از آن وقت هایی ست که چیزی توی گلویم گیر کرده و مرددم که بیرونش بیندازم یا نه. دوست دارم بنویسمش. حرف های زیادی ست که مدام جلوی چشم هایم رژه می روند ولی نمی دانم اصلا ترتیب ریختن شان روی صفحه ی کاغذ چطور باید باشد. تمام فضاهای دور و اطرافم در و دیوارهایی دارند که استرس برایم می آورند و تمامشان پر اند از ملاحظات شخصی و نگرانی های تمامیت طلبانه. واقعیت بودن ِ این نگرانی ها از بودن ِ خودم پر رنگ تر است. نمی توانم کمی دیگران و چیزهایی که به من مربوط نمی شود را ببینم. نمی توانم دغدغه های غیر شخصی داشته باشم و با اندیشیدن به جهان احساس کنم جزئی از آن هستم. انگار تنها من هستم و او و هر چیزی که به من و او مرتبط است و لا غیر! روزنامه ها برایم زیادی غیر عادی می آیند. پرداختن به درس ها و حجم انبوه مطالبی که با خودم عهد بسته بودم بخوانم در مقابل حجم این همه دل مشغولی هایم ٬ به نظرم مسخره می آید. تنها مشغول دو دو تا چهار تا کردن هستم و هر چه ورق سیاه می کنم ازین حساب و کتاب ها ٬ در آخر منی می مانم که نتوانستم بعد ازین همه ساعت به جمع بندی نهایی برسم که نه به صفر قانع هستم و هم از صد می ترسم. - دلیل ترسم را که پیشتر ها برایت گفته بودم؟ - بدون جمع بندی کردن چگونه می توانم در مقابل صفحات روزنامه و نگرانی های مردم از گرانی و تورم موضعی اتخاذ کنم؟

با شکستن مداوم تصویر خودم انگار می خواهم بهتر خودم را بشناسم و جلوی دیگرانی را که انگشتشان را نشانه رفته اند بگیرم. می خواهم جلوی دهانشان را بگیرم و به زور گوشه لبهایشان را که به نشانه تمسخر کج و کوله میشود صاف کنم. یا من به جای آنها پوزخند بزنم. این طوری از زیر بار مسئولیتم شانه خالی کرده ام. نخواسته ام چیزی که هستم را، به بهای پذیرفتن تمام مخالفتها، باشم. بدتر از همه، تلاشی که صرف تبیین این وضعیت کرده ام٬ خود بیهوده بوده است. تلاشی که به کار کسی و از جمله خودم نمی آید.

تحمل ندارم در رابطه ایی باشم که بودنم نه هدیه ایی، که باری ست. ایستادن با دو پا بر نقطه ای از زمین و انداختن وزن چهل و هشت کیلوگرمی ام بر روی آن، که کاریش نمی توانم بکنم. داشتن یک چهره و اندامی که می تواند همان طور که مورچه ای را زیر پا له می کند فضای خالی یک صندلی، یک تخت و یا یک رابطه را له کند. این است همان چیزی که مسئولیت اش مینامیم؟

جمع ها و حساب کتاب ها و دو دو تا چهار تاهای من ٬ مسخره اند و بی نتیجه. مثل وجود ِ خود ِ من در این جهان.

 

ته نوشت : من یه گندی زدم. اصل گواهینامه ی مادرم رو گم کردم. یعنی گم نکرده بودم ها؟! به دلیل اینکه طبق معمول همیشگی کیف با خودم نبرده بودم٬ گذاشته بودمش جیب عقب شلوار جین ام و حالا می بینم که نیست! فعلا هم صداش رو در نیاوردم. چی کار باید بکنم؟

ته نوشت دو :

 این پست این آقا + این وبلاگ  این شیخ شوخ را٬ توصیه می کنم بخوانید. باشد تا رستگار شوید.