به خدا می دانم.                                                

گفتن ندارد٬ اما                      

همین اواخر بود.

من .....

 

به یاد می آورم :

 

 آن روزها من بودم که برای یاکریم های توی حیاط دانه می ریختم.

حواسم به دل دل های نیلوفر بود وقتی با آمدن نا به  هنگام نسترن گل می داد.

 من ....

موهایش را بوییدم و عاشق شدم.

گاه گاهی هوس سازم را می کردم.

هر شب قدمان بلند می شد با سه تاره ها چشمک بازی می کردیم تا خود صبح . . .

می سوختند٬ می سوختیم٬ در حرارت تن هامان!

 ساده . . . دلم را می گفتم. او چشم هایم را می بوسید.

ساده . . . چشم هایش را می گفت. من عاشق تر می شدم.

چشمانش را طرح می زدم ... دریا می شد و در ساحلش مرغ دریایی ها عشق بازی می کردند.

نگاهش را طرح می زدم ... موج می آمد ما را با خودش می برد.

لبانش ....

 ذوب می شدم. دلم سرخ. گـُــر می گرفتم. اطرافمان پروانه ها می رقصیدند.

خوب سوختن را از سه تاره ها بلد شده بودیم.

به یاد می آورم :

پشت پنجره ی بالکن صف بسته بودند قاصدک ها ...

 از پسر سر به زیری  می گفتند که خوشش آمده بود ازین سر به هوایی های من.

 سر به هوا بودم.... در آسمان ها ..

 گفتن ندارد اما همین اواخر بود ...

 که هر شب ابر بازی می کردیم...

بین آدم ها مهربانی تقسیم می کردیم.

با دیدن بوسه های ما ٬ حال و هوایشان آبی و سرشار از عشق می شد.

در دریا ٬  زیر آب ٬

ماهی ها سر انگشتانمان را مثل بچه ها می مکیدند و سر شارتر می شدیم از عشق.

از آب٬ از آیینه٬ از لطافت٬ از شعور٬ درک٬ لذت ِبودن ٬ خوب بودن ٬ عاشق ماندن . . .

سَر و سـِــری پیدا کردیم با ماه ....

 هر شب درد دل می کرد.

 سکوت پر معنی این همه قرن دور ِ زمین پروانه وار گشتن را فهمیدیم.

گفتن ندارد. می دانم.

شیطنت ها بود.

گره از کار آفتابگردان ها باز می کردیم. در آن روزهای مه گرفته.

لب هایمان را به هم دوختیم. بر آن سکوهای بــُتنی . . .

 و دو چشم روشن عشق را دیدیم در آسمان ....

بعد ....

گفتن  که ندارد دیگر ....

به یاد نمی آورم چه شد

که او باید می رفت ...

که من تنها شدم ...

این روزها یا کریم ها ٬ برای بهتر شدنم ذکر می گویند ....

نیلوفر و نسترن هر روز سر می زنند ٬ شعر هم می خوانند برایم ...

سه تاره ها ولی٬

سه تاره ها حالشان خوب نیست ....

هر چه می گویم خوبم باور نمی کنند ....

به یاد نمی آورم چه شد اما ....

پروانه ندیده بودم این قدر دلش بگیرد ...

که برود از نو برای خودش پیله دست و پا کند ....

اصلا طرح زدن فراموشم شده ٬ قاصدک ها از من خجالت می کشند ....

به خدا دلم برایشان تنگ شده اما خجالت می کشند ...

 از بس دل تنگی آورده اند دیگر نمی آیند ....

گفتن ندارد که

این روزها عجیب سر به زیر شده ام .

آب دریا ها یخ زده ٬ عکس ماه را دیگر ندارم . خبری هم از غزل نیست ....

وای آب دریاها ....

ماهی ها ...

 

                                                                        چهارشنبه ۸۷.۱.۲۱