سر نوشت خیلی خیلی بی ربط :
ازین قرص جوشان ها بود کوچیک بودیم مریض میشدیم می خوردیم؟ ( من عاشق مزه شون بودم و اون فیس فیسی که تو دهن می کرد ) دامپزشک پودرش رو واسه مارکو تجویز کرده. هر یک گرم تو یک لیتر آب. از عصری داشتم هی با مقیاس های مختلف یک گرم رو آزمایش می کردم. تازه اون یک گرم رو هم باید به چهار قسمت مساوی تقسیم می کردم که تو یک چهارم لیتر آب حل کنمش. دست هام بوی اون قرص های جوشان رو گرفته بود بدجور. عصری شیطونه می گفت برم این ویتامین رو تو آب حل کنم بخورم بعدش هم احتمالا تارهای صوتی م تقویت می شد صدای طوطی در می آوردم!!  

 * الان دقیقا دلم می خواد میز رو گاز بگیرم با این سوتی دادنم! ( دندون هام هم که تیز! )

این ترم بعد از کلی جینگولک بازی و دروغ های شاخدار و جعل بلیط مسافرتی و اینا موفق شدم که یک ترم مرخصی ازین آموزشگاه کوفتی بگیرم! خب تا اینجاش که خیلی خوبه! سه روز پیش رفتم آموزشگاه یک سرکی بکشیم و بگیم ما از سفر برگشتیم ( الکی! ) و آماده ی کادو گرفتن روز معلم هستیم و خواستید برید سفر من هم از سفر برگشتم و اینا! ( معمولا سفرهای یک روزه زیاد میرن که خوش می گذره ) که دیدم ای دل غافل! اینا همگی مشغول آماده کردن دپارتمان مخصوص کودکانان هستن! دیگه رفتم اون یکی شعبه ی مخصوص کودکان و مشغول دید زدن که خانوم شیره! گفت خانوم ح یادمه شما نمره های شاگرداتون رو روی طرح های جالب کامپیوتری تحویل آموزشگاه می دادید٬ آره؟ منم جو گیر شدم جلوی همه خیلی با افتخار و مدل این ایموته تو یاهو هست پلک می زنه؟! اون مدلی گفتم آره و این طرح هاشو از تو اینترنت خودم میارم و با فتوشاپ روشون کار می کنم و اسم بچه هارو هم می زنم زیرش. خانوم شیره گفت : خب پس خیلی خوبه. بی زحمت بردار اون طرح هارو بریز روی سی دی برامون بیار ما ازشون تو نقاشی هایی که داریم می زنیم در و دیوار کمک بگیریم. خدا کنه آدم رو سگ بگیره ولی جو نگیره! باز این دهنم رو بی موقع باز کردم گفتم : خیلی خوبه. کمبود نیرو دارید من می تونم بیام هاااا؟!! خانوم شیره هم فوری گفت آره آره! عصرش سی دی رو بــِرن کردم و بردم دادم و برگشتم و قرار شد شنبه صبح ( یعنی فردا ) برم آموزشگاه کمک. تا اینجاش هم مشکلی نیست. نیم ساعت پیش مسیج اومد برام از طرف یکی از همکارهای سابقم که چشم دیدن منو نداشت! ( این خانوم سابقه دارترین معلم تو اون آموزشگاه بود بعد زمانی که من رفتم یه سری از کلاس های این خانوم رو دادن به من که سر ایشون خلوت تر بشه. کم کم طوری شد که همه ی کلاس هاش رو دادن به من . سیستم این خانوم هم طوری بود که با مادر بچه ها ارتباط برقرار نمی کرد مادر ها هم شاکی می شدن از دستش ! یعنی اصلا عدم محبوبیت ایشون به من ربطی نداشت. و یکی دیگه از دلایلش این بود که من ابتکار زیاد داشتم . نمونه ی آخریش همین اعلام نتایج بود که من هر دفعه با یه شیوه ی جدیدی نمره ها رو می زدم رو برد و این خیلی چشمش دنبال طرح های من بود ) آره داشتم می گفتم که مسیج داد که خانوم ح فردا میاید آموزشگاه دیگه؟ منم خوش حال و خندون زدم که بله! :) واسم جواب نوشت که : سی دی که داده بودید آموزشگاه الان دست منه. من یه سری طرح ها رو مناسب واسه اجرا شدن می دونم. اگه طرح های بیشتری دارید فردا بیارید.

اول تو دلم گفتم : زنیکه پررو! اون طرح هارو من همه رو با کلی وسواس جمعشون کردم حالا میگه یه سری ازونا خوب بودن! فولدر مربوط به طرح های کارتونیم رو تو کامپیوتر باز کردم خودم با نگاه مشتری دوباره ببینمشون که ...... !

 به جز عکس های کارتونی که قرار بود فقط اونارو بزنم ٬ تمام طرح های آماده شده واسه نمره های بچه ها هم توی اون فولدر بود و من ندیده زدم سی دی بـــِـرن بشه. یعنی همه ی طرح ها هلو برو تو گلو! همه ی طرح ها آماده که اسم بچه ها و نمره هاشون نوشته بشه! یعنی هیچی دیگه! سوتی خفن!  یعنی اون لحظه -و همچنان الان!- کارد می زدید خونم در نمیومد! اصلا اشکالی نداشت که طرح هام رو یه همکار دیگه میدید و شاید هم ازشون استفاده می کرد. ازینکه اون همکار از شانس همونیه که همش داره زیر آب منو می زنه ناراحتم.

 خدا کنه آدم رو سگ بگیره اما جو نگیره!!