
فردا دارم میرم زنجان. یه چیزی ته قلبم - که نمی دونم چیه - اذیتم میکنه.
ته نوشت : عشق ماضی و مضارع نمی فهمه. ولی مستقبل رو نابود میکنه.
ته نوشت دو : کاش میشد قطره های اشک رو نوشت.
*امشب تولد داداش کوچیکه ست. اینجارو که نمی خونه ولی امیدوارم نوزده سالگیش با هیجده سالگیش فرق داشته باشه.
**کی باور می کنه که سه سال گذشت؟ سه سال پیش یه همچین شبی بعله برون داداش بزرگه و سیب مهربون بود.
*** امروز نانسی و بامزی و خاتون روی برف ها بازی می کردن. کلی فیلم گرفتم. انقدر قشنگ و کودکانه بازی می کردن که دلم می خواست منم می رفتم .
**** شب ها خواب های عجیبی می بینم.
ادیت شده ساعت هشت و بیست دقیقه :
از همه ی دوست هایی که نگرانم بودن ممنونم. سورنا جان شمارتو هم سیو کردم انشالله که موردی پیش نمیاد بهت زنگ بزنم ولی ممنون. امیدوارم برگردم :) . خداحافظ.