راستش زیاد حال و حوصله ی نوشتن ندارم. جمعه برگشتم خونه اما مثلا دارم خستگی در می کنم و هر از چند گاهی تن خسته و بی حوصله م رو می کشونم پای کامپیوتر و یه چند خطی از وبلاگ های دوستان رو می خونم و بعد دوباره می خزم توی تختخواب و ... می خوابم! مثل معتادها شدم. خستگیم مثه خیسی و نمداری یه پیراهن نخی ِ که از گرمای تابستون چسبیده به تن و آدم رو اذیت می کنه. خستگی این چند وقته ام فراتر از خوندن چهار تا دونه کتاب درسی و سر جلسه امتحان رفتن ِ . میشه گفت تخلیه کامل انرژی شدم که با تلفن چند دقیقه ایی که آخرش میشه پونزده دقیقه کمی از انرژی و شادابی سابق بهم برگردونده میشه. حوصله ی انجام هیچ کاری رو ندارم. از آموزشگاه بهم زنگ زدن و چهار تا کلاس بهم دادن. من اِن تا بهونه آوردم. حتی با مرخصی بیست روزه ی من هم موافقت کردن اما باز من زیر بار نرفتم. حتی مدیر آموزشگاه غیر مستقیم گفت که اگه این ترم نیای دیگه ترم بعد عذرت رو می خوایم بازم گفتم نمی تونم بیام. داشتم باز بهونه جویی می کردم که وسط حرف هام تلفن رو تاقی کوبید و دیگه هم زنگ نزد! فکر کن یه مدیر آموزشگاه چقدر بی شعور و بی فرهنگ می تونه باشه که وسط صحبت های کسی تلفن رو روش قطع کنه؟! البته به نفع من که شد. من اصلا دیگه حال و حوصله ی اینکه یک ساعت و نیم جون بکنم آخر سر هم پول بنزین ماشینم در نیاد رو نداشتم. ولی خب باعث شد به بی شعوری یه آدم نسبتا تحصیل کرده پی ببرم. خوش بختانه این تابستون مال خودمم. قرار ها داشتیم. برنامه ها چیده بودیم که خب ... کنسل شده. نمی دونم چی پیش میاد. طوری ِ که از برنامه ی یه هفته ی دیگه مون خبر نداریم. یهو دیدید من هفته ی دیگه سر از امریکا درآوردم و براتون نوشتم که آره من الان نیویورکم. یا شایدم هفته ی دیگه سر از افغانستان درآوردم. در هر صورت برنامه مون باز و امیدوارم که جور بشه . تقریبا همه ی اونایی که از رابطه ی من و ببری خبر دارن می دونن که ما چه برنامه هایی چیده بودیم و چطوری برنامه هامون کنسل شد و حالا الان با دیدن من شروع می کنن به فین فین کردن و آبغوره گرفتن که آخی دلت تنگ شده؟! و ازین حرف ها و این ها بیشتر اعصاب من رو خط خطی می کنه . نمی خوام بغضم جلوشون شکسته بشه و از طرفی الان در خلوت و تنهایی های خودم با ببری شدم مصداق آدم هایی که اشکشون دم مشکشون ِ. حساب کنید چقدر برام سخته که کسی از دوری و فاصله و دل تنگی بگه و من بغضم رو مهارکنم که نکنه جلوی نامحرمی شکسته بشه! خلاصه که این روزها دل و دماغ درست و حسابی ندارم ....
ته نوشت :
دیشب موقع خواب داشتم به این فکر می کردم که چرا جای چنگول های من پشت کمر تو خودشون باید خوب بشن؟؟ اصلا اونا حق ندارن خودشون خوب بشن. من باید خودم خوبشون کنم. همون طوری که من به ناخون انگشت اشاره ام اجازه ندادم که خودش خوب بشه.