روزگار نامرد!
مادر من یه عمه ی پیری داره که این روزها شدید مریض احوال و پریشونه و دیگه خیلی ها رو نمی شناسه. چند روز قبل از سفر٬ عصری رفتیم عیادتش. توی اتاقی که نشسته بودیم یه عکس از جوونی های عمه و شوهرش روی میز بود. با وجود اینکه قبل تر ها هم بارها و بارها عکس رو خونه ی مادربزرگم دیده بودم ولی امروز باورم نمیشد صاحب این عکس همین زنیه که جلوی چشم های من روی این تخت قدیمی به حالت زار افتاده و حتی خودش به تنهایی نمی تونه از جاش بلند بشه و بنشینه. اصلا باورم نمیشد که زمانه انقدر می تونه صاحب عکس رو چروک و مچاله کنه که تو برای تشخیص هویت عکس مجبور باشی یه ریکاوری اساسی روی صورت طرف انجام بدی و آخر سر با شک و تردید بگی : اُه! بله! ممکن است این زن پیر روزگاری همین زن خوش صورتی بوده که در عکس٬ کنار شوهر جوانش لب خند بر لب از روزگار جوانی کامی بس شیرین گرفته که این طور چشم هایش از خوش حالی برق می زند.
روزگار با همه سر ناسازگاری که دارد٬ هیچ! این را می دانم! این ها را ننوشتم که نوشته باشم روزگار بدجوری آدم ها را شکسته می کند. نوشتم تا بدانم که روزگار٬ روزگار ِ نامردی و خنجر از پشت زدن است! این زن خوش چهره٬ در جوانی صاحب اولاد نمیشود و خودش در آرزوی فرزند چه کارها که نکرده. برای شوهرش حتی خواستگاری هم می رود و عشق شوهر به این زن آن قدر بوده که شوهر این اجازه رو به خودش نمیده و بهش میگه : تنها زن زندگی من تو هستی و تو خواهی بود! چه دوا درمون هایی که در خارج از کشور نمی کنن ولی خب ... نتیجه منفی بوده.
یکی دیگه از عمه های مادرم که وضع مالی آن چنانی نداشتند همان روزها نزدیک یک دوجین بچه دار می شوند. به پیشنهاد باجناق ها قرار می شود خواهر کوچک تر دو تا از بچه های خود را به خواهر بزرگ تر دهد تا حلاوت و شیرینی بچه داری هم به زندگی آن ها رسوب کند! این طور که مادربزرگم تعریف می کنه ٬همیشه بهترین لباس ها تن اون دو تا بچه - که در حقیقت خواهر زاده های اون زن بودن - میشده و همراه با پدر مادر و یا در حقیقت خاله و شوهر خاله ی خودشون به بهترین مسافرت های خارج از کشور میرن در حالیکه خواهر و برادر های خودشون از تمام این تفریحات و امکانات محروم بودن.
الان اون بچه کوچیکه صاحب دو تا نوه شده و یه خونواده ی کوچیکی برای خودش تشکیل داده. و اما اون زن؟! زنی که مثلا خاله شون بوده ولی در حقیقت مادرشون! تک و تنها گوشه ی یه خونه ی خیلی بزرگی افتاده با یه پرستار پیر و بد اخلاق! و اون دو تا بچه سر اینکه اون خونه به کدومشون به ارث برسه هر روز گویا دعوا و جر و بحث! و هر روز میرن خونه ی پیرزن بیچاره تا فریبش بدن و اون خونه رو به نام یکی شون فقط بکنه! این جریانات رو می دونستم ٬ ولی از نزدیک لمسش نکرده بودم. توی چشم های اون زن غم بود اما یه غم معمولی نبود! یه جور درد بود که تا نبینیش نمی تونی بفهمی من چی دارم میگم. تا برسیم به خونه من توی خودم بودم و سعی می کردم جلوی اشک هام رو بگیرم. نم نم بارون میومد. دلم می خواست به مامان بگم خودت با ماشین برو خونه. من می خوام زیر بارون قدم بزنم. شاید می خواستم اشک هام با بارون قاطی بشه و کسی نبینه دارم اشک می ریزم.
من می تونستم این نوشته رو اونقدر طولانی و کش دار بنویسم تا اشک همتون رو در بیارم. اما واقعا دنبال این نبودم که یه نوشته ی احساسی نوشته باشم. بیشتر دنبال " چرا " بودم. که واقعا چه اتفاقاتی می تونه واسه یه آدم بیفته که سر یه زن ِ پیر - نمی خوام عنوان " مادر " رو روی این زن بذارم چون دیگه فاجعه میشه! - این بلاها رو بیاره و با وجود وضع مالی خوبی هم که داره بخواد سر اون زن رو کلاه بذاره؟! عکس این زن رو گذاشتم. شاید با معیار های امروزی به نظر زن زیبایی نیاد٬ ولی می تونم حدس بزنم که حداقل* چهل سال پیش جز چهره های زیبا بوده.
*بعد ازینکه عکس رو در وبلاگ قرار دادم متوجه شدم که شیشه ی قاب عکس٬ تصویر گوشیم رو منعکس کرده و از ارزش عکس کم کرده. ازونجایی که عکس دیگه ایی نگرفته بودم مجبور شدم از همین عکس استفاده کنم.
* حداقل چهل سال چون الان عمه ی مادرم نزدیک به هشتاد سال داره .
اضافه شده : هر کی اینو درست کرده دستش درد نکنه :