین سال از گذشت اون شب رویایی٬ هنوز که هنوزه ٬ گاهی وقت ها که به آسمون کثیف و دود گرفتمون نگاه می کنم ٬ انگاری دوباره صدای اونا رو می شنوم که واسم می خونن : " عمو زنجیرباف ؟ زنجیر منو ...... "
کاشکی که روزهای سرد و غم زده ی این دنیا هم مثه خواب های قشنگ من پر بود از واقعیت های دروغی٬ یا شاید هم دروغ های واقعی! نمی دونم! راستشو بخواید خودم هم فرق بین یه واقعیت دروغی و یه دروغ واقعی رو نمی دونم .... کاشکی که یه روز بیاد که شبا دیگه این دودهای لعنتی نباشن ُ من باز هم شرمنده ی مهمون نوازی ستاره ها بشم! کاشکی که باد دوباره گوشم رو پر از ترانه های کودکانه ی بچه ستاره ها کنه ! کاشکی که اون شبی که عروس می شم ٬ هزار هزار ستاره ی دنباله دار ٬ دنباله ی تور سفید من باشن و برای خوش بخت شدنم هِی خدارو صدا زنن!
ته نوشت : به متن وفادار بودم و عینا از ـــَــِــُـــ های داخل نوشته استفاده کردم. اگر غلط نگارشی داره بر پرنسس پونزده ساله ببخشید!
دل نوشت : زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود!