سر نوشت: تموم سعی خودم رو کردم که این نوشته رو پیش از پابلیش کردن چند بار بخونم و در صورت لزوم اصلاح کنم. ولی خواستم قبل از روز بیستم نوشته باشمش که طعم خوبی رو که داشت برام هیچ وقت از بین نره.
*امروز از صبح یک خنجر تیزی در گلویم گیر کرده بود و نه پایین می رفت و نه اشک روانه ی صورتم می کرد. تا عصری که اومد پیشم ....
از من می پرسه برای تولدت کادو چی می خواهی؟
براش میگم. براش حرف می زنم. گوش میده. ازون بغضم براش میگم و با اون دو تا چشمای گیراش بهم نگاه می کنه.- گفته بودم برایت که چقدر از داشتنش خوش بخت و خوش حالم؟ - بهم میگه بیا توی بغلم و بهم لب خند می زنه. به حرف هام گوش میده. بهش میگم که دیگه اون صفر ه شده صد. بهش میگم که با وجود اینکه مثلا یک سال گذشته و من بزرگ تر شدم ولی حرف ها و جمله هایی که می زنم بچگونه ست به بزرگی خودش بر من ببخشه. بهش میگم دیگه نمی تونم دنیا رو بدون اون ببینم. شده چشم های من که از توی چشم های اون دنیا رو می بینم. میگم که خدا چقدر دوستم داشته که تورو سر راهم قرار داد و تو از من نرنجیدی. نترسیدی. از تلخی هام. از دو دلی هام. از بهونه گیری هام. از نبودن هام. براش میگم که شده دنیای من و اون فقط گوش میده. بهم با عشق نگاه می کنه و لب خند می زنه. بهش میگم که چقدر براش ارزش قائلم و ازینکه گذشته ام رو می دونه و با این حال این قدر دوستم داره ازش سپاسگذارم. بهش میگم مدیونتم . تموم لحظه های نیومده ی عمرم رو به تو مدیونم. میگم من حتی دیروز رو٬ امروز رو و فرداهامون رو به تو مدیونم. ( قبول نمی کنه و به من میگه که این رابطه برنده- برنده هست و تو هیچ دِینی به من نداری٬ ولی من قبول نمی کنم ) بهش میگم ممنون که دیروز وقتی تنها بودم٬ پیشم بودی٬ وقتی غمگین بودم تو مثل یه دوست خوب کنارم بودی و به حرف هام گوش می دادی و راهنماییم می کردی٬ وقتی دل سرد بودم بهم انرژی می دادی و وقتی سرد بودم آغوشت گرمای زندگی رو دوباره بهم می بخشید. بهش می گم که اومدی و کم کم شدی گرمای زندگیم٬ معنی نفس هام٬ شدی اصلا معنای بودنم که بدون ِ تو هیچ شدم. بدون تو یک تکه خاک در غربتی شدم که کسی نه می شناسدش نه می خواهدش. شدی امروز ِ من. معنای زیستن دوباره و زندگی را با تو فهمیدم. فهمیدم این همه سال تو بودی٬ ولی نبودی. در پی تو بودم٬ ولی نمی دانستم کجایی و هم اکنون حسرت تمام روزهای رفته ایی را می خورم که تو کنارم نبودی. حتی حسرت همین روزها را. میگم که از صبح که تو نبودی من بغض داشتم و نمی تونستم اشکی بریزم و الان .... - با خنده میگم - می بینی؟ مثل ابر بهار می گریم. سِفت در آغوشم می گیره و اشک هایم را می بوسه و می گه عاشقانه این اشک ها رو می پرسته. چشم هاش رو می شناسم. خوش حال بودن. میگه اعتراف می کنم که نمی تونه خوش حالیش رو مخفی کنه. ازینکه امروز من این حرف ها رو بهش گفتم. میگه کلمات قادر نیستن و من تصدیق می کنم و فقط به هم نگاه می کنیم و می فهمیم هم رو .
میگه این حس خوب رو٬ این نگاه ها رو٬ دوست دارم. این ها توی دنیا تکرار ناپذیرن. می فهممش و میگم مثل تو که توی دنیا دیگه کسی مثل تو پیدا نمیشه. ببینم مگه کسی هم هست که دوستت نداشته باشه؟ اصلا مگه میشه تو رو دوست نداشت؟ با هم می رقصیم. با یه آهنگ آروم و فقط به هم نگاه می کنیم سر اینکه کدوم یکی خوش بخت ترین آدم دنیاست باز هم آخر سر باهم دعوا می کنیم و قرار را بر کشتی می ذاریم که هر کی در کشتی ِ من در آوردی پرنسس برنده شد اون آدم خوش بخت ترینه. کشتی ِ من توش بوس و گاز و ویشگون و قلقلک و همه چی مجاز هستن. مخالفت خودش رو اعلام می کنه و میگه ای نامرد! تو همه ی روش هایی که من رو خلع سلاح می کنه بلد شدی! و خودش رو کنار می کشه و میگه آقا اصلا ما زمین خوردتیم! و این جوری میشه که من برنده میشم! و میگم که چقدر خوب که تو روز تولدم خدا تو رو از بهشت واسه من آورد. قرار میشه من این رو به صورت تِیل بنویسم که چه جوری شد که ایشون رو خدا با یه لک لک فرستاد بیاد روی زمین . بعد چون یه خورده! سنگین بود ( :دی ) شانس آوردم بالای سر خونه ی ما وسط های راه بقچه ی لک لک بنده خدا پاره شد و من اونو هُلُپی گرفتمش! ( ادبی ش رو گفتم : و تو در دامان ِ من فتادی! ) می خنده و قرار میشه من سر فرصت داستان رو بنویسم و بدم اون بخوندش ( شاید تو وبلاگ هم گذاشتمش ) و می آیم و عکس های سفر دیروز به قلعه رودخان رو می بینیم و می خندیم و .....
* پنج شنبه شب مامان پاش رو گچ گرفت و من شدم کدبانوی خونه! کدبانویی که تئوری ش بیست بود عملی ش بیست بدون دو! خلاصه این چند روز حسابی آشپزی و خونه داریم گل کرده بود. امروز مامان نبود و بابا جون هم از دیدن هنرمندی های من سر ذوق اومده بود و رفته بود اندازه ی نود تا مهمون میوه و ماهی خریده بود . هر جوری می خواستم از آشپزخونه بفرستمش بیرون تا اجازه بده خودم به کارها برسم نرفت که نرفت! و تازه از کارهای من که ایراد می گرفت هیچی! خودش مشغول به انجام دادن اون کار می شد و به علت ناواردی یک خسارتی وارد می کرد! پای اسب کریستال مامان رو شیکوند! یک کاسه لب پر کرد و زد یک بشقاب پلوخوری شیکوند. و خلاصه چون همه جوره اختلاف نظر داشتیم کمی باهم کنتاکت کردیم. شب که از بیرون اومد من رو صدا کرد. من اخمو رفتم جلو سلام دادم و بابا از پشت یه دسته گل رز درآورد و بوسید و تولد رو تبریک گفت و این جوری آشتی کردیم. طبق معمول با کادوی خنده دارش سوپرایزم کرد. مثل همیشه که نقدی حساب می کنه نوبت به باز کردن کادوی مامان و بابا که شد پاکت رو که برداشتم همه گفتن حدس بزن حدس بزن! گفتم خب توقع ندارید که توی پاکت خرس گذاشته باشن؟ پوله دیگه! داداش بزرگه گفت نه! خاله گفت : یه دونه دیگه می تونی حدس بزنی! خلاصه نتونستم و وقتی در پاکت رو باز کردم دیدم یه دونه ورق کوچیکه که روش این عکس کشیده شده بود .....

و کاشف به عمل اومد که داداش کوچیکه چرا امروز ماشینش خراب بود و ماشین من رو برد!
ضبط و رینگ های ماشینم رو که مدت مدیدی ست قراره خودم اقدام به چنج کردنش کنم٬ عوض کردن تا من از خسیس بازی هام دست بردارم! :دی
اینم عکس پاکت حاوی این نقاشی!

خیلی زور زدم تا قبل از ساعت دوازده تمومش کنم. شاید باور نکنید ولی من در عرض سی دقیقه این متن رو نوشتم. به خوبی و بزرگی خودتون بر من ببخشید که ممکنه صحبت های امروزم رو کم و زیادش کنم.
ته نوشت : فردا روز بزرگیه برای من. اگه اینو خوندی میشه برام دعا کنی که موفق بشم؟ ممنون.