تا به حال به مکالماتی که من و ببری خارج از دنیای مجازی داریم دقت نکرده بودم. شاید اگه یکی به حرف های ما گوش کنه بگه جل الخالق! اینا چه دوستایی ِ که اینا دارن؟! پیچ ! مهره! لدا ! قو ! گاو مشتی حسن! گربه ! گنجیشک! این یه نمونه از مکالمات ما دو تاست.

مسیج میده : بچه خوشجله٬ دیروز تو رستوران من باید اسم یه بلاگر رو حدس می زدم که یه کاری کرده بود یا تو یه کاری کرده بودی؟ چی کار کرده بود؟ یا تو چی کار کرده بودی؟ اصلا کی بود؟ آیا من اصلا حدسی زدم؟ اصلا بحثمون چطوری تموم شد؟

نیم ساعت بعد که مسیج رو خوندم جواب دادم : اصلا به من چه که تو هوش و حواس نداری! خودت فکر کن یادت بیاد!

جواب داد : چی شد این همه وقت فکر کردی یادت نیومد بچه دماخو٬ بعد به من این حرفارو میگی؟

من : نخیرم! مسیجت رو الان دیدم. اینا همه علائم پیری ِ عزیزم!

ببری : بابا پیرت بسوزه عاشقی !  تا که تورو دیدم همه ی هوش و حواس و عقل و جوونیم رفت . حالا تو چرا یادت رفته ٬ هــــــــــــــــان؟!

من : فکر کردی خیلی زرنگی که می خوای این جوری زیر زبون منو بکشی؟ عمرا اگه بگم! اصن فک کن منم مثه تو یادم رفته! آی بسوزه این پیر عاشقی !!

ببری : عمرا که یادت بیاد! اگه یادت بود تا الان هفت هشت ده بار لو داده بودی ملوسک من! واضح و مبرهن است که به یاد نداری آبجی ٬ بیا نازِت کـــِشــُم ای زیبای خوشگـــِـلُم!

و بدین گونه با چند کلمه ی آخر این مسیج بنده ... ! شدم و بهش لو دادم!


ته نوشت: میدونم که این روزا هوش و حواس نداشته ی تو کجاست عزیزم. نیازی نیست هی عذر خواهی کنی که وسط حرفامون وقتی می بینم یادت میره لقمه ی توی دهنت رو بجویی یا نگاهت به یه جا خیره شده یا سکوت کردی حواست کجاست. می فهمم این روزا رو . هر چی باشه من بیشتر از تو دارم میون این حیوون های انسان نما زندگی می کنم.

باور کن اصلا دیگه واسم مهم نیست چی میشه. فقط می خواهم هر چی زودتر این فشار لعنتی زودتر برداشته بشه. ازین بلاتکلیفی و ازین رفت و اومدا و ازین همه انتظار کشنده ....

ته نوشت دو :  وقتی میری چادر ماشین رو بکشی ٬ وقتی جلوی همه دستات رو میندازی دور کمرم ٬ وقتی منو از پشت فرمون تنگ به آغوش میکشی طوری که کلا از سر جام در میام بیرون و میام رو صندلی که تو نشستی و داد میزنم الـــــــــــان تصادف می کنیـــــــــــــــم! یا میگم : من این جوری تمرکزم به هم میریزه بابا! و تو می خندی و میگی :" ااا ؟ مگه مرکز تمرکز اونجاست؟؟ چه جالب! " وقتی کمربند شلوارت رو که یه عالمه پیچ و تاب خورده رو توی خیابون درست می کنم و هی بهت می خندم و .... ! وقتی واسم تعریف می کنی که اون پلیس در جواب سوالت که پرسیدی ازش : " ببخشید بستنی هاگن داز کدوم ور میدون ِ ؟ " و اون جواب داده " چی؟ بستنی خاک اِنداز؟؟ " و من انقدر بلند می خندم که همه بهمون نگاه می کنن . وقتی با جدیت تموم منو میذاری سرکار و وقتی می فهمم کتکت می زنم و بینی ت رو میگیرم و فشار میدم و بعد تو میگی .... ! وقتی ... وقتی .... یک عالمه ازین وقت هاست که دلم می خواد داد بزنم. فشارت بدم. بگم دوستت دارم کچلم!  وقتی اون خانومه میاد و تو سراسیمه بلند میشی و من پقی میزنم زیر خنده و نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم و  تو الکی خودت رو با عینک من مشغول می کنی و ادا در میاری که مثلا این خنده های من طبیعی جلوه کنه! و بعد هم هی بگی نخند انقد الاخ! بگم دوستت دارم دیوونه!

دوستت دارم. اندازه ی تموم وقت هایی که من میگم ف و فقط تویی که تا فرح زاد میری و برمیگردی!

* عجب ته نوشتی شد! تو فکرم که یه وبلاگ بزنم واسه حرف هایی که یهو! به ذهنم میاد و دوست دارم یهو بنویسم! کسی ایده ایی واسه اسمش نداره؟!

  * نظرتون راجع به قالب؟ همه الان می تونن همه جای وبلاگ رو ببینن؟