یه سری خاطراتی هست مربوط به شاگردهامه. نه دلم میاد ننویسمشون که واسم خاطره نشن. نه حوصله اش رو دارم. یعنی اگه بخوام در حد خاطره نویسی بنویسم شما چیزی ازش متوجه نمیشید بخوام هم از اول بگم خیلی طولانی میشه و حوصله ی نوشتنش رو ندارم.
امروز همون استاد دوره ی بازآموزی مون کلی دعوام کرد که :" چرا این ترم کیدز گرفتی؟ مگه بهت نگفتم آی سی بردار؟ " ولی راستش اصلا حوصله ی تین ایجرز ها و بچه پررو های الان رو ندارم. چند ترم پیش سر یکی از کلاس هام نتونستم برم و یکی از همکارها جای من رفته بود. جلسه ی بعدش که رفتم ( پسر بودن) گفتن : اه اه! خانوم اون کی بود فرستاده بودیش نصفه ابروش تتو بود؟!! من دهنم باز مونده بود که این ها چه جوری فهمیدن من بعد از شش ماه همکار بودن باهاش نفهمیده بودم!!!! یا مثلا یه بار پسرخاله ام اومده بود آموزشگاه چیزی ازم بگیره اینا از لای در دیده بودنش. همین برگشتم یکی شون برگشته میگه خانوم کی بیایم شیرینی تون رو بخوریم؟!؟ بعضی هاشون هم که انقدر پررو بودن. یه بار توی listening کلمه ی Guy بود. وسط درس یکی دست بلند کرد که : خانوم ببخشید این کلمه رو چرا این جوری تلفظ کرد ؟ این با کسره تلفظ میشه!!! منم مجبور شدم بگم کلا همچنین کلمه ایی با تلفظ شما اصلا وجود نداره! اگرچه که همه ی خاطره های مربوط به کلاس بزرگ هام تلخ و زننده نبود شاگردهای دختری دارم که الان هر وقت منو می بینن کلی ماچ و بوسه های آبدار نثارم می کنن و من ازینکه زمانی رو با این قناری های خوش تیپ و خوشگل بودم کیف می کنم. ولی درس دادن به بزرگترها خیلی تحمل می خواد و یه تیپ معلم های سختگیر و اخمو! که من نه تحملش رو دارم نه سختگیر و اخمو هستم. توی اون کلاس پسرهام با وجود اینکه خیلی ازشون خاطره ی خوشی نداشتم ولی باهام راحت بودن. میومدن واسم از دوست دخترهاشون می گفتن. یکی شون که هر جلسه واسم گل میاورد به این امید که من باهاش بیرون از آموزشگاه قرار بذارم!!! :دی خلاصه همین دیگه ..... خاطره زیاده. خیلی هاشون نوشتنی نیستن و اجرا کردنی هستن و هر شب که من کلاس دارم کل خونواده تئاتر بازی کردن من رو تماشا می کنن و کلی می خندن!
الان با اینکه زیاد روی فرم نیستم و حوصله ی خودم رو هم ندارم ولی باز دلم برای شاگردهام پر می کشه و بازم دوست دارم به بچه کوچولوها درس بدم تا زیر دست یه معلم سختگیر و اخمو نرن که از زبان دلزده بشن . امیدوارم تموم بچه ها معلم های اولیه ی زبان خارجی شون حوصله داشته باشه و بچه ها رو زده نکنه. خیلی تاثیر داره واسه آینده شون. یعنی باعث میشه به کل یا یه نفر به یادگیری زبان علاقه مند باشه یا متنفر! بزرگ ترین آرزوم اینه که بتونم یه روشی رو ابداع کنم که بچه کوچولو ها بدون دلزدگی از زبان- حتی هرچقدرم معلمشون بی حوصله و اخمو بود- بتونن درست یاد بگیرن و علاقه مند بشن.
ته نوشت : مشخصه من نزدیک امتحانامه که هی تند تند آپ می کنم ٬ نه؟؟!