به جون خودم قبل اینکه برم همه ی جای خونه رو حتی حموم و دستشویی رو شستم و تمیز کردم. گفتم الان این پسره برداره دس ِ دوس دخترشو بگیره بیاره خونمون دختره نمیگه : اَه اَه! عجب خواهر شلخته ایی داری؟؟  صبح باید ساعت شش حرکت می کردم من تا خود ساعت یک و نیم مثه چی! کار کردم. ظرف های موندمون رو شستم. همه جارو جارو برقی زدم بعد چون دسته ی این بخار شور مزخرف سفت بود و دستم درد میگرفت می خواستم تا ته فشارش بدم٬ مجبور شدم همه ی خونه رو زمین هاشو با دستمال و به صورت نشسته دستمال کشیدم. حتی رفتم توی کمد رخت خواب هارو هم تمیز کردم گفتم نکنه دوست دخترش شب بخواد بمونه اینا بیان یه بالش بردارن !  وای نمیدونید چه کزت طفلکی شده بودم. تازه همه ی قاب عکس های خونمون رو که نزدیک به یه گالری میشه رو هم تمیز کردم! اومدم کیکی رو که سیب مهربون پخته بود بذارم توی یخچال که دیدم ای داد! یخچال مون پر از خوراکی هاییه که ما نخوردیم و مونده و تو این چند روزی که من نیستم خراب میشن. ساعت دوازده و نیم تازه به یحچال تمیز کردن افتادم!! و آخر سر این کوزت بی نوا یک چرکولکی شده بود دیدنی! ساعت دو به حق کارهای نکرده رفتم دوش گرفتم و اومدم تو تخت. مگه خوابم می برد؟!

همه ی اینارو گفتم. تا برسم به امروز که برگشتم و دیدم خونه بازار شام پیشش لُنگ میندازه. نزدیک به هفت تا پتو بالش تو هال جلوی تی وی - البته به صورت تا شده - ( زنگ زده بوده همه ی دوست های دانشجوش اومده بودن )خونه پر از پوست تخمه و آجیل. بعد دیدم زمین انگاری خیس ِ ولی خیس نیست و لکه های روغنی نزدیک به در ورودی غوغا می کنه. زنگ زدم به داداشه میگم اینا چی ان؟ میگه هیچی. دستمون خورد به اسپری پیف پاف. پیف پاف افتاد زمین سوراخ شد؟!!!!! دیگه ما هم همه جارو پیف پاف زدیم!! من هم باور کردم!!! 

از ساعت شش که رسیدم خونه ٬ تا هفت و نیم کمی استراحت کردم ازون موقع هم همانند یک کوزت مهربان و فداکار افتادم به جمع آوری خونه چون فردا شب احتمال زیاد مهمون داریم و من از ساعت یازده صبح جمعه میرم مهمونی و نیستم تا شب بخوام جمع کنم. وای اگه بدونید الان چقدر خسته ام! تازه هنوز یک عالمه کار دیگه هم دارم. اگه بگم چی بهم می خندید! پس نمی گم. وای خیلی دلم برای مامانم اینا تنگ شده. نبودشون رو خیلی احساس می کنم. این داداش کوچیکه که هیچی! ساعت ده شب میره تو اتاق در رو می بنده می خوابه. منم که تا صبح عین چی توی جام لرز میگیرم و حتی از صدای باز و بسته شدن در خونه ی همسایه از خواب می پرم. زیر بالشم یه قیچی گنده گذاشتم و بغل تختم یه چاقو گذاشتم تیغه اش اندازه ی قد خودمه! شونصد تا تلفن هم موقع خواب میذارم دم دستم که رِدیالشون رو بزنی صدو ده رو میگیرن!! با همه ی این تدابیر امنیتی باز شب ها خوابم نمی بره و همش نگهبانی میدم! کافیه یه صدا بشنوم تا بی خواب بشم و تا توی ذهنم دزد و قاتل و قاچاقچی و آدم ربا و متجاوزین بعثی و امریکایی و فرانسوی! های مربوطه رو نکشم و خیالم راحت نشه٬ خوابم نمی بره! شب ها خواب تصادف می بینم. تصادف های وحشتناک. همش از خودم می پرسم یعنی نبودن مامان و بابام توی خونه انقدر مهم بود و خبر نداشتم؟ بعد با ناباوری و نگرانی خودم سرم رو تکون می دم و میگم آره.

خیلی خسته ام. کلی هم از کارهای خونه مونده هنوز. میوه های روی میز خراب شدن و دلم نمیاد بریزمشون دور. دست تنهام. مامانم نیست. بابام امروز نبود تا بیاد ایستگاه راه آهن دنبالم و خودم با یه ماشین دربستی تا خونه اومدم. رسیدم٬ خونه سوت و کور بود. یه کمی بغض دارم که این همه کار رو دست تنها دارم می کنم. به هیش کی هم نمی تونم بگم که شب ها می ترسم . یه عالمه لباس کثیف جمع شده و من یادم نمیاد مامان گفت ماشین لباس شویی رو چه درجه ایی کار می کنه؟ کجا باید پودر بریزم؟ آب باید چند درجه باشه؟ از هیش کی هم روم نمیشه بپرسم چون گیر میدن که پاشید بیاید اینجا بمونید کلا! توی این دو روز یک عالمه ظرف نشسته جمع شده که بازم من خنگ ازون روز که مامان اینا رفتن همه ی ظرف ها رو با دست شستم. اتاق خودمم به هم ریخته ست. باید دوش هم بگیرم. مارکو دیروز از صبح بیرون بوده و رفته یکی از بامبو های مامان رو تا ته جویده و ریخته زمین! پشت مبل بزرگه ی پذیرایی پر شده از جیش های مارکو که باید بسابمشون و جون ندارم! وای! از کار کردن با چرخ خیاطی وحشت دارم و این لبه ی مانتوم رو هم باید واسه شنبه پس دوزی کنم. فردا شب مهمون داریم. من کمبود خواب دارم. من خسته ام. دلم می خواد خودم رو واسه بابام لوس کنم . من سه روزه با مامان بابام به دلیل این اختلاف ساعت لعنتی نتونستم حرف بزنم . من گرسنمه هنوز. من دارم غرغر می کنم! من حوصله ندارم! من مامانم رو می خوام! :(   

بعد از نوشت : می دونم عزیزم. می دونم. می دونم که الان اینجا رو بخونی دل مهربونت پر میشه از نگرانی. که چرا اینارو تا الان به تو نگفته بودم. باور کن الان یک دفعه همه ی اینا سر ریز شد. می دونم که تو هستی. می دونم که تنها نیستم. اما امشب که تو رفته بودی جیم و من تنها بودم و این همه کارو دیدم یک دفعه دلم گرفت. لوس ِ تو که هستم همیشه. واسه بابا یه جور دیگه لوس میشم. دلم ازون مدل لوس شدن ها خواسته یــــِـی هو!