برای تو ...
سر نوشت :
می خوام یه چیزایی رو الان بنویسم که شاید مخاطب شون چند روز دیگه تازه وقت کنه اینجارو بخونه و حتی ممکنه منو دعوام کنه که آهای دختره! واسه چی اینارو اینجا نوشتی؟
ولی ازونجایی که من کمی پررو ام تا خودش نیومده می نویسم که در مقابل عمل انجام شده قرار بگیره.
ممنونم.
می دونم این یه دونه کلمه خستگی های این چند وقته ی تورو به در نمی کنه. می دونم که انقدر فشار روی تو نازنینم بوده که با گفتن این کلمه چیزی از اون ها رو کم نمی کنه.
به خدا می دونم که واسه ایران اومدنت چقدر رفتی و اومدی و به چند جا رفتی و سرک کشیدی و چندین شب بیدار موندی و نامه نوشتی واسه افراد مختلف تا کِیس تورو خارج از نوبت بررسی کنن. می دونم که واسه همین سفر چون یک دفعه ایی تصمیم گرفتی چقدر هزینه کردی. می دونم که اصلا قرار نبود همدیگرو ایران ببینیم و تو با خونوادت راجع به این موضوع صحبت نکرده بودی و الان همشون رو یه جورایی سوپرایز کردی. می دونم که با مشکلات جسمی که واست پیش اومده چقدر سختی کشیدی و چند بار زیر آفتاب به جاهای مختلف رفتی تا زودتر کارهات ردیف بشن. می دونم که با وجود اینکه اونجا تنها بودی٬ خیلی وقت ها از دوستانت عذر خواهی کردی که نمی تونی به جمعشون بپیوندی و پیش من موندی تا خونه تنها نباشم . می دونم که پیشنهاد دوست هات رو که با ماشین می خواستن برن سرتاسر کشور یخی رو بگردن رد کردی تا این فاصله بیشتر و بیشتر بین مارو فاصله نندازه. می دونم که مهربون و صبور بودی که همه ی وقت هایی که من پشت تلفن گریه می کردم تو بغضت رو نگه می داشتی٬ مهربانانه من رو در آغوش میکشیدی و من گرمای تنت رو از این همه فاصله حس می کردم. می دونم که این فاصله بیشتر از اینکه من رو اذیت کنه تورو اذیت کرده ولی تو صبور بودی و دم نزدی. می دونم که بخشنده و عزیزی که هر وقت من سست و لج باز می شدم انقدر به من نیرو و انرژی می دادی که من تموم سختی ها رو از یاد می بردم. می دونم که واسه به دست آوردن من چه کارهایی که نکردی. می دونم که برای اینکه بیای ایران هم رو ببینیم چقدر داری هزینه می کنی . می دونم که برای اینکه زودتر کارهامون راست و ریس بشه چقدر تو نقشه چیدی . همه ی اینا رو می دونم. می دونم که با گفتن ممنونم هیچ کدوم ازین خستگی ها از تن نازنین تو در نمیاد بیرون. فقط می تونم دل گرمت کنم. واسه وقت هایی که تو کانتر بازی می کنی و من لوس میشم یه فکر اساسی کنم. می تونم بیام ماساژت بدم. می تونم توی چشمهای مشگی خوشگلت نگاه کنم و بگم مرسی. ازینکه این قدر دوستم داری. ازینکه بلیط برگشت نگرفتی. ازینکه دلهره ی لحظه ی بازگشتت رو هنوز نرسیده به ایران ندارم. ازینکه هستی. ازینکه از تو فری شاپ زنگ می زنی و از من اسم عطر مامان رو می پرسی و من بگم قلبم! نیازی نیست اون عطرو بگیری هانی! و تو بگی ساکت باش دختره! گازت میگیرما؟؟!! یه دونه صد میل ِش رو دارم میگیرم. بهت بگم مرسی . ازینکه سعی می کنی خودت رو بیشتر از پیش تو دل مامان بابای من جا کنی . بهت بگم مرسی بابت چیزهایی که خودت می دونی و من دلم میخواد فقط بین من و تو بمونه. بهت بگم مرسی که این قدر خوبی. بهت بگم مرسی. نه به خاطر اینکه فردا صبح تهرانی. به خاطر اینکه با اون همه مشکلات کاری و دانشگاهی و سلامتی جنگیدی و پیروزمندانه زنگ زدی و خبر اومدنت رو بهم دادی و من بیشتر از پیش بهت ایمان آوردم.
جز یه دوست دختر ساده و معمولی که تازه الان کارت ماشینش هم در مصادره ی گشت ارشاده و سابقه دار!! میشه٬ چیز دیگه ایی برات نیستم. ولی تو برای من همه چیزی. تو معنی هر لغت عاشقانه و عارفانه ایی هستی که هر کسی دلش می خواهد تورو ٬ خیال تورو ٬ فقط برای لحظاتی در قلب خودش داشته باشه. مرسی.
از بابت همه ی این اشک هایی که همین الان از چشم های من به شوق دیدار تو لب ریز میشن ممنونم.
تو به من امید دادی. شوق دادی. شور دادی. زندگی دوباره ایی دادی. تو پروردگار منی. تو خالق تموم احساسات منی. می دونم که با این کلمه های زمینی نمیشه از تو تشکر کرد. می دونم که نمی تونم ازت تشکر کنم بابت همه ی زحماتی که فقط این چند وقته ی اخیر کشیدی . فقط این نوشته قدر دانی بود از تو. تویی که فرشته ایی. تویی که مسبب لذت دقایقی!
فردا وقتی ببینمت ٬ پوست تنت رو بیشتر از هر وقت دیگه ایی دوست خواهم داشت. پوست نازنین تو زیر آفتابی رنگ گرفته که تو به خاطر سفر به ایران هر روز توی گرما به جاهای مختلف رفتی و اومدی. پوستت بیشتر از هر وقت دیگه ایی محتاج ناز و نوازش و محبت های منِ . اگه یه بار دیگه بگی وای! الان قیافه م دیدنی شده! منو دیدی خودتو نزنی به اون راه که منو نمی شناسی و اینا! من می دونم با تو آآ پسره؟؟!
*فردا صبح علی الطلوع معشوقه ام در آغوش من خواهد بود و من حضوری ازش بابت این همه مهربونی٬ این همه عشق٬ این همه صبوری تشکر می کنم.
*از شماها هم ممنونم. از همه ی شماها که لحظاتی که غمگین بودیم دلداری مون دادید و امروز که شادیم٬ کنارمون هستید و لب خند رو روی لبهامون دیدید. واسه تک تک تون٬ آرزو می کنم که خنده هاتون از ته دل باشه و به هر چیزی که دلتون می خواد برسید.
* یه چیز دیگه ! مشکلات عدیده ایی هم چنان پیش رومون هستن. هیچ کدومشون هنوز حل نشدن. تنها مشکلی که حل شد دیدارمون بود و این سرمستی و خوش حالی من فقط به همین دلیل ِ. فکر نکنید حالا همه چی یه هو و همزمان باهم حل شد!؟ نخیر! بیاید یه کمی زندگی رو ساده بگیریم. خوش حالی هامون عمیق تر میشن. من این روزها به خاطر اینکه بالاخره بعد نزدیک به پنچ ماه همدیگرو می بینیم خوش حالم. که کم چیزی نیست.