خونه خوبه. خونه همیشه خوبه!
برگشتم. با یه کالمه تجربه های جدید و کلی سرد و گرم روزگار چشیده! می دونم نه شماها حوصله ی خوندن دارید که این مدته چه جوری گذشت نه خود تنبلم حوصله ام میاد همش رو بنویسم اگرچه همش خاطره بشه بعدا و با یادآوریش اشکی گوشه چشمم بشینه که : ائه؟! چه زود گذشت!
روزی که رفتم٬ دوشنبه هفدهم نه ساعت توی راه بودم. ساعت نه و پونزده دقیقه راه افتادیم و ما ساعت شش و سی و پنج دقیقه رسیدیم زنجان. قطاری که من باهاش رفتم قطار ویژه بود و خارج از نوبت داشت مسافر ها رو جابه جا می کرد و به همین دلیل یه قاطر زهوار در رفته و کوپه ایی بود و نصف بیشتر کوپه ها پر بود از سرباز صفرهای دهاتی و کچل و ح!یز! و ..... !!! و ترتیب نشستن ها نه بر اساس شماره ی بلیطت بود که هر کی هرجا پیدا کرد بود و خودتون حال من رو بفهمید که چقدر زور زدم تا یه کوپه پیدا کردم که توش سه تا خانوم بودن و اون سه تا هم طفلکی ها از ترس اینکه یکی ازین سرباز ها یا لات و لوت ها نیان اونجا همه اسباب و اثاثیه هاشون رو روی صندلی ها چیده بودن. و جالب تر اینکه کل قطار به اون عظمت در کل شاید چهار یا پنج تا مهمون دار داشت و توی اون شرایط کسی نبود تا بیاد به دادت برسه که یه جای امن و مناسبی برات پیدا کنه. پیش همون سه تا زن مهمون شدم و درب کوپه رو هم بستیم تا هم سرما وارد نشه و هم مزاحم! دم به دقیقه قطار می ایستاد و هیش کی هم نبود تا ازش بپرسیم جریان چیه! فقط یه بار یکی از مهمون دارها بهمون گفت که به دلیل یخ زدن ریل ها یکی از واگن ها از ریل خارج شده و دارن سعی می کنن برشگردونن. از ساعت نه صبح تا شش بعدازظهر توی یه کوپه با اون صندلی های زاقارت و خسته کننده و با وجود اون همه لباس باز هم احساس سرما و سردرد عصبی و بوی سیگاری که توی راهرو می کشن و گرسنگی و ..... از من یه پرنسس بداخلاق عصبانی بد دهن وحشی ساخته بود که کافی بود یکی بهم بگه بالای چشمت ابروئه تا من همه آبا و اجدادش رو از توی گور در بیارم جلوش برقصن! وقتی بالاخره رسیدیم ایستگاه زنجان٬ واگن ما با فاصله ی دو کیلومتری خود درب ورودی ایستاد. قیافه ی زار من رو با دو تا چمدون سنگین! و یه کوله پشتی ازون سنگین تر و با اون همه لباس تصور کنید و فحش هایی که زیر لب نثار این لات و لوت ها می کردم ٬ تصور کنید و خودتون به وخامت حال من پی ببرید! تا برسم به در ایستگاه تا یکی رو پیدا کنم ( یه آدم نه لات و لوت) تا اسباب هام رو تا تاکسی ببره نزدیک یک ربع طول کشید و با وجود اینکه ازونجا هم تا خوابگاه راه زیادی نبود ( خوابگاه ما بین سبزه میدون و چهار راه امیرکبیره ) ولی چون سرد بود و قطار ویژه بود و تاکسی آن چنانی نبود راننده گرامی پول کل روزش رو از من خواست و من هم بدون جر و بحث پرداختم. بمونه که هیچ کدوم دوست هام باور نمی کردن من نه ساعت توی راه بودم!
خوابگاه بد بود. الان که برگشتم دارم اینارو میگم. اون موقع هم به مامانم اینا نمی گفتم اونجا چه وضعیت وحشتناکی بود تا نگرانم نشن. همون جوری که بابام می گفت برگرد و حذف ترم کن. وای به حال اینکه می فهمید ما در طول روز نه آب گرم داشتیم نه فشار آب! نگفتم که از شدت سوز و سرمایی که از لای پنجره مون میومد اومدن برامون دو لایه پلاستیک زدن و نصفه شب باد زد همه ی منگنه هایی که به زور زده بودن رو کند و ما روده بر شدیم از شدت خنده!! که تروخدا ببین مثلا باید اتاق مون گرم باشه! نگفتم که آب واسه شستن دست و صورتمون میذاشتیم گرم بشه چون همین جوری از دو کیلومتری دستشویی که رد میشدی قندیل میبستی چه برسه به اینکه صبح بخوای صورتت رو بشوری. نگفتم که توی دانشگاه بچه ها ابروهاشون یخ میزد :دی نوک بینی که دیگه بمونه! نگفتم که ما واسه خندیدن و گرم شدنمون شوخی می کردیم که دکتر نداف باید برای هر کدوم از دستشویی های خوابگاه یه پتک و چکش و سنگ بذاره که ( ببخشید ) وقتی دفع ! بچه ها در حالت نشسته یخ زد با چکش بشکنیمش!!! نگفتم که یه بار ساعت چهار صبح که من رفتم حموم ( چون اون موقع فشار و دمای آب بهتر بود ) از لای پنجره ایی که رو به خیابون بخار سرما میومد تو و من میدیدم و از دهن من هم!! و نگفتم که من لباس هام رو اون موقع نتونستم بشورم ( فقط می خواستم زودتر دربیام بیرون :)))) ) بعدش اومدم گذاشتم کتری آبش داغ شد با اون آب لباس هام رو شستم. نگفتم که اونجا تو یه شهر غریب " درد " کشیدن سخت تره. نگفتم که مخصوصا این دو شب آخر چقدر شب های بدی بودن و من با چه دلهره هایی خوابیدم . از ترس اینکه ..... ولش کن! بی خیال! واستون چرا باید مهم باشه؟؟
بله دوستان من اونجا با کلی مرارت و سختی زندگی کردم و اون وقت شما مرفهین بی درد اینجا نشستید و واسم کم کامنت گذاشتید. (چشمک)
ولی واقعا سخت بود. چون دانشگاه ما یه کمی خارج از شهره ( تو جاده تبریزه ) تا ما برسیم اونجا دست هامون هم یخ میزد و قبل از امتحان انقدر دست هامون رو " ها " می کردیم تا بتونیم بنویسیم. کلا پوست من در حال حاضر با وجود تمام مراقبت های بهداشتی که کردم ( از ضد آفتاب بگیر تا انواع و اقسام کرم های محافظت کننده و دستکش و شال گردن و .... ) ولی باز هم سرمازده شده و الان روی دست هام و نوک انگشتام قرمز٬ قرمز مونده. انگار با ماژیک برداشتم روی دست هام رو نقطه نقطه ی قرمز گذاشتم به جز این ها هم ناخون هام درد میان. انگار لای در مونده باشن اونجوری شده. خوش بختانه مریض نشدم وگرنه دیگه نور علی نور میشد . دو شب مدیر امور مالی دانشگاه دکتر موحدی ( نمی دونم به ایشون چه ربطی داشت ) ساعت یک و نیم شب اومدن و خوابگاهمون رو بازرسی کردن تا ببینن اگه اوضاع واقعا وخیمه مارو توی خونه های ساکنین شهر اسکان بدن ولی خب به نظرشون انقدر اوضاع وخیم نیومد!! و به سوال های ما تماما جواب های سربالا داد!! اگرچه که الان فکرشو که می کنم می بینم بهتر که تعطیل مون نکردن و امتحان هامون رو برگزار کردن ولی همش میگم من نوعی اگه اونجا مریضی سختی می گرفتم و نمی تونستم برم امتحان بدم چی؟؟ فقط بدیش اینجاست که از طرف وزارتخونه امتحان های بیست و هفتم و اول بهمن رو به دلیل اینکه یه روز قبل و بعد عاشورا تاسوعا بوده تعطیل کردن تا دانشجو ها بهتر بتونن به پارتی هاشون و لا**ث زدن هاشون برسن!! اینم از برنامه ریزی های مملکت ماست که از اول سال تقویم نداشتن تازه یه هفته مونده به عاشورا تاسوعا یهو یادشون میفته! و به همین دلیل من دوباره دوم برمیگردم زنجان تا چهارشنبه برم دو تا امتحان بدم. اتفاقا امتحان های خیلی سختی هم هست و یکی شون رو خیلی می ترسم. ادبیات معاصر انگلیسی زیاد سخت نیست ولی ازین " بررسی و ترجمه متون قرآنی " خیلی می ترسم و تقریبا "بیلمیرم " هستم. اگرچه که استاد " آل یاسین " که به " آل پاسینگ " معروفه ( با لهجه بخونیدش لطفا ) کسی رو نمیندازه ولی می ترسم معدلم رو بکشه پایین. چی؟ چرا نموندم همون جا بشینم درس بخونم؟ خب چون اونجا زندگی در حد امکانات اولیه و ابتدایی هست و واقعا وقتی برمی گردم خونه تازه قدر خونه زندگی مون رو می فهمم و هم اینکه چون به عاشورا تاسوعا می خورد و روبروی خوابگاه ما یه هیئت عزاداری بود و از صبح تا نصفه شب می خواست بره رو اعصابم ترجیح دادم برگردم خونه تا یه کمی به آرامش برسم. تازه کلاس های آموزشگاه رو هم الان دو هفته ست به دلیل مسافرت ناگهانی!! معلم شون به خارج!!! از کشور تعطیل کردن گفتم برگردم چند تا میک آپ بذارم تا کچلم نکنن. میگن " در دیزی بازه حیای پرنسس کجاست! " دیگه امروز عصری هم میک آپ گذاشتم .
آهان یه چیزی که خیلی دوست داشتم بنویسم این بود که ٬ خب٬ وقتی یه مدت بری یه جایی زندگی کنی که هیچ کدوم از اعضای خونوادت رو نبینی و تو بدترین شرایط اونجا رو تحمل کنی مثل این میمونه که بهت گفته باشن : " دیگه هیچ کدوم این چیزهایی که الان داری رو نمی تونی داشته باشی " بعد وقتی بر میگردی یهو همشون رو باهم بهت برگردونن. آخ نمیدونید چه مزه ایی میده! نمی دونید وقتی من رسیدم ایستگاه دلم نمیخواست از ب**قل مامان و بابام بیام بیرون. وقتی رسیدم خونه چه جوری در و دیوار خونمون مخصوصا اتاقم رو بوئیدم. قبل ازینکه لباس هام رو در بیارم با شال و مقنعه اول رفتم سراغ مارکو و کلی ماچ و بوسه رد و بدل کردیم بعد رفتم نانسی و بامزی رو ب**قل کردم آوردم تو خونه پیش شومینه نشستم کلی ناز و نوازششون کردم بعد رفتم لباس هام رو عوض کردم. قدر خونه رو بدونید. خونه خوبه. خونه همیشه خوبه.
ته نوشت : مامان خاتون از مسافرت برگشته و خاتون در غیاب من به خونه ی خودشون برگشته. جاش خالیه. مخصوصا وقتی حرصش از سشوار در میومد و به طرف باد گرم پارس می کرد!
ته نوشت : می دونم خیلی از آدم ها زندگی عادی شون توی همین شرایطه. می دونم شاید به نظرتون بیاد عجب دختر نازک نارنجی هستم. می دونم خیلی از آدم ها خونه شون نیستن و با خوندن این پست من شاید دلشون واسه خونه و خونوادشون تنگ بشه. اما اینارو اینجا نوشتم تا بدونم و بفهمم که چقدر خوش بختم که یه همچین خونواده ایی دارم که وقتی ازشون ده روز دور میشم دلم برای دیدن شون پر میکشه و از دیشب مدام آویزون ب**قلشون هستم و قربون صدقه شون میرم. نوشتم که قدر وجب به وجب دیوار اتاقم رو بدونم و قدر محبتی که پدر و مادرم بهم ارزونی می کنن و خیلی وقتها ندیده ازشون می گذرم. آی قربون مامیم برم که امروز همه ی اون غذاهایی که من دوست داشتم رو پخته بود تا مثلا من دلی از عزا در بیارم که در آوردم!! :دی آهای!! ای اونایی که قدر خونه و خونوادتون رو نمی دونید!! وقت مون کمه! خیلی کم. بهشون محبت کنید.
مامی جونم؟؟ بابایی جونم؟؟ عزیز خانومی؟؟ داداشی کله شق کوچولوم؟؟ زن داداشی من که تو این ده روزی که من نبودم قرار بود نه ماهه ه**امله بشی تا وقتی من برگشتم باهم بریم سیسمونی بخریم؟؟ داداش بزرگه ی مغرور من؟؟ خیلی زیاد ِ زیاد دوستتون دارم.