از اول گفتم من نمیام. دانشگاه رو بهونه کردم و گفتم غیبت هام همین جوری زیادن. دیگه یکی دو ماه هم که نرم باید همه ی واحد هارو حذف کنم و آخر سر هم ترم بی ترم. بابا گفت : اشکالی نداره. عوضش یه آب و هوایی عوض می کنی . ولی مرغ من یه پا داشت. نرفتم.

این یه هفته انقدر تند و زود گذشت که نفهمیدم چی شد. دیشب موقع بغل کردنشون وقتی می خواستن از بغلم در بیان بیرون٬ انگاری سلول های بدنم کـــِــش میومدن. هی به خودم سلقمه می زدم که نکنه این بغض لعنتی موقع حرف زدن من رو لو بده! که من هنوز دختر کوچولوی بابایی هستم. تموم سعی خودم رو کردم که وقتی داشتم از بغلشون بیرون میومدم چشم هام رو نبینن که در کمتر از سی ثانیه پر از اشک شده . صدام رو صاف کردم و به زور دو تا کلمه حرف زدم که فقط ببینن صدام صافه و توش بغضی نیست. برای چندمین بار - و آخرین بار - بغلشون می کنم . نمی تونم تصویر سوار شدنشون به هواپیما رو ببینم. عادتمه. خیلی سعی کردم که بغضم رو قورت بدم و اشک هام از تو چشمام معلوم نشن٬ ولی خب٬ نشد. یه خورده معلوم شد. اون لحظه دلم می خواست باهاشون برم و بی خیال دانشگاه بشم. وقتی که رفتن و سیب مهربون پشت سرشون آب ریخت٬ دل من هم هُری ریخت پایین. دلم تنگ شده. از همین الان. دیشب تا دم دمای صبح بیدار بودم و خونه رو جمع آوری می کردم. صبح هم خیلی زود بیدار شدم و مشغول غذا پختن به شیوه ی سنتی! از کله ی صبح گوشت قیمه شده رو تو قابلمه کمی تفت دادم و بعدش هم گذاشتم بپزه که واسه ظهر قیمه پلو آماده شده باشه. دیگه ظهر غذا حل شده بود! ظهر هم داداش بزرگه و سیب مهربون اولین مهمون های ناهار من بودن و از دست پخت من چشیدن. چون پرواز مامان اینا مستقیم نبود٬ از صبح سه بار باهاشون حرف زدم اما یه چیزی انگار کمه.

ته نوشت یک:

 امروز پیشنهاد کار* تو یه استودیو موزیک بهم شد. فعلا که گفتم نه. قرار شده باز فکرهام رو بکنم ببینم نظرم عوض میشه یا نه. حالا موندم ... الان از صد در صد جواب منفی ٬ سی درصدش مثبت شده. می خوام دوباره تو جو موزیک و پیانو قرار بگیرم. حالا شب با عشقم و مامان و بابا هم مشورت کنم ببینم اونا چی میگن. 

* پیشنهاد کار نواختن تکه هایی از آلبوم یک آقای تازه کار پاپ خوان است که خودشان هم دستی در آهنگ سازی دارد هم سرودن شعر و هم تنظیمات صدا و هم خوانندگی و هم  ..... خلاصه همه کاره خودشان هستند! احتمال قریب به یقین جواب منفی خواهد شد  آمد.

ته نوشت دو :

چی؟ قسر در رفتی؟؟ 

ته نوشت سه : یه ماه پیشا چند تا بازی دعوت شدم. انقده موند و ننوشتم تا بیات شد. شرمنده.