تو
می گوید : " کافی ست که قلبت را آزاد بگذاری و رها شوی. " برایم کلی دوست و آشنا هم مثال می زند تا بهتر در مغز فندقی ام جا شود.
می گویم٬ البته در دلم : " گم شدن در جنگل که بلدی نمی خواهد؟ کافی ست یکی از همان حرفه ایی هایش را سفارش بدهی. با رنگ٬ سایز و عشق پانزده سانتی! بعد اوقات فراغتت بروی کتاب بخوانی و دعا کنی که باران بیاید و ردت را کفتار ها گم کنند. "
می گویم ٬ باز هم در دلم : " گم شدن در همین زندگی سه در چار که انزجار نمی خواهد؟ جواب تمام پیشنهاد ها بله می شود و موبایل ها روشن و جواب تمام اس ام اس ها " می تو " و همه ی شکستن های " دل " را دایورت می کنی روی اسکرول بار. "
می گویم ٬ به خودم می گویم : " هیچ کسی همچون من از عهده ی گم شدن کف اقیانوس به این هنرمندی بر نمی آید! " و بعد از آن زیر داد می زنم و دعا می کنم که حباب هایم تا بالا دوام بیارند و بغض شان نترکد.
ته نوشت : باور کن این روزها " تو " بهتر از هر کس دیگری توانسته ایی لب خند را - هر چند سطحی ولی عمیق- بر روی لب های این دخترک لج باز و غمگین بیاوری .ممنون!
می دانی ...! می خواهم بگویم که ...اصلا تو که می دانی ! گفتن ندارد! حداقل سرت را نزدیک تر بیاور ... نه! نشد. اینطور و اینجا نمی شود ! به خوابم بیا امشب...برایت می گویم که تو...هان...تو را...و من... میدانی که ... امشب...به خوابم هم اگر نیامدی ... به خیالم بیا ... با تو می گویم که ... اصلا"چشم هایم را نگاه کن ... دیدی ؟ می دانی که ... ببین ... همین!