:(
در این چند روز اشک هایی به چشم هایم دویدند که عمرشان فقط برای چند لحظه بود. اشک هایی بود که هر کسی نمی فهمیدشان. انسان مقابلم که می فهمید نیاز به زبان انسان ها نبود تا برایش بنویسم و یا بگویم. دنیایی حرف از اعماق قلبم به چشمانش سرازیر می شد که به همان سرعت به قلبش نفوذ می کرد.
عاشق حرف هایی هستم که چشم ها در سکوت برای هم می گویند. عاشق چشم های مرطوبی هستم که اشک هایشان لب ریز نمی شود ولی حرف هایشان چرا. عاشق بوسه های خیس و شوری هستم که بر لب ها و گونه ها زده می شوند. عاشق آغوشی هستم که در این لحظات هم چون یک جریان خون ِ داغ به تو انرژی و عشق می دهند. در این چند روز اشک هایی ....

ته نوشت اضافه شده : این چند وقته عجیب به بودنش انس گرفتم. تازه داشتم بین واقعیت بودن و رویای نبودنش وول می خوردم . نمی دونم حالا الان چه جور باید به واقعیت نبودنش و رویای بودنش اعتقاد پیدا کنم! من نیاز به همدم دارم این روزها و او نیست تا با او غم دوری را تقسیم کنم . همین می شود که هر دقیقه نوشتنم می آید . زندگی برایم سنگین شده.