قبل ازینکه به معشوقه اش بپیونده٬ میره جلوی آینه که موهاش رو باز کنه. کلیپس آبی رو در میاره و به موهای مواجش که دورنگه توی آینه یه نگاه میندازه. امروز چقدر این موهاش رو خوشگل بسته بود تا به چشم دلدارش بیاد. نفس می دوئه و میشه یه گلوله و راه گلوش رو می بنده. هی به خودش نهیب می زنه که هُی! دختر! تو قول دادی! اشکـــَت را قورت بده! ولی نمیشه. ناخوداگاهش انگشت اشاره اش را بالا میاره و توی آینه توی عمیق دریای لرزون چشمهاش خیره میشه و چند بار انگشتش رو حرکت میده و لبانش یه تکون خفیفی می خورن ٬ می خواد یه چیزی بگه ٬ بالاخره از ته گلوش یه صدایی در میاد لرزون ِ ولی محکم ِ .... میگه : "خدایا! نمی بخشمت اگه حسرت گذروندن این روزها رو به دلمون بذاری! " و توی آینه گم میشه . غرق میشه. یادش میاد قول داده که زودی بهش بپیونده. با یه تیکه پنبه سیاهی های حاصل از ریختگی اشک از چشمهاش رو پاک میکنه و بازم یادش میاد ... غرق میشه توی اون ریزش آب و آغوش اون .... در حالی که توی چشم هاش زیر شُر شُر دوش آب نگاه می کرد به دخترک گفته بود : من این عریانی چشم هات رو دوست دارم. این دو چشم زیبا رو که با هیچ رنگ و لعاب صنعت٬ جلا ندادی رو . چشم هاش می سوزه. نمی دونه از اشک ِ یا از ریمل سیاهی که توی چشم هاش رفته. به لباس صورتـــــــــــی کمرنگش که روی صندلی گذاشته دست می کشه .... و از اتاق میره بیرون. درب حموم رو آهسته پشت سرش می بنده .

 

دخترک در حالی که یه دسته از موهاش رو توی انگشت اشاره ش میپیچه به اون کسی که پشت خط تلفن منتظر جواب دخترک ِ میگه  : " نه نمی تونم بیام. "  یه غمی توی صدای دخترک موج میزنه.

-...

-" آخه امشب مامان بهاره اومده. همه قراره شام بریم بیرون." و بعد از اندکی مکث می خنده و میگه : " ای آره! "

-...

-"باشه٬ باشه. مرسی. به شماهم خوش بگذره ...  ایشالله باشه یه مهمونی دیگه .... " و بازم میخنده و آروم قطره ی اشکی که از گوشه ی چشمهاش میریزه رو پاک می کنه .... 

با لباس صورتی کمرنگش و موهای بلند نیمه خیسش آروم میره میشینه پشت صندلی پیانو و به حجم کتاب های انبوهی که امشب باید بخونه فکر می کنه.

چند لحظه بعد ٬ پیانو همراه با دخترکی که لباس صورتی کمرنگ پوشیده و موهای نیمه خیس دو رنگش روی شونه هاش رها شده٬  تو سکوت خونه گریه می کنه .

 


ته نوشت بعدا اضافه شده : این فقط یه داستان بود .