امروز سمینار داشتی و من تا نیمه های شب گذشته نگذاشتم مرور داشته باشی بر مطالبی که آماده کرده بودی. نمی دانم چه گذشت. نمی دانم چطور از پله ها بالا رفتی. اخلاق هایت را می دانم. می دانم که پشت تریبون کلی حاضرین را خندانده ای.

می شود من این ها را در خیالم داشته باشم؟

که تو از پله‌های آن سالنی که من تا به حال ندیده ام بالا می روی، با یک کت و شلوار مشکی سه دکمه که برازنده ی توست و من خوشم می آید و یک پیراهن آبی که راههای باریک سفید اتفاقی دارد و من گوشه تاریک سالن نشسته ام و به تو افتخار می کنم .؟

تو روی سن هستی و حرف می‌زنی مثل همیشه با صلابت و من فکر می‌کنم که یعنی این پسر همونی ست که عاشق من شده؟

فکر می‌کنم به تموم لحظه‌هایی که در آغوش هم خندیدیم و اشک ریختیم، به تموم لحظه هایی که باهم در تاریخ بشریت ثبت شان کردیم و تموم کلماتی که با هم زیستیم، تموم لحظه‌هایی که یکدیگر را تحسین کردیم، تموم لحظه‌هایی که ...
تو حرف می‌زنی و همه غرق در کلمات تو و من فکر می‌کنم به تموم شعرهای عاشقانه ایی که قرار بود باهم بنویسیم، به تموم کلماتی که قرار بود زندگی کنیم، فکر می‌کنم به تموم رویاهایی که فراموش کردیم، فکر می‌کنم به تموم آرزوهایی که نزیستیم.
تو حرف می‌زنی و من حسرت می‌خورم تموم قرن‌هایی را که نزیسته‌ایم، تموم سال‌هایی که نبوده‌ایم، تک تک روزهایی که دیر به دنیا اومدیم، تموم لحظه‌هایی که نبودیم، تموم جاهایی که کشف نکردیم، تموم غارهایی که نرفتیم، تموم رودها و کوه‌ها و تپه‌هایی که ندیدیم، تموم گل‌هایی که با هم نبوییدیم شان، تموم اشک‌هایی که نریختیم، تموم لحظه‌هایی که نخندیدیم، تموم کارهایی که نکردیم، تموم آدم‌هایی که نشناختیم، تموم آدم هایی که عشق ما رو ندیدند٬ تموم طعم‌هایی که نچشیدیم، تموم کلماتی که ننوشتیم، تموم فیلم‌هایی که نساختیم، تموم نقش‌هایی که بازی نکردیم، تموم آهنگ‌هایی که نساختیم، تموم راه هایی که نرفتیم ٬ تموم نقش هایی که می شد با دستان من و تو کشیده شوند ٬ تموم داستان هایی که انتهاش رو هپیلی لیود اور افتر تموم نکردیم٬ تموم بچه هایی رو که محبت مارو نچشیده اند ٬ تموم آواز هایی که با هم نخوندیم ٬ نرقصیدیم٬ نگریستیم٬ نخندیدیم. تموم  ِ ....
تو حرف می‌زنی و من می‌اندیشم به تموم حسرت‌های زندگی‌ام.

 

خبر رسید که تو عالی اجرا کردی و کلی حاضرین رو هم به خنده واداشتی. میشه ازت تشکر کنم که این قدر عالی پرزنت کردی؟