دوستان٬ خانوم ها و آقایون!

من به این نتیجه رسیدم که این تابستون هر چی بیشتر کِش بیاد من خلاف هام سنگین تر و بدتر میشن! مثلا فکر کن این دفعه منو به جای زندان و اطلاعات و حراست و پاسگاه پلیس و مفاسد ٬ یه سره بفرستن پای چوبه ی دار!

تو همین ترم تحصیلی گذشته ٬ به منی که حراستی ها تا حالا نگاه چپ نکرده بودن٬ حراست دانشگاه گیر داد . به خاطر چتری هام! و کارت دانشجویی م توقیف شد که فرداش بهم پس دادن.

موقع رفتن واسه امتحانات آخر ترم ٬ توی اتوبان زنجان پلیس سه تا جریمه ی بیست هزار تومنی تقدیمم کرد!

 آخر ترم هم که رفتیم و در صف اول تحصنات نشستیم و طبل های پلاستیکی کوفتیم و خوندیم! ( حالا خوش بختانه هنوز فعلا واسه این یکی احضاریه نفرستادن دم خونمون!! )

همین دو سه هفته پیش به من و دختر عمه در ماشین٬ گشت ارشاد گیر خفنی داد و بعد از بیست دقیقه چک و چونه زدن و به دلیل اینکه خان داداش گرامی در سفر بودن و تلفنش خاموش ٬ نشد که ازون مخمصه همون جا جون سالم به در ببریم. کارت ماشینم توقیف شد و ..... ! البته که دو روز بعدش برگردوندن!

بمونه که بارها و بارها قبل تر ٬ کنترل نامحسوس جریمه ام کرده بود. اما امروز دم غروب ٬  با سرعت صد و هشتاد و دو تا هیچ عذر و بهونه ایی نداشتم و هیچ جوره نتونستم بهونه بیارم و نجات پیدا کنم! فکر کن روی ماشینم ازین تابلو ها زدن٬ گفتن همین جا وایسا تا ما کارمون تموم شه و ببریم ماشین همتون رو تو پارکینگ توقیف کنیم. (دو تا ماشین دیگه هم بودن ) اون دو تا راننده ها هی عجز و التماس کردن٬ منم دیدم این آقا پلیسِ هم ازونایی باشه که بخواد به خاطر خانوم بودنم از خیر جریمه کردنم بگذره جلوی این دو تا ازین کارا نمی کنه. ریلکس رفتم یه گوشه وایستادم گفتم اکی جریمه ام رو زودتر بنویسید و زنگ بزنید واسم آژانس بیاد! ازونجایی که بنده هیچ رقمه - به یه سری دلایلی - نمی تونستم به آقای پدر زنگ بزنم٬ تصمیم گرفتم به دایی زنگ بزنم. آشنای دایی زنگ زد و قرار شد فقط نیم ساعت بنده رو به عنوان نمادی از دو بار جستی ملخک و ... ! اونجا لب بزرگراه نگه دارن و ماشینم رو همون جا توقیف کنن تا همه ببینن و متنبه بشن و بدونن که بالاخره چنگال قانون٬ قانون شکن هایی چون منو اسیر می کنه! و هیش کی هم نمی تونه از دست پلیس همیشه بیدار و چشم پاک! در بره! - گور بابای اونایی که هیزن!!- حالا فکر کن من که دیر کرده بودم ! (من کی دیر نکردم!!) کنار بزرگراه پارک کردم. کولر رو زیاد کردم. پاستیل هاریبو که ببری جان واسم سوغاتی آورده بود رو باز کردم و مشت مشت تو دهنم میریزم و با لپ تاپم بازی می کنم و صدای موزیکم رو هم زیاد کردم. یه بار اون جناب سروان ِ اومده میگه : خانوم شما چون دختری٬ استرس میگیری بقیه نگاتون کنن!!!! ما این پرده رو می کشیم رو ماشین تون!! ( یه پارچه ی سفید بود که روش عکس این ماشین های کنترل نامحسوس و اینا بود ) من که کلی خندم گرفته بود٬ گفتم : نه من راحتم! مشکلی نداره. بذارید همه ببینن متنبه بشن!! پلیس ِ یه جوری نگام کرد که انگاری یه چیز ناجور و زشتی گفتم! بعد برداشت اون پردهه رو برد تو ماشین خودش گذاشت !

خلاصه بعد از بیست دقیقه که دیگه باتری لپ تاپم هم تموم شد ( از صبح من و ببری داشتیم فیلم میدیدیم آخه ) رفتم گفتم جناب سروان! کارت ماشین و گواهینامه م رو بدید برم! کار دارم بابا ! من متنبه شدم ! برگشته میگه : بله بله دیدم چقدر ناراحت بودید!! ولی این بار شانس آوردیدا؟ بیاید خدایی دیگه تند نرید . آخه حیف شما نیست؟( قیافه ی من : ؟؟!!! ) واقعا می بینید چقدر پلیس های مملکتمون به فکر سلامتی ما هستن. آخه چرا تند میرید؟! بله بله با شما هستم!

تو دلم گفتم .... هیچی . یه حرف هایی گفتم که شایسته نیست من اونارو اینجا بنویسم. خب درسته هر کی با ببری بگرده خیلی بی ادب میشه. ولی فعلا من اینجا زیاد خودم رو بی ادب نشون نمیدم!

( اگه ببری اینجارو خوند خیلی بی ادب ِ که به من به خاطر این چهار خط فحش بده! من چیزی از کارای امروزش که تعریف نکردم که! خوبه مثلا بگم اون لباس فیلی ِ که پوشیده بود خیلی بهش میومد؟  )

حالا جالبیش اینجاس هی به من می گفت : خانوم شما دختری! آخه چرا انقدر تند میری؟؟!!

 من نمی دونم شقایق چه ربطی داره به گودرز آخه؟!! ( سلام آقای مشتی حسن! )

 

ته نوشت : امروز خیلی خوش گذشت!!  ٬٫¤¤٪¤٪*)،×٪؟>ء !! :))))))

ته نوشت دو : ببینم بعد ازینکه آزادتون می کنن که برید باید مگه امضا کنید؟؟ یه سالنامه بود که توش مشخصات منو نوشته بودن بعد زیرش هم تاریخ زدن گفتن بیا امضا کن که دیگه تند نمیری! فکر کن من رفتم امضا کردم که دیگه تند نمیرم!! حالا جدی باید اونو امضا می کردم؟ 

ته نوشت سه : من نمی دونم اگه من این دایی رو نداشتم کی می خواست این گند کاری های منو جمع و جور کنه؟! :دی

ته نوشت چهار : جدیدا با اینکه استرسم خیلی زیاد تر از سابق شده و هی همش باید به جای اینو اون جواب بدم و مورد استنطاق زیاد قرار میگیرم٬ اما نمی دونم چرا حس شوخ طبعی و بی خیالیم انقدر زیاد شده! و هی دلم می خواد تند تند بنویسم و بدون ادیت کردن در معرض عموم قرار بدم! کسی آیا می دونه چرا؟

 

 


بعدا اضافه شده : فیلم طنز جریانات دانشگاه زنجان.  +

( بغض می کنم از شنیدن جریانات اخیر. از بازداشت شدن دوستانم. از عوض شدن جای شاکی و متهم. از خر فرض شدن مردم. از فسادی که توی این طبقه هست و از ... همه چی! به قول شعله بوی تعفن داره واسمون عادی میشه! )