به تاریخ پست قبلی که نگاه می کنم یه سری خاطرات شیرینی زیر زبونم میان که خودمون اون روز از بس دپ و افسرده بودیم فراموشش کرده بودیم. همون روز موقعی که من سراسیمه و ناراحت داشتم برمی گشتم خوابگاه موقع عبور از عرض خیابون سرم با یه میله ی آهنی قطوری برخورد کرد و اندازه ی چند دقیقه گیج و منگ به آدم هایی که حالم رو می پرسیدن فقط نگاه می کردم و بعد هم عینهو یک خر نسبتا فهیم از عرض خیابون رد شدم. فقط یه تصادف کم داشتم که خدارو شکر به خیری گذروندم. اصلا یادم نمیومد کجا این اتفاق افتاده فقط تونستم به یه ماشین بگم دربست و خودم رو پرت کنم توی ماشین تا خوابگاه و تو اتاق وقتی بچه ها سر باد کرده ی من و چهره ی رنگ پریده م رو دیدن مستقیم منو بردن درمانگاه. همه می دونن از لوس بازی و ســِرُم زدن بدم میاد ولی فشار ۷ ام و اصرار شدید دکتر باعث شد که تن به سرم زدن بدم و با یه سر باد کرده و یه کیسه پر از مُسکن های قوی بر گشتم خوابگاه.

تقریبا توی این چند روزه انقدر غصه خوردم که کسی نمی دونه جز خودم و خودش. عملا نه غذا می خورم و نه خواب درست حسابی دارم. نمی دونم دوری از خونه و خونواده ست یا این اتفاق هایی که این چند وقته در حال حادث شدن هستن. امروز بعد ازینکه وزن خودم رو اندازه گرفتم و با کاهش دو کیلو ! فقط در عرض این چند روز٬  خودم رو دیدم متعجب شدم. دو کیلو واسه من لاغر مردنی بیست کیلوئه!

از یه طرف این مسایل و از طرفی عمل جراحی که در پیش رو داره من رو حسابی بیشتر از پیش عصبی و افسرده کرده. امروز با مامان نزدیک دو ساعت صحبت کردیم. راجع به این اتفاق هایی که دارن حادث میشن. مامان هر دومون رو به صبر دعوت کرد. میگه زمان خیلی چیزا رو مشخص می کنه. چیزی که همه این چند وقته هی بهم میگن. اما ... نمی دونم ....

تیر ماه داره می گذره. رفتیم توی چهار ماه. گاهی وسوسه میشم برم یه جایی بنویسم که هیش کی منو نشناسه و اونجا هی غر بزنم! هی غر بزنم! هی غر بزنم تا وقتی با تو چت می کنم و آهنگ " من از خدامه " علی عبدالمالکی رو باهم گوش میدیم من هی تند تند بغضم جلوی تو نشکنه و آبروم نره و .... همین!

 

یادت هست می گفتم:

                          بوی شراب می دهد تـَــنت؟!

کاش آن روزها

                          سرمست تَرم می کردی

که می کـــُـشَدَم

                          ملال هشیاری!